پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی



هیچ‌گاه تنها و جاهای خلوت یا شب‌های سیاه سیب نمی‌خورم چرا که هنوز با هر گاز قهقهه‌ی شیطان را از تاریکنای جانم می‌شنوم.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 22:24  توسط علی کرمی  | 



بی‌خواب بودم.
بی‌خواب بودم.
چشم‌ها: پرخون
منخرین: سوزناک
مخم: تب‌دار
که باد صبا از پنجره درون وزید و خوابم در ربود.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 23:23  توسط علی کرمی  | 



شب بود و خیابان بود. از خانه برون رفتم. مستیم به پیش آمد. کژ می شد و مژ می شد. گفتم ز کجایی تو؟ قه قه زد و گفت تهران. گفتم حالت میزونه؟ گفت ویران. کژ مژ قه و قه او رفت. من ماندم و این شب، این ماه، و این گوشی همراه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 0:12  توسط علی کرمی  | 


پرفروش‌ترين كتاب‌ها و آلبوم‌هاي موسيقي فروشگاه مركزي شهر كتاب اعلام شد.

به گزارش ایسکانیوز، پرفروش‌ترين كتاب‌هاي حوزه تاريخ، روانشناسي، فلسفه، داستان، شعر، كودك، نوجوان، دين و عرفان، هنر، علم، دفاع مقدس و آموزشي و همچنین پرفروش‌ترین آلبوم‌های موسیقی در نيمه دوم مرداد ماه سال جاري در فروشگاه مركزي شهر كتاب به شرح زير است.

 داستان

عاشقانه‌هاي تورگنف (برگزين هشت داستان كوتاه)/ ايوان سرگيويچ تورگينف - بابك شهاب - لاهيتا

ديروز/ آگوتا كريستف - اصغر نوري/ مرواريد

پياله‌اي چاي بنوش (مجموعه داستان)/ علي كرمي/ نون

زنگ‌بار يا دليل آخر/ آلفرد آندرش - سروش حبيبي/ ماهي

چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم/ زويا پيرزاد/ نشر مركز

...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴ساعت 21:8  توسط علی کرمی  | 



شب تا به صبح به زور قهوه و اندیشیدن به عشق و عزراییل بیدار ماندم. ساعت 8 از خانه بیرون زدم رفتم بانک. موعد کارت‌بانکم یک ماه می‌شد سرآمده بود و بایست عوضش می‌کردم. کردم. سرباز نگهبان بانک با کلاشینکف نشسته بود بر صندلی جلو در ورودی و امروز هم مثل دیروز خدا خدا می‌کرد که سارقین مسلح گذارشان به این بانک نیفتد. آیا اگر دزدها هم حالا سر می‌رسیدند رگبار می‌بست روشان؟ بوی باروت پیچید تو سرم. عطسه کردم و برخاستم یک لیوان آب از آب‌سردکن بانک نوشیدم. زدم بیرون. کنار خیابان ایستادم ماشین بگیرم که یک ملخ مینیاتوری از رو درخت – نخست بر پیشانیم و آنگاه – بر کیف آویزان از شانه‌ام افتاد. خنده‌دار و دوست‌داشتنی بود و چیزی بود میان ملخ و قورباغه، اندازه‌ی دانه‌ای برنج، کمی کپل‌تر. آیا می‌شد همینطور رو کیفم بماند و نجنبد تا به خانه برسم و او پیش من – در اتاقم – بماند. خب از اینجا تا خانه‌ی ما هرچند چندان دور نبود امّا چنان بود که برای این ملخ سفر به سرزمینی دوردست می‌بود. شاید همجنسش نه تنها در اتاقم که زندانی عظیم خواهد بود که هم در نزدیک خانه‌مان هیچ یافت نمی‌شد و او عمری به تنهایی بی یار و همدمی سر می‌کرد و در غربت می‌مرد.

عمر ملخ کوتاه است و مرگ هردم این ترانه را با دو دانگ صدایی که دارد برایش می‌خواند که: یه بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، آخر کف دستی ملخک.

به اتاقم ببرمش و بمیرد دلم می‌گیرد.
پُف.
دربست!


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:34  توسط علی کرمی  | 



نخست سه ساله بودم که دل باختم و آن کو دلم برد عکسی بود در مجله‌ی بوردا. آه از آن چشمان آبی و طلای گیسوان ریخته بر شانه‌ها انگار که آبشار نور و دندان‌های مرمر ردیف با خنده‌ای قند و بزک سبک و چکمه‌های گاوچرانی و شلوار جین ریش ریش. مخفیانه دور از چشم خانواده عشق می‌ورزیدم و او تا ابد – یک پای بر سکّو در آن عکس - می‌خندید. وقتی هیچ‌کس خانه نبود به خلوت عشق‌مان پشت مبل پذیرایی پناه می‌بردم و خیره در چشمان زلالش خون می‌گریستم و می‌سوختم. (توضیح که اگر با خودتان اندیشیده‌اید عجب پدر و مادر بی‌مسئولیتی که بچه‌ی سه ساله را با آتش عشق و سرشک خون در خانه تنها می‌گذاشته‌اند باید خاطرنشان کنم معنای مسئولیت در آن دوران اندکی با امروز متفاوت بود.) و آن عشقی نوجوش و عطرآگین بود، عشقی تب‌آلود، تب چهل درجه و تشنّج و پزشک اطفال (خانم دکتر المیرا علوی) و گوش‌درد و آمپول و سرم و هذیان: مامان یه کفتر تو بالکن نشسته، بخورمش؟ چنان پایمردانه عشق می‌ورزیدم که از آمپول نمی‌هراسیدم حتّی اگر جای سوزن دشنه به آن جایگاه فرود می‌آمد آخ نمی‌گفتم و سستی در دلم بار نمی‌داد در طریق عشق. پدر، دستی بر پیشانیم نهاد پرسید خوبی بابا؟! و چه می‌دانست، چه می‌دانست...!

القصّه من و عکس هیچ‌گاه به هم نرسیدیم و روزگار چنان دورمان کرد که من رفتم کلاس اوّل دبستان و بوردا جای پایه‌ی شکسته‌ی یخچال را گرفت. کلاس چهارم که رسیدم اندیشیدم وقتش شده زن بگیرم و وایِ من چه کسی بهتر از دختر همسایه‌، دختر جناب سرهنگ بازنشسته. از آن پس همه خیال من او بود که نامش شبنم بود. سبد میوه فرمان ماشینم می‌شد و قام قام! با شبنم و دو بچه‌مان سفر می‌کردیم دریاکنار و از آنجا به کوهپایه‌ی سبلان و براشان عسل می‌خریدم و قاشق می‌زدم تو ظرف عسل رو میز آشپزخانه و عسل می‌پیچیدم دور قاشق و می‌چشیدم ببینم می‌ارزد چانه بزنم بخرم یا نه. بعد مادرم می‌ایستاد میان آشپزخانه و چانه‌اش را می‌خاراند و حیرت می‌کرد که وا! همین سه روز پیش این عسلو خریدیم پ کو؟! چه می‌دانست عسل‌ها را من و شبنم و بچه‌هامان – که همیشه جاشان رو صندلی عقب ماشین بود و نه از جنسیت‌شان خبر داشتم نه از نام‌هاشان – می‌خوردیم. این عشق را زنگ تفریح - وقتی بچه‌ها داشتند یقه‌های یکدیگر را می‌کشیدند، بی دو دندان پیشین به زحمت سیب می‌خوردند و در بازی پینوکیو کفش‌های یکدیگر را لگد می‌کردند - با دوستم در میان گذاشتم. کمی فکر کرد و چشم‌هاش پشت عینک درشت‌تر شدند و گفت شیوه‌ی عشّاق است نامه بنگاشتن و گفتن حال دل به قلم. پس نوشتم و از زیر در آهنی انداختم تو حیاط خانه‌شان:

سلام
خسته نباشید. خانم شبنم اینجانب به نظرم شما خوشگلی و اگر شما هم دوست دارید می‌توانیم بیشتر آشنا بشویم. البتّه من شعر هم می‌سرایم.

شبنم روی تو چون بر من مسکین افتاد
دوش وقت سحرم غصّه به بالین افتاد

ارادتمند، علی

فردا در راه مدرسه وقتی جنازه‌ی دریده و ‌پامال نامه‌ام را بر سردی چرک سنگفرش دم خانه‌شان دیدم آسمان گُرُمبید و باران سیاه زهرآگین بر شهر غم فروبارید و در راه مدرسه هر گام برمی‌داشتم صدای شیشه خرده می‌دادم که دلم شکسته در شکمم ریخته بود جرنگ جرنگ...

و امّا سالیان گذشت و بالیدم تا رسیدم به سنّ هژده که او را دیدم: یوستینا مایا روگوفسکا، دختر کارمند سفارت لهستان. نمی‌بایست این‌بار شکست می‌خوردم چرا که حتّی اگر آنهمه خواستنی هم نمی‌بود لیک نامی داشت که خیلی به کارم می‌آمد. فکرش را بکنید! من که از کودکی سودای نوشتن در سر می‌پروراندم می‌توانستم با بودن او زندگینامه‌ای داشته باشم مثل زندگینامه‌ی داستایوفسکی‌ها و امثالهم!

زندگینامه‌ی ایشان
وی که در کرمانشاه متولّد شد و در تهران بالید در جوانی دلباخته‌ی دوشیزه‌ای به نام یوستینا مایا روگوفسکا شد آنها کمی بعد...

عالی می‌شد اگر می‌شد. وقتی از مادرم خواستم برایم خواستگاریش کند کمابیش یک دقیقه مردمک بی‌قرار چشم‌هاش تو صورتم دنبال چیزی گشت و چون نجُست خندید و رفت پیازداغ را هم زد ته نگیرد. باید خودم دست به کار می‌شدم که شدم. موهام را آب شانه کردم، شلوار و پیراهن آبرومند پوشیدم و با شاخه‌ای گل سرخ شاعرانه و درویشانه (پول دسته‌گل خریدن نداشتم چرا که مامانم بیشتر بهم پول نداد.) رفتم خواستگاری. مسلماً جوابی که شنیدم یک کلمه بود: نو!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:33  توسط علی کرمی  | 



در سیاره‌ای که همه چیزش به رنگِ رنگین‌کمانی کاغذهای ابر و باد بود – آب‌روغنی و در هم شونده - حتّی آدم‌ها و چهره‌هاشان، حتّی کوه‌ها، میخانه‌ها و خرس‌هاشان، در این سیاره گلی رویید به رنگ دل که مردی عاشق از آن سیاره‌ی ابر و باد گل را چید و زیر پای معشوقه‌ی سنگین دلش پرپر کرد.

معشوقه با پوزخندی زهرآگین تیز گذشت و در ابر و باد و رنگین‌کمان در هم آمیخت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:27  توسط علی کرمی  | 



وقتی دارم چیزی می‌نویسم در سَر خود مشغول انجام کاری بزرگم، خلق نوشته‌ای ارزشمند (همین الان هم این حس را دارم وگرنه چرا باید این را بنویسم؟!) و تا آن نوشته به بلوغ می‌رسد و هنگام آن است که در اجتماع مجازی خودش را ارائه کند و برود رو پا خودش بایستد، وقتی تقّ بسته شدن در را پشت سرش می‌شنوم، تکیه می‌دهم و می‌اندیشم آن نوشته، آن فرزند، در این اجتماع چقدر بخت رقابت با عکسی از کَپَل خوش‌تراش آن زن را دارد؟ (بیچاره نوشته‌ی بی‌پناه من!) امّا وقتی آن نوشته را - همانند خودم - محو تحسین کَپَل‌ها می‌یابم که: قدرتی خدا ببین چی کرده! به لبخندی از هم در می‌گذریم که: نی ز ما و نی ز تو رو دم مزن!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:33  توسط علی کرمی  | 



تو خاک و خل کثیف و چرب کنار پمپ بنزین خیابان ستارخان تُک گنجشک‌ها سرخ از خون شاتوت بود. پراید سفید زرنگی کرد پیچید جلو بیدخت تو صف بنزین. بیدخت دست گذاشت رو بوق و فحش داد: زنیکه فکر کرده زرنگه. از بچگی دوست داشتم یک گنجشک را دست بگیرم و سر کوچکش با آن پرهای ظریف را با نوک انگشت اشاره‌ بخارانم تا چین پلک‌هاش کیفور رو هم بیاید. یاد ندارم تا امروز این کار را کرده باشم، جوجه چرا، کاسکو ماهیار هم یک‌بار مرا بوسیده است امّا گنجشک دست نگرفته‌ام. بنزین زدن خانم‌ها برای بیدخت دغدغه‌ شده بود: جدیداً دقت کردی چقد خانومایی که پیاده می‌شن خودشون بنزین می‌زنن زیاد شدن؟!

-    خب کار پیچیده و سختی نیست. توئم پیاده شو خودت بزن.
-    می‌دونم ولی موندم چرا هی دارن بیشتر می‌شن!

پیرزن از پراید سفیدش پیاده شده بود و بنزین می‌زد. هی شلنگ را رها می‌کرد و می‌رفت سراغ شماره‌انداز پمپ و نگاه می‌کرد، باز برمی‌گشت و ماشه‌ی شلنگ را می‌فشرد. شاید شش هفت‌باری این کار را تکرار کرد. من و بیدخت بوی بنزین را دوست داریم. از بچگی دوست داشته‌ایم. بیدخت سوای گل هندوانه، گوشت چسبیده به پوست هندوانه را نیز دوست داشته. پیرزن بنزین زد و رفت. بیدخت کارت و سوییچ را داد دست مامور پمپ، رمز کارت را گفت.

از پمپ بنزین که بیرون زدیم آویشای کوهن و گروهش با ترانه‌شان در دلم غوغا به پا کردند. هوس آش رشته کرده بودیم. آش هم خریدیم. گفتم مبادا تا آش تو ماشین هست در مسیر بازگشت چپ کند که خون و زخم و مغز و آش ترکیب مزخرفی‌ست. گفت چشم و چپ نکرد هرچند یک‌جا حواسش رفت به حرف‌های من و اگر هشدار نداده بودم کوفته بود به ماتحت ماشین جلویی.

پشت چراغ قرمز دختری نوبر کنار خیابان ایستاده بود سفید و باریک با مانتو گُلی و شال قهوه‌ای و تسبیح چوبی آویخته به گردنِ بلور، موهاش خرمایی و چشم‌هاش بادامی. نگاهم می‌کرد. دلم هوای بادام کرد، بادامِ ترِ نوبر. سلام دختر زیبا آیا من هنوز چنان که باید جوانم؟ پرسشم چنان در سرم پنهان بود که بیدخت نشنوید. پاسخی هم در چشم‌های دختر نبود. چشم‌های دختر سبز نبود. بیدخت زد تو دنده و پیچید به خیابان سرازیر و گفت از فروشنده‌هایی که مشتری‌های زن‌شان را عزیزم خطاب می‌کنند بیزار است، از این‌ها که بی‌خودی قربان صدقه‌ی خانم‌ها می‌روند تا چیزی ازشان بخرند، از این‌ها که جلو پای زن‌ها زانو می‌زنند تا کفش نو پاشان کنند و بگویند: وای خانومی عالی شدی، نمی‌دونی چقد بهت میاد عزیزم.

یک گنجشنک از زیر پل بزرگراه یادگار امام شتابان گذشت.

پرواز! آنهم از زیر پل سیمانی؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23:12  توسط علی کرمی  | 



آن شب هر یک از دوستان ترانه‌ای خواند و بساط اشک و قهقهه و باده بود. یکی‌شان جام برافراشت به سلامتی داستان‌نویس که در حلقه‌شان نشسته و خواهدشان نوشت تا فراموش نشوند. همه هیاهوکنان جام‌ها برافراشتند. داستان‌نویس لبخندی بر لب در دل اندیشید فراموش نمی‌شیم تا که زمین پیر شه و فراموشکار امّا بعد...


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:43  توسط علی کرمی  | 



چه اگر برادرم آشیل یک روز صبح که از خواب بیدار شود تا برود آشپزخانه برای خودش چای بریزد به هنگام بازگشتن در راهرو نیمه‌تاریکِ سر صبحِ خانه ببیند که هفت اولیس کامران به صف از اتاق خارج می‌شوند با استکان خالی در دست و لبخندی بر لب بی که جواب سلام دهند به آشپزخانه می‌روند برای خودشان چای می‌ریزند و بازمی‌گردند به اتاق.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:43  توسط علی کرمی  | 



خورشیدش چون وارد کافه شد عینک آفتابیم را از جیب بیرون کشیدم و بر چشم زدم.


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:53  توسط علی کرمی  | 



یادش به خیر روزگاری که دف‌ها بو گوسفند می‌دادند و همیشه در مسابقه‌ی دو اول می‌شدم. یازده ساله بودم که با عمه و مادرم رفتیم سازفروشی دور میدان مصدق کرمانشاه و برایم دف خریدند. عمه پیشنهاد خریدش را داد و مادر پولش را پرداخت. جِزّ جگر زدم تا سرانجام دف‌دار شدم. بس که بر سینی کوفته سماع کرده بودم تا فروشنده دف را دستم داد از شوق نواختم. جا خورد و ماشاالله گفت. پیش کی کلاس رفتی؟ مادر لبخند زد: کلاس نرفته. فروشنده دف را چپ‌دست به دستم داده بود و این شد با اینکه راست‌دستم دیگر نتوانستم دف را راست‌دست بنوازم. تا یک‌سال من و دفم بو گوسفند می‌دادیم.

پانزده ساله بودم که آن پسرک با آن عضله‌های بزرگ‌سالانه‌اش تو مسابقه‌ی دو ازم برد. باورم نمی‌شد. مثل شاه‌اسماعیل که چنان تو گوشش خوانده بودند تو خداوندگار همه مردمی که باورش نشد در جنگ چالدران شکست خورده. رفتم نشستم تو پیاده‌رو و به شکست اندیشیدم.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:49  توسط علی کرمی  | 



نترس زینو ازین شهر زیر پا...!


+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:44  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر