پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

زرّافه



سوای قرص‌های ضد افسردگی چیزهای دیگری هم بودند که به کمک‌شان می‌توانستم خودم را از آن چاه سیاه افسردگی بیرون بکشم. چیزهایی مثل اکسیژن، مراقبه، دوش آب‌گرم و لبخند ...

ظهر بود از خواب بیدار شدم. رفتم دستشویی. کارم را کردم. سیفون غرشی کرد و سیلاب همه چیز را با خود به جهنم اعماق زمین برد. صورتم را آب زدم و همینطور که صورتم کف دست‌هام بود با خودم فکر کردم وقتش شده پس از مدت‌ها در آینه نگاه کنم. نمی‌دانستم چه ریخت شده‌ام: لاغر؟ مریض؟ مجنون؟ زشت؟ ... سر بلند کردم و تو آینه نگاه کردم.

نه.

هنوز خودم بودم. کس دیگری نشده بودم. پیر نشده بودم. جوان‌تر هم نشده بودم. کمی رنگ پریده بودم اما نه آنقدرها. لبخند زدم. عضلات صورتم کش آمدند. حس کردم پس از مدت‌ها خون به بعضی عضلات صورتم رسید. صورتم کوفته بود. لبخند خستگیِ صورتم را در داد. بهتر بود بیشتر در آینه لبخند می‌زدم. این حالم را خوش می‌کرد. ادای قهقهه زدن درآوردم، بی‌صدا. دور خودم چرخیدم. به خودم چشمک زدم و با انگشت به تصویرم در آینه اشاره کردم. بوسه‌ای برای خودم فرستادم به آینه. آینه بوسه‌ای برایم فرستاد.

از دستشویی که بیرون زدم دور و بر را نگاه کردم مادر آن طرف‌ها نباشد. شبیه همان کارها را در آینه‌ی قدی کنار درِ حمام خانه تکرار کردم. به اتاقم رفتم.

کمی تو فیسبوک چرخ زدم تا عصرگاه شد. مدتی بود هر روز همین ساعت‌ها از خانه بیرون می‌زدم. می‌رفتم پیاده‌روی. با خود تصور می‌کردم: خانم جذاب و مرگ‌بار افسردگی را رو صندلی جلو کامپیوتر اتاقم جا می‌گذارم و هر گام که از صندلی و خانه دور می‌شوم از خانم افسردگی نیز دور می‌شوم. می‌بایست هر روز به اندازه‌ی کافی ازش دور می‌شدم.

نه تند، نه کند راه می‌رفتم. چهار گام دم سنگین می‌کشیدم و شش‌هام را پر هوا می‌کردم و پنج گام در بازدمی سنگین هوای شش‌ها را خالی می‌کردم. بر همین دم و بازدم متمرکز می‌ماندم. اگر حواسم پرت می‌شد و می‌رفتم تو هپروت افکارم، به محض اینکه این را می‌فهمیدم، بازمی‌گشتم و متمرکز می‌ماندم بر دم و بازدمم.

وقتی به سربالایی پایین تپه‌ی جنگلی می‌رسیدم هوشم را می‌دادم به گام‌هایی که برمی‌دارم. به هیچ چیز فکر نمی‌کردم جز راه رفتن. دارم راه می‌روم. یک قدم به جلو با پای راست. یک قدم به جلو با پای چپ.

نه.

به اینها هم فکر نمی‌کردم. فقط آگاه بودم دارم راه می‌روم.

بچه‌ها در زمین بازی جیغ می‌کشیدند. ازشان رد می‌شدم. جلوتر زوجی جوان بر منقل پارک جوجه کباب می‌کردند. بو و دودش پیچیده بود تو هوای جنگل. دختر می‌خندید و به پسر چیزی می‌گفت. پرایدشان کنار خیابان پارک بود. در ماشین را باز گذاشته بودند و به ترانه‌‌ای که از بلندگوهای نه چندان قوی و خوش‌کیفیت ماشین پخش می‌شد گوش می‌کردند. من و سارا هیچ‌وقت این کار را کرده بودیم؟ کرده بودیم. شمال که رفتیم من برای اولین بار توانستم منقل آتش کنم. پیش از آن هیچ‌وقت این کار را نکرده بودم. خیلی کارها پیش از آن نکرده بودم که در دوران نامزدیم با سارا کردم. سارا بهم افتخار کرد که توانستم منقل آتش کنم. خودم هم.

نه.

باز گردیم به گام‌ها. به راه رفتن.

با نگهبان پارک سلام علیک کردم و از او گذشتم. چیزی به بالای تپه باقی نمانده بود. پیش‌تر موقع برگشتن از جنگل کمی با نگهبان پارک حرف زده بودم. جوان بود. شاید بیست و چند ساله. به نظر مشنگ می‌آمد. یک‌تخته کم داشت. من هم اگر تو آن زلّ گرمای تابستان، زیر آن سه‌تیغ تیز آفتاب صبح تا شب تو جنگل می‌پلکیدم مخم ایراد می‌کرد. اما خب کار می‌کرد. شاغل بود لابد سر ماه به ماه هم حقوقش را می‌گرفت، اگر می‌دادند. زن داشت. یک خانه چند محله آن‌طرف‌تر اجاره کرده بود. یعنی من از این مشنگ‌ترم؟ حتما هستم. حالا فکر می‌کنی چهارتا ورق کتاب خوانده‌ای چیزی از زندگی فهمیده‌ای؟ شاید زندگی همین باشد که این مشنگ می‌کند. کار می‌کند. خانه‌ای اجاره کرده. ازدواج کرده. حتما به زودی بچه‌هایی می‌آورند و آن‌قدر سگ‌دو می‌زنند تا بچه‌ها را به سر و سامان برسانند و بیمرند مثل همین زاغی که حالا از این شاخ به آن شاخ می‌پرد تا لانه‌ای برای خودش به هم برساند و در آن تخم بگذارد.

نه.

باز گردیم به گام‌ها. به راه رفتن.

از خانه تا سر تپه‌ی جنگلی حدود چهل دقیقه راه بود، همه آسفالت. یک خیابان، پایینِ تپه را می‌رساند دمِ بوفه‌های بالای تپه. روزهای خلوت هفته کمتر ماشین از کنارت می‌گذشت. آخر هفته‌ها شلوغ می‌شد. بالای تپه که می‌رسیدم عرقم درآمده بود. حالم بهتر می‌شد. از خانم افسردگی که آن پایین بر صندلی کامپیوتر تو اتاقم تنها نشسته بود به اندازه‌ی کافی دور شده بودم.

معمولا یک لیوان چای یا نسکافه می‌خریدم. گاهی می‌رفتم مشرف به دریاچه می‌نشستم. گاهی همان دور و بر بوفه می‌نشستم. حواسم تمامی به چای بود. نگاه آب جوش می‌کردم چگونه لیوان کاغذی یک‌بار مصرف را پر می‌کند. ریسه‌های پیچان بخار را می‌دیدم. محتاط گام برمی‌داشتم سوی نیمکتی کمی آن‌طرف‌تر. حواسم بود مبادا آب جوش رو دستم بریزد و بسوزاندم. اینجور وقت‌ها آدم خوب حواسش جمع می‌شود. بر نیمکت می‌نشستم. چای کیسه‌ای را تو آب جوش می‌زدم. رنگ چای تو زلال آب نخ می‌انداخت و شکل‌های در هم می‌گرفت تا آب جوش، چای می‌شد. یک حبه قند به دهان می‌انداختم. شیرینیش را می‌فهمیدم. چای، طعم گس چای، طعم کاغذ و چای، طعم چای کیسه‌ای مرا یاد بوفه‌ی دانشگاه می‌انداخت. از بوفه‌ی دانشگاه، یک چای کیسه‌ای که می‌خریدم، ده‌بار لیوانم را پر آب جوش می‌کردم و همان چای را تو لیوان می‌زدم تا جایی که دیگر رنگ نمی‌داد. آن سال‌ها وضع جیب همه‌مان خراب بود و خوش بودیم. اصلا گمانم اکثر دانشجوهای دنیا وضع مالی‌شان خراب است و خوشند. حالا همیشه‌ی همیشه هم شاید خوش نبودیم اما خیلی وقت‌هاش را خوش بودیم.

نه.

باز گردیم به طعم چای.

یا حالا بهتر است نگاه پسر بوفه‌چی کنیم: تپل و دلنشین است. او هم بیش از 25 سال نبایست داشته باشد. جواب سلامم را بسیار مودبانه می‌دهد. گستاخی و شور جوانانه ندارد. فروتنی میانسالی دارد. ادبش باید ذاتی باشد. فکر نمی‌کنم ادبش اکتسابی باشد. حتی اگر از خانواده‌ای مفسد و مجرم و زندان‌برو باشد حیرت نمی‌کنم. گمانم دیپلم داشته باشد. بعید می‌دانم دوران تحصیلش شاگرد تنبل و ضعیفی بوده باشد. اما خیلی هم آدم رفیق‌بازی به نظرم نمی‌رسد. از آنها نیست که ترانه‌های باب روز گوش کند. لابد داریوش و سیاوش قمیشی گوی می‌کند. ریش و سبیلش را می‌تراشد. موهای سرش را بالا می‌دهد. ژل و روغن به موها نمی‌مالد. موهایی تیره و کدر دارد. پیراهن‌های ساده و نه چندان نویی تن می‌کند. شلوارش را نمی‌دانم چگونه است. همیشه پشت پیشخوان بوفه است و کمر به بالاش را می‌بینم. تا آن روز ندیدم پیراهن خوش‌رنگی بپوشد. هرچه تن می‌کند بور و کم‌رنگند. نه گندم‌گون است نه سفیدرو اما لابد از آنهاست که وقتی از حمام بیرون می‌آیند خیلی سفیدند و آدم نمی‌داند چرا رفته رفته بعد حمام رنگ پوست‌شان یکی دو پرده تیره و کدر می‌شود. باید دمپایی به پا داشته باشد یا شاید یک کتانی کهنه و رنگ و رو رفته مثل پیراهن‌هاش. دور ناز ذهن نیست اگر دانشجو باشد. بهش می‌آید مترجمی زبان انگلیسی یا مدیریت بازرگانی بخواند. درس‌خوان چرا اما کتاب‌خوان بعید می‌دانم باشد. به هر حال ممکن است یکی دوتا رمان عشقی تو زندگیش خوانده باشد یا کتابی درباره‌ی مثلث برمودا.

غروب که می‌شد چراغ‌های کنار خیابان جنگل را روشن می‌کردند. فقط همین خیابان که تا پایین تپه می‌رفت چراغ داشت. از تپه سرازیر می‌شدم تا خانه. حالم خوش‌تر بود. کمی یاد گرفته بودم به حال‌های مختلفی که از تنم می‌گذرند نگاه کنم بی آنکه آن‌ها را خوب یا بد بنامم. مثلا افسردگی اگر می‌آمد بد نبود. و شادی اگر می‌آمد خوب نبود. خشم بد نبود. مِهر خوب نبود و الخ. آنها حالت‌های روان من بودن. نه خوب بودند نه بد. به همه‌شان احتیاج داشتم: به غم، شادی، خشم، شهوت، مهر، تشویش... می‌آمدند. می‌دیدم‌شان. می‌رفتند. برگ‌های خشک و تری بودند روان بر آب جو. می‌گذشتند بی آنکه دست ببرم و از آب بیرون‌شان بکشم. (چه کشفی! روان: برگِ «روان» بر آب جو، آبِ «روان»، «روانِ» آدمیزاد. همه‌ی اینها روانند!)

به خانه که می‌رسیدم حسابی گرسنه بودم. مادرم ازینکه پس از مدت‌ها هر روز از خانه بیرون می‌زدم خرسند بود. بر که می‌گشتم غذاهای خوش‌عطرش بر اجاق گاز خانه گرم بود. می‌خوردم و به اتاق می‌رفتم و سیگار آتش می‌زدم. همه هوشم به سیگار بود، به هر کام که از سیگار می‌گرفتم، به وهم دود، به طعم دود. رو صندلی جلو دستگاه ولو می‌شدم و نگاه عکس آدم‌هایی که از فیسبوک گرفته بودم می‌کردم. دانه دانه هوشم را می‌سپردم به زیبایی‌هاشان، شخصیت‌هاشان، زشتی‌هاشان، لباس‌هاشان، طبقه‌ی اجتماعی‌شان، و هر پیامی که از عکس‌شان بهم می‌رسید. حالا این عکس همان دختری بود که آن روز در فیسبوک دیده بودم. همان که لبخند دلنشین و مادرانه‌ای داشت و مانتو طوسی تن کرده بود. همان که باد طره‌ی مجعد مشکی مویش را بر چهره‌اش وزانده بود. همان که داشتم نگاهش می‌کردم که مادرم به اتاق آمد و گفت: موش. راستی آن موش حالا کجاست؟ لای آجرهای ساختمان در حال ساخت سر کوچه است؟ آیا من و این دختر تو عکس هیچگاه در جهان بیرون این در یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد؟ مگرنه که می‌گویند دنیا کوچک است!

از بانک برای گوشیم پیامک آمد. پیامک را که خواندم لبخند گشوده شد بر چهره‌ام. طلوع کردم. شادیِ برف در دلم بارید. بوی سرد شادی تو مشامم پیچید. پول خوبی به حسابم ریخته بودند. رادیو طلبم را به تمامی پرداخته بود. حتما می‌خواستند با این کارشان مجابم کنند بازگردم سر کار. آیا باید بازمی‌گشتم؟ سوال مهمی بود. آیا دوست داشتم بازگردم؟ نه. دوست نداشتم. دیگر حوصله‌ی سر و کله زدن با تهیه کننده و کارگردان و صدابردار و نویسنده‌ی برنامه را نداشتم. ساختمان رادیو بوی کار می‌داد، بوی اداره، بوی نامه‌های اداری، بوی میکروفون می‌داد. کار کردن را دوست نداشتم. دوست داشتم پول زیادی داشته باشم و هیچ‌وقت نیاز نباشد کار کنم. یعنی می‌شد؟ چرا نشود. دستکم در خیال که می‌شد. چرا باید کار می‌کردم؟ خانه که بود. غذا که بود. و حالا، پول هم بود. هرچند مادرم گاهی به جانم غر می‌زد که باید فکر آینده باشم، از خانه بیرون بزنم، کار کنم، زن بگیرم، بچه‌دار شوم اما چرا؟ چرا باید کار می‌کردم، زن می‌گرفتم، بچه‌دار می‌شدم؟ همه که قرار نیست مثل هم زندگی کنند. دوست داشتم تو خانه بنشینم و کتاب بخوانم تا دم مرگ. چرا ما آدم‌ها اینهمه به کار کردن وابسته شده‌ایم؟ این چه قانونی بود در زندگی‌مان گذاشتیم. می‌خواستم زرافه باشم. در دشت راه بروم. برگ‌های شیرین درختان را بجوم. بنشینم و نگاه غروب کنم. بخوابم. آیا زرافه‌ها هم کار می‌کنند؟ نه. فکر نمی‌کنم مجبور باشند بروند رادیو و برنامه اجرا کنند. آنها فقط گاهی از دست شیرها فرار می‌کنند، شکار می‌شوند، خورده می‌شوند، مریض می‌شوند، و گاهی می‌میرند. آیا می‌توانستم مثل یک زرافه زندگی کنم؟ این پرسشی بود که می‌بایست پیش از خواب، پشت پلک چشمانم نگاهش می‌داشتم و نگاهش می‌کردم تا فرو بروم در تاریکی خواب.

سپس جواب‌ها خودشان می‌آمدند.
شب به خیر.



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 6:24  توسط علی کرمی  | 

ایراندخت


 
ایراندخت کلهر، 62 سال داشت و در نظرم زیبا بود. بی‌استثنا هرکس عکس‌ جوانی‌هاش را می‌بیند اعتراف می‌کند او زیبایی‌ای کلاسیک داشته است. و کلاسیک یعنی بهترین نوع هر چیز، مثل: عینک ری‌بن کلاسیک (چه هوانورد Aviator، چه رهنورد wayfarer)، شلوار جین کلاسیک، و موسیقی کلاسیک...
شایسته‌تر می‌بود – ایراندخت - ستاره‌ای باشد در دوران فیلم‌های کلاسیک هالیوود اما او در یک شهر کوچک به دنیا آمد، در کرمانشاه. پدرش معلم بچه‌های روستایی بود. به آن‌ها خواندن و نوشتن یاد می‌داد بی‌اینکه کتک‌شان بزند. همین می‌شود که پدر ایراندخت، وقتی ایراندخت سه روزه بوده، صبح زود به مدرسه‌ا‌ی در یکی از روستاهای نزدیک کرمانشاه می‌رود و از بابای مدرسه می‌خواهد به ثبت احوال روستا برود و برای دختر تازه دنیا آمده‌اش شناسنامه بگیرد. بابای مدرسه همین کار را می‌کند، و وقتی کارمند ثبت احوال نام دختر سه روزه را می‌پرسد، بابای مدرسه کمی مکث می‌کند، لبخند می‌زند، و می‌گوید: ایراندخت. برای همین است که در شناسنامه‌ی ایراندخت ثبت می‌شود او زاده‌ی روستاست در حالیکه اینطور نیست. بابای مدرسه وقتی شناسنامه را دست پدر ایراندخت می‌دهد، آن را باز می‌کند، نام انتخابی بابای مدرسه را که می‌بیند لبخند می‌زند، و تشکر می‌کند. دو سال بعد - درست مثل خودم - ایراندخت همراه خانواده‌اش به تهران مهاجرت می‌کنند و – پدرش، پدربزرگم - جعفر کلهر به ریاست اردوی دانش‌آموزی منظریه منصوب می‌شود. ایراندخت بیشتر کودکی‌ و نوجوانیش را در محله‌ی نارمک تهران، در کوچه‌ای نزدیک چهارراه تلفنخانه بالیده است. او از پدری: آرام‌، خوش‌خو، و باهوش، و هم از مادری: شیطان، طناز، و بددهن و البته باهوش زاده شد. پدرش جزو نخستین سه نفری بود که در شهرستان زادگاه‌شان کرمانشاه، موفق به اخذ مدرک دیپلم شدند. در آن زمان گرفتن مدرک دیپلم برای یک روستایی فتح قله‌ی موفقیت بوده است. متاسفانه در زمان ما داشتن دیپلم دیگر مهم نیست، وگرنه من هم از موفق‌ها می‌بودم. آن سه تن که در آن دوران، در کرمانشاه، موفق به گرفتن دیپلم شدند، یکی‌شان پدر ایراندخت: جعفر کلهر، دیگری رمان‌نویس مشهور: یونس لطفی، و سومی دوست ایشان بود که به مرض فراموشی و در سن 70 مرد. هیچکس سومی را به خاطر نمی‌آورد، حتی نامش از خاطره‌ها محو شده است.
ایراندخت را به اختصار، ایران صدا می‌کردند. 18 ساله بوده که به اصرار پدر با یک تاجر نفت ازدواج می‌کند و برای زندگی به آبادان می‌رود. بچه‌دار می‌شود. اما این ازدواج دیری نمی‌پاید و ایراندخت فرزند نوزادش را رها می‌کند و از شوهر جدا می‌شود تا عشقی را که شایسته‌ی زیباییش باشد بیابد. از آنجا که آن روزها خانواده‌اش – باز به خاطر ماموریت کاری پدر ایراندخت - به کرمانشاه بازگشته بودند، ناچار به کرمانشاه می‌رود، شهری که زندگی در آن برایش هیچ خوشایند نبوده است. جدایی، رها کردن فرزند، و مرگ ناگهانیِ مادربزرگش – مادر مادرش - کمی او را افسرده می‌کند. افسردگی زیباییش را افزون می‌کند چنان که وقتی از خیابان‌ها می‌گذشته حتی مردان بی‌سواد شعرهای بداهه می‌سروده‌اند. این دوره  طلایی‌ترین دوران ترانه‌های عاشقانه‌ی کردی کرمانشاهی است.
زیبایی او دردسرساز می‌شود و صفی طویل از مردان کرمانشاه درِ خانه‌شان با موهای آب شانه کرده و کت‌ و کفش‌های خاکی و گل‌های لاله تشکیل می‌شود، همه خواستار و خواستگار او. البته که میان این مردان، مردان آبرودار و مهمی هم بوده‌اند مثل مشهورترین خواننده‌ی کرد: فرهاد اردلان، و ستوان یکم پیاده‌ی ارتش شاهنشاهی: شاپور زنگنه. آن زمان وِرد دهان ایراندخت این جمله بوده که: مگر جنازه‌ام را بر دوش یک مرد کرمانشاهی از این خانه بیرون ببرند. مادر ایراندخت فحش می‌داده و حرص می‌خورده ازینکه اینهمه خواستگار خوب را رد می‌کند و پدرش سر تکان می‌داده و می‌خندیده غافل ازینکه فرسنگ‌ها دورتر، در شهر بُن آلمان، مردی کرمانشاهی شبی به خواب: زنی افسون‌گر و زیبا می‌بیند و وقتی بیدار می‌شود حس می‌کند دلش برای دیارش تنگ شده است و باید برگردد به ایران، به کرمانشاه. آن مرد جوان – ابراهیم کامران - سوار مرسدس بنز آبی‌ رنگش ((W114-1972 می‌شود و تخت گاز تا کرمانشاه می‌راند. تنها یک‌جا در قهوه‌خانه‌ای در قیصریه می‌ایستد برای نوشیدن آبجو و قضای حاجت.
 
درِ خانه باز می‌شود. مادر پیر میان حیاط نشسته و کنار حوض ظرف‌های نهار را می‌شوید. ابراهیم وارد می‌شود. مادر می‌ایستد و داد می‌زند: «ابراهیم!» و تکرار می‌کند و بغض در گلوش می‌شکند. اهل خانه می‌پندارند پیرزن از دوری فرزند ارشدش دیوانه شده و سر ظهر هوار هوار می‌کند و الان است آبرومان پیش در و همسایه برود. مادر پیر، خودش هم فکر می‌کند دیوانه شده از دوری ابراهیم که 2 سال پیش رفت آلمان برای همیشه و می‌پندارد حالا دارد او را در خیالات جنون‌آمیزش می‌بیند. اما ابراهیم واقعا آنجا بود و می‌خندید. مادر را در آغوش کشید و بوسید. مادر پیراهن ابراهیم را چنگ زد و بویید. خواهرها و برادرها از دیدن برادر بزرگ‌شان شاد شدند و با دیدن سوغاتی‌هاشان شادتر شدند. مهمان‌ها آمدند و رفتند و مهمانی‌هایی که به شادی بازگشتن ابراهیم برگزار شدند به پایان رسیدند. شب که همه خوابیدند، مادر پرسید: «روله چه شد برگشتی؟» ابراهیم نمی‌دانست چرا برگشته است. ابراهیم جوانی خوش‌صدا و خوش سیما بود و پیش از آنکه به آلمان مهاجرت کند کارمند رادیو تلویزیون ملی ایران بود. در آلمان نیز گوینده‌ی رادیو فارسی‌زبان دویچه وله شده بود. از فردای همان‌روز سر کار قبلی‌ش بازگشت و گوینده‌ی رادیو و تلویزیون ملی ایران، بخش محلی کرمانشاه شد. رییس وقت رادیو تلویزیون کرمانشاه، خواننده‌ی مشهور کرد، و دوست صمیمی ابراهیم بود: فرزاد اردلان.
ایراندخت در اندیشه‌ی استقلال و شغل بود که فرزاد اردلان به ابراهیم گفت باید یکی دو گوینده‌ی جدید برای برنامه‌های جدیدشان استخدام کنند. آگهی استخدام با صدای ابراهیم از رادیو کرمانشاه پخش شد و در روزنامه‌ی محلی هم چاپ شد. ایراندخت آگهی را با صدای ابراهیم کامران از رادیو شنید و با خودش فکر کرد: سنگ مفت گنجشک مفت. شاید می‌توانست این شغل را به دست آورد.
 
ابراهیم پاهاش را بر میز گذاشته بود و کتاب می‌خواند. منتظر داوطلبان گویندگی بود تا ازشان امتحان بگیرد. شرکت‌کنندگان می‌بایست خوش‌صدا و خوش‌سیما می‌بودند و سواد خواندن نوشتن، و البته ترجیحاً دیپلم می‌داشتند. ایراندخت از لای در او را دید، یک مرد خوش‌پوش، خوش‌چهره و کتاب‌خوان. در زد. ابراهیم گفت: «تمنا می‌کنم بفرمایید داخل.» یک مرد خوش‌صدا، با شخصیت و مودب. در باز شد و ایراندخت داخل شد.
 
ایراندخت استخدام شد. یک‌سال بعد آنها با هم ازدواج کردند. دو سال بعد من – اولیس کامران - به دنیا آمدم. سه سال بعد فرزاد اردلان، خواننده‌ی مشهور کُرد برای همیشه از ایران رفت. سرگرد شاپور زنگنه - دیگر خواستگار ایراندخت - اعدام انقلابی شد. چهار سال بعد ابراهیم و ایراندخت به تهران آمدند و آپارتمانی در خیابان جردن خریدند، آپارتمانی که نزدیک محل کارشان، و مهد کودک پسر خردسال‌شان باشد. همان سال، ایراندخت به خاطر زیبایی افسون‌کننده‌اش ممنوع التصویر شد و در بخش اداری مشغول به کار شد. سال‌ها بعد ابراهیم یک شب خوابید و خواب زن افسونگر اثیری بال‌داری را دید و پی زن در اعماق سیاه خواب، تا سرزمینی ناشناخته فرو رفت، و هرگز بیدار نشد. من گوینده‌ی یک برنامه‌ی رادیویی شدم. سه‌بار نامزد کردم. سومین نامزدیم نیز به هم خورد.  افسرده شدم. رادیو را رها کردم و در خانه نشستم. قرص ضدافسردگی خوردم. با یک موش رفیق شدم. موش رفت. خودم را میان آدم‌های فیسبوک غرق کردم. کتاب خواندم. مراقبه کردم.
 
ایراندخت سال‌هاست بود بازنشسته شده بود. با حقوق بازنشستگی خودش و شوهر مرحومش زندگی می‌کرد. یکی از پسرهاش – که من بودم – هنوز با او زندگی می‌کرد. دیگری فقط هر از چندی سر و کله‌اش پیدا می‌شد. ایراندخت صبح‌ها از خواب بیدار می‌شد. کمی ورزش می‌کرد. تلویزیون نگاه می‌کرد. کتاب می‌خواند. با موبایلش دراگون‌جِم بازی می‌کرد. حشره‌کش را اسپری می‌کرد رو به سقف خانه تا پشه‌ها بمیرند و شب‌ها او را نیش نزنند و با خواهرهاش به بازار می‌رفت و سبدهای پلاستیکی و روتختی‌های نو می‌خرید. گاهی هم به این فکر می‌کرد که من و دیگر پسرش – آشیل کامران - کی آدم می‌شویم! می‌فهمم. به او حق می‌دهم از داشتن فرزندانی مثل من و آشیل کمی دلخور بوده باشد.
 
ایراندخت کلهر – مادرم – 62 ساله بود و زیبا.



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 22:2  توسط علی کرمی  | 

موش و لائوتسه‌



تو فیسبوک، محو عکس آن دختر بودم. شاهکار بود. در عکس خندیده بود و باد طره‌ای از موهای مجعد و مشکیش را بر چهره‌اش می‌وزاند. سفید رو بود. لبخندش دلنشین بود. دندان‌های سفید و خوبی داشت. روسری رنگی طرح‌دار سر کرده بود و مانتویی طوسی رنگ به تن داشت که پس از دهه‌ی شصت تن هیچ زنی ندیده بودم. از همان مانتوها که خانم معلم‌ها و مادرهای کارمندمان تن می‌کردند. شاید همین بود که دختر تو عکس در چشمم جلوه‌ی مادرانه‌ای داشت. خواستم عکسش را تو دستگاهم انبار کنم که مادر بی‌هوا در اتاقم را گشود و تو اتاق پرید.

گفت: «بیا ... بیا.»

و بیرون رفت. هول بود. از جا پریدم و پی‌اش به پذیرایی خانه رفتم.

گفت: «موش!»

مبل را نشان داد.

گفت: «یهو از سقف افتاد رو مبل.»


سقف را نگاه کردم.

مبل را نگاه کردم: «از سقف؟ ... نمی‌شه که!»

موش خانگیِ کوچک و بانمکی بود. هول بود. معلوم بود خودش هم نمی‌داند چطور یکهو سر و کله‌اش اینجا پیدا شده. بی‌تجربه به نظر می‌رسید. رو مبل سرگردان بود. مادر گفت بگیرم از خانه بیرونش بیاندازم. فکر نمی‌کردم بتوانم با دست برهنه بگیرمش. ممکن بود گازم بگیرد. اگر گازم می‌گرفت با آن حال و روز خرابی که داشتم ممکن بود من هم گازش بگیرم. پریدم از تو آشپزخانه پارچه کهنه آوردم. موش هنوز سرگردان و گیج بود. عقب جلو کردم و حمله بردم بگیرمش. پارچه تا سمتش بردم چنان جست بلندی زد که پریدم عقب. مادر هم پرید عقب. قلبم تپیدن گرفت. بعد دیدم از پشت مبل‌ها با تمام وجود دوید و رفت سمت آشپزخانه. گم شد.
مادر نگاهم کرد. از نگاهش خواندم که برای چنین پسر گنده‌ی 36 ساله‌ای که چندوقت است در کمال بی مسئولیتی در خانه نشسته و کار نمی‌کند، سه نامزدی ناموفق را پشت سر گذاشته، نتوانسته مستقل بشود، افسرده است، و حتی عرضه‌ی گرفتن یک موش کوچک را هم ندارد متاسف است.

مادر گفت: «تو خونه نمونه. بگیرش.»

رفت تو اتاقش. در را پشت سر بست. رفت بخوابد.

چراغ‌قوه را برداشتم و زیر کابینت‌ها، یخچال، و اجاق‌ گاز را نگاه کردم. نبود. قایم شده بود. شاید هم از سوراخ سنبه‌ای جایی فرار کرده بود. همین یکی را کم داشتیم: موش! این دیگر از کجا سر و کله‌اش پیدا شده بود. کاری از پسم بر نمی‌آمد. به اتاقم بازگشتم و عکس آن دختر را فرستادم به حافظه‌ی کامپیوترم.
قرص‌هام را خورده بودم. خواب‌آلود نبودم. می‌دانستم احتمالش بسیار است به کمک قرص‌ها به زودیِ زود اثری از افسردگی درم به جا نماند. حتی حس می‌کردم کمی حالم بهتر شده است. شاید هم به خودم تلقین می‌کردم. (چه اشکالی داشت!)
گوشیم زنگ زد. صفحه‌ی گوشی را نگاه کردم. تهیه کننده‌ی رادیو بود. جواب دادم. گفت می‌داند نیمه شب است. و می‌دانست – یا حدس می‌زد – که بیدار باشم. گفت چه عجب که جوابش را بالاخره داده‌ام. چندبار می‌خواسته بیاید دم خانه‌مان اما از آنجایی که در جریان به هم خوردن نامزدی و حال خرابم بوده ترجیح داده مدتی به حال خود بگذاردم. گفت مردم زنگ می‌زنند و سراغ مجری برنامه را می‌گیرند. گمانم دروغ می‌گفت. می‌خواست خرم کند برگردم سر کارم. با وضع مالی آن روزهای رادیو احتمالاً همه داشتند کناره می‌گرفتند، می‌رفتند خانه‌هاشان، بر تخت‌هاشان دراز می‌کشیدند، و خیره به سقف می‌ماندند. بی‌خود نبود مطب دکتر روان‌پزشک گوش تا گوش پر آدم بود. تهیه کننده گفت بالای صد تماس از مردم داشته‌اند. مردم سراغم را می‌گرفته‌اند. تو این مملکت که کسی نه رادیو گوش می‌کند نه کتاب می‌خواند چطور ممکن است صد نفر تماس گرفته باشند و خواسته باشند مجری یک برنامه‌ی مهجور رادیویی با موضوع کتاب پشت میکروفون بازگردد؟

تهیه کننده گفت: «تو این مملکت هفتاد میلیون آدم زندگی می‌کنه، یعنی می‌خوای بگی صدتاشون کتاب‌خون و رادیو گوش کن نیستن؟»

حق با او بود. و اضافه کرد دل مردمی که زنگ زده بودند بیش از هر چیز برای صدایم تنگ شده بوده است. تهیه کننده می‌‌خواست بداند کی سر کارم باز خواهم گشت. نمی‌دانستم. شاید هیچ‌وقت! خداحافظی کردیم.
آیا واقعاً صدای خوبی دارم؟
هیچ‌وقت به این مسئله فکر نکرده بودم. بعید هم می‌دانستم مرا به خاطر صدایم برای آن برنامه انتخاب کرده بوده باشند. معیار اصلی‌شان بیشتر می‌بایست کرم‌کتاب بودنم می‌بوده باشد. اما حالا کنجکاو شده بودم.

آیا مردم واقعا زنگ زده بودند یا تهیه کننده داشت خرم می‌کرد؟
آیا آنها دل‌شان برای صدام تنگ شده بود؟
آیا واقعا صدای خوبی دارم؟

همان دستگاه ضبط صدا را که با آن صدای باد و جوی آب را در جنگل چیتگر ضبط کرده بودم آوردم. بر میز کامپیوتر گذاشتم. پتو را دور خودم پیچیدم. جرعه‌ای چای نوشیدم. یخ بود. دستگاه را روشن کردم تا ضبط کند. سینه را صاف کردم و شروع کردم بخشی از کتاب «تائو ت چینگ» - کتابی که آن روزها پشت هم دوره‌اش می‌کردم - را خواندن:

رنگ‌ها چشم را کور می‌کنند
صداها گوش را کر می‌کنند
مزه‌ها چشایی را کُند می‌کنند
آرزوها موجب پژمردن دل می‌شوند
فرزانه جهان را مشاهده می‌کند
و به دید درونی خویش اعتماد می‌کند
او اجازه می‌دهد اتفاقات آن‌طور که باید رخ دهند
قلب او همچون آسمان باز و گسترده است...

از گوشه‌ی چشم دیدمش. موش آنجا بود! رو زمین سنگی اتاق، کمی آن‌طرف‌تر از میز کامپیوتر، کوچک، بانمک، و خاکستری. روی دوپای پشتی پا شده بود. نگاهم می‌کرد و پوزه‌ش را ریز ریز و تند می‌جنباند. کتاب را آرام بر میز گذاشتم. چه کار باید می‌کردم؟ زیبا بود. دوست داشتم نگاهش کنم. نگاهش کردم. او هم با دو چشم ریزش نگاهم کرد. به قول بوکفسکی غمگین: تکه‌ای از زندگی بود که در خودش گیر افتاده بود. دور خودش چرخی زد. باز رو دوپای پشتی ایستاد. دست‌های کوچکش را جلو سینه گرفته بود و سبیل‌های سفیدش می‌جنبیدند. آرام دست بردم سوی میز. کمی هول شد و پس نشست. محتاطانه تکه‌ای بیسکوییت از رو میز برداشتم و پرت کردم جلوش. به لحظه‌ای غیب شد، طوری که چشم‌هام گریختنش را ندیدند. یادم افتاد دستگاه هنوز دارد ضبط می‌کند. سینه‌ای صاف کردم. تفالی به کتاب زدم و ادامه دادم:

آیا تو هم باید آنچه دیگران مهم می‌دانند مهم بدانی
و آنچه آنها دوست ندارند دوست نداشته باشی؟
چه مسخره!
دیگران بسیار هیجان‌زده‌اند
گویی در حال رژه رفتنند
فقط من اهمیتی نمی‌دهم
فقط من نظری ندارم
همانند نوزادی که هنوز حتی نمی‌تواند لبخند بزند
دیگران آنچه نیاز دارند را مالکند
فقط من هستم که چیزی ندارم
فقط من هستم که آواره‌ام
همانند کسی که خانه‌ای ندارد
من به یک احمق می‌مانم که ذهنش به تمامی خالی‌ست
دیگران می‌درخشند
فقط من نوری ندارم
دیگران باهوشند
فقط من گنگ هستم
دیگران هدفی دارند
فقط من نمی‌دا...

برگشته بود. داشت بیسکوییت می‌خورد. نگاهش کردم. دهانش از جویدن باز ماند. خیره مانده بود بهم. جم نخوردم. جم نخوردم تا نترسد، مثل مجسمه برجا ماندم. جویدن را از سر گرفت. پیدا بود چندان هم ازم نمی‌ترسد. درواقع هیچ‌کس ازم نمی‌ترسید، حتی گربه‌های تو خیابان، و البته این موش. کتاب را آرام بر میز گذاشتم. به خودم دل دادم کمی بیشتر نزدیکش شوم. آرام از رو صندلی خم شدم. تکان نخورد. تمام تکه بیسکوییت را خورد. پشت دستم را بر زمین گذاشتم. دستم را سویش سراندم و با فاصله از موش بر زمین نگاه داشتم. خم شده بودم و سینه‌ام در فشار بود. نفسم بند آمده بود. چند ثانیه بعد موش آمد کف دستم نشست. راستش کمی ترسیده بودم. ترسیده بودم که ازم بترسد و گازم بگیرد. اما انگار هیچ نمی‌ترسید. کرک تنش نرم بود. تپش قلبش را کف دستم حس می‌کردم. تنش گرم بود. آرام گذاشتمش رو شانه‌ی چپم. معجزه بود. انگار موش دست‌آموز خودم بود. مِهر در سینه‌ام قل زد، جوشید، به گلوم رسید و در سرم پیچید. دوستش داشتم. حس کردم او هم دوستم دارد. کتاب را از رو میز برداشتم. از صفحه‌ی نخست کتاب شروع کردم خواندن. تا صبح برایش تائو ت چینگ خواندم و هر از گاهی تکه‌ای بیسکوییت بهش دادم بخورد.

فرداش غروب که از خواب بیدار شدم مادرم پرسید موش را گرفته‌ام یا نه. گفتم گمانم رفته باشد. تازه اگر هم نرفته باشد یک موش کوچولوی خانگی خاکستری خنده‌دار که کاری با ما ندارد. مادر غرید که موش کثیف است و هزارجور بیماری دچار آدمیزاد می‌کند. من که بعید می‌دانستم. موش من تمیز بود. مادر گفت باید بروم چسب موش و تله موش و مرگ موش بخرم. گفتم نمی‌روم. گفت به جهنم که نمی‌روم و خودش خواهد رفت و خواهد خرید. همین کار را هم کرد. همان‌شب خانه را پر کرد از گردوهای آغشته به مرگ موش و سه‌تا چسب موش و دوتا تله موش هم گذاشت جاجای خانه. نگران شده بودم. مخم کار نمی‌کرد. مبادا از آنها می‌خورد و جنازه‌اش را می‌دیدم. تو اتاقم نشسته بودم و هیچ نمی‌توانستم بکنم. پشت هم چای می‌نوشیدم و سیگار می‌کشیدم. اتاق مه شده بود از دود سیگار. داشتم خفه می‌شدم. ده‌بار رفتم دستشویی بس که چای خوردم. یادم افتاد شب پیش صدام را ضبط کرده بودم. هرچه با خودم کلنجار رفتم دیدم حتی حال شنیدن صدای خودم را هم ندارم. نگران موشم بودم. موش نازنینم. با خودم گفتم با آن هم دود که اتاق را برداشته بعید می‌دانم پیدایش بشود. بلند شدم لای پنجره‌ی اتاق را باز کردم. نشستم منتظر.

«ای بابا کجایی مردم از نگرانی.»

بالاخره جدود 2 نیمه شب بود که سر و کله‌ش پیدا شد. برش داشتم. تو مشتم گرفتمش. سرش از بالای مشتم بیرون بود و پاهای کوچکش از زیر مشتم آویزان. گرفتمش روبروی صورتم. تو چشم‌هاش نگاه کردم.

گفتم: «خوب به حرفام گوش کن ... فقط از دست خودم غذا می‌گیری، فهمیدی؟ ... مامانم خونه رو پر تله موش و مرگ موش و چسب موش کرده، اصن می‌دونی اینا که گفتم چی‌ین؟! سراغ اونا بری کارت ساخته‌س ... در ضمن، خودمم خوش ندارم چون فکر می‌کنی اینجا غذا هست بری یه لشگر موش دیگه رو پشت سرت بیاری اینجا ... اگه این کارو بکنی اون‌وقت واقعا منم مجبورم به خواسته‌ی مادرم تن بدم و ... هیچی ولش کن...»

بعد همین‌طور که تو مشتم بود تو تاریکی نیمه‌شب خانه از اتاقم زدیم بیرون. چسب موش و تله موش را نشانش دادم و نجواکنان راجع به عملکرد مرگبارشان برایش توضیح دادم، همینطور راجع به سمی بودن مرگ موش، و گفتم بهتر است در کل مادرم او را نبیند. به اتاق بازگشتیم. بهش گفتم دستکم امشب را خودم حواسم بهش هست. گذاشتمش رو شانه‌ام. امیدوار بودم حرف‌هام را فهمیده باشد. تکه‌ای بیسکوییت از رو میز برداشتم و دستش دادم. خوشحال شد. فیسبوک را باز کردم و برایش توضیح دادم شبکه‌های اجتماعی چیستند. عکس چند دختر خوشگل را نیز نشانش دادم. ازش پرسیدم آیا متاهل است یا هنوز چشم و گوش بسته است؟ حتی نمی‌دانستم خانم است یا آقا. خودش هم کمکی نمی‌کرد. زبان‌بسته فقط بیسکوییت می‌خورد.

چند روز که گذشت و مادر دید از جنازه‌ی موش خبری نیست، شک برش داشت. سعی می‌کردم وقتی از جلوش رد می‌شوم تا بروم آشپزخانه چای بریزم تو چشم‌هاش نگاه نکنم. مشکوک نگاهم می‌کرد. از جلوش که رد می‌شدم سرش باهام می‌چرخید. بر که می‌گشتم نیز همینطور، سنگینی نگاهش را پس گردنم حس می‌کردم.
شب‌ها موش می‌آمد و براش کتاب می‌خواندم. اما یک شب نیامد. تا صبح هزاربار تله موش‌ها، چسب موش‌ها، و گردوهای مرگ موش‌آلود را نگاه کردم. نگران بودم. عجیب بود. کجا رفته بود؟ چند روز در نگرانی سپری شد. به زحمت خوابم می‌برد. هر صدایی در اتاق می‌شنیدم می‌رفتم ببینم موش است که برگشته یا نه.

یک روز متوجه شدم مادرم همه‌ی تله‌ها و گردوها را از سطح خانه جمع‌آوری کرده. نمی‌دانستم باید بپرسم چرا یا نه. می‌ترسیدم بپرسم و پاسخی بشنوم که دلم را بشکند. غمگینم کند. آن هم حالا که تازه کمی، تنها کمی، حالم بهتر بود. چه می‌شد کرد. دل را به دریا زدم و پرسیدم. بهتر از بلاتکلیفی بود.
مادر گوشه‌ی اتاق را نشان داد. یک چیزی شبیه محافظ برق به پریز بود. یک لامپ آبی هم داشت که روشن بود. مادر گفت آن دستگاه صدایی از خودش تولید می‌کند که انسان نمی‌شنود اما موش‌ها می‌شنوند و از آنجایی که صدای خوشایندی برای موش‌ها نیست از آن مکان می‌گریزند. پرسیدم از کجا این دستگاه را خریده؟ اگر می‌گفت تو تلویزیون تبلیغش را دیده با لگد می‌زدم تلویزیون را خرد می‌کردم. اما پاسخ مادر چیز دیگری بود. گفت موضوع را با ماهیار مطرح کرده و ماهیار بوده که این دستگاه را به او پیشنهاد داده و برایش آورده است.

سر تکان دادم و به اتاقم بازگشتم. می‌دانستم موش رفته است. دستکم دلم خوش بود که نمرده. گوشیم را برداشتم و به ماهیار پیامک دادم: خیلی خر است.
یادم افتاد چند شب پیش صدام را ضبط کرده بودم و هنوز نشنیده بودم. گوش کردم. صدام خوب بود. شبیه صدای پدر بود. اما نه به آن خوبی.




+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 2:45  توسط علی کرمی  | 

باران



دو هفته بود تنم پرفشار بود. سفت شده بودم. حس می‌کردم نمی‌توانم سرم را به راحتی بچرخانم. انگار نیرویی از درون تنم رو به بیرون در جریان بود. علتش قرص‌ها بودند، قرص‌های ضد افسردگی. تنم افسردگیش را دوست داشت. نمی‌خواست از دستش بدهد. داشت مقاومت می‌کرد. درونم جنگ بود میان آسنترا و افسردگی. گمانم جنگ‌شان سر سروتونین بود.
به من چه، بگذار بجنگند.

ورق‌بازی کردن را بلکل برای خودم ممنوع کرده بودم. این کار را چندبار دیگر در زندگیم کرده بودم. استعداد ویژه‌ای در معتاد شدن به بازی دارم. این را از مادرم ارث برده‌ام. او هم معتاد بازی کردن است. روزهای اول که تخته نرد یاد گرفته بودم آنقدر با دیگران بازی کردم که همه خسته شدند. نشستم گوشه‌ای و با خودم بازی کردم: به خودم می‌باختم، از خودم می‌بردم. تخته نرد را هم پس از مدتی برای خودم ممنوع کردم.
پس از فروپاشی دومین نامزدیم از دانشگاه انصراف دادم. رفتم تا پنج ماه باقیمانده از خدمت سربازیم را بگذرانم. اعزامم کردند: بیرجند. یک ماه بعد باید خودم را ساعت 6 صبح معرفی می‌کردم به اتوبوسی که از ترمینال جنوب عازم بیرجند بود. آن‌روزها هم حالم خوش نبود. آشیل: برادرم، و ماهیار: پسرخاله‌ام، آن روزگار با هم شریک بودند. یک گیم‌نت زده بودند زیر پل سیدخندان. بارها اصرار کرده بودند سری به گیم‌نت‌شان بزنم. بالاخره یک روز چنان حالم خراب شد که تصمیم گرفتم بروم گیم‌نت‌شان. گیم‌نت‌ در یکی از طبقه‌های ساختمانی کلنگی، زیر پل سیدخندان بود. وارد شدم. پشت یکی از کامپیوترهای گیم‌نت نشستم. و سه روز بی‌وقفه بی اینکه بخوابم یا چیزی بخورم در خیابان‌های مجازی بازی کامپیوتری ماشین راندم. پس از سه روز آشیل و ماهیار سخت نگرانم شدند. ترمز کردم و از ماشین تو بازی پیاده شدم. به زور یک ساندویچ ژامبون تنوری گوشت بهم خوراندند. ساندویچ را که خوردم خوابم گرفت. دراز کشیدم رو کاناپه‌ی زیر دیوار، و دو روز خوابیدم.

اما در تابستان 92، پس از یک ماه روزی هشت ساعت ورق‌بازی کردن با کامپیوتر، از بازی کردن دست کشیدم. روان‌پزشک بیش از دو ساعت بازی را برایم ممنوع کرده بود. خودم یک گام پیش‌تر گذاشتم و کلا بازی را ممنوع کردم.
یک استکان چای ریختم. در اتاقم را پشت سر بستم. پتو را دورم پیچیدم. سیگار آتش زدم. جلو کامپیوتر نشستم. وارد فیسبوک شدم و خواندم و خواندم و خواندم ... هر چه هر که نوشته بود خواندم. هرچه عکس داشتند نگاه کردم. رفتم به صفحه‌ی تک تک دوستانم و همه چیز را از نظر گذراندم: نوشته‌هاشان را، عکس‌هاشان را، علایق‌شان را... رفتم به صفحه‌ی دوستان دوستانم و همین کار را ادامه دادم. رفتم به صفحه‌ی دوستان دوستان دوستانم و آنقدر رفتم و خواندم تا دیدم در جهان سرگردان شد‌ه‌ام.
آدم‌های دنیا همه عین هم بودند با دغدغه‌هایی شبیه هم. انگار همه‌شان را می‌شناختم. این میان در بعضی صفحه‌ها گیر می‌کردم: صفحه‌ی بعضی دخترها. طول می‌کشید تا خودم را مجاب کنم صفحه را ببندم و سراغ صفحه‌ای دیگر بروم: چون عاشق شده بودم. اما بالاخره عزمم را جزم می‌کردم و علی رغم میلم ضربدر قرمز بالای صفحه را می‌فشردم و بیرون می‌زدم. اگر می‌دیدم نمی‌توانم از طرف به این راحتی‌ها دل بکنم بعضی از بهترین عکس‌هاش را انبار می‌کردم تو کامپیوترم. کامپیوتر را طوری تنظیم کرده بودم که هر سه دقیقه یک‌بار یکی از همین عکس‌ها را رو صفحه‌ی مونیتور نمایش دهد. در خیالم وارد خانه‌‌هاشان می‌شدم. برایم چای می‌آوردند. کنار هم دراز می‌کشیدیم. سیگار می‌کشیدیم. با سگ‌شان بازی می‌کردم. و به خانه‌ی دیگری می‌رفتم.

یکی از علایق «آنا ماریا پاسکوآله» مراقبه‌ی ذن بود. آنا ماریا ایتالیایی بود و اهل شهر فرارا در ایتالیا. شهری نه چندان بزرگ، نه چندان کوچک. شهری پر از بناهای کهنه و عظیم. دختری سبزه‌رو با موهای صاف سیاه، میانه‌اندام، نه زشت، نه زیبا. ادبیات تطبیقی می‌خواند. عاشق یک پسر ایرانی بود اما رابطه‌شان به هم خورده بود. پسر ایرانی در ایتالیا عاشق یک دختر ایرانی شده بود. انگار لازم بوده مهاجرت کند تا بتواند عاشق یک هموطنش بشود و دل یک دختر ایتالیایی را بشکند. شاید هم غربت آدم‌ها را نیازمند هم می‌کند و به هم نزدیک می‌کند. البته خلاف این را بیشتر شنیده‌ام. شنیده‌ام: ایرانی‌های مقیم اروپا و آمریکا از یکدیگر گریزانند. نمی‌دانم.
در نظر آنا ماریا مردان ایرانی: خشن، بی‌رحم، و عاری از عشق بودند اما اضافه کرده بود هیچ‌گاه در زندگیش اینهمه عاشق نبوده است. 27 ساله بود. یکی دوتا جمله‌ی عاشقانه‌ی انگلیسی هم خطاب به یارو پسرک بی‌وفای ایرانی نوشته بود که هرچه زور زدم منظورش را نگرفتم.
جمله‌هایی مثل:

ماه آسمان با تو به من برگرد...
یا
ببخشید که روزهای خوشی را کنارت گذراندیم، به امید فردایی که هرگز نخواهد آمد...
یک‌جا هم پینگیلیش نوشته بود: حیف گاو!

نمی‌دانم آنا ماریا پاسکوآله به مراقبه‌ی ذن می‌پرداخت یا نه. با آن رویکردی هم که به مردان ایرانی داشت جرات نداشتم بهش پیام بدهم یا برایش درخواست دوستی بفرستم تا اگر تایید کرد از خودش بپرسم. اما همین بود که یکهو دلم خواست کمی به مطالعه در باب مراقبه بپردازم. نه که هیچ از این موضوع ندانم، بسیار در این زمینه مطالعه کرده بودم و تقریبا از هجده سالگی به انواع مراقبه پرداخته بودم اما باز هوس مطالعه بود که خرم را چسبیده بود.
جستجو کردم و چند کتاب الکترونیکی دبش پیدا کردم و شروع کردم خواندن. مادرم وقتی می‌گفتم گرسنه نیستم می‌گفت یک لقمه اگر بخورم خودبخود اشتهام باز می‌شود. آن روز انگار یک لقمه کتاب خورده بودم و باز اشتهای سیری‌ناپذیرم به مطالعه باز شده بود. سی کتاب متفاوت در زمینه‌ی مراقبه از اینترنت گرفتم و خواندم. برعکس خیلی‌ها که خواندن پی‌.دی.اف برا‌شان دشوار است، من عاشق پی.دی.افم. اینترنت پر از کتاب است. می‌توانی در هر زمینه‌ای کتاب گیر بیاوری. بعد هم می‌شود حروف کتاب را کلی درشت کرد، رو صندلی یله داد، و کتاب خواند. لازم هم نیست هی درخت‌ها را قطع کنیم و باهاشان کتاب کاغذی درست کنیم. نه که کتاب کاغذی را دوست نداشته باشم و خودم را در اتاقم زیر خروارها کتاب مدفون نکرده باشم اما همانطور که اشاره کردم این بخت را دارم که بتوانم پی.دی.اف هم بخوانم.
سی کتاب خوادم در باب: مراقبه. شاید مراقبه می‌توانست در پیروز شدن بر افسردگی کمک کند.

بودیدارما میان مراقبه به خواب رفت. ازینکه به خواب رفته خشمگین شد و پلک دو چشم را برید و بر خاک افکند. از پلک‌های بر خاک افتاده‌اش گیاهی رویید: چای. دم کنید. بنوشید. ذهن‌تان آگاه و روشن خواهد شد. مراقبه کنید.
بودیدارما زیر درخت نشسته بود و به مراقبه مشغول بود که ناگهان به روشنایی رسید، به نیروانا، اشراق، بیدار شد. بیدار که شد همه را خفته یافت. راست شکمش را گرفت و رفت تا به چین رسید. امپراطور او را خواست. به دربار دنگال و کم‌نور امپراطور چین وارد شد. چارزانو جلو تخت امپراطور بر زمین نشست. امپراطور او را بزرگ داشت. برایش پیاله‌ای چای آوردند. نوشید. آن وقت‌ها سیگار نبود. شاید اگر بود سیگار هم می‌کشید. امپراطور از او پرسید اینهمه که دولتش در راه بودا خیرات کرده است، به دستورش معبدهای فراوان ساخته شده است، و راه بودا را بزرگ داشته است او را شایسته‌ی چه مقامی خواهد کرد؟

بودیدارما گفت: «هیچ.»
امپراطور متعجب شد: «هیچ؟» ریش تنکش را خاراند و ادامه داد: «من برای آن مرد مقدس، برای بودای بزرگ چه خیرات‌ها که نکرده‌ام.»
بودیدارما گفت: «هیچ چیز مقدس نیست.»
امپراطور گفت: «حتی بودا؟»
بودیدارما گفت: «بودا مرده است.»

و از کاخ امپراطور بیرون زد. به کوه رفت. و در غار، رو به دیوار نشست.
سالک جوان شنیده بود: بودیدارما در غار، رو به دیوار نشسته و به مراقبه مشغول است. سراغ او رفت. کوه را پیمود و به غار رسید. هرچه گفت و پرسید از بودیدارما سخنی نشنید. جوان بر در غار نشست. سال‌ها نشست، زیر باران، برف، در گرمای تابستان. تا عاقبت یک روز طاقتش طاق شد. شمشیر کشید. دست راستش را قطع کرد و جلو بودیدارما افکند.

بودیدارما گفت: «چه می‌خواهی؟»
جوان گفت: «چگونه ذهنم را آرام کنم؟»
بودیدارما گفت: «آن را بیرون بیار، جلو من بگذار تا آرام‌اش کنم.»
جوان مکثی کرد و گفت: «نمی‌یابمش.»
بودیدارما گفت: «پس آرام‌اش کرده‌ام.»

بر تخت دراز کشیدم. چشم‌هام را بستم. عضله‌هام را از پا تا سر منقبض و سپس رها کردم. پنج ثانیه به آرامی نفس به سینه کشیدم، و هفت ثانیه آرام‌تر نفس را پس دادم. خوانده بودم این روش را بوعلی سینا نیز توصیه کرده است. تمام حواسم به نفس کشیدنم بود. اکسیژن، آنچه با آن زنده‌ایم، به مغز که برسد شادی‌آور است. شادی‌آور است چون یعنی: زندگی.
بر صندلی جلو کامپیوتر نشستم. پتو را عباوار بر شانه انداختم. و بر لحظه‌ی حال متمرکز ماندم. آنچه اکنون هست: این استکان چای، این دود سیگار، این تن، این اتاق، این افسرده‌حالی که در تنم در جریان است. وقتی در ماشین ماهیار می‌نشستم تا سری به جنید بزنیم سعی می‌کردم بر گارد ریل‌های کنار اتوبان همت متمرکز باقی بمانم، بر درخت‌های وسط اتوبان، بر ماشین جلویی، بر مسیر، بر آسمان، بر اینکه داریم می‌رویم سراغ جنید، بر غروب تابستان 92.
هیچ چیز نام نداشت. در لحظه‌ی حال همه چیز از معنا تهی می‌شد. همه چیز آنچه بود که هست. حتی گفتن اینکه فلان چیز «هست» یا «نیست» بی معنی بود. زمان در کار نبود. گذشته رفته بود و مرده بود. آینده نیامده بود و مرده بود. وقتی نه گذشته‌ای در کار باشد، نه آینده‌ای، پس زمان حال هم وجود ندارد زیرا که زمان حال نسبت به گذشته و آینده است که معنی دارد.
عصرها تا هُرم هوا می‌خوابید، کتانی پا می‌کردم و از خانه بیرون می‌زدم. پیاده می‌رفتم جنگل چیتگر. حدود نیم ساعت طول می‌کشید تا به بوفه‌ی بالای تپه برسم. از بوفه‌ چای می‌خریدم. جایی مشرف بر منظره‌ی دریاچه می‌نشستم و نگاه می‌کردم: دریاچه را، زاغچه‌هایی را که از این درخت به آن درخت می‌پریدند، مورچه‌ها را، ابرها را ... یک قند را گذاشتم رو خاک تا مورچه‌ها بیایند ببرند. بالاخره سر و کله‌ی یکی‌شان پیدا شد. تلاش کرد تکه‌ای از قند را با انبر فک‌هاش بشکند اما نتوانست. سخت‌تر از آن بود که آرواره‌هاش بتوانند خردش کنند. مورچه که رفت، قند را برداشتم و با ته‌مانده‌ی چای خیس کردم. گذاشتمش سر جاش. وضع بهتر شد. سر و کله‌ی لشگر مورچه‌ها پیدا شد. نگاه کردم تا قند را به تمامی بردند. شب شد. به خانه بازگشتم.
چندی بعد در جنگل شروع کردم به چیدن تکه سنگ‌ها کنار هم. شکل‌های ساده‌ی هندسی درست می‌کردم: دایره، یک دایره‌ی بزرگ‌تر، مربع، و مربعی کوچک‌تر تو دل مربع بزرگ‌تر ... بعضی روزها که سراغ سنگ‌چین‌ها می‌رفتم می‌دیدم یکی آمده شکل آنها را تغییر داده یا کنار آنها، آن‌طرف‌تر، شکل دیگری را سنگ‌چین‌کرده. لابد یارو هم آدم افسرده‌ای بوده که سعی می‌کرده متمرکز باشد بر سنگ چیدن. شاید طرف داشت سعی می‌کرد با من از طریق این سنگ‌چین‌ها ارتباط برقرار کند. سعی کردم پیامش را رمزگشایی کنم اما تنها پیامی که در آنها متوجه شدم این بود که: «چه باحال، یه دیوونه‌ای اینجا با سنگا شکل درست کرده، خوبه منم این کارو بکنم.» طرف زن بود یا مرد؟ ای کاش دختری زیبا بوده باشد و بعدها سر راه هم قرار بگیریم و وقتی بفهمد آن سنگ‌چین‌های تو جنگل کار من بوده سخت عاشقم بشود. بعید هم نیست کار یک بچه باشد یا...

تمام حواسم را می‌سپردم به صدای باد که لای برگ‌های درختان می‌پیچید. روز بعد با خودم دستگاه ضبط صدا بردم تا صدای باد را ثبت کنم. حتی محض دلخوشی یک نسیم هم نوزید. دستگاه را روشن کردم و شروع کردم با خودم حرف زدن. یکی از این روزها که صدای خودم را ضبط می‌کردم باد شدیدی وزیدن گرفت. ساکت شدم تا صدای باد را ضبط کنم. با کلی شوق و ذوق به خانه بازگشتم تا نتیجه را بشنوم. نتیجه خوب نبود. میکروفون ضعیف دستگاه کشش ضبط بادهای شدید را نداشت. وقتی باد شدید می‌شد صداها خراب می‌شدند. وقتی باد شدید نبود صدای خاصی ضبط نمی‌شد. اما توانستم صدای جوی آب را ضبط کنم. به خانه بازگشتم و به صدای جوی آب گوش کردم. خوب شده بود. سعی کردم فقط صدا را بشنوم. حواسم به صدای آب باشد. بر آن متمرکز باشم. چیزی به ذهنم رسید: باید کسان دیگری هم بوده باشند که صداهای طبیعت را با دستگاه‌های حرفه‌ای ضبط کرده باشند. در اینترنت جستجو کردم. بله بودند. توانستم کلی صداهای جالب از اینترنت بگیرم: صدای باران در جنگل‌های آمازون، صدای دریای سیاه، صدای پرندگان، صدای بارش باران، صدای نهنگ‌ها و دلفین‌ها ... صداها را گوش می‌کردم، فقط گوش می‌کردم، ساعت‌ها.

فشار تنم کمتر شده بود. یکی‌شان کوتاه آمده بود یا شکست خورده بود: تنم، یا افسردگی. بلند شدم. جاروبرقی آوردم و اتاق را جارو کشیدم. روتختی را که دو هفته بود مادرم غر می‌زد تا عوض کنم، عوض کردم. گردگیری کردم: میزِ کامپیوتر را، کتابخانه را، بلندگوهای ضبط را، جعبه‌ی سه‌تار را. زیرسیگاری لبالب پر را خالی کردم. کف سنگی اتاق را دستمال کشیدم. هرکار می‌کردم بر آن کار تمرکز می‌کردم: نه گذشته‌ای، نه آینده‌ای ... و نه حال.

دریافتم سارا راست می‌گفت: تنبل بودم. افسرده بودم. دوست داشتم فقط کتاب بخوانم و هیچ کار دیگری نکنم. این یکی از مشکل‌های سارا با من بود. آنهمه ساکت نشستن و کتاب خواندن کلافه‌اش می‌کرد. دوست داشتم هروقت دلم می‌خواهد بخوابم، هر وقت دوست دارم برخیزم. دوست نداشتم برنامه‌ای داشته باشم. می‌خواستم هروقت گرسنه شدم بخورم، نه راس فلان ساعت. سارا خلاف این را می‌اندیشید. می‌گفت زندگی برنامه می‌خواهد. خانواده باید راس فلان ساعت برای خوردن شام دور میز جمع شوند. کار کردن را دوست نداشتم. مگر می‌شود کسی کار کردن را دوست نداشته باشد و ازدواج کند؟ از گویندگی برای رادیو دلزده شده بودم. این ویژگی من بود. کارهای زیادی در عمرم کرده بودم. هر از چندی مشغول یک کاری شده بودم و سپس رها کرده بودم. هدف نداشتم. ویلان بودم بر کره‌ی زمین.

مادرم غر می‌زد این چجور بچه‌های عجیب‌الخلقه‌ایست که نسبیش شده‌اند. یکی گوشه‌ی اتاق چپیده و کتاب می‌خواند و به صدای باران گوش می‌کند. دیگری مثل قاصدک سفر می‌کند و چند وقت یک‌بار، خسته و خاکی، با مو و ریش دراز، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. شاید به خاطر نام‌هامان بود: اولیس، و آشیل. همین نام‌های غریب بود که سرنوشت‌مان را رقم زده بود. نام‌هایی که آن پدر عجیب برامان میراث گذاشت. مادر معتقد بود نباید کار رادیو را رها کنم. باید آب باریکه‌ای در زندگی داشته باشم. باید فکر آینده باشم، این زن نشد، یک زن دیگر، باید ازدواج کنم. پس کدام‌مان می‌خواستیم برایش نوه‌ای بیاوریم؟!
 
رعد و برق زد و رگبار باریدن گرفت، آنهم عصر چله‌ی تابستان 92.
مادرم در اتاق را باز کرد. تو چارچوب در، متعجب ایستاد. به بلندگوهای دستگاه اشاره کردم.

گفتم: «صدای بارونه، از اینترنت گرفتم.»

در را بست و رفت. جرعه‌ای چای نوشیدم. سیگار آتش زدم.



+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 0:5  توسط علی کرمی  | 

ماهیار


 
تا امروز نتوانسته‌ام بفهمم ماهیار خیلی باهوش است یا خیلی کم‌هوش. می‌تواند بیشتر چیزهایی را که خراب شده‌اند تعمیر کند. خودش می‌گوید اگر چیزی خراب باشد آن را باز می‌کند، اگر علت پیدا باشد رفعش می‌کند، اگر نباشد، بیشتر وقت‌هایی که باز آن چیز را می‌بندد خودبخود درست می‌شود، نمی‌داند چرا! او از نسل اولین آدم‌های محصول دوران شبکه‌های ماهواره‌ای و کامپیوترهای خانگی‌ست. از کامپیوتر بیش از هر چیز دیگری سر درمی‌آورد: سخت‌افزارها و نرم‌افزارها را باز می‌کند، می‌بندد، درست می‌شوند. او هم مثل من: دانشگاه را نیمه‌کاره رها کرده، کار کردن را دوست ندارد، و افسرده است.

وقتی دنیا آمده بود چهره‌اش خوب در خاطرم هست. مادرم مانتو مقنعه‌پوش از اداره آمده بود. پدرم خوش‌پوش – مثل همیشه – ژیان زردرنگ محبوبش را تا بیمارستان راند. من رو صندلی پشتی ژیان تو هپروت خودم بودم. رسیدیم. پیاده شدیم. از پله‌های بیمارستان بالا رفتیم. وارد اتاق شدیم. خاله‌ در اتاق روشن بر تخت سفید بیمارستان دراز کشیده بود. تصویری که هنوز از او در سر دارم به زائو نمی‌ماند. سرحال‌تر از یک زائو در ذهنم ثبت شده است، تکیده و سفیدرو با موهایی خرمایی رنگ، ریخته بر پیراهنی سفید. شوهر خاله هم بود. خیلی شاد بود. پسردار شده بود. اولین فرزندش بود.

پس از گذاشتن گل در گلدان اتاق خاله با پدر و مادرم رفتیم سوی اتاق نوزادها. از پشت شیشه نوزاد عجیبی در آن اتاق می‌دیدم که می‌دانستم ماهیار نیست، نوزادی گنده بود، اندازه‌ی یک بچه‌ی پنج‌ساله‌ی تپل، سفید با صورتی گرد و موهایی طلایی، چشم‌هایی درشت و آبی، و لبخندی بزرگ‌وار. نوزاد ترسناکی بود. هنوز خوب یادم هست آن نوزاد عجیب را. پس از اندکی ماهیار را آوردند ببینیم، پشت شیشه، قنداق‌پیچ. همین بود که الان هست: سفید، خوش‌قیافه، کچل، جمع و جور.

نمی‌شود فهمید ماهیار خیلی دوستت دارد یا خیلی دوستت ندارد. نمی‌شود فهمید انسان والایی‌ست یا یک احمق تمام‌عیار. (بعضی از والاترین انسان‌ها احمق‌ترین‌ها به نظر می‌رسند.) چیزی بینابین فرزانه و دیوانه است. برعکس من، مستی را دوست می‌دارد. نیمی از روزگار جوانی را تلو خورده و می‌خورد. به زندگی فکر می‌کند، عمیق فکر می‌کند، اما بعید می‌دانم خیلی از این فکر کردن‌ها نتیجه‌ای گرفته باشد، یا اگر گرفته نمودش در زندگیش هویدا نیست. گاهی حس می‌کنم پرده‌ی نازک بین واقعیت و خیال در سرش دریده. یکهو دروغ‌های شاخدار می‌گوید. شاید هم چیزهای که می‌گوید دروغ نیستند! اما من که تقریباً تاریخچه‌ی زندگیش را می‌دانم بعضی از حرف‌ها و ادعاهاش به نظرم ساختگی می‌آیند. شاید این رفتارش ثمره‌ی گونه‌ای عدم اعتماد به نفس باشد. با اینکه گاهی از این حرف‌های ساختگیش حسابی جا می‌خورم اما برایم اهمیتی ندارند. ترجیح می‌دهم آدم‌ها را رها کنم تا دستکم در خیال‌شان آنچه باشند که نیستند تا اینکه با سنگ سخت واقعیت بر سرشان بکوبم.
سخت است از شخصیت او گفتن چرا که اصلاً نمی‌دانم چیزی با این تعریفی که من از شخصیت دارم در او هست یا نه. آدم رنگارنگی‌ست. با هر کس دم‌خور باشد شبیهش می‌شود. آب است، شکل ظرف‌ها را می‌گیرد به خود. می‌گویند خیلی نمی‌شود روش حساب باز کرد اما من حسابی روش حساب می‌کنم. بارها و بارها رفاقت را در حقم تمام کرده. او و جنید تنها کسانیند که می‌شود گفت‌شان: رفیق.

هرجا مشکلی فنی هست ماهیار آنجاست. دایره‌ی خدماتی‌ای که پوشش می‌دهد از مرز دوست و خویشاوند فراتر می‌رود. اگر بشود به یک آدم گفت: سودمند، ماهیار یکی از اینجور آدم‌هاست. خیلی شنیده‌ام که بگویند کارها را خراب می‌کند، چیزها را خراب می‌کند، هیچ‌چیز را خوب بلد نیست. چشم‌شان را بگیرد، وقتی وامانده‌اند ماهیار است که به دادشان می‌رسد. همین آدم‌ها که این حرف‌ها را می‌زنند به محض اینکه به مشکلی بر می‌خورند، باز ماهیار اولین کسی‌ست که به ذهن‌شان می‌رسد از او کمک بخواهند: وقتی چیزی خراب است، چیزی باید تنظیم شود، ساخته شود، به وقت اسباب‌کشی، عروسی، عزا، مهمانی، ماهیار بی هیچ توقعی در خدمت‌شان است.

شاید اینکه همیشه به کمک دیگران می‌شتابد توجیهی برای کار نکردنش باشد. پشت این کمک‌ها این پیام نهفته است: ببینید! من باهوشم، تنبل نیستم، بی‌کاره نیستم، بلدم وسیله‌های خراب شما را تعمیر کنم و در عروسی و عزا کمک دست‌تان باشم. او هم مثل من دوست ندارد کار کند. مثل من مردی مسئولیت‌گریز است، تنبل، بی‌عار. (مثل من مرد نیست.) اما او هم مثل من ناچار شده دوره‌هایی از زندگیش را کار کند و به محض اینکه توانسته بهانه‌ای آورده و از زیر کار کردن فرار کرده است. فرقش با من در این است که زیاد کرم کتاب نیست. گاهی کتاب می‌خواند ولی نه همیشه و مستمر.

ماهیار و جنید هردو زن گرفته، و طلاق داده‌اند. من، زن نگرفته طلاق دادم. یکی از تفاوت‌های جنید با من و ماهیار این است که ما قرص ضد افسردگی خورده‌ایم و می‌خوریم اما جنید اینجور قرص‌ها را آشغال می‌داند.
ماهیار قدیمی‌ترین دوستم است، یا بهتر است بگویم قدیمی‌ترین دوستی که هنوز هم هست. از وقتی یک‌روزه بود و چهارساله بودم می‌شناسمش. نه من، نه او، نه جنید آدم‌های مهمی نیستیم. موفق نیستیم. پولدار نیستیم، اما وقتی با همیم خیلی می‌خندیم. ترانه‌های رقص‌آور گوش می‌کنیم، می‌رقصیم. با هم مسافرت می‌رویم. دل‌مان برای یکدیگر تنگ می‌شود. فیلم می‌بینیم و از زندگی شکایت می‌کنیم.

تا یادم می‌آید می‌خواست برود خارج. هنوز هم می‌خواهد. خب بخواهد، چه کارش دارم، تا آخر عمرش بخواهد و نرود. راستی اگر روزی او یا جنید بمیرند چگونه روزی برایم خواهد بود؟ گریه خواهم کرد؟ اینکه به سنی برسی که رفیق‌هات یکی پس از دیگری مرده باشند و تو مانده باشی چگونه است؟ یعنی اگر ماهیار بمیرد باید شماره تلفنش را از حافظه‌ی گوشیم پاک کنم؟! آیا اگر من بمیرم آنها همین کار را می‌کنند؟!

خیلی وقت‌ها با هم این‌ور آن‌ور می‌رویم طوری که گاهی اگر تنها جایی بروم می‌پرسند: ماهیار کو پس؟ به ویژه جاهایی هست که اگر تنها بروم و او نباشد حس می‌کنم به آنجا نرفته‌ام، نه آنجام، نه در خانه. هیچ‌جا نیستم. وضعیت گنگ و غیرقابل توصیفی‌ست.

بچه که بود به طرز خنده‌دار و مهوّعی شیطان بود. هار بود. فحش‌های چارواداری می‌داد. می‌گوید آن فحش‌ها را دختر همسایه‌شان یادش داده بوده. روز نبود از خانه بیرون برود و با دست و سر و دندان شکسته بازنگردد. طاس شده. سنش به 25 نرسیده بود که کچل شد. با اینکه جمجمه‌ای گرد و سخت دارد، می‌شود آثار شکستگی‌های فراوان را که گردی کله‌اش را جا جا غر کرده‌اند دید. او هم موهاش را می‌تراشد، البته تیغ می‌اندازد و کله‌اش برق می‌افتد. زبان که باز نکرده بود روزی چندبار سر گردش را می‌کوبید زمین، آنچنان که می‌گفتی الان است مغزش بریزد تو دهانش. دکتر کودکان گفته بود: چون می‌خواهد با دیگران حرف بزند و نمی‌تواند، کلافه می‌شود، مخش را می‌کوبد به زمین.

بچه که بودیم یک روز سپردندش به من. من و او در خانه مانده بودیم. چهار ساله بود. اشتباه نکنم برادرم آشیل به دنیا آمده بود و همه رفته بودند بیمارستان دیدن مادرم. مستاصلم کرد بس که شیطانی کرد و آتش سوزاند، جیغ کشید و دور خانه دوید و زمین خورد و نزدیک بود چیزهای توی خانه را بشکند یا خودش را ناکار کند. تشنه‌اش که شد می‌خواستم بطری را از یخچال بیرون بکشم و برایش آب بریزم که مگر می‌گذاشت! هی دست می‌کرد تو چیزمیزهای یخچال و باید دستش را پس می‌کشیدم. عاقبت با ته بطری محکم کوفتم بر ملاجش. جا خورد و فقط نگاهم کرد. خیلی از کاری که کرده بودم پشیمان شدم. وقتی نهارمان را گرم کردم هرچه گوشت تو خورشت بود ریختم تو ظرف غذاش. همه را خورد. گوشت دوست داشت. کمی حالم بهتر شد.

دو چیز را دوست ندارم ببینم: زمین خوردن یک زن، و گریه کردن یک مرد را. هردو فاجعه‌اند. زمین خوردن یک موجود لطیف، باشکوه، و زیبا فاجعه است. انگار کاخی زیبا جلو روت ویران شود. گریه کردن یک مرد که نقشش استوار بودن، قهرمان بودن و پدر بودن است فاجعه است. گمانم این مزخرفات را به مرور تو کله‌ام فرو کرده‌اند. باید بریزم‌شان دور. بگذار هرچه زن است در خیابان زمین بخورند و مردها گریه کنند. بگذار راحت باشند، زمین بخورند و برخیزند، گریه کنند. اما نه، دوست ندارم گریه کردن ماهیار را ببینم. اصلا دوست ندارم. یک‌بار گریستن جنید را دیدم حالم بد شد. بعدها فهمیدم آن روز که جنید با شنیدن آن شعر گریست، در گیر و دار طلاق بوده است بی اینکه مقر بیاید و چیزی از وضعش بگوید. هنوز گریه‌ی پدرم را، وقتی کارش را از او گرفته بودند به یاد دارم. حتی یادآوری اینها تنم را داغ می‌کند، استخوان‌هام را می‌سوزاند. نه، همان بهتر که مردها گریه نکنند و زن‌ها زمین نخورند.

آن روزهای افسردگی همین ماهیار بود که سراغم می‌آمد و زوری از خانه بیرونم می‌برد، البته اگر حریفم می‌شد. چراکه لجباز دنیا آمده‌ام و یحتمل لجباز خواهم مرد. کسی نمی‌تواند به سادگی مجبورم کند به کاری که نمی‌خواهم. هرچند آن‌روز خودم به ماهیار گفته بودم ببردم نزد روان‌پزشک اما پیش‌تر بارها پیش آمده بود مرا زورکی ببرد دکتر. مثلاً آن‌بار که یک‌ماه بود تمام تنم می‌خارید. بس که تنم را خارانده بودم خون افتاده بود. شب‌ها از شدت خارش از خواب می‌پریدم. ماهیار می‌گفت شاید از کبدم باشد. شنیده بود آب زرشک و آب انار کبد را صاف می‌کند. می‌بردم آب‌میوه‌فروشی و خودش هم پا به پای من کبدش را جلا می‌داد. گاهی می‌شود رو حرف‌هاش در زمینه‌ی طب سنتی حساب کرد. به این مقوله علاقه دارد و در این زمینه کمی مطالعه کرده است. دم آب‌میوه‌فروشی یک یارو که مدعی بود پزشک است و یونانی‌ست - و اصلاً لهجه نداشت - نگاهم کرد و گفت: چیزی زیر پوست تنم می‌دود. گفت خوب است تنم را با پشگل ماچه الاغ یا همان عنبر نسارا دود بدهم. لبخند زدم. یارو دیوانه بود. از رو کت و جلیغه و پیراهن چطور درد مرا تشخیص داده بود. با خودم فکر کردم: لابد دیده است خودم را می‌خارانم و این را گفته تا مشتریش بشوم، مردک کلاه‌بردار. ولی یک‌ هفته بعد که به زور ماهیار و مادرم رفتم دکتر پوست، گفت: «گال.»
گفتم: «گال!»
گفت: «بله گال.»
گفتم: «تو قرن 21؟! تو یکی از بزرگ‌ترین شهرای دنیا؟! گال؟!»
«شاید دوستی کسی گال داشته و به شما منتقل کرده. با هرگونه تماسی منتقل می‌شه.»
و گفت همه‌ی لباس‌هام را در کیسه‌های در بسته بیاندازم یا در آب بجوشانم. توصیه کرد به کسانی که این مدت با من در تماس بوده‌اند بگویم از همان لوسیونی که برایم تجویز کرده است به تن‌شان بمالند. وقتی موضوع را بنا به توصیه‌ی پزشک اعلام رسمی کردم فهمیدم آدم‌های اطرافم به شکل هرمی و گسترده‌ای دچار شده بوده‌اند. چیزی نمانده بود تهران را وارد قرنطینه‌ای تاریخی کنم و صدر اخبار جهان بشوم. گذشت تا فهمیدم یکی از بچه‌های دانشگاه - که چند شبی هم خانه‌شان مانده بودم - سر سلسله و عامل اصلی این بیماری بوده است. خجالت کشیده بود افشا کند. وقتی دید من افشا کرده‌ام لابد با خودش فکر کرده بود چرا افتخارش نسیب او نشود، او هم افشا کرد.

از مطب دکتر پوست که بیرون می‌زدیم ماهیار گفت: «گال!»
گفتم: «آره.»
خندید و گفت: «چطوری گالیله؟» خندیدم. ادامه داد: «پ حسابی گالوانیزه شدی.» بیشتر خندیدم و یاد یارو افتادم، همان پزشک یونانی. چطور تشخیص داده بود چیزی زیر پوست تنم می‌دود!

ماهیار زیاد مزه می‌ریزد. یک وقت‌هایی می‌رود رو اعصابم. اما گاهی هم یک‌چیزهای بی‌نظیر می‌پراند یا حرف‌هایی می‌زند که باید با طلا نوشت. در اغتشاشات خیابانی ترکیه یک عکس خیلی گل کرد و همه دیدند: مامور پلیس ضد شورش اسپری فلفل می‌پاشید به صورت دختر جوانی که ایستاده بود، فرار نکرده بود، فقط رو گردانده بود و چشم‌هاش را بسته بود. یک شب وقتی ماهیار دید هرچه حشره‌کش را رو پشه‌ها اسپری می‌کنم از جاشان تکان نمی‌خورند گفت: «فکر کردن میدون تقسیمه!» میدان تقسیم مرکز اغتشاشات ترکیه بود. باز کلی به این تشبیه‌ش خندیدم و تا صبح پشه‌ها آنقدر نیش‌مان زدند تا گریه‌مان گرفت.

اولیس، ماهیار، و جنید هرچند شاید افسرده‌اند اما وقتی با همند می‌خندند. شاید رفاقت یعنی همین.



+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 1:47  توسط علی کرمی  | 

همه‌تان دعوتید به: چالش!

 

 

تابستان و چالش سطل آب یخ؟! اینکه چالش نیست، عشق و حال است. و دقیقاً پیام این کار را نمی‌گیرم که: اگر سطل آب یخ را روی سرت خالی کنی می‌توانی به بیماری ای.دی.اس.ال کمک نکنی؟! این چه‌جور دعوت به خیرات است! اینکه درواقع دعوت به خیرات نکردن است! بعد جالب این است که وقتی ما این همه ستاره‌های دنیا را در حال ریختن آب یخ بر سرشان می‌بینیم یعنی: هیچ‌کدام‌شان میل به این خیرات ندارند. چه جالب، کم نیستند! بعضی هم می‌گویند: نخیر! اینها هم آب روی خودشان ریخته‌اند هم کمک کرده‌اند. خب مگر قرار نبوده یا کمک کنند یا آب یخ رو خودشان بریزند؟! چرا هردو کار را می‌کنند این بعضی‌ها؟! برای تبلیغ؟! کدام یکی از این خیس‌ها کمک کرده‌اند، کدام‌شان نکرده‌اند؟ جریان چرا اینقدر گنگ است!

 

شمّ دایی ‌جان ناپلئونیم می‌گوید: این یک‌جور برآورد بالادستی‌هاست. اینکه بفهمند چقدر کنترل بر معروف‌ترین آدم‌های جهان دارند. همین که بتوانند بیشترشان را - به هر بهانه‌ای – مجبور کنند یک چنین کار گنگی انجام بدهند یعنی: خوب است، همه‌شان در مشت‌مانند، ما می‌توانیم آنها را مجبور کنیم جلو دوربین یک سطل آب یخ رو سر خودشان بریزند.

 

یک‌بار یکی گفت: بخش تئوری توطئه‌ی مغزم کار نمی‌کند. یارو دکترای فلسفه هم داشت. گفتم: شما آدم تحسین‌برانگیزی هستید، مرا یاد استیفن هاوکینگ – که از قضا به همین بیماری سطل آب یخ دچار است – می‌اندازید. او بخش زیادی از تنش کار نمی‌کند و دانشمند است. کار شما که فیلسوفی و دکترا هم گرفته‌یی باید سخت‌تر بوده باشد. آدم یک بخشی از مغزش کار نکند و دکتر باشد، آدم بخش توطئه‌ی مغزش که راهنمای او در شک کردن است کار نکند و فیلسوف باشد، این خیلی خوب است، شما برای خودت قهرمانی هستی ... یک سطل آب یخ هم شما روی سرت خالی کن.

 

و من از همه‌ی شما دعوت می‌کنم به چالش‌های زیر برای حمایت از بیماری‌های روانی:

 

چالش دوش آب‌گرم در زمستان.

چالش آش رشته خوردن هنگام افطار ماه رمضان.

چالش دور دور در خیابان‌های تهران.

چالش اولین بوسه در مراسم حنابندان.

و چالش‌های دیگری که با آن حال می‌کنید...

 

پ.ن: اگر نمی‌خواهید در این چالش‌ها شرکت کنید، لطفاً مبلغ صد هزار تومان به شماره کارت زیر واریز کنید:

 

6273531040145337

بانک تجارت

دارنده‌ی حساب: علی کرمی، فرزند اسماعیل.



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 20:28  توسط علی کرمی  | 

بالای ابرها



سارا جیغ کشید: «تو مشکل داری ... باید بری پیش روان‌پزشک.»
انگار خودش مشکل نداشت و نباید می‌رفت پیش روان‌پزشک! همه مشکل دارند. همه باید بروند پیش روان‌پزشک.
تند بلند شد کیف «لویی ویتون» قلابیش را از رو میز برداشت. دهان گشاد کیف را گشود. دست کرد تو شکم کیف و یک کارت ویزیت بیرون کشید. سُم‌کوبان آورد به غیظ چپاند تو جیب پیراهنم. کارت را از جیبم بیرون کشیدم، پرت کردم رو فرش خانه‌شان. تنها بودیم و باز فرصتی مقتضی بود برای دعوا کردن، فحش دادن، و یکدیگر را تحقیر کردن. کارت ویزیت را برداشت و این‌بار فشارش داد لای لب‌هام. مچ دستش را سخت گرفتم و دستش را پس کشیدم.

«هش حیوون ... مچ دست‌مو شیکوندی ... فقط بلدی زنا رو بزنی؟»
«من نزدمت.»
هلش دادم عقب.
جهید و رگباری سیلی زد به سر و صورت و پک و پهلوم. گلوش را گرفتم و صورتش را نزدیک آوردم. فحش می‌داد. فحش دادم و حرف‌های تحقیرآمیزی گفت: تنبل، بی‌عار، انگل، بی‌عرضه، و آدم بدبختی که می‌تواند فقط زن‌ها را بزند ... سرخ شده بود. رگ پیشانیش ورقلمبیده بود. هوار می‌زد. لبش خیس بود. یکهو بوسیدمش و هلش دادم عقب.
خشکش زده بود.
این چه کاری بود کردم؟!
خنده‌اش گرفت. من هم خنده‌ام گرفت. آرام گرفتیم. نشستیم. بلند شد رفت برایم چای ریخت آورد. پنجره‌ی پذیرایی خانه‌شان را گشودم. سیگار آتش زدم. پک زدم.

گفت: «برو پیش روان‌پزشک یا روان‌شناس.»
گفتم: «با هم بریم.»
کارت ویزیت روان‌پزشک را از رو زمین برداشتم.

ماهیار غربیلک فرمان را چرخاند تو خیابان جردن. محله‌ای که بیش از سی سال از زندگیم را در آن گذرانده بودم. نبش یکی از کوچه‌ها گفتم نگه دارد. نمی‌دانستم چقدر کارم  طول می‌کشد. جای پارک هم نبود تا ماهیار هم بتواند همراهم بیاید. رفت چرخی بزند و بنا شد کارم تمام شد زنگش بزنم.
پیاده شدم و جلو برج بلند نبش کوچه ایستادم. کارت ویزیت روان‌پزشک را از جیبم بیرون کشیدم. نگاه کردم. سربالا کردم و نگاه برج بلند کردم. سر برج پیدا نبود. بالای ابرها بود. آسمان ابری نبود اما حلقه‌ای ابر سفید آن بالا، دور تن برج پیچیده بود. زنگ آیفون را فشردم. در ورودی چغّ پرصدا و فلزی‌ای کرد و باز شد. در سنگین بود. وارد برج که شدم یک‌راست رفتم سوی آسانسور.

نگهبان برج پرسید: «کجا تشریف می‌برین قربان؟»
برگشتم. یغر بود و عینکی. شیک بود اما یک‌جور شیکی نگهبان‌وار داشت. جلوش پر بود تلویزیون مداربسته و گوشی تلفن.
گفتم: «مطب دکتر مهرداد.»
«دکتر مهرداد؟!»
نگاه کارت ویزیت کردم: «ببخشید ... دکتر مهرداد راستگو.»
لبخند موقرانه‌ای زد و گفت: «طبقه‌ی چهل و سوم.»

از دیوار شیشه‌ای آسانسور می‌شد خیابان را دید که دور می‌شد. حواسم بود در آینه‌ی آسانسور خودم را نبینم. صعود کردم، از ابرها بالاتر. ابرهای پفکی سفید نمی‌گذاشتند دیگر خیابان را ببینم. از بلندگوهای آسانسور پیانو سولو پخش می‌شد. تا حالا این موسیقی را در هیچ آسانسوری نشنیده بودم. این موسیقی را دوست می‌داشتم، می‌شناختم، و بارها شنیده بودم: اریک ساتی.
درِ آسانسور گفت: دینگ، و صدای ضبط شده‌ی زنی گفت: طبقه‌ی چهل و سوم.
حالا بالای ابرها، در عرش یک برج بالاشهری در خیابان جردن، پشت در ایستاده بودم. زنگ زدم. در تقّی چوبی کرد و باز شد. و از جهان دیوانه‌ها پا گذاشتم به جهان دیوانه‌ها.
اتاق انتظار سفید و گشاد و خوشبو بود. دور تا دور اتاق و بر مبل‌های سفید، دیوانه‌ها نشسته بودند، مرد و زن، پیر و جوان. دو منشی زن پشت یک پیشخوان دراز نشسته بودند، یکی‌شان دختری جوان و زیبا بود، دیگری دختری جوان و نازیبا. دختر زیبا نامم را پرسید. گفتم. لبخند زد و به مبل‌های «بنشین و منتظرباشِ» اتاق اشاره کرد. دختر نازیبا داشت با یکی پشت تلفن جر و بحث می‌کرد.
بر مبل‌های بنشین و منتظرباشِ اتاق انتظار فقط یک‌جا خالی بود، کنار آن زن. سر آقای دکتر حسابی شلوغ بود. نشستم به انتظار. کمی از کنار دستیم می‌ترسیدم. زنی بود با آرایش غلیظ، سیاه‌پوش، و تنومد. انگشترهای کلفتی به انگشتان کوتاهش داشت. اگر یکهو قاطی می‌کرد و با آن انگشترهای کلفت مشت می‌کوبید به پیشانیم چه!
یک چیزی کنارم گفت: پیس!
از جا پریدم. نگاه کردم. دستگاه خوشبو کننده‌ی هوا بود، رو زمین، درست کنار مبل.
منشی زیبا گفت: «آقای کامران.» و خودش جلو رفت. پشت سرش رفتم. وارد اتاق دکتر که شدیم یک سری کاغذ داد دست دکتر و از اتاق بیرون رفت. دکتر بلند شد و به استقبالم آمد. بلندبالا بود و کت و شلوار گران‌قیمت آبی نفتی تن داشت، کراوات آبی آسمانی و پیراهن سفید. دست دادیم و با خنده‌ای گرم خوش آمد گفت و دندان‌های ردیف و سفیدش را نشانم داد. تمنا کرد بنشینم. تمناش را پذیرفتم و نشستم. خوش صدا بود، و حتماً پولدار. لابد زن و بچه هم داشت و هر از چندی می‌بردشان کنار دریاهای ایران و جهان. از آنها بود که حواس‌شان به سلامتی‌شان هست. بعید می‌دانستم با آن ردیف سفید دندان‌ها سیگاری باشد. بهش می‌آمد هفته‌ای دوبار برود یک استخر تمیز و باشگاه تنیس. کفش‌های مردانه‌ی چرمی خوبی داشت.
دو مبل روبرو و کرم‌رنگ میان اتاق بود که بین‌شان میز شیشه‌ای قهوه‌خوری بود.
نشستیم و پرسید: «مشکل‌تون چی‌یه؟»
با موها و ریش و سبیل تنک و دراز و ژولیده‌ام، با چشم‌های خمارم، آستین‌کوتاه چروک لاجوردی، و کتانی‌های خاک گرفته‌ام جلوش نشسته بودم که گفتم: «افسردگی.»
«بیشتر توضیح بدین.»
«یه ماهه انگیزه ندارم از رو تخت‌ پایین بیام.»
«گریه هم می‌کنین؟»
«خیر.»
«چرا؟»
«خب گریه‌م نمیاد!»
«خیر. چرا افسرده شدین؟»
«خب دلیل‌های زیادی داره، ولی خب به طور خلاصه و شاید مهم‌ترین‌هاشون یکی اینه که اخیرا با نامزدم به هم زدم، و یکی دیگه اینکه نمی‌تونم کارم رو ادامه بدم، از خودم و کارم و زندگیم راضی نیستم ... آها ... پدرم هم افسردگی داشت ... فکر کنم ازش ارث برده باشم... فکر کنم نزدیک سه ماهه حتی یه صفحه‌ئم کتاب نخوندم...»
«شغل‌تون چی‌یه؟»
«گوینده‌ی رادیو.»
«اخبار؟»
«خیر ... معمولا برنامه‌های مربوط به کتاب و...»
«وقتای بیداری چی‌کار می‌کنی؟»
«بازی.»
«چه بازی‌یی؟»
«ورق ... با کامپیوتر.»
«فقط بازی می‌کنی؟»
«بله. البته خب گاهی‌یم یه چیزی می‌خورم، چای، سیگار، دستشویی ... و بازی. زیاد از خونه بیرون نمی‌رم. همه‌شم سردمه.»
«کولر خونه‌تون رو دور تنده؟»
«بله.»
«بذارینش رو دور کند.»
«بله.»
هی می‌نوشت. بیشتر وقت‌ها که پاسخی می‌دادم سرش مشغول نوشتن بود. سرش را بلند می‌کرد و چیزی می‌پرسید. باز می‌نوشت. میان پاسخ نگاهی بهم می‌انداخت. باز می‌نوشت. پا رو پا انداخته بود و گاه پای آویزان را تکان می‌داد.
«چند ساعت در روز با کامپیوتر ورق بازی می‌کنی؟»
کمی فکر کردم و گفتم: «گمونم هفت هشت ساعت.»
ترکید: «هفت هشت ساعت؟!» جا خوردم. ادامه داد: «متوقفش کنین. می‌تونه به مغزتون آسیب برسونه ... نهایت یک تا دو ساعت بیشتر بازی نکن ... سعی کن کارای دیگه بکنی ... چند ساعت در شبانه روز می‌خوابی؟»
«هفده ساعت.»
سرش را بالا آورد و خیره ماند بهم. خیره ماندم بهش.
داشتم مستاصل می‌شدم که پرسید: «چه حسی داری الان؟»
گفتم: «یه حسی شبیه اینکه هر کی زودتر بخنده خره.»
زد زیر خنده، پس او خر بود.
پرسید: «مواد مخدر مصرف می‌کنی؟»
گفتم: «نه.»
«تا حالا چی؟! ... چیزی مصرف کردی؟»
«یه بار علف ... یه بارم تریاک. خیلی سال پیش البته.»
«خب...؟»
«از حال نشئگی و مستی زیاد خوشم نمیاد ... حس می‌کنم هر آینه‌س بمیرم. حس می‌کنم دنیا شل شده، نمی‌دونم چطوری توضیح بدم، شایدم حس می‌کنم من شل شدم و الانه که از رو کره‌ی زمین پرت شم پایین ... اون‌بار که با دوستم علف کشیدیم هردو حس می‌کردیم همه‌ی آدمای تو خیابون دارن نیگامون می‌کنن، همین خیابون جردن. بعدشم دیگه هیچی یادمون نیومد. یعنی چند ساعتی از زندگی‌مون کلاً محو شد. هیچ خاطره‌یی ازش نداریم. نه من. نه اون. حتی نمی‌دونیم چطوری برگشتیم خونه ... اون باری هم که یه نخود تریاک خوردم، اتفاقی نیفتاد جز اینکه صدام دورگه شد، و بالا آوردم...»
می‌نوشت.
یک چیزی تو اتاق گفت: پیس!
فهمیدم اتاقش خوشبو کننده دارد. چند گلدان پشت پنجره‌ی اتاق بود. نقاشی‌های تابلوهای رو دیوار برایم مبهم بودند. یک میز تحریر بزرگ و چوبی کنار اتاق بود که وقتی وارد اتاق شده بودم دکتر از پشتش بلند شده بود و به استقبالم آمده بود.
دکتر از جا بلند شد. دستی به کراواتش کشید. از رو میزش وسایل معاینه را برداشت. فشارم را گرفت. چراغ‌قوه انداخت تو چشمم و خواست روبرو را نگاه کنم. خواست تا دست‌هام را راست صورتم نگه دارم. گفت خیلی سفت‌شان نکنم. بعد با چکش زد پشت آرنج‌ها و رو زانوهام. گفت بروم رو ترازو. ترازوش دیجیتالی بود و نمره‌ها را درشت و سیاه نشان می‌داد. 54 کیلو بودم. دو کیلو کم کرده بودم.
دکتر پشت میزش نشست و نسخه نوشت: آسنترا (ضد افسردگی) و ترانکوپین (گمانم برای تنظیم خواب چون گفته بودم نزدیک هفده ساعت در روز می‌خوابم و اضافه کرده بودم شب‌ها را بیدارم و روزها می‌خوابم.) گفتم در پاسخ به این پرسش که آیا شب‌ها زیاد کابوس می‌بینم یا نه؟ لب‌هام را جمع کردم و سر تکان دادم که: نه.
گفت: «نمک بخور.»
گفتم: «دکترا که معمولا توصیه می‌کنن نمک نخور!»
گفت: «شما بخور.» و توصیه کرد خوابم را تنظیم کنم.
بلند شد و لبخندزنان دستش را دراز کرد. لبخند دکترانه‌ای داشت، و البته خوشایند. دست دادیم. نسخه‌م را گرفتم و از اتاق دکتر بیرون زدم.
منشی زیبا پشت پیشخوان نبود. شاید رفته بود یا تو آن یکی اتاق بود. ممکن هم بود هم رفته باشد دستشویی و حالا داشت آرایشش را تجدید می‌کرد. منشی زشت کارت بانکم را گرفت و رمز را وارد کرد. کارت را پس داد و برای یک ماه دیگر برایم وقت گذاشت. نامم برایش عجیب بود.

گفت: «اولیس؟!»
«بله.»
«کجایی‌یه اسم‌تون؟»
«ایتاکایی.»
گیج شد. حوصله نداشتم توضیح بدهم. شاید چون زیبا نبود حوصله نداشتم توضیح بدهم. خداحافظی کردم. خانم منشی لبخند زد و خداحافظی کرد. لبخند که زد زیبا شد. خواستم راجع به نامم برایش بیشتر توضیح بدهم اما مسخره بود دیگر.
آسانسور از عرش بالای ابرها پایین رفت تا کف خیابان جردن. دم غروب بود که از برج بیرون زدم. ماهیار بوق و چراغ زد. توانسته بود نبش کوچه جا پارک گیر بیاورد. تو ماشین نشستم. در سکوت بازگشتیم. به این فکر می‌کردم که: این‌بار تا هروقت که دکتر بگوید قرص‌هام را خواهم خورد. نه مثل بارهای پیش که پس از مدتی سرخود قطع‌شان می‌کردم و تا مدتی حس می‌کردم یک جریان ضعیف برق هر از چندی از تنم می‌گذرد.
نزدیک خانه به ماهیار گفتم جلو آرایشگاه نگه دارد. خداحافظی کردیم.
به آرایشگر گفتم همه‌ی موهای سر و صورتم را نمره چهار بتراشد. کاری که همیشه می‌کردم پیش از افسردگی.
آرایشگر که پسری بیست ساله و جوان‌پوش و به روزپوش بود گفت: «فکر کنم چار زیاده.»
از تو آینه نگاهش کردم و پرسیدم: «چند خوبه؟»
گفت: «شیش.»

وارد خانه که شدم مادر داشت تلویزیون نگاه می‌کرد. نگاهم کرد. گفت دوباره شکل آدمیزاد شده‌ام. رفتم دوش گرفتم، دوش آب‌گرم، می‌گویند برای رفع افسردگی خیلی خوب است.
چای ریختم.
نشستم روبروی کامپیوتر. دو ساعت ورق بازی کردم. توصیه‌ی دکتر یادم بود. از بازی کردن دست کشیدم.
جانم داشت بالا می‌آمد.
حالا چه کنم؟!
پس از حدود شش ماه، نام و رمز را نوشتم، بر دکمه‌ی اینتر کوفتم، و وارد فیسبوک شدم.



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 1:12  توسط علی کرمی  | 

اولیس افسرده



چقدر آدم افسرده در دنیا هست؟ همه‌شان؟ یا بیشترشان؟
به عنوان نمونه همان ماهیار که در آن غروب تابستانی در اتوبان می‌راند افسرده نبود؟!
بود.
او هم مثل من هیچ نداشت.
ماشین مال پدرش بود، بنزین ماشین هم، خودش هم. تنها چیزی که بیشتر از من داشت گواهینامه‌ی رانندگی بود و تنها چیزی که کمتر از من: شکست‌های مستمر عشقی. البته در این زمینه‌ی تخصصی او هم به نوبه‌ی خودش آدم شکست‌خورده‌ای بود. من فقط کمی باتجربه‌تر بودم اگر بشود اسم این شکست‌های عشقی را تجربه گذاشت. چنانچه رسم بر این بود مدرک «شکست‌های عشقی» بدهند، من مطمئناً پرفسورا می‌داشتم، ماهیار لیسانس.

آن روز، ماهیار پس از آن ترانه‌ی کُردی، صدای پخش‌صوت ماشین را برید، و در اتوبان، آن دختر پرایدسوار جوان و زیبا را ‌دیدم که تنها می‌گذشت. دختر، شیشه را بالا داده بود تا از جهان بریده باشد. 80 کیلومتر در ساعت می‌راند. لابد موسیقی را بلند کرده بود و ترانه‌ای با مضمون «تف به ذات یار بی‌وفا» گوش می‌کرد. دخترک زیبا بود. (بیشتر زن‌ها زیبایند.) گمانم بیش از 25 سال نداشت. حلقه‌ی طلا در انگشت دست چپ نداشت. گریه نمی‌کرد اما غمگین به چشمم می‌آمد. شاید عاشق بود و به یار نرسیده و افسرده بود. شاید عاشق بود و به یار رسیده و یار آن نبود که فکر می‌کرده بایست باشد و افسرده بود. شاید یار او را رها کرده بود و رفته بود و حالا افسرده بود. و هزار «شایدِ» دیگر می‌توانست راز آن زیبایی غم‌بار و زنانه‌ باشد. شک ندارم او هم افسرده بود مثل: من، ماهیار، همه.

شنیده‌ام می‌گویند افسردگی بیماری قرن است. البته این جمله باید مربوط به قرن پیش باشد، اما هنوز هست، هنوز بیماری قرن است، همین قرن، قرن 21.
یعنی آدم‌های قرن‌های پیشین افسرده نبوده‌اند؟! پس این همه شعرهای پرناله و تراژدی‌ها از چه بوده است جز افسرده‌حالی؟! آنهمه حرص و آز، تجاوز و شکنجه، غارت و چپاول، پرخاش و جنگ، میوه‌ی چه بوده است جز افسردگی؟!
شاهان افسرده، گدایان افسرده، جلادان افسرده، قهرمانان افسرده...
کدام قهرمان افسانه‌ای را می‌شناسید که همه‌اش می‌خندیده‌ و سر تا ته عمرش نمی‌جنگیده‌ تا دوشیزه‌ای را از چنگال دیو بیرون بکشد؟ همه‌اش جنگ و گریه و کشتار - هنوز هم. گاهی ازینکه قهرمانان مخ دیوها را لب جدول خیابان ترکانده‌اند و چل‌گیس‌شان را رهانیده‌اند شاد شده‌ایم، اما دیو چه؟ او زن و بچه نداشته است؟ پدر و مادر نداشته است؟ اصلا خود آن دیو بدبخت شاید چل‌گیس را دوست می‌داشته است، و ما فریاد شادی کشیده‌ایم آن‌گاه که قهرمان‌مان ملاج دیو را لب جدول خیابان کوفته و له کرده است. بیچاره دیو، دیو بودن هم دردسری‌ست: دیو یک چشم، دیو همیشه تنها در یکی باغ بزرگ یا غار سیاه با موهای زبر و ژولیده که لانه‌ی مور و مار و عقرب است، و همه در فکر کشتنت.
عجب مصیبتی!
دیوها هم بایست افسرده می‌بوده باشند. (کسی خبر دارد در داستان‌های جهان دیوها ما انسان‌ها چگونه تصویر شده‌ایم؟)

سگ، افسرده و ترسوست و چنان به صاحبش وابسته است و غلام حلقه به گوش اوست که اگر صاحبش بمیرد او نیز دق می‌کند، می‌میرد.
خر، افسرده است، نگاه چشم‌هاش کن. بس که بار برده خسته است.
گاو، افسرده است چون تمام زندگیش باید بجود، بالا بیارد، باز بجود، و فرو دهد، آخر هم سر خودش را جلو فرزندش یا سر فرزندش را جلو خودش می‌برند.
شیر، افسرده است، بالاخص شیر نر که هیچ انگیزه‌ای ندارد و تمام زندگیش باید بجنگد سر قلمرو و حرم‌سراش. تا جوان است، جز هنگام پیکار، همه‌ش در بیشه لمیده به پهلو، خمیازه می‌کشد، قلیان می‌کشد، حوصله ندارد. پیر که شد از گله می‌رانندش و طعمه‌ی کفتار می‌شود. لابد کفتار هم افسرده است. باید باشد چون عرضه‌ی شکار ندارد و پس‌مانده‌ی لاشه‌های شکارگران دیگر را می‌خورد.
جنگل پر از افسردگان است، پر از هوهوی بوف‌های غمگین و کور.

افسردگی به چاهی سیاه می‌ماند. چاهی سیاه و ژرف با دیوارهایی چسبناک و لزج و بدبو. یک چیزی شبیه دالان‌های نمور ریه‌‌های پیرمردی که هفتاد سال است روزی دو بسته سیگار می‌کشد. ته چاه افسردگی، باتلاق لجن است و زیر لجن: جنون و مرگ. افسردگی چنین چاه سیاهی‌ست در انسان. یک‌ روز از افسردگی پات می‌لغزد و در دهانت - که دهانه‌ی چاه درونت است – در خودت سقوط می‌کنی و می‌افتی ته وجودت. انگار از همه دور می‌شوی. تک و تنها سقوط کرده‌ای در خودت، ته خودت. آنجا ته تنت تاریک است. نور دور است. صدای دیگران را دشوار می‌شنوی. صدایت به آنها نمی‌رسد. همه چیز گنگ است.

افسردگی لذت است. می‌گویند افسردگی در تن انسان، آمیخته با غریزه‌ی تولیدمثل است. برای همین است که نسل به نسل و مادام که انسان میل به تولیدمثل دارد افسردگی را نیز همراه میل تولیدمثل ارث می‌دهد و می‌برد. می‌گویند تولیدمثل هدف عشق است. زن و مرد، عاشق هم می‌شوند تا بچه بیارند. عاشقی: نشئگی دارد، لذت دارد، مستی دارد، و آتشی دارد که هیچ جز وصال فرونمی‌نشادش. (البته فراق هم لذت خودش را دارد.)
افسردگی به سرماخوردگی می‌ماند. مثل لذتی که در تب و هذیان هست. مثل لذتی که در تن‌درد و کوفتگی  سرماخوردگی هست. مثل همان گنگی که هم در سرماخوردگی هست، هم در عشق، هم در افسردگی. افسرده که باشی: پتو را دور تنت می‌پیچی، حمام نمی‌کنی، و گنگی.
چه هستیم ما، اینهمه در پی درد، اینهمه گریزان از هشیاری، اینهمه خواهان گنگی؟!
افسرده دوست دارد دوست دارد تا می‌شود نباشد. دوست دارد بخوابد. خواب برادر مرگ است. دوست دارد مرده باشد. و خواب لذت است. پس مرگ لذت است. نبودن لذت است.

من، اولیس کامران، در 25 تیرماه 1392 از شدت افسردگی بر تخت اتاقم خزیدم و یک ماه خیره ماندم به سقف. افسردگی و گویندگی رادیو را از پدرم ابراهیم کامران به ارث برده‌ بودم. او چند سال پیش‌تر لذت مرگ، این خواب ابدیِ بی کابوس و رویا را چشید بود و می‌چشید و می‌چشد و خواهد چشید.
نه.
بمیری چشیدن هم از یادت می‌رود.
بمیری همه چیز را فراموش می‌کنی، خواب را، چشیدن را، خودت را، حتی فراموش کردن را هم فراموش می‌کنی. مرگ را هم فراموش می‌کنی اگر بمیری. (عجب، بدی هم نیست!)

نخست: لذت افسردگی را دو ساله بودم که چشیدم. از آغوش گرم و مهربان طوبی جدایم کردند، از کرمانشاه، و به تهران آوردندم، تهران بزرگ، تهران عزیز. طوبی مادربزرگم بود، کرمانشاه زادگاهم. و مرا از این‌ دو جدا کردند، منِ دو ساله را. آدم دوساله که جدایی را تاب نمی‌آورد. شاید همان جدایی اول بود که هر جدایی دیگر را اینهمه برایم مهیب کرد. می‌گویند قسمت اعظم شخصیت انسان در همان خردسالی شکل می‌گیرد. تا 18 سالگی وقت بازگشتن از کرمانشاه بغض در گلوم گره می‌خورد. سرم را به شیشه‌ی اتوبوس تکیه می‌دادم، راه که می‌افتاد، جمجمه‌ام از لرزیدن شیشه می‌لرزید و غصه می‌خوردم. اصلاً شاید این سیب آدم ورقلمبیده بر گلویم از انباشتن همان بغض‌ها و این تن تکیده از سنگینی بار اینهمه جدایی‌ها باشد.

افسردگی را دبستانی که بودم با غروب‌های جمعه تجربه کردم، با تمام شدن برنامه‌های تلویزیون، با تشویش مشق‌های ننوشته، درس‌های نافهمیدنی، با صبح زود از خواب بیدار شدن، با برنامه‌ها‌ی «تقویم تاریخ» و «بچه‌های انقلاب» که صبح زود از رادیو پخش می‌شد، با لیوان شیر داغ که تا مادرم رو می‌گرداند خالیش می‌کردم تو ظرف‌شویی.
یک‌شب چون خوب درس نخوانده بودم، مادرم اجازه نداد یکی از قسمت‌های سریال «بوعلی سینا» را ببینم، خیلی افسرده شدم. افسردگی را با هر تنبیه خیرخواهانه‌ی پدر و مادرم تجربه کردم.
افسردگی را 10 ساله که بودم و عاشق دختر همسایه تجربه کردم، وقتی جنازه‌ی دریده‌ی نامه‌ی عاشقانه‌ای را که برایش نوشته بودم بر سنگ‌فرش پیاده‌رو جلو در خانه‌شان یافتم. همان‌روز که صبح زود، افسرده، سوی مدرسه می‌رفتم. (چه کسی نامه‌ام را پاره کرده بود؟ خودش؟ بی‌رحم!)
شادی را با هربار آمدن طوبی – مادربزرگم –  به تهران و افسردگی را با هربار بازگشتنش تجربه کردم.

افسردگی را با نخستین عشق نوجوانی تجربه کردم، و نخستین دیدار با روان‌پزشک را، و نخستین قرص‌های کلاسیک افسردگی را. (منظورم از "کلاسیک" این است که حالا دیگر آن قرص‌ها را تجویز نمی‌کنند گویا.) افسردگی را با نخستین عشق تجربه کردم، و دومین عشق، و سومین، چهارمین، پنجمین، ششمین، هفتمین، هشتمین عشق، و نهمین که همین نامزد آخری بود که یک ماه پیش جدا شدیم. (البته فقط از اولی و سومی خواستگاری کردم، و با نهمی بله بُریدیم و جشن گرفتیم. باقی رابطه‌ها پیش از این حرف‌ها فروپاشیدند.) پس از نهمی، افسرده بودم چون شکست خورده بودم، در همه چیز، در عشق، در کار، در زندگی، از خودم.
سارا – نامزدم - می‌گفت: یک تنبل بی‌عار بی‌مسئولیت بی‌جربزه‌ام. خوب است با خودم روراست باشم. با معیارهای معمول انسان‌های کره‌ی زمین: راست می‌گفت! (گه می‌خورد راست می‌گفت!)
اگر رادیو پولم را داده بود عقد کرده بودم. سارا التماس می‌کرد تا آبرومان جلو فک و فامیل نرفته است یک کاری بکنم. دو ماه مانده بود تا تاریخ عقدی که جلو همه‌ی فامیل اعلام کرده بودیم.
چه می‌توانستم بکنم؟
هیچ.
از دار دنیا همین را بلد بودم که پشت میکروفون رادیو بنشینم و فک بزنم، درست مثل پدرم. درآمد چندانی نداشتم، بر عکس پدرم. او آن‌قدر درآمد داشت تا از کرمانشاه به تهران بیاید. خانه‌ای قسطی بخرد. و دوتا بچه بیاورد. اما من، حتی دستمزدم را به زور می‌پرداختند و از وقتی نامزد کرده بودیم هیچ نپرداخته بودند. کلی طلب داشتم. اگر طلب‌هام را می‌دادند می‌توانستم در آن واحد با چهار سارای متفاوت ازدواج کنم. اما وضع اقتصادی جهان، مملکت، و رادیو خراب بود. سارا غر می‌زد. می‌دانستم اگر بابت هر کتابی که می‌خواندم دستمزد می‌گرفتم، حتما تا آن موقع دوتا ویلای کنار دریا خریده بودم اما کسی بابت کتاب خواندن به آدم پول نمی‌دهد. آن روزها پول نداشتم. افسرده بودم. البته پول داشتم ولی نه آنقدر که بشود با آن زن گرفت. فقط می‌شد با آن کتاب خرید و سیگار.

افسردگی را با «درازها» چشیده‌ام. آدم‌های دراز و بی‌قواره‌ای که همواره در زندگیم سرک کشیده‌اند که: چه فکر می‌کنم، چه می‌خوانم، چه می‌گویم و...
درازها، هر از چندگاهی سر و کله‌شان پیدا می‌شود، بیشتر شب‌هنگام. نمی‌فهمم‌شان. نمی‌دانم چه از جانم می‌خواهند. سال‌هاست هر از چندی با آن پرسش‌ها، اتهام‌ها، و درخواست‌های مسخره‌شان یکهو سر و کله‌شان پیدا می‌شود و گیجم می‌کنند. گیج که می‌شوم افسرده می‌شوم. افسرده که می‌شوم افسرده می‌شوم.

و آن روز، در سکوت ماشین ماهیار، آن زن زیبا و غمگین پراید‌سوار حتی رو نگرداند تا با چشم‌های افسرده‌ام نگاه چشم‌های افسرده‌اش کنم که یعنی: می‌فهمم، امروز ما همه افسردگانی آواره‌ایم بر یکی سیاره‌ی سبز. دخترک جلو زد. غمش را، پرایدش را، زیباییش را با خود برد. گذشت و رفت.
در اتوبان نیایش، غرب به شرق، آفتاب، آفتاب عصر تابستان تهران بود. سوی مطب روان‌پزشک می‌تازیدیم.
ماهیار در سکوت می‌راند.
من در سکوت، یک اولیس افسرده بودم.



+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 1:51  توسط علی کرمی  | 

تخت



25 تیرماه 1392 بود که از شدت افسردگی بر تخت اتاقم خزیدم و خیره ماندم به سقف. یک ماه خیره ماندم به سقف. شکست خورده بودم در همه چیز. سومین نامزدیم بود که فرو می‌پاشید: اولی در 20 سالگی، دومی در 27 سالگی و سومی در 36 سالگی. هفده ساعت از روز را بر تخت می‌گذراندم: 10 ساعت می‌خوابیدم و اگر پا می‌داد خواب می‌دیدم، 4 ساعت خلسه‌وار زیر پتو میان فکرها و تصاویر و خواب و بیداری می‌پلکیدم، و 3 ساعت خیره به سقف اتاق می‌ماندم، انگار می‌پاییدمش مبادا فرار کند. سپس – معمولاً – نیمه‌شب، پتوپیچ از اتاق بیرون می‌زدم. با اینکه تابستان بود اما سرد بودم مثل مار. شاید به خاطر کولر بود. حتی مادرم که گاهی سری به اتاقم می‌زد از اینکه اتاقم مثل زمهریر می‌مانست و از همه‌ جای خانه سردتر بود تعجب می‌کرد. کم مانده بود ها کنی نفست ابری شود تاریک! برابر چشمانت. جهان مردگان بود اتاقم، پر از روح‌های سرد. نیمه‌شب، پتوپیچ، از جهان مردگان بیرون می‌زدم و می‌رفتم به آشپزخانه‌ی تاریک. یک استکان چای می‌ریختم و به اتاقم بازمی‌گشتم. جلو کامپیوتر می‌نشستم و پتوپیچ آنقدر با کامپیوتر ورق بازی می‌کردم تا باز خوابم بگیرد. بیشتر وقت‌ها خورشید در آسمان بود که می‌خوابیدم. هنوز با مادرم زندگی می‌کردم. برادرم باز گم و گور شده بود. و پدرم چند سال بود که مرده بود.

مدتی بود موهای سر و صورتم را اصلاح نکرده بودم. هفته‌ای یک‌بار – به زور – حمام می‌کردم. نگاه آینه نمی‌کردم. قهر بودم با خودم شاید. شاید هم دوست نداشتم آینه وجودم را، حضورم را، تذکر بدهد. بیشتر تماس‌های تلفنی را بی پاسخ می‌گذاشتم. رادیو را رها کرده بودم، بی که توضیح بدهم چرا. به مادرم سپرده بودم در را روی هیچ‌کس باز نکند. تلفن هم اگر زدند بگوید نیستم. بگوید خبر ازم ندارد. مادر می‌گفت نمی‌تواند به مردم دروغ بگوید، مگر نمی‌شناسمش؟! می‌گفتم سر جدت بگو، دروغ بگو، و می‌گفت، دروغ می‌گفت. می‌دانستم تهیه کننده و کارگردان و همه پی‌ام می‌گردند. دست‌شان را گذاشته بودم تو پوست گردو. بالاخره یک کاریش می‌کردند. می‌توانستند دیگری را جایگزینم کنند. کی سراغ مجری فلان برنامه‌ی رادیویی را می‌گیرد؟ کی براش مهم است فلان برنامه، آنهم برنامه‌ای در ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی را من اجرا کنم یا کس دیگر. اصلاً مگر کسی هم تو این مملکت رادیو گوش می‌کند هنوز؟! فقط تاکسی‌ها رادیو گوش می‌کنند، و منظورم از «تاکسی‌ها» خود تاکسی‌هایند، نه راننده‌هاشان. راننده‌هاشان فقط رادیو را روشن می‌کنند. مسافرها هم موسیقی‌های گوشی‌شان را گوش می‌کنند و نگاه‌های غمگین و خسته به خیابان می‌اندازند و وقتی راننده چیزی می‌پرسد جوابش را نمی‌دهند - چون نمی‌شنوند، نه پرسش راننده را، نه صدای رادیو را. این در حالیست که یک مجری رادیو همان‌موقع دارد خودش را پشت میکروفون پاره می‌کند برای چندرغاز. به جهنم، بهتر، دیگر تاب نداشتم افسرده‌حال باشم و پشت میکروفون رادیو طوری بخندم که شنونده‌ها بپندارند دندان‌هام ردیف و سفیدند، فکر کنند این یارو با این صداش، با این حال خوشی که دارد، با این مزه‌ها که می‌ریزد لابد لباس‌های خوب تن می‌کند و ادوکلن‌های گران‌قیمت می‌زند. فکر کنند خانه دارم، ماشین دارم، زن دارم، بچه دارم، آن‌ها را به مسافرت می‌برم و شب‌ها کنار ساحل دریای خزر چشم‌هام را ریز می‌کنم و برا‌شان بلال باد می‌زنم.

بر تخت دراز کشیده بودم و سقف را می‌پاییدم که گوشیم زنگ زد. ماهیار بود. بعدازظهر بود.

«بیام دنبالت بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟»

گفتم بیاید و زود پشیمان شدم. نای برخاستن و بیرون زدن نداشتم. کجا برویم؟ حال نداشتم هیچ‌کس را ببینم. حال نداشتم با هیچ‌کس حرف بزنم. خوب می‌دانستم افسار افسردگی از دستم در رفته و اسب سیاه و سرکشش دارد چارنعل می‌تازد و می‌بردم اسفل السافلین دوزخ. چاره چه بود! لابد ماهیار حالا سوی خانه‌مان می‌گازید. کار از کار گذشته بود. نمی‌شد تا خانه کشانده باشمش و بگویم حال بیرون زدن از خانه ندارم. بلند شدم. لباس پوشیدم. رفتم چای ریختم. خانه خالی بود. مادر نبود. شاید رفته باشد خرید یا خانه‌ی خاله. برگشتم به اتاق. نشستم لب تخت. سیگار آتش زدم تا ماهیار برسد. تماس‌های همین ماهیار را هم یکی در میان پاسخ می‌دادم. جنید اگر زنگ می‌زد، اما نه، پاسخ او را می‌دادم. هرچند شاید هفته‌ای یک یا دوبار بیشتر زنگ نمی‌زد.

ماهیار تک‌زنگ زد روی گوشیم یعنی: دم در است. بلند شدم و ته سیگار را تو زیرسیگاری لبالب پر فشردم و از اتاق بیرون زدم. کفش‌هام را انداختم سر پا و دست بردم برای دستگیره‌ی در خانه.

«صبر کن...»

از جا پریدم و گشتم سوی صدا. مادرم بود.

«آشغالا رم ببر.»

پس کجا بود ندیدمش؟! خون به مخم دوید. رفت آشپزخانه و دو کیسه‌ی بزرگ پر از آشغال آورد و گرفت جلوم. گرفتم‌شان و تشکر کردم. تشکر کردم؟! برای بردن آشغال‌ها؟! در را که پشت سر بستم چراغ راهروی همیشه تاریک را روشن کردم. سایه‌ام افتاد بر دیوار راهرو، سایه‌ای ژولیده، خمیده، و افسرده. سایه سرفه کرد.

از زیر سقف خانه که بیرون زدم چشم‌هام تیر کشیدند. هوا روشن بود و زردی آفتاب به سفیدی می‌زد. یک‌ماه بود از خانه بیرون نزده بودم و یکی دوباری هم که به اصرار همین ماهیار بیرون زده بودم شب بود. یک شب رفتیم پیش جنید، و شب دیگر رفتیم جنگل چیتگر چای خوردیم، سیگار کشیدیم، سکوت کردیم، هوا خوب بود، و برگشتیم. شب‌های تابستان 92 می‌گذشتند بی من، غروب‌های خیابان ولی‌عصر، غروب‌های کتاب‌فروشی‌ها و کافه‌های پل کریمخان، شب‌های تپه‌های جنگلی مشرف به دریاچه‌ی چیتگر، شب‌های خانه‌های دوستان، شب‌های تابستان تهران، همه می‌گذشتند، بی من.

نشستم تو ماشین ماهیار. یادم رفته بود عینک دودی بردارم. به خیابان اصلی که پیچید و سرازیر که شد، ترمز زد. لشم را از ماشینش بیرون کشیدم و آشغال‌ها را انداختم تو سطل آهنی بزرگ آشغال و باز تو ماشین نشستم. با همه لاغریم، تنم سنگین شده بود. ماهیار، راه که افتاد و دنده که عوض کرد، خیره به روبرو، محتاطانه انگشت برد سوی پخش‌صوت و دکمه‌ش را فشرد. یک آهنگ کُردی آتش کرد. نشنیده بودم، جدید بود، از آن آهنگ‌هایی که خر هم بشنود بنا می‌کند جفتک انداختن، از آنهایی که گردش خون را تند می‌کند و آدم حس می‌کند می‌خواهد زن بگیرد و بچه‌دار شود. اما نه، در من اثر نداشت. شاید شش ماه می‌شد که نه موسیقی گوش کرده بودم، نه فیلم دیده بودم، نه کتاب خوانده بودم ... البته نه، سه ماه بود کتاب نخوانده بودم، شاید حتی کمتر. باورتان می‌شود؟! بیش از دو ماه بود کتاب هم نخوانده بودم. تو بگو مرده بودم. مرده‌ای که راه می‌رود. برای همین از خانه بیرون نمی‌زدم. می‌ترسیدم آدم‌ها را بترسانم و از ترسیدن‌شان بترسم و از ترسیدنم بترسند و ... اما ماهیار یادش بود یک‌بار، چند سال پیش، یک غروب تابستان که باز لش غمگینم را رو صندلی ماشینش انداخته بودم، یک آهنگ کُردی گذاشته بود و حالم را زیر و رو کرده بود. خون در تنم گردیده بود. حالم خوش شده بود. رقصیده بودم و شانه بالا پایین انداخته بودم. خندیده بودم و رقصیده بودم و تو اتوبان مدرس، ماشین بغلی برامان بوق زده بود. پیرمرد راننده خندیده بود از خندیدنم و رقصیده بود با رقصیدنم. برای همین بود که ماهیار باز رفته بود آهنگ کُردی دانلود کرده بود بلکه وقتی بشنوم، بشوم همان آدم چند سال پیش. اما این‌بار فرق می‌کرد. واقعا حالم خوش نبود.

ماهیار پرسید: «بریم سمت جنید؟»
گفتم: «نه.»
پرسید: «پ کجا بریم؟! ... چیتگر؟!»
گفتم: «خیابون جردن.»
«جردن؟!»
«آره.»
«جردن بریم چی‌کار؟!»
گفتم: «روان‌پزشک.»



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 2:0  توسط علی کرمی  | 

 

 

پیشنهاد کتاب‌هایی خواندنی در: روزنامه‌ی فرهیختگان.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 19:9  توسط علی کرمی  | 

برای امیرحسین توکلی، دوست قدیمی، که مثل من نه زن دارد نه لیسانس...



زندگی همه‌ش شعر است، امیرحسین، جگرم
حیرت‌انگیز و پُرسِحر است، امیرحسین، پسرم

دوستی چه خوش حالی‌ست، رفیق من، دیّوث!
فحش‌هام پرمهر است، نگو زده به سرم

گیر نده که: «شعر بگو!»، نمی‌شود جانم
هول می‌شوم یکهو، نکن به خدعه خرم

ته کشیده‌‌ام چندی‌ست، همچو چاه، گود و سیاه
خود در این چاه، آونگان، رسیده جان به سرم

می‌چکم خون به خالی ژرف، در سکوت و بی‌پژواک
صبر کن، صبر کن آقا! تا ازین چاه سرد و سیاه
پر ز نور باز طلوع کنم، جان به در برون ببرم

قول می‌دهم، قول، قول شرف، از همان قول‌ها که می‌دانی
از مغازه‌ها برات سوغاتی یک سبد شعر خوب و نو بخرم



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 20:1  توسط علی کرمی  | 

کیمیا



«آگاهی» چیزی‌ست که زندگی در اختیارمان گذاشته است. البته زندگی و مردگی – جانداری و بی‌جانی - در نگاهی کلی‌تر یک چیزند: یک سری فرایند شیمیایی مواد بر کره‌ی زمین. حال آگاهی در اینگونه‌ی حیوانی که ماییم به نظر می‌رسد قدرت انتخاب وسیع‌تری در اختیارمان گذاشته است. مثلاً می‌توانیم راحت‌ترین راه را برای مرگی خودخواسته انتخاب کنیم که می‌گوییمش: خودکشی. تنها گونه‌ی حیوانی دیگری که می‌شناسم این کار را می‌کند وال است، آنها معمولاً دسته‌جمعی خودکشی می‌کنند. (گونه‌های دیگر را شما نام ببرید.)

آنچه در مرگ رابین ویلیامز می‌بینم همین انتخاب است. او موفق بود. دستش به دهانش می‌رسید. و حتماً می‌دانست که با مراجعه به روان‌پزشک و مصرف دارو می‌شود مدتی حس بهتری نسبت به زندگی داشت. حس‌های بدتر و بهتر هم فرایندهایی شیمیایی هستند که با کیمیاگری می‌شود تغییر‌شان داد. امّا او با خود گفت: بس است. هرچند نیک روشن است فرایند او ادامه دارد و خواهد داشت حالاحالاها.

نگاه کائنات که می‌کنم همه‌اش آتش‌بازی و شادمانی به نظر می‌رسد. نگاه زمین که می‌کنم با این همه گونه‌های حیوانی و حشره و خزنده و پرنده و درخت و موجودات ریز رنگارنگ: آلیس می‌شوم در سرزمین عجایب. و عجب اینکه حالا این دانش را داریم که بدانیم همه اینها خودبخود این شکل‌های غریب و حیرت‌انگیز را به خود گرفته‌اند، بی اینکه آفریننده‌یی داشته باشند. خودبخود بودن این فرایندها بسیار شکوهمندتر، اسرارآمیزتر و هیجان‌برانگیزتر از قصه‌ی ساده‌ - و البته زیبای - آفریننده‌ی پیر آسمان‌هاست. اینکه ما هر وقت خواستیم می‌توانیم دستگاه تن‌مان را خاموش کنیم خود موهبتی‌ست: یک اختیار محض. رابین ویلیامز فقط روی این گزینه کلیک کرد و خود را به مرتبه‌ی دیگری از این فرایندها سپرد. انتخاب با شماست!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 18:10  توسط علی کرمی  | 

پنجره


 
هشت سال پیش به مشاور املاک گفت: آپارتمانی می‌خواهد که پنجره‌یی نداشته باشد. مشاور املاک گفت: یکی سراغ دارد که تنها یک پنجره دارد، می‌تواند آن را کور کند. همین کار را هم کرد. هشت سال از خانه بیرون نرفت و بیشتر کتاب‌های کتابخانه‌ی بزرگش را خواند تا به من رسید. مرا که خواند، تمام که شدم، لبخند زد. بست و بر میزم گذاشت. بلند شد. تبر آورد و تخته‌یی را که با آن پنجره را کور کرده بودند خرد کرد. پنجره را گشود. نور درون خانه را روشن‌ کرد. تنها چیزهایی که از پنجره‌اش می‌توانست ببیند: خیابانی تنگ، خلوت و کثیف بود و پنجره‌ی کور شده‌ی دیگری که درست روبروی پنجره‌اش بود. سرخورده نگاهم کرد. شانه بالا انداختم و گفتم: واقعیت همین است دیگر! دستکم می‌توانی از خانه بیرون بروی و مرا به صاحب آن پنجره‌ی کور هدیه کنی یا اگر دوست نداری قرض بدهی، شاید او هم پنجره‌اش را گشود.



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 22:31  توسط علی کرمی  | 



برای خرید اینترنتی مجموعه داستان بازی‌های من و شانس عزیزم می‌توانید به سایت فروشگاه اینترنتی شهر کتاب مراجعه کنید.



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 16:25  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر