پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی



یاد خانه‌ی قدیمی مادربزرگ با آن سقف تیر و چوب و آجر و گچ نم‌زده و بوی کهنگی به خیر. عمارتی بود. شنیدم حالا میراث فرهنگی نگهدارش است. زیر زمینش چاه داشت، چه ترسناک! امَا موعد رُب گوجه گرفتن که می‌رسید و غروب که چراغ‌های زیرزمین روشن می‌شد عجب صفایی داشت بوی خاک و رُب و نم. همان روزها بساط خردکردن سبزیجات هم به پا می‌شد و مادربزرگ با کمک عمّه و عروس‌هاش ترشی و شور می‌انداخت و تو جوراب پاریزین زنانه سرکه و آبغوره صاف می‌کرد.

من هم می‌رفتم ته زیرزمین، زیر طاقچه‌ها می‌نشستم در انتظار اجنّه.

که نیامدند که نیامدند هیچ‌وقت!


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 2:23  توسط علی کرمی  | 



نخستین شعرم را کلاس دوم دبستان سرودم در رثای خورشید. معلم‌مان، خانم علی‌مددی، دختری زیبا و کوتاه و بانمک بود که زنگ تفریح‌ها شعرهای مرا با خودش می‌برد و برای معلم‌های دیگر می‌خواند. شعرها نمانده‌اند که بدانم دور هم می‌خندیده‌اند یا نه اما خب من حتی در جمله‌سازی سعی می‌کردم تاثیری شاعرانه بر روح آن دختر جوان به جا بگذارم.

با کلمه‌ی زیبا جمله بسازید.
پاییز فصل زیبایی‌ است.
تو واقعاً پاییز رو دوست داری؟
چهره‌ای غم‌زده به خود می‌گرفتم و سر تکان می‌دادم.

آقای تهرانی، معلم هنر کلاس سوم نخستین کسی بود که کشف کرد در خوشنویسی مستعدم اما پدر و مادرم هرچه بنده‌ی خدا بهشان التماس کرد بفرستندم انجمن خوشنویسان وقعی ننهادند. آنها تابستان دو سه سال بعد به این مسئله وقعی نهادند که خود بنده پس از شش ماه به آن مسئله دیگر وقعی ننهادم تا امروز که خدمت شما هستم.

خانم والیگو معلم کلاس سوم دبستان جیغ کشید: علوم 9 شدی! این نخستین نمره‌ی تک بود که گرفتم. زدم زیر گریه. خانم والیگو که تاب گریه کردن و تک گرفتنم را نداشت زد زیر گریه و میان کلاس بر زمین نشست و گیس‌هاش را کند و صورتش را به چنگ خنج انداخت. بچه‌ها همه زیر گریه زدند و سرهاشان را لبه‌ی نیمکت‌ها کوفتند. ناظم مدرسه در حالی که گریه‌اش را در آستینش پنهان کرده بود زنگ تعطیلی را فشرد. همه گریه‌کنان به پدر و مادرهای گریان‌مان پیوستیم که آمده بودند دم مدرسه دنبال‌مان. بابای مدرسه، پلیس راهنمایی رانندگی، سرایدار آپارتمان، همسایه‌ها، مادر و مجری‌های تلویزیون و هنرپیشه‌های سریال‌ها و فیلم‌ها و گوینده‌های اخبار و کله‌پزها و متخصصین مغز و اعصاب و همه آن شب گریه می‌کردند، چرا که من نخستین 9 زندگیم را گرفته بودم. گریه‌کنان زیر پتو خزیدم و خوابیدم و خواب کره‌خری را دیدم که شعر می‌گفت و می‌گریست، شعری در رثای خورشید.


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:42  توسط علی کرمی  | 



پرسنده پرسید آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند، آیا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند؟
دیگری پاسخ داد بله، امکانش هست.
- یعنی منظورت اینه که تو ازونایی که می‌تونن خاک رو به نظر کیمیا کنن؟
- هه هه هه چرا می‌خندی؟! آره منظورم همینه. هه هه هه.
- هه هه هه. دمت گرم. دستکم خندوندیم.
- آره بابا بخند، سخت نگیر.

پرسنده خندان رفت و دور شد.

دیگری نیم‌نظری به خاک کرد که کیمیا شد. خندید. راست راه را گرفت و دور شد و رفت و از نظرها پنهان شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 3:0  توسط علی کرمی  | 



آرزو را شما نمی‌شناسید، من هم. به نظر دختر خوبی می‌رسد. چشم‌های بادامی دارد چنان که وقتی شمشیر ساموراییش را در دست می‌گیرد و موهاش را پس سرش سامورایی می‌بندد برازنده است. به ادبیات کهن، هنرهای تجسمی و جنگیدن علاقمند است، آن هنگام که خون در بدن و از بدن می‌جوشد، سرخ، غروب خون. خود آرزویی ندارد چرا که جخ از مراقبه‌ای سهمگین از کوهستان بازگشته و تن و روان را از آلودگی پالوده امّا شاید آرزوی کسان و ناکسانی باشد چنان که بیشتر زنان. استادش – استاد سون چو – به او آموخته به گاه جنگ همواره راه گریزی برای دشمنت باقی بگذار تا با تمام قوا با تو نجنگد. حالا آرزو این جمله را به یاد می‌آورد و در این خانه‌ی متروک با فریادی از جگر به دشمن حمله می‌برد.

دشمن در سفیدی قاب در پرید و گم شد.


+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:11  توسط علی کرمی  | 

اهلی‌ت کنم؟ اهلی‌ت می‌کنما!

 

یک: در باز است. باز پرنده است پس در پرنده است.
دو: ما جزیی از زندگی هستیم. زندگی پر از تضاد است پس ما پر از تضادّیم.

می‌بینید! حتّی اینجا هم معادله‌ی شماره‌ی یک بی‌منطق و شماره‌ی دو به نظر منطقی می‌رسد.الغرض! پس از – یحتمل حدود – 35 سال می‌خواهم کتاب دیگری از آنتوان دو سنت‌اگزوپری بخوانم: خلبان جنگ. همه‌تان با مشهورترین اثرش – شازده کوچولو – که یکی از لطیف‌ترین داستان‌های تاریخ ادبیات جهان است آشنایید، کتابی که گمانم حتّی بی‌سوادها هم خوانده‌ باشندش و نمی‌دانم می‌دانید یا نه که او – سنت‌اگزوپری – واقعاً خلبان جنگی بود و همین باعث مرگش شد. کتاب را که باز کردم چیزی متضاد مثل ترکیبی از یخ و فلفل قرمز یا نه، تصویری عجیب در ذهنم نقش بست، تصویر خالق اثری به لطافت شازده کوچولو که پشت رول هواپیما نشسته با آن کلاه و عینک مخصوص پروازهای جنگی و رگبار بسته رو مردمان روستایی آلمان و گاوها و رودخانه‌ها و روباه‌ها و در حالی که خشماگین تف از دهانش می‌پاشد فریاد می‌کشد: ماااااادر جـ...ها، همه‌تونو می‌فرستم به درکِ کـ....ن خر ولد زّناها... د د د د د د د...

تضاد، نه؟!

پ.ن: البته واقعیت این است که او بیشتر به پروازها و ماموریت‌های اکتشافی یا برای تهیه‌ی گزارش می‌رفته که همانا اینها نام‌های مودبانه‌‌تر و خبری‌تر جاسوسی می‌باشد. یحتمل او هم جاسوس بوده مثل: جیمز باند، رکسانا صابری، و همتای ینگه‌دنیاییش ارنست همینگوی.



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:42  توسط علی کرمی  | 



چو فردا برآید امروز سرآید و لای لقمه نان روزنامه‌ی اعتماد، پنیر کرگدن خواهند مالید و می‌توانید این لقمه‌ی بلّه را از دکّه‌های روزنامه‌فروشی خریده و بنده هم مطلبی در این شماره دارم با عنوان عشق اول چون نهد دلدار کج که داستانی‌ست پر آب چشم که همانگونه که مستحضرید سمت راست کرگدن واقع شده است.

 

با تشکر

روابط عمومی ضعیف بنده


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:19  توسط علی کرمی  | 



یک روز یک مرد عیال‌وار از خواب بیدار می‌شود و تصمیم می‌گیرد دیگر کار نکند. چه خواهد شد؟ دفترچه را از جیب بیرون کشیدم و این را یادداشت کردم. بادْ زورمند می‌وزید. درختانْ سماع‌کنان و دست‌افشان، خش خشی خوشایند ازشان به گوشم می‌رسید و چنان حالی بودم انگار هم حالا بود که رستاخیز شود و زندگیم سوی دیگری بگیرد. بیدخت پیامک داد: گفتن ممکنه توفان شه. مواظب باش.
 
پرنده‌ها را باد می‌برد، کیسه‌های پلاستیکی را هم.

از بوفه‌ی جنگل ذرّت مکزیکی خریدم و چای.

-    فلفل بزنم؟
-    بزن.

رو نیمکت سرخ سرد نشستم. جمعی از زنان آمده بودند پیک‌نیک. آن‌سوتر بساط کرده بودند بر زیلوشان و هیاهوی زنانه‌شان را گاه باد با خود می‌برد و گاه باد را هیاهوی زنانه‌شان با خود می‌برد. یکهو بوی صابون و عفونت زد زیر دماغم. نگاه کردم از جوی آب، چرک و چربی کف صابون می‌گذشت. دلم هم بی‌قرار می‌گفت هر آینه‌ست زن‌ها معترض شوند چرا نزدیک‌شان نشسته‌ام. بلند شدم و پشت به کف صابون و زن‌ها رفتم رو آن یکی نیمکت، دورتر، نزدیک بوفه نشستم. نمی‌توانستم چای داغ را تا پایین تپه برسانم وگرنه می‌رفتم پیش دو سنگ زیر آن دو درخت قعر تپه. ای بابا! کنار بوفه، تو این بی.‌ام.‌و قرمز مدل قبل انقلاب که دقیقاً جلو این یکی نیمکت پارک شده دختر و پسری نشسته‌اند. از من مضطرب نشوند! چاره‌ای نیست. چای داغ است.

دختر سعی کرد با پشت دست بزند تو دهان پسر. پسر زور می‌زد جلو دختر را بگیرد. هر دو خندیدند. آیا پسر مکانیک قابلی بود؟ آیا این بی.‌ام‌.و عتیقه را خودش با دستمزد خودش خریده و به خاطر همین استقلالش بود که دختر دوستش می‌داشت؟ این مرد آینده‌ی منه. بانمک. صبور. مستقل.

یعنی این بی‌.ام.‌و عتیقه اینقدر سرحال بود؟

-    پسر گلم سلام.

پیرزن چادرگلیِ توسی رنگ داشت. جلو پاش بلند شدم. در یک نظر طلا و حنا می‌دیدی. دو ظرف یک‌بار مصرف پلاستیکی در دو دست داشت. خواهش کرد بپذیرم. با کمال میل پذیرفتم و تشکر کردم. رفت پیش همان جمع پر هیاهوی زنانه. داشتند بساط‌شان را جمع می‌کردند و بچه‌هاشان را صدا می‌کردند و پس یقه‌هاشان را به چنگ می‌آوردند در نروند. بچه‌ها با باد می‌دویدند و زن‌ها زیلو را می‌تکاندند و آشغال‌ها را تو کیسه‌ها می‌چپاندند. ذرّت مکزیکی را خوردم و رفتم سراغ سوپ. قرمز بود و تند و نخود فرنگی و حبّه‌های سیب‌زمینی و رشته‌های گوشت مرغ داشت. مزّه‌ی خانواده‌ای دیگر را می‌داد از قومی دیگر. پیرزن هم که این‌ها را آورد لهجه‌ای داشت که نفهمیدم چه قومی.

سرازیر شدم بروم پایین تپّه پیش دو سنگ زیر آن دو درخت که دیدم پیرزن و زنی دیگر دارند آشغال‌های تپّه را جمع می‌کنند و تو کیسه می‌ریزند. بادی پریشان دامن کشید میان درختان و دور شد. رو یکی از سنگ‌ها نشستم و تکیه دادم به درخت. تنه‌ی تناور درخت تکان خوشایند آرامی داشت از باد مستمر. باد همه‌ی صداها را روفت و با خود برد جز صدای باد و برگ را. تو ظرف یک‌بار مصرف: یک سیب سرخ، یک نصفه موز، سه‌تا شیرینی کاک، یک کیوی، و یک خیار بود. خیار که بی‌نمک نمی‌چسبید. نصفه موز را پوست کندم و خوردم. نیمه‌رس بود. موز را نیمه‌رس بیشتر دوست دارم تا رسیده. پوستش را مثل شامپانزه انداختم رو زمین. کیوی را گاز زدم. اخ، پلاسیده بود. مزه‌ی سیب پوک و الکل می‌داد. پرتش کردم. می‌شد بروم از بوفه نمک بگیرم و بپاشم رو خیار و بخورم اما اگر عطرش می‌پیچید تو فضا دو بوفه‌دار هم هوس می‌کردند. خیار را هم که نمی‌شود سه قسمت کرد. به ویژه این یکی را که خیلی هم دراز و درشت نیست. چه برقی می‌زند. گاز زدم. بی‌نمک. خوب بود. حس کردم از خوردن خیار نفسم تازه شد. یکی از کاک‌ها را انداختم برای مورچه‌ها و دو کاک دیگر و سیب را بردم دادم به بوفه‌چی‌ها.

باد می‌وزید.

آن آقا آتش روشن می‌کرد برای خانواده‌اش. جرقه‌ها می‌جهیدند. قشنگ بود. چطور است یک‌بار هم شده از آدم‌ها برای گرفتن عکس اجازه بگیرم: ببخشید اجازه هست از این آتیش عکس بگیرم؟ جرقه‌هاش خیلی قشنگن.

-    خواهش می‌کنم، بفرمایید.

حس خوشایندی بود امّا اگر اجازه نمی‌داد چه! کلی باید به این فکر می‌کردم که چرا یک آدم نباید اجازه بدهد از آتشی که می‌افروزد عکس بگیرم. دوربین را روشن کردم. رو به آتش و جرقه‌ها گرفتم. خاموش شد. باطری تمام کرد! خیر سرم یک بار عین آدم خواستم اجازه بگیرم و عکس و فیلم بردارم. اکّه هی، می‌خواستم از باد عکس بگیرم، مث مانی که می‌خواسته بادو نقاشی کنه...!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:30  توسط علی کرمی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:59  توسط علی کرمی  | 

پیاله‌ای چای بنوش! در کتاب‌فروشی‌ها



سومین مجموعه داستان علی کرمی با نام «پیاله‌ای چای بنوش!» توسط نشرنون منتشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، این مجموعه داستان دربردارنده ۱۳۳ داستان مینیمال با مضامین اجتماعی، فرهنگی و عاشقانه است. داستان هایی که در این کتاب روایت شدهاند هر یک با نگاهی متفاوت و طنزآمیز به موضوعات و رخدادهای زندگی در قالب داستانی کوتاه بیان شدهاند. حجم برخی از داستانهای این مجموعه، دو خط و برخی دیگر سه تا چهار صفحه است.

از جمله عناوین این کتاب می توان به «عصرها با روباه ها»، «ملینا»، «تکهای از یک پاره»، «به یاد نمیآوریم اما هست» و «قاعده بی قاعده»  و «خلاصه‌ای از یک روز بی‌تو» اشاره کرد. برخی از داستان‌های مینیمال این کتاب در فضای مجازی مورد استقبال زیادی قرار گرفته‌اند.

مجموعه داستان علی کرمی

دی یکی از داستانهای این مجموعه می خوانیم:

شب بود که از گرگ پرسیدم: پس چه‌کسی؟

در میان بدر ماه، بر سر سه‌تیغِ صخره‌ای سیاه، پوزه به‌آسمان شب برکرد و به‌آهنگی از ترس و سوز گفت: اووووووووو...

 و به‌خاطر او بود که گرگ شدم.

علی کرمی داستان‌نویس متولد ۱۳۵۶ است که تا کنون مجموعه‌داستان‌های «جن زیبایی که از پترا آمد» و «بازی‌های من و شانس عزیزم» از او منتشر شده است و در حال حاضر نیز او مشغول نگارش اولین رمان خود است.

مجموعه «پیاله ای چای بنوش!» در ۲۰۶ صفحه، تیراژ یک هزار نسخه و بهای ۱۲ هزار و ۵۰۰ تومان برای اولین بار توسط انتشارات نون در بازار کتاب عرضه شده است.

لینک خبر در مهر



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:58  توسط علی کرمی  | 



آن شب گفت شب بوده که سفر می‌کرده از اینجا به آنجا و تو جاده دیده پشت اتوبوس نوشته شده بوده:

تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی
هرگز نشوی گرگ بیابان طریقت

- شعر از کی‌یه؟
- نمی‌دونم.

همه حیران سر تکان دادیم و رفتیم رو پشت بام خوابیدیم، عجب هوایی! چه ابرهایی!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:11  توسط علی کرمی  | 



ابلیس نیمه‌شبان به هیات زنی زیبا، فتّانه و اغواگر پا به حجره‌ی خالی و خلوت مرد جوان نهاد تا بفریبدش و از راه راست بگرداندش. تا به خود بجنبد، جوان لباس بر تن ابلیس دریده و او را بی‌سیرت کرده، گریخت. حالا ابلیس با دو شاخ و دو سُم با کفش‌های پاشنه بلند و بزک کرده تو اتاق انتظار دکتر زنان نشسته بلکم تا دیر نشده بچه را بیاندازد وگرنه حالاحالاها ناچار است به عنوان سینگل مام زجر بکشد تا بچه از آب و گل درآید و آنگاه به وظیفه‌ی ازلی‌ش که همانا فریفتن خالصان راه خداست بازگردد امّا راستش ته دلش – شاید به علّت پاره‌ای تغییرات هورمونی – احساس علاقه‌ای هم به این بچه دارد و دست راستش را مهربانانه و مادرانه روی شکمش گذاشته است و لبخندی گرم و تلخ بر لب دارد، لبخندی از شک!



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:53  توسط علی کرمی  | 



چه نگاهت آشناست غریبه!
آشناتر نگاهم کن تا بشناسمت.

سلام.
لبخند زد: علیک سلام.


+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:5  توسط علی کرمی  | 



بنده به هیچ عنوان در نمایشگاه کتاب حضور به هم نخواهم رسانید به جز از فردا و پس فردا و شب‌های دگر. اگر بخت یاری کند و با من باشد و تخت یاری کند و با من نباشد و مرا زود رها کند که بیدار باشم صبح کله‌ی سحر ساعت 13 به بعد از فردا که پنجشنبه‌ای‌ست و هزاران آرزو منتظر نوشیدن پیاله‌ای چای همراه شما خواهم بود در غرفه‌ی نشر نون و حوالی. عکس یادگاری، بغل، و بوسه‌ در مکان موعود رایگان عرضه خواهد شد.

شبستان، راهرو 4، غرفه‌ 3


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:18  توسط علی کرمی  | 

نمایشگاه کتاب



پیاله‌ای چای بنوش!

بازی‌های من و شانس عزیزم

نشر نون

راهرو 4 - غرفه 3 - ساعت 13 الی 17

به امید دیدار با شما دوستان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 1:47  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر