پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 15:59  توسط علی کرمی  | 



پاییز 94 انتخاب و تدوینی‌ست از یک داستان بلندتر که یحتمل کتاب بعدیم خواهد بود. نخستین‌بار است که داستان ضبط‌شده‌ای را خوانده‌ام و منتشر می‌کنم. از دوستان خوبم در شنوتو سپاسگزارم که زحمت تهیه‌ی این کار و کارهای بعدی را که به زودی منتشر خواهد شد کشیده‌اند. مجموعه داستان‌های بازی‌های من و شانس عزیزم و پیاله‌ای چای بنوش را نیز برای‌تان خوانده‌ام که به مرور خدمت‌تان عرضه خواهم کرد. بشنوید پاییز 94 را. امیدوارم دوست داشته باشید.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 11:28  توسط علی کرمی  | 



نشانی کانال تلگرام: https://telegram.me/alikarami_dastan

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 12:36  توسط علی کرمی  | 



کانال تلگرام نشرنون:  https://telegram.me/noonbook1


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 2:34  توسط علی کرمی  | 

سایه‌سار و باد



یکی از محرک‌های نوشتن، تصویرها هستند و در این میان – دستکم برای من - از همه بیشتر عکس‌ها. تا امروز چندین عکس بوده‌اند که مرا به نوشتن واداشته‌اند امّا این یکی داستان که در این شماره از کافه داستان بر این عکس نوشته‌ام خود حکایتی دیگر دارد که: سفارشی نوشتن کار جالبی‌ست به شرط آنکه میل شما به آنچه سفارش می‌گیرید بکشد اگرنه دور است نوشته‌ی سفارشی خوبی بیافرینیم. دوستان کافه داستان به میانجیگری نازنین جودت بزرگوار خواستند بر این عکس که در این شماره منتشر شده داستانی بنویسم، عکسی از خانم یاسمین نیکورزم که در کاشان برداشته شده و غلط نکرده باشم از اریب بودن سایه‌ها گمانم که بعدازظهر برداشته شده باشد. کوتاه سخن این که: دورانی را می‌گذرانم که از نوشتن پرهیز می‌کنم و نوشتن هم در این دوران برایم دشوار است. نوشتن این داستان را هی پشت گوش انداختم، هی گفتم اصلاً خواهم گفت کار من نیست، اصلاً من به اشتباه داستان‌نویس شده‌ام، اصلاً مرتکب قتل خواهم شد، اصلاً از این شهر خواهم رفت و ... اما پشت پا زدن به مهر دوستان کافه داستان کار دل نازک من نبود. این شد که داستان را در این دوران بحران نوشتم و خوب یا بد شده را نمی‌دانم، قضاوت با شما.

بخوانید داستان سایه‌سار و باد را در این شماره از کافه داستان


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 21:3  توسط علی کرمی  | 

چهاردهمین نمایشگاه کتاب فارس، شیراز



مجموعه داستان‌های بازی‌های من و شانس عزیزم و پیاله‌ای چای بنوش را می‌توانید در این نمایشگاه از غرفه‌ی نشر نون بخواهید.

نشانی: نمایشگاه بین‌المللی شیراز، شهرک گلستان، سالن حافظ، راهروی سمت راست، 10 صبح تا 7 شب، غرفه نشر نون

2 تا آذرماه 94

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ساعت 0:49  توسط علی کرمی  | 



پیاده‌رو
دیوار سنگی پیاده‌رو
نمناک از باران و بوی زرد برگ
و درخشش نگاه تیز گربه‌ی سیاه
از ورای جهان آرام گربگی‌ش
از واقعه‌ای قریب‌الوقوع خبرم می‌دهد انگار
بوسه‌ای شاید
نگاهی
یا عطسه‌ای...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 23:30  توسط علی کرمی  | 

پرفروش‌های فروشگاه مرکزی شهرکتاب، نیمه دوم مهر 94



داستان

مزرعه حیوانات/ جورج اورول- احمد کسایی پور/ ماهی

خانه خوب‌رویان خفته/ یاسابورو کووایاما- رضا دادویی/ سبزان

اتفاق/ گلی ترقی/ نیلوفر

من از گورانی‌ها می‌ترسم/ بلقیس سلیمانی/ چشمه

پیاله‌ای چای بنوش/ علی کرمی/ نون

شعر

تو مشغول مردن‌ات بودی (گزیده‌ای از شعر و عکس جهان)/ محمدرضا فرجاد- محمدرضا فرزاد/ حرفه هنرمند

 محو / علی‌رضا روشن/ نون

آنچه می‌ماند (گزیده سی شعر و شرح آن)/ فریدریش هلدرلین – محمود حدادی/ نیلوفر

لیوان شکسته/ احمدرضا احمدی/ فصل پنجم

مجموعه اشعار منوچهر نیستانی/ منوچهر نیستانی/ نگاه...


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:58  توسط علی کرمی  | 



خسته نباشند دوستان کافه داستان و آفرین بر ایشان و سپاسگزارم از امید نقیبی نسب بابت یادداشتش بر مجموعه داستان پیاله‌ای چای بنوش.



+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۴ساعت 17:0  توسط علی کرمی  | 



نشرنون از فردا در نمایشگاه کتاب تبریز
9 تا 13 مهر 1394
::
محل نمایشگاههای بین‌المللی تبریز
سالن امیرکبیر| راهروى اصلى
۱۰ صبح تا 8 شب
غرفه نشرنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ساعت 21:27  توسط علی کرمی  | 

پرفروش‌های فروشگاه مرکزی شهرکتاب، نیمه دوم شهریور ۹۴



داستان

عاشقانه‌های تورگنف (برگزین هشت داستان کوتاه)/ ایوان سرگیویچ تورگینف – بابک شهاب – لاهیتا

دیروز/ آگوتا کریستف – اصغر نوری/ مروارید

پیاله‌ای چای بنوش (مجموعه داستان)/ علی کرمی/ نون

زنگ‌بار یا دلیل آخر/ آلفرد آندرش – سروش حبیبی/ ماهی

 قرن روشنفکری/ آلخو کارپانتیه – سروش حبیبی/ نیلوفر...



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ساعت 19:44  توسط علی کرمی  | 



زن: من خوشگلم؟
مرد: آره.
زن: چندتا؟
مرد: هفت‌تا.
زن: هفت از چند؟
مرد: هفت از ده.
زن: اااااا ... خیلی کمه که.
مرد: نه. کم نیست. خوبه که. خب مثلاً خودت به من چند از ده می‌دی؟
زن: هشت.
مرد: از ده؟!
زن: از ده...
مرد: ای الهی کوفتت بشم، همیشه گفتن سیب سرخ مال دست چلاقه‌ها!
زن ‎:/‎
مرد ‎:]‎
زن ‎:/‎
مرد :*


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 0:54  توسط علی کرمی  | 



نخست سه ساله بودم که دل باختم و آن کو دلم برد عکسی بود در مجله‌ی بوردا. آه از آن چشمان آبی و طلای گیسوان ریخته بر شانه‌ها انگار که آبشار نور و دندان‌های مرمر ردیف با خنده‌ای قند و بزک سبک و چکمه‌های گاوچرانی و شلوار جین ریش ریش. مخفیانه دور از چشم خانواده عشق می‌ورزیدم و او تا ابد – یک پای بر سکّو در آن عکس - می‌خندید. وقتی هیچ‌کس خانه نبود به خلوت عشق‌مان پشت مبل پذیرایی پناه می‌بردم و خیره در چشمان زلالش خون می‌گریستم و می‌سوختم. (توضیح که اگر با خودتان اندیشیده‌اید عجب پدر و مادر بی‌مسئولیتی که بچه‌ی سه ساله را با آتش عشق و سرشک خون در خانه تنها می‌گذاشته‌اند باید خاطرنشان کنم معنای مسئولیت در آن دوران اندکی با امروز متفاوت بود.) و آن عشقی نوجوش و عطرآگین بود، عشقی تب‌آلود، تب چهل درجه و تشنّج و پزشک اطفال (خانم دکتر المیرا علوی) و گوش‌درد و آمپول و سرم و هذیان: مامان یه کفتر تو بالکن نشسته، بخورمش؟ چنان پایمردانه عشق می‌ورزیدم که از آمپول نمی‌هراسیدم حتّی اگر جای سوزن دشنه به آن جایگاه فرود می‌آمد آخ نمی‌گفتم و سستی در دلم بار نمی‌داد در طریق عشق. پدر، دستی بر پیشانیم نهاد پرسید خوبی بابا؟! و چه می‌دانست، چه می‌دانست...!

القصّه من و عکس هیچ‌گاه به هم نرسیدیم و روزگار چنان دورمان کرد که من رفتم کلاس اوّل دبستان و بوردا جای پایه‌ی شکسته‌ی یخچال را گرفت. کلاس چهارم که رسیدم اندیشیدم وقتش شده زن بگیرم و وایِ من چه کسی بهتر از دختر همسایه‌، دختر جناب سرهنگ بازنشسته. از آن پس همه خیال من او بود که نامش شبنم بود. سبد میوه فرمان ماشینم می‌شد و قام قام! با شبنم و دو بچه‌مان سفر می‌کردیم دریاکنار و از آنجا به کوهپایه‌ی سبلان و براشان عسل می‌خریدم و قاشق می‌زدم تو ظرف عسل رو میز آشپزخانه و عسل می‌پیچیدم دور قاشق و می‌چشیدم ببینم می‌ارزد چانه بزنم بخرم یا نه. بعد مادرم می‌ایستاد میان آشپزخانه و چانه‌اش را می‌خاراند و حیرت می‌کرد که وا! همین سه روز پیش این عسلو خریدیم پ کو؟! چه می‌دانست عسل‌ها را من و شبنم و بچه‌هامان – که همیشه جاشان رو صندلی عقب ماشین بود و نه از جنسیت‌شان خبر داشتم نه از نام‌هاشان – می‌خوردیم. این عشق را زنگ تفریح - وقتی بچه‌ها داشتند یقه‌های یکدیگر را می‌کشیدند، بی دو دندان پیشین به زحمت سیب می‌خوردند و در بازی پینوکیو کفش‌های یکدیگر را لگد می‌کردند - با دوستم در میان گذاشتم. کمی فکر کرد و چشم‌هاش پشت عینک درشت‌تر شدند و گفت شیوه‌ی عشّاق است نامه بنگاشتن و گفتن حال دل به قلم. پس نوشتم و از زیر در آهنی انداختم تو حیاط خانه‌شان:

سلام
خسته نباشید. خانم شبنم اینجانب به نظرم شما خوشگلی و اگر شما هم دوست دارید می‌توانیم بیشتر آشنا بشویم. البتّه من شعر هم می‌سرایم.

شبنم روی تو چون بر من مسکین افتاد
دوش وقت سحرم غصّه به بالین افتاد

ارادتمند، علی

فردا در راه مدرسه وقتی جنازه‌ی دریده و ‌پامال نامه‌ام را بر سردی چرک سنگفرش دم خانه‌شان دیدم آسمان گُرُمبید و باران سیاه زهرآگین بر شهر غم فروبارید و در راه مدرسه هر گام برمی‌داشتم صدای شیشه خرده می‌دادم که دلم شکسته در شکمم ریخته بود جرنگ جرنگ...

و امّا سالیان گذشت و بالیدم تا رسیدم به سنّ هژده که او را دیدم: یوستینا مایا روگوفسکا، دختر کارمند سفارت لهستان. نمی‌بایست این‌بار شکست می‌خوردم چرا که حتّی اگر آنهمه خواستنی هم نمی‌بود لیک نامی داشت که خیلی به کارم می‌آمد. فکرش را بکنید! من که از کودکی سودای نوشتن در سر می‌پروراندم می‌توانستم با بودن او زندگینامه‌ای داشته باشم مثل زندگینامه‌ی داستایوفسکی‌ها و امثالهم!

زندگینامه‌ی ایشان
وی که در کرمانشاه متولّد شد و در تهران بالید در جوانی دلباخته‌ی دوشیزه‌ای به نام یوستینا مایا روگوفسکا شد آنها کمی بعد...

عالی می‌شد اگر می‌شد. وقتی از مادرم خواستم برایم خواستگاریش کند کمابیش یک دقیقه مردمک بی‌قرار چشم‌هاش تو صورتم دنبال چیزی گشت و چون نجُست خندید و رفت پیازداغ را هم زد ته نگیرد. باید خودم دست به کار می‌شدم که شدم. موهام را آب شانه کردم، شلوار و پیراهن آبرومند پوشیدم و با شاخه‌ای گل سرخ شاعرانه و درویشانه (پول دسته‌گل خریدن نداشتم چرا که مامانم بیشتر بهم پول نداد.) رفتم خواستگاری. مسلماً جوابی که شنیدم یک کلمه بود: نو!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:33  توسط علی کرمی  | 



در سیاره‌ای که همه چیزش به رنگِ رنگین‌کمانی کاغذهای ابر و باد بود – آب‌روغنی و در هم شونده - حتّی آدم‌ها و چهره‌هاشان، حتّی کوه‌ها، میخانه‌ها و خرس‌هاشان، در این سیاره گلی رویید به رنگ دل که مردی عاشق از آن سیاره‌ی ابر و باد گل را چید و زیر پای معشوقه‌ی سنگین دلش پرپر کرد.

معشوقه با پوزخندی زهرآگین تیز گذشت و در ابر و باد و رنگین‌کمان در هم آمیخت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:27  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر