X
تبلیغات
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

یک استکان چای و کاسه‌ای شیر



 
اگر چیز‌هایی مثل: فهمیدن، درک کردن و از این دست در یک رابطه وجود داشته باشد، و این چیزها در جاهای نادری روی کره‌ی خاکی رخ بدهند، یکی از این جاها، همین خانه‌ی من است. خانه‌ای در عمیق‌ترین جای جنگل سیسنگان که بنیان آن را با ساختن یک دیوار و یک سقف آغازیدم و در گذر روزها با سنگ و چوب گسترشش دادم تا شکل امروز را به خودش گرفت. ( سال‌هاست که از گسترش دادن این خانه دست کشیده‌ام زیرا کافی است.)
 
دوستان اندکی می‌دانند که میان این جنگل خانه‌ای دارم و می‌توانند مرا اینجا بیابند. دوستانی خوب (دستکم تا امروز خوب.) که راز بودنم در این خانه را تا کنون برای احدی فاش نکرده‌اند.

«آجری» را وقتی نوزاد بود، یکی از این دوستان برایم هدیه آورد. آجری اینجا بالید و به زندگی کنار من خو گرفت. او آزاد است هرچه می‌خواهد باشد، من نیز. می‌تواند برود و بازنگردد. (کما اینکه تا کنون بارها رفته اما بازگشته.) اگر برود اعتراضی ندارم و به بازگشتنش نیز اعتراض نخواهم کرد. من کتاب می‌خوانم، او چرت می‌زند. او به پرنده‌ای بر شاخه‌ای خیره می‌ماند، من شیر داغ می‌کنم و روزها می‌گذرند و گاه به گاه باران یا برف می‌بارد.
 
آجری را می‌فهمم، درک می‌کنم. (یا هر واژه‌ی دیگری که برای یک رابطه مناسب است.) آجری هم مرا می‌فهمد، درک می‌کند.
 
حالا که من بر این صندلی و او بر گلیم نشسته است، یکدیگر را نگاه می‌کنیم، بی لبخند. (آجری بلد نیست لبخند بزند. من هم به ندرت لبخند می‌زنم.) من آجری را یک عارف کوچک می‌بینم، او مرا یک گربه‌ی بزرگ.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 12:26  توسط علی کرمی  | 

هیچِ پیش از چیز



 
یک: پیش از بیگ بنگ چه بود؟
دو: چیز.
یک: چیز چیست؟
دو: چیز، چیز است، درست مثل این درخت که در آینه است.
یک: و پیش از چیز چه بود؟
دو: هیچ.
یک: هیچ چیست؟
دو: هیچ، پرتقالی خونی است که پدر مرحومم ساعت 12:03، 13 بهمن 1381 آن را خورد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 22:42  توسط علی کرمی  | 

مجید نعیمی، گلوله‌ی جنگی


 
پس از هشت سال مشروط شدن در دانشگاه، بی لیسانس، بازگشتن به پادگان با همان درجه‌ی گروهبان سومی سابق، شکستی مفتضحانه بود. اما با وجود آدمی مثل مجید نعیمی (سرباز بی سردوشی، راننده‌ی مینی‌بوس یگان موتوری گروهان ارکان گروه) فهمیدم افتضاح‌تر از من هم می‌شود بود.
 
تمام این هشت سال که من در راهرو دانشگاه با دخترها حرف می‌زدم و در بوفه‌ی دانشگاه با پسرها وقت گران‌بهایم را به آتش می‌کشیدم، مجید نعیمی با پشتکاری که در هیچ کار دیگری از او دیده نشده بوده، مقررات نظامی ارتش را زیرپا می‌گذاشته، از خدمت فرار می‌کرده، دستگیر می‌شده، زندان می‌رفته، اضافه خدمت می‌خورده، و با خفّت و خواری به خدمت بازگردانده می‌شده. (این هم دلیل دیگری در اثبات این مسئله که وضع من از او بهتر بوده در این بازه از زمان.)
 
وقتی برای ادامه‌ی خدمت به پادگان برگشتم، هردو 26 ساله بودیم و همه‌ی سربازها سرگروهبان صدایم می‌کردند، مجید هم همینطور.(انگار هیچ وقت نامی جز "سرگروهبان" نداشته‌ام و حتی مادر و پدرم مرا وقتی خردسال بوده‌ام "سرگروهبان" صدا می‌کرده‌اند.) هیچکس از مجید خوشش نمی‌آمد، من نیز، اما از او بدم هم نمی‌آمد. به طرز بی‌انصافانه‌ای بی‌ریخت بود طوری که اگر به تصویر خودش در چشمه‌ی زلال آب نگاه می‌کرد، چشمه دردم می‌خشکید. اما چغر و سرحال بود با اینکه او هم مثل من، کون به کون سیگار می‌کشید. اصلاً همین سیگار بود که رشته‌ی نازک ارتباطم با او را نمی‌درید وگرنه بعید می‌دانم هیچ‌وقت داستان‌های خدمت کردنش را می‌شنیدم یا جز یکی دو دستور ساده که یک سرگروهبان وظیفه‌ی افتضاح به یک سرباز بی‌سردوشی افتضاح‌تر می‌دهد سخنی از من می‌شنید.
 
مجید به راحتی سیگار را وارد پادگان می‌کرد. نه مثل باقی راننده‌ها که جاساز داشتند. به راحتی پاکت‌های سیگار را توی جیب‌ها و داشبورد مینی‌بوس بنز پادگان می‌گذاشت و وارد پادگان می‌کرد. دژبان هم که می‌دانست او حتی سیگار درجه‌دارهای کادری را نیز تامین می‌کند با او کاری نداشت. فقط یک‌بار که از او نیم تیغ تریاک گرفته بودند، یک هفته در زندان پادگان بازداشت شد.
 
شب‌هایی که گروهبان نگهبان بودم، پس از تحویل گرفتن یگان و مراسم پرچم و شامگاه و شام، سوار مینی‌بوس مجید می‌شدم و می‌رفتیم ته پادگان، زیر تک درخت سیبی که کنارش چشمه‌ای کوچک می‌جوشید می‌نشستیم، از فلاسک چای مجید می‌نوشیدیم و سیگار می‌کشیدیم. بیشتر داستان‌هاش را این‌جور وقت‌ها می‌شنیدم. چندتا از آنها  را که هنوز یادم مانده به ترتیب می‌نویسم:
 
الف: بی شک مجید تیرانداز ویژه‌ای بود. وقت اردوی تیراندازی که می‌شد همه غر می‌زدند، او هم البته به تاسی از همه غر می‌زد، ولی خوب می‌دانستم این جزو معدود چیزهای خدمت است که با تمام وجود دوست می‌دارد.(به گفته‌ی خودش با من زیر درخت سیب نشستن و گپ زدن را هم بسیار دوست داشت.) پس از قلق‌گیری ردخور نداشت که همه‌ی گلوله‌هایش را به خال سیاه سیبل نزند، طوری که پس از تیراندازی‌اش چیزی از خال سیاه باقی نمی‌ماند. مجید تعریف کرد: وقتی در دوران آموزشی به اردوگاه تلو می‌برندشان، پس از تیراندازیِ 100 متر، یک پوکه فشنگ گم می‌شود. بنا بر رسم آموزشی، همه سینه‌خیز طول زمین تیراندازی را می‌خزند تا پوکه را پیدا کنند، که پیدا نمی‌شود. تنبیه‌ها تا چند روز ادامه داشته اما نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود و سربازها را با لباس‌های پاره از سینه‌خیزهای بسیار به پادگان بازمی‌گردانند. اینجای قصه‌ که رسید، مجید شست و سبابه‌اش را فرو کرد به ساق پوتینش و یک گلوله از آستر آن بیرون کشید. گفت این گلوله‌ی جنگی همان پوکه‌ای‌ست که دنبالش می‌گشتند. (نه پوکه، گلوله‌ی جنگی بود‌ با مرمی!) گفتم اگر آن را ازش بگیرند چپقش را چاق خواهند کرد. خندید و دوباره گلوله را فرو کرد تو آستر ساق پوتین واکس نخورده‌‌اش.
 
ب: مدتی راننده‌ی فرمانده‌ی اسبق پادگان بوده. یک روز صبح که فرمانده را به پادگان می‌آورد، دم دژبانی، ماشین فرماندهی را در سراشیبی تند پادگان نگه می‌دارد و پیاده می‌شود که نامه‌ای از فرمانده‌ی پادگان به رییس دژبانی بدهد. یادش رفته بوده ماشین را تو دنده بگذارد و ترمز دستی را بکشد. ماشین راه می‌افتد و در سراشیبی سرعت می‌گیرد. مجید و رییس دژبانی و چند دژبان‌ پشت ماشین می‌دوند. رییس دژبانی تا موفق می‌شود سپر ماشین را بچسبد سکندری می‌رود و با پهنای صورت زمین می‌خورد و چند متری کشیده رو زمین می‌شود. بینی رییس دژبانی می‌شکند و کل ردیف بالایی دندان‌های پیشینش خرد می‌شوند. فرمانده‌ی پادگان که جانباز بوده و یک پایش مصنوعی، به سختی تقلا می‌کند و خودش را از صندلی عقب، رو صندلی راننده می‌اندازد و پایش را روی پدال ترمز فشار می‌دهد. متاسفانه ترمز ماشین عمل نمی‌کند. نه به خاطر اینکه خراب شده بوده و ایراد داشته، بلکه به این خاطر که وقتی ترمز عمل نمی‌کند، و فرمانده پایین را نگاه می‌کند، متوجه می‌شود در تقلاهایی که برای رساندن خودش به صندلی راننده کرده، پای مصنوعی‌اش از جا درآمده بوده و در واقع جا مانده بوده رو صندلی عقب. دیگر فرصتی برای فکر کردن به ترمز دستی یا چاره‌ای دیگر نمانده بوده. ماشین چنان به دیوار کوبیده می‌شود که فرمانده از شیشه‌ی جلو ماشین پرت می‌شود بیرون و کوبیده می‌شود به همان دیوار که ماشین به آن کوبیده شده بوده. مجید به خاطر داشت که فرمانده چنان به شدت به دیوار خورد که صدای خفه و بم کوبیده شدنش به دیوار شنیده شد، چند ثانیه‌ای به دیوار چسبیده ماند و سپس بر ماشین مچاله شده‌ی فرماندهی افتاد. جراحات ناشی از این تصادف باعث می‌شود فرمانده‌ی پادگان را زودتر از موعد بازنشسته کنند و فرمانده‌ی جدید جای او را بگیرد.
 
پ: مجید بارها مدت‌های بین  3ماه تا 6 ماه در زندان نظامی حشمتیه حبس کشیده بود. یکی از این‌بارها بوده که یک زندانی به مجید فحش مادر می‌دهد. زندانی یک افسر بوده که از قضا وکیل‌ بند هم بوده و از زمان شاه به جرم فروختن ناو جنگی ایران به دولت آلمان حبس می‌کشیده، زمانی که می‌فهمد مجید، در سالادی که درست کرده سیر هم ریخته است به مجید فحش مادر می‌دهد. ارشد سلولی که مجید در آن روزهای حبس را سر می‌کرده، وکیل بند – یعنی همان افسر ناوفروش را – برای نهار دعوت کرده بوده به سلول‌شان. این در زندان یک رسم بوده. اگر وکیل بند دعوت یک سلول را هرچند کوتاه می‌پذیرفته، این برای آن سلول مزیت‌هایی به دنبال داشته است. در آن بند، تقریباً همه می‌دانستند خوردن ذره‌ای سیر می‌تواند کار او – افسر ناوفروش - را به بیمارستان بکشاند. اما مجید این را نه می‌دانسته و نه کسی به او گفته بوده. این است که با خودش فکر می‌کند سیر برای وکیل بندِ بنده‌ی خدا که سرما خورده بوده و فشار خون داشته خوب است. پس حسابی توی سالاد سیر می‌ریزد. وکیل بند هم دل سیر سالاد می‌خورد و چون زکام بوده شستش ازینکه چه بلایی سرش آمده خبردار نمی‌شود تا هنگامی که نشانه‌‌های آلرژی ظاهر می‌شوند. زبان و دماغش شروع می‌کنند باد کردن.
 
حیرت‌زده می‌گوید: «سیر که نخوردم ... پ چطو همیطو می‌شم؟!»
 
ارشد سلول نگاه ترسانی به ظرف سالاد می‌اندازد. مشتی سالاد به دهان می‌گذارد و به مجید می‌توپد که چرا در سالاد سیر ریخته است؟ اما تا مجید می‌خواهد دلایلش را بیاورد، وکیل‌بند که به خاطر تورم زبانش دیگر به راحتی نمی‌توانسته کلمات را ادا کند، به مجید فحش مادر می‌دهد. مجید تا فحش را می‌شنود، خون به مخش نمی‌رسد و رو وکیل بند می‌پرد. تا بجنبند و بتوانند جلویش را بگیرند، سه مشت گنده از موهای سر وکیل بند را از ریشه می‌کند. طوری که جای موهای کنده شده خون می‌افتد. وکیل بند پس از مرخصی از بیمارستان ناچار می‌شود سرش را بتراشد.
 
ت: مجید سبیل‌های درویشانه‌ی بلندی داشت که لب‌هاش را می‌پوشاند. بارها دژبان‌ها به او تذکر می‌دهند که باید سبیل هاش را کوتاه کند اما مجید از این گوش می‌شنیده و از آن گوش در می‌کرده. هرچه اضافه خدمت برایش می‌زنند، بازداشتش می‌کنند، سبیلش را نمی‌زند. عاقبت یک‌روز صبح که از مرخصی بازمی‌گشته، رییس دژبان و چند دژبان وظیفه رو سرش می‌پرند و به زور توی اتاقک دژبانی سبیل‌هاش را ماشین می‌کنند. پس از این وقتی دژبان‌های وظیفه به دستور رییس دژبانی سر پست‌شان بازمی‌گردند و رییس دژبان داشته از ابهتش و اینکه همه در این پادگان مثل سگ از او می‌ترسند برای مجید بی‌سبیل سخنرانی می‌کرده، مجید در اتاقک دژبانی را قفل می‌کند. کله‌ی رییس دژبانی را لای پاهایش می‌گیرد و موهای او را ماشین می‌کند.
 
مجید هشت سال خدمت کرده بود (در واقع خدمت را کرده بود!) و هشت سال دیگر اضافه خدمت داشت. نمی‌دانم چه توافقی، کجا و چطور انجام شد که همان سال کارت پایان خدمتش را دادند. خودش می‌گفت راهش را از من یاد گرفته و به خاطر  این از من ممنون بود. می‌گفت یک‌روز دلش می‌گیرد از این همه که خدمت کرده، و این همه که باید خدمت کند. حس می‌کند جانش به لبش رسیده و الان است که بمیرد. می‌رود و زیر تک درخت سیب ته پادگان می‌نشیند و های های گریه می‌کند. فردای همان‌روز بوده که صدایش می‌کنند ستاد فرماندهی و کارت پایان خدمتش را می‌دهند. می‌گفت وقتی کارتش را داده‌اند مو به تنش سیخ شده بوده، چرا که فکر نمی‌کرده آن شعر که از من شنیده بوده واقعاً عمل کند. می‌گفت تمام مدتی که آن شعر در سرش تکرار می‌شده سعی می‌کرده برود بنشیند زیر تک درخت سیب و گریه کند اما نمی‌توانسته تا اینکه بی‌خیال گریه کردن و آن شعر می‌شود. اما غروب آن روز که جانش داشته بالا می‌آمده و زیر تک درخت سیب نشسته بوده و سیگار می‌کشیده بی اینکه به گریه کردن فکر کند، ناگهان متوجه قطره‌ای که بر گونه‌اش می‌سرد می‌شود. آسمان را نگاه می‌کند ببیند باران می‌بارد یا نه. آسمانِ غروب آن روز صاف بوده. قطره‌های اشک یکی پس از دیگری بر گونه‌هاش می‌سرند و سبیلش را نمناک می‌کنند و مجید هق هق می‌زند و نیم ساعت تمام گریه می‌کند تا همانجا از صدای قل قل جوشش چشمه خوابش می‌برد.
 
گفت: «سرگروهبان دمت گرم، خوب چیزی یادم دادی.»
 
یادم نیست به چه بهانه‌ای و برای چه میان حرف‌هام این شعر را برای او خوانده بودم: «تا نگرید طفلک حلوافروش ... دیگ بخشایش نمی‌آید به جوش...» این همان چیزی بود که فکر می‌کرد یاد گرفته و کلید قفل مشکلات را همین شعر می‌دانست. نمی‌دانم آیا هیچ‌بار دیگری در زندگی‌اش پیش آمده که این کار را بکند و جواب بگیرد یا نه؟
 
حالا که هشت سال از آن دوران می‌گذرد و دم عید است، در صفحه‌ی حوادث روزنامه نوشته یک احمقی شب چهارشنبه‌سوری گلوله‌ی جنگی در آتش انداخته. گلوله ترکیده و مرمی‌اش در رفته و زده باک یکی از ماشین‌های کنار خیابان را سوراخ کرده. ماشین ترکیده و به ضرب انفجار برگشته رو ماشین دیگری که جلوش پارک بوده و این انفجارها مثل دومینو ماشین به ماشین یک خیابان را ترکانده و مردم کف زده‌اند و هورا کشیده‌اند. (حتی مال‌باختگان!) این افتضاح با گلوله‌ی جنگی چه کسی می‌تواند به بار آمده باشد جز: مجید نعیمی!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 13:18  توسط علی کرمی  | 

اتودهایی برای طرح جلد مجموعه داستان «بازی‌های من و شانس عزیزم»


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 10:30  توسط علی کرمی  | 

قره توپراک



 
درِ اتاقِ بزرگ به ضرب باز شد. عزازیل با گام‌های بلند وارد شد. دستی به سر کچلش کشید. کت سیاه گران‌قیمتش را درآورد و رو میز انداخت و تند پشت میز بزرگ چوبی‌ نشست.
 
انگشت اشاره‌اش را رو به مردانش گرفت و گفت: «تموم خلاقیت‌تونو به کار ببندین، هیات سانحه تشکیل بدین، مرگ رو تطمیع کنین، بهش رشوه بدین ... خلاصه نمی‌دونم ... هر کاری بلدین بکنین، فقط نذارین این مردکِ تُرک...» چندبار بشکن زد تا اسم مردکِ تُرک یادش بیاید. نیامد.
 
پرسید: «اسمش چی بود؟»
 
یکی از مردانش گفت: «"فاضل" قربون‌تون برم ... فاضل سای.»
 
عزازیل سری به تشکر تکان داد و ادامه داد: «نذارین دیگه پشت اون پیانوی سیاه بشینه.»
 
مسئله این بود که در دوره‌ای که همه‌ی مردمان می‌دانستند خدا مرده است و قبرش جایی در کوهستان‌های سوریه است، وقتی فاضل سای پیانو می‌نواخت، بی‌درنگ ایمان می‌آوردند خدا زنده است و با لباس مبدل جایی در آمریکای جنوبی زندگی می‌کند.
 
عزازیل کف دست‌هاش را به هم کوبید و مردانش را پی چاره فرستاد. سپس یک قرص کلورودیازپوکساید همراه فنجانی اسپرسو خورد. سیگار برگ آتش زد، و نگران نشست.
 
نه تنها هیچ‌یک از مردان عزازیل کاری از پیش نبردند، بلکه در آخرین رسیتال پیانویی که فاضل سای اجرا کرد، همه‌ی مردم خدا را با چشم سر دیدند. او را دیدند که کنار فاضل سای نشسته، شست و سبابه‌اش را  زبان می‌کشد، و کاغذهای نت‌ را برای فاضل سای ورق می‌زند.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 1:48  توسط علی کرمی  | 

در آواز رودخانه غرق شده‌ام



 
قلی، پیرمردی نقلی و ساده‌پوش بود با لبخندی مادرانه که مردم ده می‌پنداشتند کراماتی دارد و می‌تواند مرده زنده کند. اگر از قلی می‌پرسیدی آیا می‌تواند مرده زنده کند؟ حسابی می‌خندید، کاسه‌ی چپقش را یازده‌بار کف دستش می‌کوبید و می‌گفت: «نه.» و اگر می‌پرسیدی پس چرا همه فکر می‌کنند او می‌تواند مرده زنده کند؟ شانه بالا می‌انداخت و می‌رفت بر تخته سنگ کنار رودخانه می‌نشست و چپق می‌کشید. اما هزارجور داستان عجیب و غریب درباره‌ی او و کارهای معجزه‌وارش میان مردم ده به هم بافته می‌شد و هر روز چیز جدیدی به آنها افزوده می‌شد.
 
عاقبت آنقدر پاپیچ قلی شدند تا کرامتی از خود نشان بدهد که گفت کرامت که ندارد، اما می‌تواند درسی به آنها بدهد. مردم که می‌پنداشتند کندن مویی از تن خرس هم غنیمت است پذیرفتند قلی درس‌شان بدهد.
 
آنگاه قلی، آن‌سوی رودخانه رفت و مردم، این‌سوی رودخانه ایستادند. قلی از مردم خواست مجابش کنند به آن‌سوی رودخانه که آنها – مردم ده - ایستاده‌اند برود. هرکس چیزی گفت و تلاش کرد اما عاقبت قلی آنها – همگی – را مجاب کرد به این سوی رودخانه که خودش بود بیایند. یعنی گفت اگر بیایند رازی را بر ایشان مکشوف خواهد کرد.
 
وقتی همه پذیرفتند و به آن سوی رودخانه که قلی بود رفتند، قلی بار دیگر سوی دیگر رودخانه رفت و از مردم خواست باردیگر مجابش کنند به جای قبلی بازگردد. باز هم ساعت‌ها تلاش کردند و قلی دانه دانه‌شان را وسوسه کرد این‌سو که او ایستاده جای مناسب‌تری است برای گفتن آن راز. این شد که همه باز سوی قلی بازگشتند. تا نفر آخر از رودخانه بار دیگر گذشت و دیگران پیوست، قلی سکوت کرد و مردم را نگاه کرد.
 
یکی پرسید: «خب؟!»
 
قلی خندید و یازده‌بار کاسه‌ی چپقش را کف دستش کوفت. شانه بالا انداخت. رفت و نشست سر تخته سنگ کنار رودخانه و چپق کشید.
 
من آن‌روز میان جمع مردم ده بودم. یک‌بار به آن‌سوی رودخانه رفتم و دیگر بار به این‌سوی رودخانه بازگشتم. امروز، پس از 70 سال که از آن‌روز گذشته، اگر چیزی ازم بپرسند که جوابش را نمی‌دانم، یازده‌بار چپقم را کف دستم می‌کوبم، می‌خندم، شانه بالا می‌اندازم، و می‌روم سر تخته سنگی که حالا قلی را زیر آن دفن کرده‌ایم می‌نشینم، چپق می‌کشم، و در آواز رودخانه غرق می‌شوم.


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 13:42  توسط علی کرمی  | 

حمید



 
می‌گفتم تا زنی را دوست نداشته باشم، نمی‌توانم او را در آغوش بگیرم و ببوسم. دوستان همه به این حرفم می‌خندیدند. حمید هم یکی از خندنده‌ها بود. زن برای همه‌ی آنها زن بود و برای من بهانه‌ای برای دوست داشتن.
 
حمید را بسیار دوست می‌داشتم و می‌دارم. به تایید همه شبیه‌ترین آدم روی زمین – از لحاظ ظاهری – به من بود. (شبیه‌تر از یک برادر) وقتی یک سال پیش در پاریس، در یک کهنه‌فروشی، دنبال یک جعبه‌ی پاندورا می‌گشتم، دختری زیبا جلو آمد و سلام کرد. خواهر حمید بود – که هیچ‌وقت ندیده بودمش – اما از شباهت ظاهری‌ من با حمید مرا شناخته بود. او حتی هیچ‌وقت عکس مرا ندیده بود بلکه فقط از حمید شنیده بود دوستی دارد که آن دوست بسیار شبیه اوست. آن شب را در خانه‌ي خواهر زیبای حمید – که در پاریس سینما می‌خواند – گذراندم و بعدازظهر روز بعد که خانه‌ی او - و فرانسه - را ترک می‌کردم یک جعبه‌ی پاندورا به من هدیه داد که هنوز دارمش.
 
حمید، ثبات شخصیت نداشت و همواره حرف‌های آدم را تایید می‌کرد. با هر کسی که از کسِ دیگر بد می‌گفت همراه می‌شد و هرچه را دوست می‌داشتی دوست می‌داشت و هر مرامی که داشتی هم‌مرامت می‌شد. در این رفتارش نوعی «بی‌خودی» خوشایند بود. جز موارد معدود، عصبانیتش را ندیدم امّا همواره، حتی وقتی می‌خندید غمگین بود. شاید بشود گفت که شانس آورد با من رفیق شد چون پیش از آشنایی با من دوستی داشت که روزی یک خشاب ترامادول می‌خورد و حمید نیز همراهی‌اش می‌کرد. امّا وقتی آن دوست، حمید را کنار گذاشت و با او قهر کرد، با من که حتی موقع دندان درد از خوردن ترامادول می‌ترسیدم رفیق شد و به راحتی – هیچ‌وقت دیگر - ترامادول نخورد، حتی هنگام دندان درد. (ترس من از ترامادول به خاطر تنها باری‌ست که یک نصف قرص خوردم و آن‌چنان در من اثر کرد که نیمه شب از خانه بیرون زدم و مسافت 70 کیلومتری تا شهر ری را پیاده رفتم، ضریح شاه عبدالعظیم را دو مشتی چسبیدم و تا ظهر فردای آن روز ضریح را تکان تکان دادم و با صدای بلند آن‌قدر گریه کردم تا دندان دردم خوب شد.)
 
حمید تحت تاثیر همان دوست ترامادولی‌اش فوق لیسانس فلسفه گرفته بود و مدتی تحت تاثیر هومن در یک بوتیک کار کرد و دوست داشت مثل من داستان بنویسد. کاری که استعداد ویژه‌ای در آن دارد اما بی‌تابی‌اش که نمی‌گذارد متمرکزانه بنشیند و بنویسد باعث شده تا امروز حتی یک داستان کامل هم ننوشته باشد. (متاسفانه عمده‌ی قدرتش در نوشتن، توصیف، فضاسازی، و شخصیت‌پردازی است و نمی‌تواند چیز خلاصه‌ای بنویسد وگرنه شاید می‌توانست بختش را در نوشتن داستانک بیازماید.)
 
یک اخلاق عجیبی که داشت – و دارد - این بود – و هست - که: اگر سراغش را نمی‌گرفتی، حتی اگر سال‌ها می‌گذشت، سراغت را نمی‌گرفت. آن دوست ترامادولی فیلسوفش سر همین اخلاقش با او برای همیشه قهر کرد. اما وقتی پس از مدتی – چه کوتاه و چه طولانی - او را می‌دیدی، چنان از دیدنت خوشحال می‌شد و در آغوشش می‌فشردت که شک نمی‌کردی تمام مدتی که تو را ندیده به یادت بوده و از دوری‌ات اشک ریخته. (او را همینگونه که بود پذیرفته بودم و هیچگاه سر این موضوع از او نرجیده‌ام.)
 
همیشه من بودم که او را نصیحت می‌کردم که چگونه بهتر زندگی کند و گاه به شوخی به او می‌گفتم برای اینکه خوب زندگی کنی مرا سرمشق زندگی خودت قرار بده. (در هیچ‌چیز موفق نشده‌ام حتی در داستان‌نویسی.) تنها چیزی که او در آن مورد مرا نصیحت می‌کرد این بود که دست از این دور باطل عاشق شدن و شکست خوردن و گریه کردن و افسرده شدن و فارغ شدن بردارم و زن را زن ببینم، نه بیشتر، نه موضوعی که زندگی‌ام را مُختل کند، نه چیزی که وقتی از زندگی‌ام بیرون می‌رود مرغ جانم پرّان شود، فقط زن، یک موضوع جذاب برای جفت‌گیری. (با استفاده از وسایل پیشگیری.)
 
تمام این سی سال سعی کرده‌ام با یکی از این معشوقه‌ها ازدواج کنم و نشده است. دوستانم – چه متاهل و چه مجرد – همیشه این رفتارم را مسخره کرده‌اند. حمید تنها مونس و غم‌خوار شکست‌های بی‌شمار عشقی‌ام بوده است. هروقت شکست می‌خوردم با حمید به قهوه‌خانه می‌رفتیم، قلیان سیب و لیمو می‌کشیدیم، من با دستی لرزان، سخت زانوی حمید را می‌فشردم و مرغ جانم پر می‌کشید و حمید دُم مرغ جانم را می‌گرفت و آن را به تنم بازمی‌گرداند. (گریه‌های بی‌صدا هم می‌کردم. تند تند هم نفس می‌کشیدم.)
 
او سرسختانه معتقد بود ازدواج کار احمق‌هاست و من سرسختانه اصرار داشتم ازدواج کنم. امروز دیگر اصرار به ازدواج کردن ندارم و حس می‌کنم تنهایی‌ام را نمی‌خواهم با کسی شریک باشم.(زن را فقط زن می‌بینم. البته به شیوه‌ی خودم، نه بچه‌ها.) اما عجب آنکه به گوشم رسیده که حمید ازدواج کرده و یکی دوتای دیگر از بچه‌ها که متاهل بودند طلاق گرفته‌اند. (تا سراغم را نگیرد سراغش را نخواهم گرفت، بی اینکه رنجشی در خاطرم باشد.)


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 13:23  توسط علی کرمی  | 

با ایرانسل احساس نوجوانی کنید



اینطور به نظرم می‌رسد که هدف بازار شماره‌های همراه ایرانسل نوجوانان باشند زیرا که: ارزانند، آهنگ‌های پیشوازی که پیشنهاد می‌دهد عموماً حباب‌های صورتی رنگ قلب اطراف‌شان می‌ترکد، و هدیه‌های ویژه‌اش مکالمه‌های رایگان از 1 شب تا 7 صبحند.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 10:2  توسط علی کرمی  | 

اسحاق میرزایی، الف. میم. ملودی (شاعران فراموش‌شده‌ی 100 سال اخیر)


 
موضوع بیشتر اشعار اسحاق میرزایی (الف. میم. ملودی) «زن» بوده است امّا او ساحت مقدّس شعر را فراتر از چیز بی‌ارزشی مثل زن، و شعر را همان آب حیات و رمز آرزوی دیرین بشر، «جاودانگی» می‌دانست. می‌گفت: هرچند می‌داند که روزی خواهد مرد امّا شعرهایش او را جاودانه خواهند کرد.
 
نقل شده وقتی به زنی برمی‌خورد، رنگ و زنگ صدایش تغییر می‌کرد و آهنگ عاجزانه، نرم، و هملت‌گونه‌ای می‌گرفت و آثار عذاب و بدبختی بزرگی – مثل طفلی که به خاطر گناهی که مرتکب نشده سیلی خورده باشد - در سیمایش نمایان می‌شد که او را در چشم اکثر زنانی که به خاطر اشعارش او را می‌ستودند حقیر می‌نمود. او راه‌های – بی‌فایده و گاه رکیک - بسیاری را برای جلب نظر زنان آزمود اما پی در پی شکست خورد تا تنها یک راه برایش باقی ماند که از آن راه توانست نظر تعداد معدودی از زنان را به خودش جلب کند. راهش این بود که: در ستایش زن بسراید اما همخوابگی را یک کثافت‌کاریِ تمام عیارِ درازکشِ شبانه‌ی حیوانی توصیف کند. این ابراز انزجارش از همخوابگی بود که باعث شد آن تعداد معدود زنانی که بر اساس تحقیقات یک موسسه‌ی علمی، بهره‌ی هوشی‌شان بین 60 تا 67 بوده است گمان کنند الف. میم. ملودی آنها را نه به خاطر زن بودن‌شان و چیزهایی که پیامد زن بودن‌شان است، که به خاطر تفکرات‌ روشنفکرانه‌شان دوست می‌دارد و ستایش می‌کند. (البته هردو طرف جریان، جز خوردن قهوه ترک در کافه نادری و گفتگو پیرامون تقدّس و جاودانگی ادبیات، تلاش‌هایی برای کارهای دیگر هم می‌کرده‌اند امّا چون بیشتر تلاش‌هاشان در پرده‌ی ایهام و ابهام و شعرگونه بوده، هیچ‌کدام از طرفین به هیچ نتیجه‌ی دلخواهی نرسیده‌اند، جز یکی دو مورد نادر که طرفین پس از لمس اتفاقی دست‌ها میزانی از لذّتِ فوراً سرکوب شده را تجربه کرده‌اند.)
 
بسیاری می‌پندارند او چون در شهریور ماه 1335 به زندان رفته، شاعری مبارز و سیاسی بوده است. (البته که خود هم در دامن زدن به این پندار سهیم بوده.) حال آنکه او توسط شهربانی وقت – البته به اشتباه –  و به اتهام کیف‌قاپی، در یک غروب دلگیر بارانی و به هنگام خروج از شب شعری که در ساختمان مرکزی حزب «جاک» برگزار شده بوده دستگیر، و به طرز نامحترمانه و خفّت‌باری به بازداشتگاه شاپور منتقل می‌شود. متاسفانه بر اثر برخورد خشن بازجویان شهربانی وقت، به کیف‌قاپی و چند بزه دیگر مثل بچه‌بازی اعتراف می‌کند، امّا خوشبختانه این ظنّ پلیس پس از دستگیری کیف‌قاپ واقعی برطرف و اسحاق میرزایی پس از 38 روز از بازداشتگاه شاپور آزاد می‌شود. (کیف‌قاپ واقعی به طرز حیرت‌آوری به اسحاق میرزایی شباهت داشته و او نیز به کیف‌قاپی و چند بزه دیگر مثل بچه‌بازی اعتراف کرده است.) آنچه او در کتاب «تالّمات و مبارزات» نوشته مربوط به همین دوران 38 روزه‌ی بازداشتگاه شاپور است. البته تبلیغات گسترده‌ی حزب جنبش آزادی‌بخش کشور (جاک) نیز به این سوء برداشت از زندگی او دامن زده است. جاک در آن زمان لیستی از تمام زندانیان کشور تهیه کرده بوده که از آنها به عنوان زندانی سیاسی و آزادی‌خواه نام برده است. (اگر به لیست زندانیان سیاسی‌ای که در شب‌نامه‌ها‌ی "جاک" مهرماه همان سال منتشر شده رجوع کنید به نام "گرگعلی کرم‌وند" برمی‌خوردید که همان کیف‌قاپ واقعی مورد اشاره‌ی پیشین است.)
 
مرگ مشکوک او(مشکوک بنا بر ادعای حزب جاک)، در سن 47 سالگی، موضوع دیگری است که به شایعه‌ی کشته شدن او توسط عاملین حکومت وقت دامن زده و در آن زمان او را تا حد یک قهرمان ملّی بالا برده است. (در گزارش پزشکی قانونی علت مرگ آمده: یبوست، به علّت مصرف تریاک.)
 
به هرحال دستکم شعرهای او را به خاطر مضامین زن‌محورشان می‌توان تاثیرگزارترین متون ادبی 50 سال گذشته در جهت افزایش جمعیت کشور دانست. (هرچند امروز دیگر اشعارش تجدید چاپ نمی‌شوند و تنها نسخه‌های معدودی از آنها را می‌توان در ارزان‌فروشی‌ها و کیف دختران دبیرستانی مناطق محروم پیدا کرد.)
 
الف. میم. ملودی پس از خواندن – یا شاید چغلی یکی از هواخواهانش – (چون خودش چندان اهل مطالعه نبود.) در مورد مقاله‌ای علمی که در مجله‌ی پرفروش «دانشمندان» تحت عنوان «تاثیر شعرهای عاشقانه بر بقای نسل انسان» منتشر شده بود، برآشفته می‌شود و به پروفسور منوچهر آیین (نویسنده‌ی مقاله، زیست شناس) می‌تازد که پایش را از گلیمش درازتر کرده و به ساحت مقدّس و جاودانه‌ی شعر توهین کرده است. حزب جاک – فوراً، در ساختمان اصلی حزب - مناظره‌ای بین پروفسور آیین و میرزایی ترتیب می‌دهد. در آن مناظره پس از اینکه میرزایی به دکتر می‌گوید «اگر فکر می‌کنید انسان هم جزو حیوانات است پس شما هم حیوانید.» تمامی حاضرین می‌خندند و کف و سوت می‌زنند. خود پرفسور آیین هم می‌خندد و کف می‌زند و تصریح می‌کند: نه تنها خودش، که میرزایی و تمام حاضرین جلسه نیز از نظر او حیوانند، که با واکنش تند میرزایی و حاضرین مواجه می‌شود.
 
اسحاق میرزایی در آبان‌ماه 1347 رخ در نقاب خاک درکشید و در گورستان شعیب‌السلطنه‌ی ده نارمک – و با حضور چهار تن: گورکن، روضه‌خوان، مامور پزشکی قانونی، و یک رهگذر - به خاک سپرده شد. (متاسفانه به خاطر اهمال‌کاری "اداره‌ی عمارات قدیمی" اکنون این گورستان به یک شهرک مسکونی تبدیل شده است.)


+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 14:6  توسط علی کرمی  | 


یک: من کتاب قبلی‌تون رو خوندم، خیلی بی‌مزه بود.

دو: خوندینش یا خوردینش؟!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17:55  توسط علی کرمی  | 

انگشت شیر در سیرک کهکشان


یک: ...ولی به نظر من با همه چی می‌شه شوخی کرد.

دو: جرات‌شو داری با دم شیر بازی کنی؟

یک: یادمه یه مردی تو سیرک کهکشان بود که شیره رو وامی‌داشت خودشو انگشت کنه.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17:31  توسط علی کرمی  | 

ساتوری




تا «کویی هو» به بیداری رسید «بودیدارما» خوابید.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17:19  توسط علی کرمی  | 

این را برای دل تو می‌نویسم (نه برای خودت!)



 
هان ای دل "تو"
در آینه چون "تو" را می‌بینی
می‌ریزی
مثل دل من.






+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17:4  توسط علی کرمی  | 

تا اطلاع ثانوی، اتوبان همت، مسیر غرب به شرق، مسدود است



 
تا از راه رسید بهانه گرفت. اما هیچ‌چیز آنطور که پیش‌بینی می‌کرد پیش نرفت. او را از خانه بیرون انداخت. در راه بازگشت پیامک داد: «همه‌اش بهانه‌ بود برای بوسیدنت.» و تلفنش را از پنجره‌ی تاکسی بیرون انداخت، یک تریلی هجده چرخ از روی آن رد شد و چپ کرد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 16:51  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر