تبليغاتX
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

قاعده


فرض کنید قاعده اینگونه بود که برای ابراز علاقه به یکدیگر توی چشم‌های طرف مقابل نگاه می‌کردیم و پر عشوه و لبخند زنان، باد پرصدا ول می‌کردیم!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 13:11  توسط علی کرمی  | 

سوراخ دیوار گرم و نرم



دوست نابینام گفت: «ای‌وای، چه عجیب! یه سوراخ داغ و خیس و نرم رو دیوار اتاقت هست، دستم به ته‌ش نمی‌رسه، این چیه؟» منتظر بودم دست‌شو که از توی دهنم کرده بود توی معده‌م بیرون بکشه تا بتونم بهش توضیح بدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 21:15  توسط علی کرمی  | 

برآشفته بر برف



: این یه ریزه منو می‌ترسونه. نه ببین – اشتباه نکن. رفیق‌مو می‌گم! باور کن پوتین پا می‌کنه، از همین سیاه ساق بلندا. اما هر وقت توی برف ازش عقب می‌افتم حیرت می‌کنم؛ آخه به جای رد پا، رد سُم داره! این حس خوبی بهم نمی‌ده.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:21  توسط علی کرمی  | 

دعای آخر کلاس استاد



           استاد: خداوندا سپاس.

جمع دوستان: خداوندا سپاس.

           استاد: این لحظه را سپاس.

جمع دوستان: این لحظه را سپاس.

           استاد: پدرم را سپاس.

جمع دوستان: پدرم را سپاس.

           استاد: مادرم را سپاس.

جمع دوستان: مادرت را سپاس ... ‍!



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:58  توسط علی کرمی  | 

وی اچ اس



حدوداً ده ساله بودم. پدر و مادرم بالاخره رضایت داده بودند ویدئو بخریم. اما اگر جایی از فیلم، کسی دیگری را می‌بوسید یا بیشتر، یکی‌شان جَلدی می‌پرید و کنترل را برمی‌داشت و تا صحنه به آخر برسد بالاخره دکمه‌ی مورد نظر را پیدا می‌کرد و می‌فشرد. مدت‌ها طول کشید دکمه‌ی عقب بردن را از دکمه‌ی جلو بردن تمیز دهند. همین بود که عموماً دوباره و چندباره فیلم را برمی‌گرداندند و ما بچه‌ها چندبار هر صحنه را با دهان باز می‌دیدیم و خم به ابرو نمی‌آوردیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:5  توسط علی کرمی  | 



دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز کان درآید


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:11  توسط علی کرمی  | 

صبح به خیر



آن‌قدر خوابم سنگین بود که تخت شکست!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:30  توسط علی کرمی  | 

گاهی حوصله‌مان سر می‌رود



سر حوصله‌مان گیج می‌رود گاهی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:4  توسط علی کرمی  | 

کت من کو؟!



هیولاهای کمد اتاقم لباس‌خواراند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:45  توسط علی کرمی  | 



آتش به جانم افکند شوق لقاح دلدار!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:41  توسط علی کرمی  | 

پرینتر پرینتر پرینترم مبارک



نوشته بودم «می‌خواهند زورکی به من جایزه‌ی نوبل بدهند در حالی که پرینتر لازم دارم» دو دوست – یعنی عسل و علیرضا که اهورا پسرشان خیلی حرف می‌زند - که ماچ‌مالی فراوان بدرقه‌ی راهشان، در کمال حیرت و در مقابل انظار عمومی رفته‌اند و برایم هدیه پرینتر خریده‌اند! حالا دیگر می‌توانم به طیب خاطر جایزه‌ی نوبل را حتا بپذیرم.

•    پرینتر فوق‌الذکر خیلی قشنگ صدا می‌دهد و پرینت می‌گیرد.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:53  توسط علی کرمی  | 

خریت



: از چی بیشتر از همه چی بدت میاد؟

: خریت!

[مکث]

: این که من الان منظورتو نمی‌فهمم که خریت نیس؟!

[سکوت]


+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:22  توسط علی کرمی  | 



آن که دستش شفا است پاش بو نمی‌دهد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:25  توسط علی کرمی  | 

کبوتری اندر پی تو



کاش کبوتری بودم. پر می‌کشیدم و تو را می‌یافتم و غفلتاً روی سرت می‌ریدم و بی‌خیال راهم را ادامه می‌دادم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:46  توسط علی کرمی  |