پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی



بنده به هیچ عنوان در نمایشگاه کتاب حضور به هم نخواهم رسانید به جز از فردا و پس فردا و شب‌های دگر. اگر بخت یاری کند و با من باشد و تخت یاری کند و با من نباشد و مرا زود رها کند که بیدار باشم صبح کله‌ی سحر ساعت 13 به بعد از فردا که پنجشنبه‌ای‌ست و هزاران آرزو منتظر نوشیدن پیاله‌ای چای همراه شما خواهم بود در غرفه‌ی نشر نون و حوالی. عکس یادگاری، بغل، و بوسه‌ در مکان موعود رایگان عرضه خواهد شد.

شبستان، راهرو 4، غرفه‌ 3


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:18  توسط علی کرمی  | 

نمایشگاه کتاب



پیاله‌ای چای بنوش!

بازی‌های من و شانس عزیزم

نشر نون

راهرو 4 - غرفه 3 - ساعت 13 الی 17

به امید دیدار با شما دوستان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 1:47  توسط علی کرمی  | 

پشت جلد مجموعه داستان پیاله‌ای چای بنوش! آمده:



جوان‌تر که بودم عشق سنگی بود در دستانم که با آن شیشه‌های خانه‌ها را می‌شکستم امّا حالا عشق صخره‌ای‌ست سهمگین، فرونشسته در اعماق اقیانوس آرام تنم. این چنین است که سیگار می‌کشم، چای می‌نوشم، و داستانی را روایت می‌کنم که در آن تو را دوست می‌دارم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:18  توسط علی کرمی  | 



ای گاو مهربان
ای استیک آبدار (باشه لطفاً!)
با آن مگس‌ها که با دم می‌پرانی
و پرنده‌ای که بر دوش‌ت لانه کرده
این سوی میز دیوانه‌ای از حشرات نمی‌ترسد
و لبخندت را با لبخند و کارد پاسخ می‌گوید
دیوانه‌ا‌ی شپش‌زده!


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:9  توسط علی کرمی  | 



همین هفت سال پیش، هوای ظهر کویر آتش بود. بعد از نماز ظهر باد نمی‌وزید اما هوا تازه بود و آسمان پاک. پیر از سایه‌سار خانگاه بیرون می‌زد که نگاهش به درویش خاکی خسته‌ی تازه از گرد راه رسیده‌ای افتاد. پیر ایستاد و پرسید: این ساعت چرا کجه؟

درویش نگاه دور و بر و بالا سرش کرد. هیچ ساعتی آنجا نبود.

پیر لبخند زد: حتماً باد کجش کرده. و عصازنان دور شد.

نسیمی وزیدن گرفت. درویش، هنوز خاکی اما دیگر خسته نبود.

شعر:
این ساعت کجه؟
کی می‌گه کجه؟
مادر شوهر
خاک به سرش
خواهر شوهر
گور پدرش...


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:18  توسط علی کرمی  | 

مجموعه داستان پیاله‌ای چای بنوش در نمایشگاه کتاب 94



در نمایشگاه پیاله‌ای چای بنوش!
توی زایشگاه پیاله‌ای چای بنوش!
هم نگه کن به کار جهان حرص نخور
گه گه و گهگاه پیاله‌ای چای بنوش!

 

مجموعه داستان پیاله‌ای چای بنوش در نمایشگاه کتاب 94

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:23  توسط علی کرمی  | 



- تفنگو برداشتی کجا می‌ری این موقع؟

- سر کار.


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 3:39  توسط علی کرمی  | 



شیخ گفت زندگی تلخی‌هایی دارد که خوب است با شیرینی‌های خودتان بیامیزید. تلخ و شیرین می‌شود: سرکنگبین.

دم غروب با کاهو بخورید.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:1  توسط علی کرمی  | 



توپ سرخ از زیر در حیاط همسایه بیرون قِلید جلو پام. دو دختربچه پی توپ بیرون پریدند: یکی تپل و سفید و بور که می‌خندید، یکی لاغر و سبزه و کم‌رو با موهایی وز که نمی‌خندید یا خنده‌اش را پنهان می‌کرد. توپ را برداشتم دادم به آن که می‌خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:57  توسط علی کرمی  | 



تیغ خدا شرق آسمان را شکافت.

آفتاب زد.

قهقهه‌ای زدم از غم.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:34  توسط علی کرمی  | 



خانه‌ی کاوه و بنفشه و روژا شرق بود. نیمه‌شب که به سوی غربِ باران و بهار بازمی‌گشتیم از پخش‌صوت 206 سفید، ترانه‌ای الکی پخش می‌شد. همت غرب نه چنان که سنّت معمول عید تهران بوده خلوت نبود. نیمه‌شب تهران زنده بود و چراغان و عید. از کنار ماشین‌های بسیار گذشتیم و ماشین‌های بسیار از کنارمان گذشتند تا رسیدیم به بوی دود و کُنده و جنگل و کلاغ‌های شبگردی که از این‌سو به آن‌سوی اتوبان همت پرمی‌کشیدند و بوی ماهی! دو سوی اتوبان دریا شده بود، بوی دریا و شب، غربِ تهران شمالِ ایران شده بود، صدای شب و موج. بیدخت گفت هوغ بو ماهی میاد! که دریا غیب شد و سگ و صاحبش را دیدم کنار اتوبان منتظر تاکسیِ کرج. سگ لباس بافتنی با طرح کرم و قرمز تن داشت. از گذر ماشین‌های اتوبان خوشش می‌آمد. دوست داشت باقی عمرش را همانجا در آغوش صاحبش کنار اتوبان بماند. البته تا پیش از اینکه گرسنه‌اش بشود. بله، بو ماهی می‌آمد. خوب که دقت کرد حس کرد همین الانش هم گرسنه است. بهتر بود تاکسی کرج هر چه زودتر از راه برسد. سگ، هوس ماهی کرده بود، سبزی‌پلو با ماهی.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:4  توسط علی کرمی  | 



رو اینتر کوفتم و ایستادم و کش و قوس آمدم. نه. دیگر آنقدر نرم نیستم سرم به زانو برسد. رخوت بهار در تنم نشت می‌کرد و معجون گرم رخوت اراده‌ام را می‌خیساند. از لجش، پیجامه را کندم. به عزم بیرون زین کردم. نگفته بودم! آدم لجبازی‌ام. جرعه‌ای چای نوشیدم یخ. ساعت 14:43 تو آینه‌ی قدّی کنار در حمام خوش‌تیپ‌ترین بدتیپ قرن ایستاده بود. نه که از لباس نو بدم بیاید اما کهنگی پیشم ارج فراوان دارد: تی‌شرت مشکی که بور بشود، کتانی آبی که خاکی بشود یا شلوار جین پاره، البته نه به عمد و مُد و مغازه. کهنی و کهنگی هم گاه در چشمم زیباست، زیبا مثل پیر درویشان، زیبا مثل سرو سالخورده، زیبا مثل نسخه‌ی خطی یا کلت 45 خجالتی و رنگ و رو رفته‌ی تنها.

عید از راه می‌رسید که شلنگ‌انداز زدم به خیابان به قصد جنگل. آسمان و ابرها کارت پستال شده بودند. می‌شد کنار آسمان شرح حالی نوشت و شعری و بوسه‌ای تا کرد و به صندوقش انداخت برسد به دست دور یار.

از مِهرِ نهفته در احوال‌پرسی پیرزن همسایه دستگیرم شد همه شهر خبر شده‌اند بهار است. دخترک منگوله‌مو که کش شلوارش زیر سینه خفت شده بود با لِخ لِخِ دمپایی پلاستیکی و مُف مُف بینی، خندان سویم دوید اما چهار قدم مانده پاش بر آسفالت کوچه خشکید و لبخندش پرید. ازم ترسید؟! لبخندزنان سلام کردم. عید مبارکی گفتم. در رفت. بیشعور!

کافی‌ست چند روز از خانه بیرون نزنی تا وقتی پا به خیابان می‌گذاری ببینی ای بابا این خیابان کی کج شده سوی جنگل و این تپه از کجا درآمده سر راه؟!

تنِ تپه را بالا کشیدم. هن هن که افتادم رخوتم ریخت، نه پرید، در شد. پسِ تپه زدم میان درخت‌ها. پیرزنی بر منقل سنگی سیب‌زمینی کباب می‌کرد. تعارف نزد. جلوتر گُلی دیدم رنگ آتش میان گل‌های ریز زرد و سبزه‌ها. صدای سُم اسب آمد و سه سوار از لشگر شکسته‌ی یزدگرد با تیر در کلاه و زره پاره پیدا شدند، خسته و خاکی. بی که نگاهم کنند گذشتند و تپه را سرازیر شدند سوی خیابان شهرک. در میان تپه‌های دور از چشم، دختری و پسری بر زیلو آرمیده بودند. راهم را کج کردم از حضور غریبه‌ی مردانه‌‌ام نهراسند. مرد ولگرد چیز امنی نیست. این زن‌های جوان را نگاه که بزک کرده با کفش‌های پاشنه بلندشان آواره‌ی فراز و نشیب تپه‌های خاکی و خاردار جنگلند. از ایشان نیز کناره گرفتم نترسند. چه ترسناکم من امروز! دو تپه بعد، زن و شوهری تو خاکی می‌دویدند و عرق می‌ریختند. شوهر گفت آدمت می‌کنم.

از بوفه یک کاسه آش، یک لیوان چای، یک بسته دستمال کاغذی جیبی، و یک بطری آب خریدم.
- چقد شد؟
- ناقابل.
- مخلص.
- 6900.
- کم حساب نکردی؟
- نه.
7 تومان کف دستش نهادم و یک صدی کهنه گذاشت کنار دستمال و آب و آش و چای. سه جوان کنار سطل آشغال گپ می‌زدند. پس از بحث‌شان پیرامون گواهینامه‌ی پایه یک و اینکه قدیم‌ترها گرفتنش آسان‌تر بوده، یکی‌شان که از دو دیگر خوش‌تیپ‌تر بود گفت: علی گوریلو یادتونه؟ دعواهای تو محل‌شون خیلی باحال بود. یهو اکیپی حمله می‌کردن. اول چندتا نارنجک می‌کوفتن زمین می‌ترکوندن، اوضاع که حسابی متشنج می‌شد تازه شروع می‌کردن کتک‌کاری و قمه‌کشی. علی گوریل تو یکی از همین دعواها کشته شد.

- عه! مُرد؟!
- آره، کُشتنش. بعدم مادرش همون شب از دیوار خونه‌ی یارو کشیده بوده بالا. پریده بوده تو خونه، همه‌ی خانواده‌ی قاتل رو سر بریده بوده. خودشم تو حیاط همون خونه، بعد نماز صبح، سر سجاده آتیش زده بوده.

برخاستم و سرازیر شدم ته تپه. همانجا که دوتا سنگ، زیر آن دو درخت است. خلوت است.
نشستم. یک ملخ جهید. سررسید را باز کردم و همین‌ها را که نوشتم نوشتم.

در راه بازگشت، کنار مستراحِ زیبای نگهبان پارک، زن و مردی را دیدم از ماشین شاسی بلند سفیدشان پیاده شده بودند و دو غاز خاکستری‌شان را می‌چراندند. غازها به زن بیشتر وابسته بودند تا به مرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:57  توسط علی کرمی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:24  توسط علی کرمی  | 



عکسی از بنفشه‌های باغچه که آقای عباسی مدیر ساختمان کاشته بود، عکسی از پسربچه‌ی میان خیابان که کلاه کاپشنش را بر سر کشیده و با آستین‌های درازش می‌رسد سر کوچه، و عکسی از سایه‌ی دراز خودم بر آسفالت جاده‌ی جنگل چیتگر انداختم و یاد نخستین عید غمگین جنگل کردم، دو سال پیش. غم، گِل‌های چسبناک آج بوت‌های قهوه‌ای و کهنه‌ام بود که با تُکِ تکه چوبی می‌زدودم. آن روزها چنان غمگین بودم که در مسیر بازگشت خودم را چلوکباب مهمان کردم. افاقه نکرد. شاد نشدم. بس که غمگین بودم تند تند راه می‌رفتم تا غم را پشت سر بگذارم. تو جنگل سنگ‌ها را رو هم می‌چیدم. صدای باد و جوی آب و نگهبان دستشویی پارک را با ضبط صوت کوچکم ضبط می‌کردم تا بازیابم شادی چه بود.

- آقای نگهبان شما خوشبختی؟
- خوشبخت که بله.

ریغو و جوان، سیه‌چرده همیشه با کلاه کشی کج، دماغ‌دراز با لب‌هایی کف‌آلود، نگهبان مستراح پارک بود. خانه‌شان بالای بزرگراه بود. آن روزها، همان دو سال پیش، تازه زن گرفته بود و پا پا و دل دل می‌کرد ساعت کاری به سر آید و پر بکشد سوی عیال. آن دو سال که گذشت پا پا و دل دل می‌کرد پر بکشد سوی کودک خردسالش. پدرش اتاقی از خانه‌ی کوچک آجری‌شان را در اختیارشان گذارده بود تا در آن زاد و ولد کنند. با اینکه دوست داشت ساعت کاریش زود تمام شود و نزد خانواده‌اش بازگردد و حقوقش را هم لطفاً سر موقع بپردازند اما وظیفه‌شناس بود و عاشق مستراحش. به مستراح می‌رسید و به دستخط کج و کوله برای مستراح درخواست سطل آشغال نو، صابون، شلنگ نو و تعمیرات می‌کرد. حواسش جمع بود تو مستراح‌ها بزهی رخ ندهد: آقا هنوز اون تویی؟!

- اِهِم!

گفتم بایست ازت یه عکس بگیرم.
گفت پلیس نگیردت ازم عکس می‌گیری؟
- مگه تو یا این دستشویی هم جزو امنیت ملی و این حرفایین؟ ... این‌ورتر بایست، آها همین‌جا خوبه.

چیلیک چیلیک. چیلیک. چیلیک.

- ببینم!
- بیا.
عکس‌ها را نشانش دادم. گفت اه اه، مال خودت.

دستهام یخ کرده بودند. از تیر مخابرات عکس برمی‌داشتم که ماشین پلیس گذشت. یکی زد رو ترمز که: از من و پراید و پلاکم عکس می‌گیری؟ گفتم نه آقا دارم از شعاع‌های دراز خورشید عکس برمی‌دارم. یکی گفت از من و این خانوم عکس گرفتی؟ گفتم نه آقا دارم از ترک‌های آسفالت و این خط‌های سفید عکس برمی‌دارم. نه ترک‌های آسفالت، نه شعاع نور، نه تک ستاره‌ی آسمان، و نه گربه‌ی آبستن پارک به اینکه عکس‌شان را برمی‌دارم معترض نشدند. داشتم از بخاری که از رو دیگ ذرت مکزیکی بوفه بلند می‌شد عکس می‌گرفتم که خلبان و کمک‌خلبان جوان تو قاب عکسم پریدند، دو انگشت پیروزی‌شان را هوا کردند و گفتند سیــــــــب. چیلیک. دوربین را پایین آوردم و خندیدم. چای و ذرت خریدند و رفتند تو پراید مشکی‌شان نشستند.

چشمک قرمز، باطری دوربین تمام می‌شد. چیلیک. لطفاً باطری را شارژ کنید. صفحه‌ی سیاه.

شب شده بود.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:23  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر