X
تبلیغات
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

بگذار بدانم با تو می‌شود بمانم



1
بیا و بمان
و شعرهای بسیار شو
شعر نشدی هم خیر است
بیا
می‌گویند اینگونه
سلامت‌تر و پرنورتریم
و آدم با تو می‌تواند خیلی بخندد
بمان

2
عجب زمانی که کفتاری دیدم کفتر می‌زاید!

3
به خودم می‌نازم
که هر روز
به تو دل می‌بازم

4
گاهی مسایل از سادگی بنده پیچیده‌تر می‌شوند!

5
انگار که
جوشیدن چشمه‌ای زلال و خنک
میان کویر عطش و آتش
شب بود و گریه‌های بی تو خوابیدن
صبح شد و خنده‌ها
و چشم‌ مالیدن‌های بی‌باور
که تو را در کنار خفته یافتن
انگار که
خواب و تختخواب معجزه می‌کنند.

6
بگذار این جمله را
هر روز
برایت بخوانم:
بگذار بدانم
با تو می‌شود بمانم.

7
بوی شکوفه و بهاری
به صمیمیت استکانی چای
و آرام مثل آغوش
تر مثل بوسه
تو همه اینها و بیشتری
در کنار و با تنهایی من
در کنار و با تنهایی تو


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:2  توسط علی کرمی  | 

ناخنم راست می‌گوید


1
رهگذر می‌گذرد
دل نبند!

2
بیا از رو آتش بپریم
نه در آتش
ما جنس‌مان کباب‌شدنی‌ست.

3
دیگر مثل تو
از خورشید نمی‌ترسم
چون عینک آفتابی دارم
دریافته‌ام خورشید مهربان است
اما دوست ندارد در آغوشش بگیریم

4
دِرنگ!
یک استکان چای
آنگاه بتاز.

5
باز روزی دیگر را شب می‌کنم
با هر چیز دم دست
با تخته نرد
با چای
با یک دوست
و یک بسته سیگار لایت
یا
یک عشق شاعرانه‌ی کوچک
یا
یک شعر عاشقانه‌ی کوچک...

6
چند وقتی است ناخنم شکسته و هی می‌گیرد این‌ور آن‌ور و عذاب می‌دهد. الان هم گرفت به پتو و عذابم داد. به ناخنم گفتم: «تا کی می‌خوای عذابم بدی؟» گفت: «دیگه چیزی نمونده، رشد می‌کنم و بعدش همه چی مث اولش می‌شه و دیگه عذابی از جانب من یکی در کار نخواهد بود.» ناخنم راست می‌گوید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 15:36  توسط علی کرمی  | 

مار 92 آمد


سال نوتان پر از شادی و عشق و شور و برکت و نور باد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 15:52  توسط علی کرمی  | 

سود، سود می‌آورد



دیشب همینطور که سوی سقف اتاقم به سیاهی می‌نگریستم چیزی کشف کردم. شاید شماها زودتر از من کشفش کرده باشید و شاید بگویید وا خب همین است دیگر! اما من دیشب کشفش کردم و آن این است:

پول، پول می‌آورد.
خواب، خواب می‌آورد.
غم، غم می‌آورد.
افسردگی، افسردگی می‌آورد.
شادی، شادی می‌آورد.
حقارت، حقارت می‌آورد.
بیماری، بیماری می‌آورد.

اگر خودتان بیمار و افسرده یا خدای نکرده عقده‌ی حقارت دارید که زود به درمانش بپردازید. مثل من که خشمم خشم می‌آورد و حالا دارم درمانش می‌کنم. اما اگر خودتان هم دچار این نیستید از بیمارها و افسرده‌ها و حقیرها اکیداً بپرهیزید. چرا؟ ساده است. بخواهید نخواهید به مرور زمان مثل آنها دچار لجن‌خواری‌هاشان می‌شوید و یک زمان سر بر می‌آورید که کی بودم و چه شدم؟! اما نترسید. فقط بجنبید که ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است و به سود شما تمام خواهد شد.

و بدانید که:
سود، سود می‌آورد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 1:2  توسط علی کرمی  | 

بهار چنین است




1
گاهی بهار چنین است
که گِل است و جنگل
و چیزی گیچ از دست می رود
یا چیزی گنگ به دست می آید
اینجاست که باید نشست
و گِل ها را از کفش ها روفت

2
چهار صباح زندگی مان را از جوب های پر موش و چرک کنار خیابان های دود زده ی تهران نگرفته ایم که بگذاریم هر کسی خوشبختی مان را مختل کند و فاضلابش کند. وقتی اینطوری شد زود طرف را بفرستید برود خانه ی خواهرش و خوشبختی تان را از جوب کثیف و مرطوب و نامطلوب آن رابطه بیرون بکشید، کُر بدهید و مطهرش کنید و استرلیزه و هموژنیزه و پاستوریزه و پاکیزه اش کنید و در یک جای امن از آن نگهداری کنید تا خوشبت کننده ای نرم گفتار و نیک کردار و خوش سیرت و خوش سیما و کمرباریک و ابرو کمان و خوش بیان از راه برسد. سپس آن خوشبختی را به پای ایشان ریخته، از روزهای بد گریخته، و سوی آفتاب نو با ایشان راه بسپارید و شکر گذارید. امید است که تاس بازی تان در رابطه ای نو، جفت شش بر صفحه ی نرد رابطه های عشق آلود بنشیند. آمین.

3
هی رفیق! اگه می‌خوای قهرمان دو سرعت بشی، الزامی نداره اون لباس راه راه رو از تنت در بیاری، ولی گمونم خیلی لازمه اون گوی فلزی سیاه و سنگین رو از مچ پات باز کنی!

4
من یک خشمگین تحت درمانم، لطفاً از دندان‌های من فاصله بگیرید!

5
باید این واقعیت رو بپذیرم که یک روز می‌میرم، اما به شدت به این مسئله شک دارم و فکر می‌کنم می‌تونه یک تفکری باشه از بنیان غلط، چون یک احتمال بسیار قوی دیگه هم وجود داره، و اونم اینه که ممکنه شب بمیرم، یا ظهر، یا عصر، یا دم غروب، حتی ممکنه اصلا نمیرم، می‌دونین که در جهانی زندگی می‌کنیم که یک استثناهای غریبی درش رخ می‌ده و ممکنه من اون تنها آدمیزادی باشم که هیچ‌وقت نمی‌میره. این خیلی وحشتناکه، ولی من که دیگه ترسو نیستم، شجاعم! شایدم نیستم!

6
می‌خواست به من بفهماند «یک من ماست چقدر کره دارد» و من فهمیدم. یک من ماست خیلی کمتر از یک من ماست کره دارد.

7
من همانم
که در پس‌زمینه‌ی
آن عکس یادگاری‌تان
حضور دارم
می‌خواستم بگویم
آن روز
چه زیبا شده بودید
با آن مانتوی آبی
و عینک آفتابی
آن روز
شما عکس‌تان را گرفتید
و رفتید
من همانم
که در پس‌زمینه‌ی
آن عکس یادگاری‌تان
حضور دارم
اما سلام
من یک درخت باحال و چنارم

8
آقایان خانم‌ها
به احترام من
که یک دیوانه‌ای‌ام
از جاتان برنخیزید
و به من بخندید
در شهر ما دیوانگان
رسم این است.

9
یه روز خوب میام، شما منو نکشین!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 14:25  توسط علی کرمی  | 

اینها شاید تقصیر عینک جدیدت باشد



1
در خودم زندانی‌ام
دستم به تو نمی‌رسد.

2
گفت: «دوش آب‌گرم معجزه می‌کنه، کلی حال‌تو بهتر می‌کنه.» ... مطمئنم منظورش خود دوش نبود، بلکه آب‌گرمی بود که از دوش بیرون می‌ریخت.

3
می گوید
تو مَردی
از درد زاییدن هیچ نمی‌دانی
به تایید سر تکان می‌دهم
و جرعه‌ای لبخند با چای‌ام می‌نوشم
نمی‌داند
با همان جیغ‌ها
عرق‌کردن‌ها
چنگ به ملافه زدن‌ها
و نفس نفس‌زدن‌ها
هزاربار خودم را زاییده‌ام

4
چه می‌شود مگر؟
راز که نیست
بگذار همه بدانند
می‌خواهم به همسایه‌ی غمگین
به رفتگر برگ‌های خشک شب‌های کوچه
به دستفروش فیلم‌های درجه دو و درجه یک غروب کنار خیابان
به راننده‌ی دیوانه‌ی تاکسی
به همه بگویم که دلم برایت تنگ می‌شود
باید همه بدانند تو آفتابی
و من حتی روزهایی که می‌تابی هم
دلم برایت تنگ می‌شود
اینها شاید
تقصیر عینک جدیدت باشد
از وقتی آن را خریده‌ای
چیزی را در تو کشف کرده‌ام
که البته نمی‌دانم چیست
و از آن دسته از مکتشفان کلاه به سر نیستم
که برای چیزهایی که کشف کرده‌اند و نمی‌دانند چیست اسم می‌گذارند
من نمی‌دانم با چیزهایی که نمی‌دانم چیستند چه کنم
فقط می‌دانم هستند
پس رهای‌شان می‌کنم بی‌نام و نشان به حال خودشان
اما فقط همین را می‌دانم که این عینک جدیدت چیزی دارد
که هربار آن را می‌زنی چیزی و بر که می‌داری چیز دیگری را تجربه می‌کنم
حتماً همین است که دلم برایت تنگ می‌شود
و خوب است همه بدانند با اینکه تو آفتابی
اما عینک جدیدت به هیچ عنوان آفتابی نیست
عینک جدیدت اینگونه است
که با آن می‌توانی بروی امام‌زاده داوود
و هر حاجتی داری بگیری
آمین!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 12:38  توسط علی کرمی  | 

مثل سنگی سیاه در چاه



1
ایده‌ی ناب و نو به توله‌سگی نرم و سفید و خوشگل و خیس می‌ماند که کف دو دست جا می‌شود و اگر آن را به موقع به اتاق کار نرسانی و ثبت و ضبطش نکنی از آن اسکلتی نحیف و زرد و وحشتناک به جا می‌ماند با دندان‌های تیز و کثیف.

2
آن‌جا نشسته
نگاه قرض می‌دهد
گوشه‌ی نگاه گرمش را
در کوچه‌های سرد
از جیبم بیرون می‌کشم
نشان آن‌ها می‌دهم
آن‌ها می‌خندند
و برایم خنده آرزو می‌کنند
به خانه بازمی‌گردم
نگاهش را به دیوار می‌آویزم
چای می‌نوشم
نگاه نگاهش می‌کنم
و آن‌ها به آرزوشان می‌رسند.

3
استاد به شاگردش گفت: «درست انتخاب کن!» از کوچه می‌گذشتم که این را شنیدم. به انتهای کوچه می‌رسیدم که لبخندی زدم برای همیشه.

4
گاهی ناغافل با خودت مواجه می‌شوی. داشته‌ای فکر می‌کرده‌ای، ذهنت مشغول خودت بوده است و در کوچه‌ای از کوچه‌های زندگی سرت را پایین انداخته بوده‌ای و غرق در خودت بوده‌ای و در پیچیدن به کوچه‌ای دیگر از کوچه‌های زندگی، ناغافل با خودت مواجه شده‌ای. هردو از دیدن هم جاخورده‌اید. او هم عقب پریده و «وای!» گفته و نفس نفس زده - تو هم همینطور. اصلاً از مواجهه‌ی با خودت فشارت بالا پایین شده و افتاده و بالا رفته و نشسته‌ای و به دیوار تکیه داده‌ای و سرت را در دستانت گرفته‌ای - او هم همینطور. سپس برخاسته‌ای و به خودت که از کوچه‌ای دیگر می‌آمده لبخندی زده‌ای و خودت، خودت را در آغوش گرفته‌ای و گفته‌ای: «چه عجیب! هم الان به تو فکر می‌کردم.» و نشسته‌ای و با خودت چای خورده‌ای و سیگار کشیده‌ای و به هم گفته‌اید: «حالا باید چه کار کنیم؟!» و آن «چه کار» را کرده‌اید.

5
منم آن دریا
که مدام
در خودش شیرجه می‌رود
تا اقیانوس باشد.
چگونه می‌توان مرا خیال کرد؟!

6
غمگینم
مثل سنگی سیاه در چاه
گیجم
مثل فرفره‌ای
که کودکی
آن را ناشیانه فر داده باشد
اما
امیدوارم
مثل مادری
که فرزندش
هفت سال است از خواب بیدار نشده...


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 15:53  توسط علی کرمی  | 

بیرون پریدن از پیله‌ی پتو


1
از روشنایی لبخندت
به رازهای تاریک جهان پی برده‌ام
که اگر رازها راز نبودند
با تو می‌گفتم‌شان.

2
اتاق
چای
کیبورد
مانیتور
فیلمنامه‌ای که تمام نمی‌شود
مگر با مرگ فیلمنامه‌نویس.

3
چنان دزدی بود
که وقتی مُرد
حتی پلیس‌ها هم گریستند.

4
او یک قاتل زنجیره‌ای‌ست
که ما مردم این شهر
هر شب در انتظارش
خانه را جارو می‌کنیم
لباس‌های رسمی می‌پوشیم
پنجره را باز می‌گذاریم
و می‌خوابیم.

5
بی تو
یلدا شبی بود بی‌هنر
و الکی دراز
که در آن
تا آفتابِ دورِ کم‌زورِ فردا
رختخوابِ رخوت
گُرده به گُرده می‌شد.
با تو
یلدا بهشتی است
پر از کف‌ها و دف‌ها
شبی به طعم زردآلو
و کیست نداند زردآلو میوه‌ای‌ست از خیار هم بهشتی‌تر.

6
خواب دیدم پروانه‌ شده‌ام
با دست‌ها و پاهایی زشت
که نمی‌دانستم کدام دستم است
کدام پا
اما مثل همه‌ی پروانه‌ها
بال‌هایی زیبا داشتم
بیدار که شدم
از پیله‌ی پتو بیرون پریدم
تا برایت بنویسم
خواب دیدم پروانه شده‌ام
طول کشید تشخیص بدهم
کدام یکی از این‌ها دست نوشتنم بود.

7
نگهبان این خانه‌ام در ترس و تاریکی شب‌ها
پاسدار خانه‌ام از دزدها، گرگ‌ها
و جنیّان
با این چماق
گرد خانه می‌گردم امّا
خود همواره می‌ترسم و می‌لرزم
نه
ترسم از دزدها، گرگ‌ها یا جن‌های شیطان و شبگرد نیست
از اهالی همین خانه که نگهبان آنم می‌ترسم
که بی‌گاه
با چنگ و فریاد
در ترس و تاریکی شب‌ها به من حمله می‌برند
به من که نگهبان خانه‌ام در ترس و تاریکی شب‌ها

8
به قهر رفت
با چهره‌ای از غم
و بازگشت
با چهره‌ای از ترس
نه این او نبود
او این نبود
و من
چنان فراموشکار‌ی‌ام
که غم را از ترس بازنمی‌شناسم
که کی کدام بود!

9
تلخ هم که باشد
قهوه باشد و سیگار
نه نشیمنگاه خیار
نه سگرمه‌های در هم یار...

10
یک بسته سیگار مانده
تا از یاد ببرم روزی را
که یک بسته سیگار جا مانده بود.

11
آن‌شب
برف چه صبورانه می‌بارید
و ردّپای تو را می‌پوشاند
شاید همین بود که
هیزم‌ها در آتش شومینه می‌ترکیدند.

12
برادرانی دیوانه دارم
به غصه‌هایی که کنارم نشسته‌اند
چنان می‌خندند
تا غصه‌ها هم خنده‌شان می‌گیرد
غصه‌ها ناچار و شرمگین
چهره‌هاشان را
در دست‌های غم‌آلودشان پنهان می‌کنند
پشت می‌کنند
و شانه‌هاشان تکان تکان می‌خورد
وقتی باز رو به برادرانم می‌کنند
این‌بار برادران دیوانه‌ام‌اند
که چهره‌شان را در دست‌هاشان پنهان می‌کنند
و به غصه‌هایی که کنارم نشسته‌اند پشت می‌کنند
و شانه‌هاشان تکان تکان می‌خورد
تا سحر
همین و همین...

13
دراکولای کم‌رنگم
دراکولای غمگین
نشسته بر تابوت خالی
لیوان خون در کنار
و میلم به آن نمی‌کشد
زیرا می‌اندیشم
ای کاش
یکی می‌بود
که از من نمی‌ترسید
آن‌هم حالا که از خودم می‌ترسم.

14
قافیه به تنگ آمده بود از جنگ شاعر با جفنگ. جنگی نابرابر - شاعر با سنگ، جفنگ با تفنگ.

15
باشد
قبول
مردی که منم
استوار نیست
و بر یخ زمستان لیز می‌خورد
و باشد، قبول
هستند مردانی
که بر یخ هیچ زمستانی
لیز نمی‌خورند
و استوار گام برمی‌دارند.
خودت انصاف بده
استوار گام برداشتن زیباتر است
یا
سبکبارانه لیز خوردن
و در پاتیناژی باشکوه
بر یخ زمستان رقصیدن؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 20:4  توسط علی کرمی  | 

«بازی‌های من و شانس عزیزم» مجوزدار شد



همه چیز در تیتر این نوشته گفته شده اما برای دوستانی که نمی‌دانند می‌گویم که: مجموعه داستان دوم بنده به نام «بازی‌های من و شانس عزیزم» از ارشاد مجوز گرفت. این‌بار در اوج ناباروریِ ناباروران و ناباوری من و دیگران، مجوز کتابم سه ماهه آمد. بار پیش این فرآیند در حدود اندکی بیشتر از سه ماه – یعنی شیرین دو سال – طول کشید که خوب است مراتب تشکر خودم را به هر کسی که باعث سرعت گرفتنِ مجوز گرفتنِ بنده در ارشاد بوده برسانم.

حالا پس از «جن زیبایی که از پترا آمد» مجموعه داستان دیگری به نام «بازی‌های من و شانس عزیزم» در بازار کتاب خواهم داشت. فقط اگر این مشکل گرانی کاغذ که ناشران با آن دست به گریبانند - و آن مشکل با ناشران دست به گریبان است - بگذارد اصلاً کتابی چاپ بشود و اگر چاپ هم می‌شود قیمتش آن‌قدر نباشد که مردم به بنده بگویند: چه خبر است؟! مگر پول خون پدرت را از ما می‌گیری؟! که ناچار توضیح بدهم قسمت اعظم این پول‌ها در جیب بنده نمی‌رود و یادآور شوم از قضا پدر بنده آدمی بوده که خیلی بی‌درد و خونریزی مُرده و تا آن‌جایی که در خواب‌ها گزارش می‌دهد اکنون همراه مامان بتول – مادرش - در بهشت ساکن است.

القصه و شکر خدا کتاب که مجوز گرفته و امید دارم به همت نشر افکار به زودی منتشر بشود یا حداکثر در نمایشگاه کتاب سال آینده عرضه بشود. باقی این زندگی را هم خدا بزرگ است و می‌گذراند.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 18:49  توسط علی کرمی  | 

باز هم سرد



1
باران
در نور چراغ ماشین‌ها
از آنچه بر من می‌بارد شدیدتر است
من و سیگارم
سر کوچه
خیال تو را دود می‌کنیم
خیابان از من خیس‌تر است
و من
فقط کمی خشک‌تر از کوچه‌مان
به خانه برمی‌گردم
تا تلفن زنگ بزند
که به تو بگویم
باران
در نور چراغ ماشین‌ها
از آنچه بر من می‌بارید شدیدتر بود.

2
کُت به تنم گریه می‌کند
و تو را خنده می‌اندازد
گور پدر مهمانی امشب
آفرین به تو
که اینقدر به جا و با سلیقه می‌خندی.

3
آن روزها
قاتل زمان بودم
یک قاتل حرفه‌ای
که هیچ کارآگاه خسته و کلاسیکی
وقتش را تلف به دام انداختنم نمی‌کرد
با خودم تخته نرد بازی می‌کردم
گاهی به خودم می‌باختم
گاهی از خودم می‌بردم.
این روزها
به تو دل باخته‌ام
و گاهی
دل از تو می‌برم
باز هم خدا را شکر که
کارآگاه‌های خسته و کلاسیک
اکثرشان دچار فراموشی شده‌اند.

4
آهای بانک‌های عزیز
از من نترسید
کاری به سبزی اسکناس‌های شما ندارم
من با این تفنگ آب‌پاش
فقط
گل گلدانم را سبز نگاه می‌دارم.

5
از پشت دیوارها بیرون می‌پریدم
و خیال‌هایم را می‌ترساندم
خیال‌هایم می‌دانستند
این بازی ابدی است
زیرا نه آن‌ها تمامی داشتند
نه من
نه دیوارها.

6
«این نیز بگذرد.» من عاشق این جمله‌م ... و فکر نکنین این یه عشق یه طرفه‌س ... این جمله‌ئم عاشق منه!

7
اگر خواستی مرا بکُشی
به کارد
با آن‌همه کثافت‌کاری
در صحنه‌ای کلیشه‌ای‌
یا
به وینچستر
با آن صدای اعصاب‌‌خردکن‌ش
که سوراخی بزرگ‌تر
از آنچه برای مردن لازم است
در من ایجاد می‌کند
نیازی نیست.
شما مهربان باش
قول می‌دهم
به تمیزترین
بی‌صداترین
و حرفه‌ای ترین شکل ممکن
برایت بمیرم.

8
به گذشته‌ای دور می‌اندیشم
به گذشته‌ای کم نور
و فکر می‌کنم
چه وحشتناک بوده
آن‌وقت‌ها که تو نبودی
اما
در آن گذشته‌ی دور و کم‌نور
هنوز نمی‌فهمیدم
نبودنت وحشتناک است.

9
باز هم سرد
زمستان می‌شود
برف می‌بارد
تا من
عشق امسال را برایت
آتش کنم.


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 11:4  توسط علی کرمی  | 

سفر با ماشین مرحوم مشهدی محمدعلی



1
پس از آن سال‌های سگ
سال‌های دل‌مرده
سال‌های خمیازه
یک روز، ناغافل
درِ خانه‌ی زندگی‌م باز مانده بود
که فرشته‌ای داخل شد
فرشته‌ای بی بال
بی‌حلقه‌ای از نور بر سر
با رنگین‌کمان و رقص
با عطر و اسفند و هِل و کِل
از آن روز
تا امروز
هرروز
چندبار در روز
یکهو خنده‌ام می‌گیرد.

2
گاهی شک دارم
اگر دکمه‌ی نابودی آدم‌ها زیر انگشتم بود
حتماً می‌فشردمش
بس که الهی همه بمیرند.
گاهی شک دارم
شاید منشاء همه‌ی عشق‌های دنیا
قلب من باشد
و دوست دارم
در جشن تمام آدم‌ها شرکت کنم
و همه‌شان را ببوسم و در آغوشم فشار بدهم
و چندبار مهربانانه و خندان
مشتم را بر گُرده‌شان بکوبم.
اینها را نوشتم که گفته باشم:
مگر فکر کرده‌اید من کی‌ام که گاهی شک نداشته باشم؟!

3
گانگستری خسته در من است
با کلاه شاپو و تفنگ آب‌پاش
خشن و مردانه «امّا» بانمک‌
اگر این «امّا» را نمی‌داشتم
شاید اینهمه دوستم نمی‌داشتی.

4
او خوش دارد
بداهه
شعری عاشقانه برایش بگویم
اما وقتی می‌بینمش
کلمات در سرم آب می‌شوند
چیز دیگری می‌شوند
به سختی می‌شود فهمیدشان
پس
من می‌مانم و او
و یک نگاه
که خیلی بیشتر از این شعر
شاعرانه است.

5
زندگی
دریای مهیب و آدم‌خوار است
و خوشبختی
گوش‌ماهی و ساحل شنی‌ است
می‌شود لالایی نفس‌های امواج را شنید
و بر گوش‌ماهی‌ها‌ و شن‌های ساحل خوابید
می‌شود در رویا تو را دید
شایسته است تو
تعبیر چنین خوابی باشی
خوابی پر از نفس‌های موج و دریا و گوش‌ماهی و ساحل شنی

6
به کاسه‌ای آش‌ داغ رشته
در زمستان کو‌هستان‌ آذربایجان
لیوانی شربت یخ و لیمو
در آتش‌باران کویر طبس
و یا منظره‌ای بهشتی
در اردیبهشت اورامان می‌مانی
با تو به تو باید سفر کرد
حتی اگر چاره‌ای نباشد
با ماشین مرحوم مشهدی محمدعلی!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 15:42  توسط علی کرمی  | 

تیلیفون می‌زنم جواب نمی‌دی چرا نیّر؟!



یک دوست که همنام بنده هم هستند آمده بودند و نظر خصوصی گذاشته بودند که چگونه می‌توانم آرشیو وبلاگ‌تان را بخوانم؟ جواب این سوال که معلوم است. این بغل زده آرشیو و اگر هم چیزی را از آرشیو حذف کرده‌ام دلیل داشته. اما این دوست خوبم باز امروز نوشته بودند «انتظار نداشتم حتی جواب هم ندهید.» چرا؟ چون طبیعتاً و لابد جواب نداده بودم؟

و اما چرا جواب نداده بودم؟

آیا جواب دادن بلد نیستم؟ آیا خیلی گنده دماغم؟ آیا آلزایمر دارم؟

خیر علی عزیز. جواب ندادم چون شما هیچ نشانی‌‌ای جز اسم‌ کوچک‌تان برای بنده نگذاشته بودید. حالا این از شوخ‌طبعی‌تان بوده یا مشغله‌ی کاری مثل بنده حواس‌پرت‌تان کرده، نمی‌دانم. این مسئله مرا یاد این داستانک خودم انداخت که در مجموعه داستان جدیدم که رفته ارشاد هست. نام مجموعه داستان جدیدم همانطور که چندباری گفته‌ام «بازی‌های من و شانس عزیزم» است و نام این داستانک «آدم‌های دون کرمیلونه» است.

و اما داستانک:

آدم‌های دون کرمیلونه
بهش گفته بودن: «یا کاری رو که می‌گیم انجام می‌دی یا می‌کُشیمت.»

و البته که پذیرفته بود چون دوست نداشت بمیره.

اون‌وقت یه مرد تاس رو نشونده بودن جلو روش و بهش گفته بودن: «موهاشو بباف!»


همه‌ی اینها را نوشتم که بگویم داش علی مهربانم! وقتی نه ایمیل می‌گذاری نه نشانی وب‌سایت، آخر من چگونه جوابت را بدهم؟!



+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 1:6  توسط علی کرمی  | 

شما همیشه لبخند بزن



1
شب
گل‌های یاس را بر بسترت می‌ریزم
صبح
برشان می‌دارم و باز سر شاخه‌هاشان می‌چسبانم
تا هرروز حیاط خانه معطر باشد به عطرت

2
یک‌وقت‌هایی یک آدم‌هایی آن‌قدر ساده‌اند، بی‌شیله پیله‌اند، سبیل قیطانی دارند، چاقند، سبزه‌رویند و دندان‌هاشان از هم فاصله دارد و عینک دودی ارزان قیمت زده‌اند و هی می‌خندند که نگو. اما خب اینطور آدم‌ها گاهی از رو سادگی اعصابت را به ویرانه‌های شهر سوخته بدل می‌کنند و کارهایی می‌کنند که وسوسه می‌شوی کمی سر به سرشان بگذاری.

آن مرد ساده با همین تواصیف که در بالا آمد پرسید: «خودت چرا رانندگی نمی‌کنی که
این خانوم خسته نشه؟!»

راست راست جلو روش ایستاده بودم که گفتم: «آخه من فلج اطفال دارم، نمی‌تونم.»

منتظر بودم از این که دستش انداخته‌ام بخندد و در خندیدن همراهی‌ش کنم اما آن‌قدر ناراحت شد، آن‌قدر ناراحت شد و ناراحتی و همدردی در صورتش دیده شد که شرمنده شدم. با اینکه قبلش اعصاب‌مان را خرد کرده بود نزدیک بود بپرم ماچش کنم بگویم: «بابا خب تو گُلی، خیلی خوبی، چی بگم؟! ... اگه می‌دونستم اینقدر ناراحت می‌شی فلج اطفالو از رو زمین ریشه کن می‌کردم ... ای بابا...»

3
جاده‌ی چالوس می‌شوم
و آن‌قدر به خودم می‌پیچم
تا به شما که دریایی می‌رسم

4
شما همیشه لبخند بزن
حتی حالا که دوربین نداریم
تنها من می‌دانم
لبخند شما
از گران‌ترین دوربین دنیا
گران‌تر است.

5
دشوارتر از دیوارها
سقف خانه را رنگ زدن است
اما امروز می‌خواهم
سقف خانه‌مان را برایت
آبیِ همیشگی کنم.

6
غلط نکنم
آنجا پنج پنجره بود
از چهارتاشان آفتاب می‌تابید
در یکی‌شان تو می‌درخشیدی
باید یادت باشد
به این نشان که
من هم عینک دودی زده بودم
مثل همیشه


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 0:24  توسط علی کرمی  | 

عشق جنگاوری است که در پستوها فقط پیر می‌شود



1
تا تو هستی
بوسه ساده‌ است
و شیرین و پرمعنا
وگرنه زبانم لال
اگر نباشی
باید ساق پای خودم را ببوسم
آن‌هم محض نرمش روزانه
تحت نظر استاد یوگا.

2
بیا شریک بشویم
دست از من
چتر از تو
باران از آسمان
تا یک‌روزِ خیس را قدم بزنیم.

3
بیا اول‌بار با تو سفر کنم
برویم شمال
کنار دریای خزر
بر ماسه‌ها بنشینیم
سرت را بر شانه‌ام بگذار
دریا را نگاه کنیم
اما در فکر یکدیگر غرق شویم!

4
یک: بیا بچه‌ دار شیم.
دو: ما خودِ دارئم بشیم کسی خودشو ازمون حلق‌آویز نمی‌کنه، چه برسه به بچه‌ دار، که فقط موش می‌تونه خودشو بامون دار بزنه، موشائم که می‌شناسی که، به این راحتی‌یا ناامید نمی‌شن از زندگی، خودکشی تو قاموس‌شون نی بِن‌کُل!
یک: پ بیا بچه مار شیم.
دو: اینو هستم.

و هردو بچه مار می‌شوند، می‌خزند، می‌روند.

5
«تو مگر قرار نبود در مصیبت‌ها، لحظات سخت زندگی، و بدبختی‌ها در کنار من باشی؟ پس الان کدوم گوری هستی؟! چرا اینجا نیستی؟!»

جمله‌ی بالا را یک دوست دختر خطاب به دوست پسرش گفته وقتی که در خانه‌ی دوست دختر سوسک دیده شده بود.

پ.ن: لااقل ما مردها در زمینه‌ها کشتن سوسک قهرمان زن‌هامان محسوب می‌شویم هرچند خود بنده عین خر از سوسک می‌ترسم اما قادرم به مدد اسپری حشره‌کش و دمپایی لاستیکی آن‌ها را از پای درآورم.

سوال: آیا خر از سوسک می‌ترسد؟!

6
جهان را بی ‌کوله‌پشتی
پای برهنه و نگران گشتم
هیچ دلیلی برای خوش بودن
برای ادامه دادن
برای ماندن ندیدم
جز همین لبخندهای گاه به گاه
در عصرهای با تو
تا شب‌های پُر جیرجیرک.

7
گاهی آدم چنان روحش
روانش
خسته می‌شود
که دوست دارد بدنش زیپ داشته باشد
آن را باز کند
به روحش
روانش
بگوید بیا بیرون
بر تخت دراز بکش تا تو را مشت و مال دهم
و روح آدم
روان آدم
بر تخت دراز بکشد
آدم آن را حسابی مشت و مال دهد
آنقدر که خودش بگوید بس است
دستت درد نکند
و باز زیپ تنت را باز کنی
و روحت
روانت
برود سر کارش آن تو
سرحال باشد و پرانرژی به کارش برسد.

8
نترس!
عشق را از پستوی خانه بیرون بیار
در خیابان با او قدم بزن
حتی با او به کافه برو
یا همراه او
به یک دوست سر بزن.
عشق
جنگاوری است
که در پستوها
فقط پیر می‌شود
و گاهی می‌میرد.


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 17:2  توسط علی کرمی  |