و آن دلیل سوم منم
خواستم بزنم بروم
زد و باز ماندم
هم پیچک زیر پنجره
پنج روزی یک استکان آب زلال مینوشد
هم شهرهای دیگر دنیا
تو ندارند
کاوه فولادینسب (نویسنده و منتقد) پرسید: فروش کتابت خوب بود؟
گفتم: والا اصن نمیدونم فروش خوب یعنی چنتا؟
گفت: برای یک مجموعه داستان، فروش پنجاه نسخه یعنی فروش خوب ...
علیرضا روشن (شاعر) گفت: صدتا دویستتا یعنی فروش خوب ...
و خب با توجه به اینکه «جن زیبایی که از پترا آمد» تنها نیمی از زمان نمایشگاه – یعنی پنج روز - در غرفه موجود بود و حدود سیصد نسخهی آن فروخته شد پس خوب بوده. شکر.
از همهی دوستانی که آمدند و دیدمشان و به یکدیگر لبخند زدیم و شکوفههای شادی به رو هم شکفتیم سپاسگزارم. شنفتم: نظافتچیهای نمایشگاه تا هم اکنون مشغول جارو زدن شکوفههای شادییی بودند که ما به هم – جلو غرفهی نشر افکار و جای جای نمایشگاه - شکفتیم. همینجا لازم میدانم از ایشان (نظافتچیها) نیز قدردانی کنم و دعا کنم حقوقشان سر موعد پرداخت شود.
دوستانی بودند که نتوانستند بیایند ... حیف، انشاالله یک وقتی جور بشود و یکدیگر را ببینیم.
و دوستانی هستند - به قول پنگوئن ماداگاسکار - که تا حمله نکردهاند دشمن محسوب نمیشوند ... و داشتن دوست و دشمن طبیعت هر کاری است و اینکه یکی – کتاب را - بپسندد و یکی نپسندد نیز چیز عجیبی نیست. بنده که باید قدردان آنکه میگوید: «نمیپسندم.» نیز باشم چرا که گواه این است کتاب را لطف کرده و خوانده اما آنکه نخوانده میگوید: «نمیپسندم.» خری بیش نیست.
اما از اینجا به بعد کتاب میرود به کتابفروشیها و سرنوشتش آنجا تعیین میشود. اگر کتاب خوبی باشد یکی میخواند و به دیگری توصیه میکند بخواندش و بد باشد یکی میخواند و به دیگری توصیه نمیکند بخواندش.
دوستانی میپرسند: کدام کتابفروشیها؟ آیا به شهر ما هم خواهد آمد؟
از آقای ساسانی (مدیر نشر افکار) این را پرسیدم و این شنیدم که: کسی که کتاب را میخواهد باید برود به کتابفروشی محلهاش بگوید: جن زیبایی که از پترا آمد را دارید؟
و آن کتابفروش خواهد جواب داد که: چه کوفتی هست؟
و آن کتابخواه خواهد درآمد که: مجموعه داستانی است از علی کرمی و در نشر افکار منتشر شده است...
و این سوال به سه که برسد، یعنی: سه نفر که بروند در آن کتابفروشی و این را بپرسند، کتاب فروش محترم وسوسه خواهد شد تا کتاب را بیاورد ... پس آنگاه شما میتوانید بروید و آن را تهیه کنید و هر چه بیشتر این بشود هی آن کتابفروش بیشتر از آن کتاب خواهد آورد تا پولدارتر بشود، بشوند، بشوم و برای خودم و دیگران چیز میز بخرم.
اما برای خالی نبودن عریضه، همینجا و هر از چندگاهی که از وجود مجموعه داستان «جن زیبایی که از پترا آمد» در کتابفروشیها مطلع شوم آدرس خواهم داد ... فی المثل از شنبه انشاالله و به احتمال قوی میتوانید سراغ کتاب را از اینجاها بگیرید:
تهران:
خیابان انقلاب، پاساژ کتاب، کتابفروشی ققنوس.
ضلع جنوب شرقی میدان ولیعصر، کتابفروشی هاشمی.
زیر پل کریمخان زند، کتابفروشی همشهری.
و فعلاً شیراز:
خیابان زند، ابتدای خیابان صورتگر، کتابفروشی ایران زمین که آقای صداقت آنجا را میگردانند.
پ.ن1: و چرا اول شیراز؟ - جواب: چون دوست و برادر عزیزم حسن آقای خلج زحمت کشیدند و بیست جلد از این کتاب را برای این کتابفروشی خریدند و ارسال خواهند کرد، دستشان طلا.
پ.ن2: اطلاعات تماس با نشر افکار را میتوانید از اینجای وبسایتشان داشته باشید.
پرسیدم: فردا چه ساعتی کتاب تصحیح شدهی «جن زیبایی که از پترا آمد» در نمایشگاه کتاب خواهد بود؟
پاسخی دقیق گرفتم که: امممم ... دوووو ... سههههه ... چاااار ... اینا!
به هر حال خودم ساعت 2 آنجا خواهم بود، انشاالله که کتاب هم خواهد بود. دوستانی هم که فرصتش را دارند نسخههای ایراد دارشان را بیاورند و تعویض کنند.
در ضمن:
پنجشنبه ساعت 12
رسول یونان با مجموعه شعرهاش از شرکت نشر و نقد افکار،
علیرضا روشن و «کتاب نیست» از نشر آموت،
بهاالدین مرشدی و «رویای یک پاریسی دیوانه» و «مراثی یک روایت ساده» از شرکت نشر و نقد افکار،
و بنده و «جن زیبایی که از پترا آمد» از شرکت نشر و نقد افکار
در نمایشگاه، و در غرفهی شرکت نشر و نقد افکار خواهیم بود.
خودمم از فردا که کتاب بیاد تلاش خواهم کرد دقیقاً راس ساعت یییییک ... دوووو ... اینا تا ... پننننج ... شییییش اینا هر روز بیام غرفهی شرکت نقد و نشر افکار.
شبستان، راهرو 21، غرفهی 6، شرکت نقد و نشر افکار (بر اساس حروف الفبا این انتشارات در شین است لطفا!)
اگر نمیدانید بدانید جنها خرابکاری هم بلدند.
از دو سال و دردسرهایی که گذشت و دیر رسیدن جن زیبا به نمایشگاه و تا آمدن کتاب که بگذریم، باید عرض کنم ... نه، بگذارید اینطور آغاز کنم:
دیروز بالاخره کتاب آمد. دوستان آمدند و تا امروز ظهر که داشت سری اول تمام میشد همه چیز خوب پیش میرفت و استقبال از کتاب شادمانمان کرده بود اما امروز ظهر یکی از دوستان زنگ زد و خبر داد یکی از خانمها که کتاب را خریده متوجه شده یکی از داستانها ایراد دارد و صفحات آن تکرار میشود.
تندی ورق زدیم و نگاه کردیم و دیدیم: خاک عالم!
پیگیری کردیم و کردند و نتیجه این شد که سری رفع ایراد شدهی آن تا فردا بعد از ظهر و اگر نه، تا پس فردا در نمایشگاه باشد. دوستانی که کتاب را خریدهاند میتوانند پس فردا بیایند و کتابهاشان را تعویض کنند. خود بنده هم اگر فردا بعد از ظهر کتاب آمد که فردا بعد از ظهر و اگر کتاب پس فردا آمد باز از پس فردا حول و حوش ساعت یک تا شش در غرفه خواهم بود تا ببینمتان و به هم لبخند بزنیم.
خب!
بی حرف پیشکی که مایهی شیشکی فردا مجموعه داستان «جن زیبایی که از پترا خواهد آمد» در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد. بنده هم دور و بر ساعت یک آنجا خواهم بود و تا چهار و نیم، پنج میمانم تا اگر دوستی آمد ببینم و متعاقباً او نیز مرا ببیند و از دیدن یکدیگر شکوفههای خنده به هم بپاشیم.
شبستان، راهرو 21، غرفهی 6 ، شرکت نشر افکار
آقای ساسانی تاکید کردند: چون خیلیها ما رو به نام نشر افکار میشناسن ممکنه برن و تو ردیف الفها دنبال ما بگردن، در حالیکه اسم انتشارات ما شرکت نشر افکاره و با شین شروع میشه.
یک: من کیام لیلی و لیلی کیست من ...
دو: همین دو نفرین؟
یک: بله؟! [مکث] بله.
دو: شناسنامههاتون لطفاً.
یک: بله ... بفرمایید.
دو: ممنونم ... تخت دونفره؟
نه: نه همون یهنفره کفایت میکنه فکر کنم.
دو: بفرمایید اینم کلید اتاقهاتون.
یک: اتاقها؟ ولی من یه اتاق میخوام.
دو: [موقرانه میخندد] ببینید، اینجا تو هر اتاقش چندتا اتاق هست و تو هر چندتا اتاقش یه اتاق هست.
یک: ...
دو: ...
یک و دو با هم: ...
سه: ...
خب!
هم الساعه با آقای ساسانی مدیر شرکت نشر افکار حرف زدم.
گفتم: چه خبر از کتاب؟
گفت: تمام تلاشمونو داریم میکنیم واسه پنجشنبه آماده شه اما این آمادگی رم داشته باش که اگر پنجشنبه نرسید، شنبه به بعد در غرفه موجود باشه.
گفتم: خب اگر بشه پنجشنبه بشه شایستهتره، چرا که گروهی از دوستان قرار گذاشتن پنجشنبه بیان نمایشگاه و تهیهش کنن.
گفت: اوه! شما ببین میتونن بندازنش شنبه به بعد تا دیگه مشکلی نباشه؟! و ادامه داد که: خودت که شاهدی این چهار کتاب از مجموعهی قصهی نو کارهاش دیر انجام شد و وضعیت کاغذ هم بحرانی بود و همهی اینها دست به دست هم داد تا وضعیت اینطور شه.
خسته نباشید گفتم و بابت تلاشی که در این وضعیت میکنند تشکر کردم و باز هم چکش زدم بلکه بشود کتاب را به پنجشنبه رساند و ایشان نیز گفتند تمام تلاششان را خواهند کرد و امیدوارند بشود اما اگر نشد شنبه به بعد انشاالله!
و اما
نشانی غرفهی این انتشارات در نمایشگاه این است: شبستان، راهرو 21، غرفهی 6 ، شرکت نشر افکار
آقای ساسانی تاکید کردند: چون خیلیها ما رو به نام نشر افکار میشناسن ممکنه برن و تو ردیف الفها دنبال ما بگردن، در حالیکه اسم انتشارات ما شرکت نشر افکاره و با شین شروع میشه.
یک کتابی من بسازم چلستون چلپنجره.
دوستی - در همین فضای مجازی موجود - پرسید: خوشحالی کتابت منتشر میشه؟
گفتم: هوف! خعلی. قد کفتار خوشحالم.
گفت: چه عجب یکی رو دیدم کتابش چاپ میشه و ابراز خوشحالی میکنه.
گفتم: کسی که کتابش چاپ میشه و ابراز خوشحالی نمیکنه و جریان رو بیاهمیت جلوه میده یا داره کلاسِ بادهای بدبو میذاره یا بیماری روانیش حاد و ریشهدار شده یا اصلاً اشتباه اومده. میشه آدم بشینه، بنویسه، بالاخص داستان، و بعد بیصبرانه منتظر نباشه که کتابش چاپ شه و دست مردم برسه؟ البته این دست مردم رسیدنش و خونده شدنش از همهش مهمتره ... دستکم واسه من که مهمه. دوست دارم کتابمو همهی آدمای دنیا بخونن، اینطوری هم مخاطبمو داشتم، هم طبیعییه که به نون و نوایی هم رسیدم که اونجای آدم دروغگویی که بگه دوست نداره از کتابش پول در بیاره ... بد میگم بگو بد میگی.
صد البته که دوست من هیچ جوابی نداد و سکوت عمیقی کرد.
با خودم گفتم: لابد قطع شده بیچاره. کمی که گذشت متوجه شدم آن بیچارهای که قطع شده خودم هستم. علی ای حال به نطرم داشتن کتاب مهم است. چرا؟ به یک دلیل سادهی الهی: آن پیامبران خدا که کتاب داشتهاند از آن پیامبران خدا که کتاب نداشتهاند مهمترند، حالا چه برسد به نویسندهها. پیامبرها خیلی هم وظیفه نداشتهاند کتاب داشته باشند اما نویسندهی بیکتاب که نمیشود. نویسندهای اگر بیکتاب باشد پس چی نوشته؟ چرا به او نویسنده میگویند؟ اصلاً نویسندهای که کتاب ندارد کیست؟
جواب ساده است: او یک وبلاگنویس است!
پس هر چند شاید قیاس مع الفارق باشد اما میتوانیم وبلاگنویس بیکتاب را با پیامبری بیکتاب و وبلاگنویس باکتاب را با پیامبری باکتاب قیاس کنیم – که نکنیم بهتر و امنتر است.
و اما دو نکته:
یک: چندین تن از دوستان پرسیدند آیا روزهای نمایشگاه کتاب حضور خواهم داشت یا نه؟
جواب: البته! بسیار دوست دارم احدی از دوستان نباشد که بیاید و برود و ندیده باشمش، آمده باشد و تشریف نداشته بوده باشم. پس تمام تلاشم بر این خواهد بود که دستکم هر روز چند ساعتی را در غرفهی نشر افکار یا همان دور و بر حضور به هم رسانم. و هم سعی خواهم کرد هر روز ساعت حضور و غیابم در نمایشگاه را اینجا رو وبلاگ، در پلاس و در فیسبوک اعلام کنم.
دو: آنچه را در زیر میآید یکی از دوستان مدیریت میکند و برگزار شدن و نشدنش به او ربط دارد و ما باید لبیک میگفتیم که گفتیم:
«برای نمایشگاه کتابِ امسال یه برنامه جشن امضا خواهید داشت.
+علی کرمی با مجموعه داستانِ جن زیبایی که از پترا آمد از نشر افکار
و +mehdi mousavi با مجموعه شعرِ حتی پلاکِ خانه را ... از انتشارات فصل پنجم در نمایشگاه حضور دارن.
برای راحتی بچههایی که از شهرستان میخوان بیان برنامه رو با هماهنگی علی و سید مهدی هماهنگ کردیم و روزِ پنجشنبه، چهاردهمِ اردیبهشت از ساعات اولیه نمایشگاه تا پاسی از شب برگزار میکنیم.»
در پایان لازم به ذکر است که آغاز برنامههای نمایشگاه کتاب امسال از سیزدهم اردیبهشت ساعت ده صبح شروع میشود. و لازم به فکر است که با بالا بردن میانگین مطالعهی شانزده دقیقه در سال در این کشور عزیز، میتوان آن را به هفده دقیقه رساند که خودش کلی بهتر خواهد بود.

گرافیست: جواد آتشباری
ایسنا:
محسن فرجي مجموعهي داستان «جن زيبايي كه از پترا آمد» را شمارهي چهاردهم مجموعهی «قصه نو» و مجموعهی داستان «رنگ لثهی ببر» را شمارهي پانزدهم اين مجموعه معرفي كرد.
در اينباره، علي كرمي، نويسندهی مجموعهی داستان «جن زيبايي كه از پترا آمد»، عنوان كرد: اين مجموعه را دو سال است كه به نشر افكار دادهام و بعد از دو سال، با حذف قسمتهايی منتشر میشود. اين داستانها را ميتوان طنز خواند و هر كدام از داستانها مضمون و محتوای خاصی دارد.
اين نويسنده با اشاره به آمادهی نشر داشتن چند كتاب ديگر عنوان كرد: من يك مجموعهی داستان، مجموعهی نوشتههای طنز، يك مجموعهی شعر و مجموعهای از نمايشنامههای كوتاه دارم كه منتظر هستم مجموعهی داستان اولم منتشر شود و بعد براي چاپ اين كتابها اقدام كنم.
پ.ن: البته منظورشان را از این که از جانب بنده نوشتهاند عنوان کردهام: «... هر کدام از داستانها مضمون و محتوای خاصی دارد.» نفهمیدم. مگر باقی داستانها و نوشتههای دیگران محتوای خاص خودشان را ندارند؟!
اما تا جایی که خاطرم هست پرسیدند: داستانهاتان حول چه محوری میگردند؟!
جواب دادم: حول محور خودم.
بعد هار هار هار هار با هم خندیدیم به چیز احتمالاً بانمکی که گفتم اما ناگهان با لحن خیلی جدیتری پرسیدند: یعنی چه؟
بنده هم خندهام را خوردم، سرفهای کردم و عرض کردم: بنده نمیتوانم به جرات بگویم شما با یک مجموعهی طنز، فانتزی، رئال اجتماعی یا ... طرفید، خیر، این یک مجموعهی یکدست ازین باب نیست بلکه کشکولی است که همه چیز در آن خواهید یافت، از فانتزی محض، رئال فانتزی، رئال اجتماعی، رئال مادرید، طنز، یکخطی و چند صفحهای و ... خلاصه همه چی تو این بستهی پیشنهادی ریختهام.
سپس به وی افزودم: در مجموعهی بنده داستانهایی هست که شما را میخنداند، آنها طنزند. در این مجموعه داستانهایی وجود دارد که امیدوارم – یک جاهاییش - شما را بخنداند، آنها یحتمل هنوز طنزند. و داستانهایی هست که اگر شما را بخنداند – هر چند - بنده متعجب خواهم شد اما خوشحال هم میشوم زیرا تازه آن وقت است که با خیال راحت و در شرایطی امن میتوانیم بگوییم با یک مجموعهی طنز طرفیم.
سپس در کمال خرسندی و خونسردی گوشی را رو هم قطع کردیم.
در خیابان
دختری زشترو دیدم
به غایت زیبا و خواستنی
طوری که
من همینطور که عاشقش میشدم
او هیچ نمیکرد
جز گذشتن از من
و رفتن از من
و من ماندم و معیار زیباییم که زشت شده بود
البته خیلی نماندم
چون کمی دیرم شده بود
و کسی
زشت یا زیبا
انتظار رسیدن مرا میکشید
و من همیشه به موقع سر قرارهام میرسم
حتی با معیارهای در هم
حتی با فکرهای مبهم
حتی وقتی به موقع سر قرارهام نمیرسم نیز به موقع سرقرارهام میرسم
چون او همیشه دیرتر از من سر قرارهام میرسد
اما آیا آن دختر زیبارو میرفت به خانهشان یا کجا
آنهم درست در ساعت پنج عصر؟!
ساعت: چهار و بیست و هفت دقیقهی بعد از ظهر
شنبهترین بعدازظهرها
بعدازظهرترین بعدازظهرها.
تاریخ: نوزدهم فروردین
نود و یک خورشیدیست
اما تا چشم کار میکند
ابری و بهار.
اتاق: مثل دیوارهاش بیصدا.
من: رو به اینترنت
رو به جهانی گپ زننده و نویسنده و خواننده و عکس و یوتیوب.
چای: تا نیمهی لیوان که طرح گل بر شیشه دارد.
سیگار: میکشم و مادرم هشدار میدهد که خواهم مرد
میگویم: « آیا تو پیشگویی یا مادر؟!»
میگوید: «سیگار کشیدن که کار خوبی نیست پسرک خر من
با این موهای کم پشت، با این سبیل تنک و دست و پای نازک
با آن چیزهای نداشتهات
سیگار کشیدن خوب نیست پسرک خر من.»
راست میگوید اما من چیزی نمیگویم
نه راست، نه دروغ
و خیره میمانم به دستگیرههای درهای کمدها
و البته همهی اینها را دیروز میگوید.
اما امروز بعدازظهر
اتاق: مثل دیوارهاش بیصداست (رجوع کنید به اول شعر و آنجا که هنوز امروز بعدازظهر بود و مادر خواب بود.)
کسی دیگر مرا میبیند که نشستهام
و کتابهای رنگی دارم
و چیزی مینویسم
سیگار میکشم، لیوان گلدار چای دارم
نگاه: صدا میکند آدم را
بعضی نگاهها صدا دارند
کسی دیگر: دختری است در قاب پنجرهی آنسو
با روسری گلدار سپید
با مو
یحتمل خوشبو مثل بهار
با مانتو آبی پررنگ
خبرنگار (شاید!)
نگاهش که میکنم
و بهار است
تندری در آسمان کوههای دورتر سرخوشانه غرغر میکند
و بین پنجرهی من و پنجرهی او
باران خوشبو و نفسی میبارد
یعنی: یک شعر تمام عیار.
و ما دو یار قدیمی بودیم
دو سرباز
در یکی به آخر ماندهترین جنگ جهانی
و درین جنگ
هنوز خمپاره میتوانست
داستانی را که
- در آن نیمه شب نیمه مهتابی، نیمه جنگی، در حفرهی روباه –
برایت میگفتم
نیمه کاره بترکاند
بوووووووم
پس به این ایستگاه رسیدیم
و نمیدانم حالا که زمان معناش را باخته، و مکان هم
چقدر این ایستگاه، ایستگاه است و
چقدر است منتظر این قطار مادر به خطای کلیشهای نشستهایم؟!
هر چند قطارها مادر ندارند
اما اینجا نه خمپاره هست
نه باد
و خوشبختانه ما هنوز دو یار قدیمیایم
هرقدر هم که مرده باشیم
هرقدر هم که «قدیمی» اینجا بیمعنی باشد
پس درین فرصت
اگر بتوان آن را فرصت نامید
ادامهی داستان را برایت میگویم
هر چند اینجا انگار
نه داستانها داستانند
نه ادامهها ادامه
اما دوستیها انگار همانند.