پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

پیاله‌ای چای بنوش! در کتاب‌فروشی‌ها



سومین مجموعه داستان علی کرمی با نام «پیاله‌ای چای بنوش!» توسط نشرنون منتشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، این مجموعه داستان دربردارنده ۱۳۳ داستان مینیمال با مضامین اجتماعی، فرهنگی و عاشقانه است. داستان هایی که در این کتاب روایت شدهاند هر یک با نگاهی متفاوت و طنزآمیز به موضوعات و رخدادهای زندگی در قالب داستانی کوتاه بیان شدهاند. حجم برخی از داستانهای این مجموعه، دو خط و برخی دیگر سه تا چهار صفحه است.

از جمله عناوین این کتاب می توان به «عصرها با روباه ها»، «ملینا»، «تکهای از یک پاره»، «به یاد نمیآوریم اما هست» و «قاعده بی قاعده»  و «خلاصه‌ای از یک روز بی‌تو» اشاره کرد. برخی از داستان‌های مینیمال این کتاب در فضای مجازی مورد استقبال زیادی قرار گرفته‌اند.

مجموعه داستان علی کرمی

دی یکی از داستانهای این مجموعه می خوانیم:

شب بود که از گرگ پرسیدم: پس چه‌کسی؟

در میان بدر ماه، بر سر سه‌تیغِ صخره‌ای سیاه، پوزه به‌آسمان شب برکرد و به‌آهنگی از ترس و سوز گفت: اووووووووو...

 و به‌خاطر او بود که گرگ شدم.

علی کرمی داستان‌نویس متولد ۱۳۵۶ است که تا کنون مجموعه‌داستان‌های «جن زیبایی که از پترا آمد» و «بازی‌های من و شانس عزیزم» از او منتشر شده است و در حال حاضر نیز او مشغول نگارش اولین رمان خود است.

مجموعه «پیاله ای چای بنوش!» در ۲۰۶ صفحه، تیراژ یک هزار نسخه و بهای ۱۲ هزار و ۵۰۰ تومان برای اولین بار توسط انتشارات نون در بازار کتاب عرضه شده است.

لینک خبر در مهر



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:58  توسط علی کرمی  | 



آن شب گفت شب بوده که سفر می‌کرده از اینجا به آنجا و تو جاده دیده پشت اتوبوس نوشته شده بوده:

تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی
هرگز نشوی گرگ بیابان طریقت

- شعر از کی‌یه؟
- نمی‌دونم.

همه حیران سر تکان دادیم و رفتیم رو پشت بام خوابیدیم، عجب هوایی! چه ابرهایی!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:11  توسط علی کرمی  | 



ابلیس نیمه‌شبان به هیات زنی زیبا، فتّانه و اغواگر پا به حجره‌ی خالی و خلوت مرد جوان نهاد تا بفریبدش و از راه راست بگرداندش. تا به خود بجنبد، جوان لباس بر تن ابلیس دریده و او را بی‌سیرت کرده، گریخت. حالا ابلیس با دو شاخ و دو سُم با کفش‌های پاشنه بلند و بزک کرده تو اتاق انتظار دکتر زنان نشسته بلکم تا دیر نشده بچه را بیاندازد وگرنه حالاحالاها ناچار است به عنوان سینگل مام زجر بکشد تا بچه از آب و گل درآید و آنگاه به وظیفه‌ی ازلی‌ش که همانا فریفتن خالصان راه خداست بازگردد امّا راستش ته دلش – شاید به علّت پاره‌ای تغییرات هورمونی – احساس علاقه‌ای هم به این بچه دارد و دست راستش را مهربانانه و مادرانه روی شکمش گذاشته است و لبخندی گرم و تلخ بر لب دارد، لبخندی از شک!



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:53  توسط علی کرمی  | 



چه نگاهت آشناست غریبه!
آشناتر نگاهم کن تا بشناسمت.

سلام.
لبخند زد: علیک سلام.


+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:5  توسط علی کرمی  | 



بنده به هیچ عنوان در نمایشگاه کتاب حضور به هم نخواهم رسانید به جز از فردا و پس فردا و شب‌های دگر. اگر بخت یاری کند و با من باشد و تخت یاری کند و با من نباشد و مرا زود رها کند که بیدار باشم صبح کله‌ی سحر ساعت 13 به بعد از فردا که پنجشنبه‌ای‌ست و هزاران آرزو منتظر نوشیدن پیاله‌ای چای همراه شما خواهم بود در غرفه‌ی نشر نون و حوالی. عکس یادگاری، بغل، و بوسه‌ در مکان موعود رایگان عرضه خواهد شد.

شبستان، راهرو 4، غرفه‌ 3


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:18  توسط علی کرمی  | 

نمایشگاه کتاب



پیاله‌ای چای بنوش!

بازی‌های من و شانس عزیزم

نشر نون

راهرو 4 - غرفه 3 - ساعت 13 الی 17

به امید دیدار با شما دوستان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 1:47  توسط علی کرمی  | 

پشت جلد مجموعه داستان پیاله‌ای چای بنوش! آمده:



جوان‌تر که بودم عشق سنگی بود در دستانم که با آن شیشه‌های خانه‌ها را می‌شکستم امّا حالا عشق صخره‌ای‌ست سهمگین، فرونشسته در اعماق اقیانوس آرام تنم. این چنین است که سیگار می‌کشم، چای می‌نوشم، و داستانی را روایت می‌کنم که در آن تو را دوست می‌دارم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:18  توسط علی کرمی  | 



ای گاو مهربان
ای استیک آبدار (باشه لطفاً!)
با آن مگس‌ها که با دم می‌پرانی
و پرنده‌ای که بر دوش‌ت لانه کرده
این سوی میز دیوانه‌ای از حشرات نمی‌ترسد
و لبخندت را با لبخند و کارد پاسخ می‌گوید
دیوانه‌ا‌ی شپش‌زده!


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:9  توسط علی کرمی  | 



همین هفت سال پیش، هوای ظهر کویر آتش بود. بعد از نماز ظهر باد نمی‌وزید اما هوا تازه بود و آسمان پاک. پیر از سایه‌سار خانگاه بیرون می‌زد که نگاهش به درویش خاکی خسته‌ی تازه از گرد راه رسیده‌ای افتاد. پیر ایستاد و پرسید: این ساعت چرا کجه؟

درویش نگاه دور و بر و بالا سرش کرد. هیچ ساعتی آنجا نبود.

پیر لبخند زد: حتماً باد کجش کرده. و عصازنان دور شد.

نسیمی وزیدن گرفت. درویش، هنوز خاکی اما دیگر خسته نبود.

شعر:
این ساعت کجه؟
کی می‌گه کجه؟
مادر شوهر
خاک به سرش
خواهر شوهر
گور پدرش...


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:18  توسط علی کرمی  | 

مجموعه داستان پیاله‌ای چای بنوش در نمایشگاه کتاب 94



در نمایشگاه پیاله‌ای چای بنوش!
توی زایشگاه پیاله‌ای چای بنوش!
هم نگه کن به کار جهان حرص نخور
گه گه و گهگاه پیاله‌ای چای بنوش!

 

مجموعه داستان پیاله‌ای چای بنوش در نمایشگاه کتاب 94

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:23  توسط علی کرمی  | 



- تفنگو برداشتی کجا می‌ری این موقع؟

- سر کار.


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 3:39  توسط علی کرمی  | 



شیخ گفت زندگی تلخی‌هایی دارد که خوب است با شیرینی‌های خودتان بیامیزید. تلخ و شیرین می‌شود: سرکنگبین.

دم غروب با کاهو بخورید.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:1  توسط علی کرمی  | 



توپ سرخ از زیر در حیاط همسایه بیرون قِلید جلو پام. دو دختربچه پی توپ بیرون پریدند: یکی تپل و سفید و بور که می‌خندید، یکی لاغر و سبزه و کم‌رو با موهایی وز که نمی‌خندید یا خنده‌اش را پنهان می‌کرد. توپ را برداشتم دادم به آن که می‌خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:57  توسط علی کرمی  | 



تیغ خدا شرق آسمان را شکافت.

آفتاب زد.

قهقهه‌ای زدم از غم.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:34  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر