پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی



در این عکس که سال پیش از خودم برداشته‌ام هدفون بر گوش دارم و به صدای خودم گوش می‌کنم که تو جنگل نشسته بودم و بهار بود و باد و یاد و می‌خواستم صدای باد را ضبط کنم که یادی آمد. آن یاد را در بهار و تنهایی و جنگل و باد برای ضبط‌صوت بازگفتم که چند سال پیش برای یک دوست گفتم که در آن شب دور تابستان کودکی زیر درخت سرو باغچه‌ی حیاط آپارتمان خیابان جردن، دختر همسایه زیر گوشم گفت ما از کجا آمده‌ایم: از آنجا که نه زمان هست نه مکان نه معنا نه دانستن نه ندانستن. از آنجا که حتی به آنجا نمی‌شود گفت آنجا.

نگاه دختر در یادم هست و شاپرکی که بالا سرمان بی‌تاب چراغ بود یکهو رفت و تو سیاه شب گم شد.

خیلی‌یم عکس خوبی نشده.

شیفت + دیلیت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:51  توسط علی کرمی  | 



با نگاه کردن به ساختمان نیمه‌سازی که سال‌ها رها شده بود غمگین شدم. مرد بم‌صدا تو پخش‌صوت 206 سفید بیدخت ترانه‌ای سیاه می‌خواند: مردمی گرسنه، کشتار بود، تجاوز، روستاها در آتش، گریزنده مردمان را نمی‌شد نظری بدیشان افکند، خیره به کفش‌هام، غمبار غمبار غمبار چون ترانه‌یی ... من هم غم‌بار بودم چون ترانه‌ای سیاه که مردی با صدایی بم می‌خواند و وقتی بیدخت خواست پی حرفم را بگیرم و داستان مرد صوفی را بگویم دوست نداشتم کلمه‌ای دیگر بر زبان بیاورم. بیدخت فهمید. سکوت شد. آن سال بر زمین برف ننشسته بهار می‌شد. ابرها سفید. هوا پاک. هرچند تن کوه‌ها کمابیش سفید.

عکس نگیری!

دوربین را پایین آوردم. می‌خواستم از برج میلاد عکس بگیرم. بیدخت اشاره کرد به ساختمان وزارت اطلاعات. دکتر گفت فعلا قرصاتو قطع نمی‌کنم، کم هم نمی‌کنم، دم بهار یه موج افسردگی دارن آدما.

یک‌جور خوشایندی غمگین بودم.

پیاده شو!

پیاده شدم.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:54  توسط علی کرمی  | 



سخنی با آنان که می‌شناسندشان: امروز، 21 مارس 2015: صد و سی‌مین سالگرد تولد عبدالله عالم بالله، صد و بیست‌مین سالگرد تولد جیدو کریشنامورتی، نود و چهارمین سالگرد تولد شموعیل شینوفسکی (اسماعیل عبدالله)، بیست و دومین سالگرد تولد کریشنا شینوفسکی، سی و هشت‌مین سالگرد تولد اولیس کامران، و بیست و شش‌مین سالگرد تولد رزالین سرخ‌مو است.


+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:36  توسط علی کرمی  | 



نزدیک یک‌سال بود سه ماه یک‌بار می‌رفتم. زنگ زدند: بیا. با خودم گفتم: عین همیشه دیگه، یه ساعته می‌رسم. به موقع از خانه بیرون زدم امّا تاکسی‌ها:

تاکسی شماره‌ 1: یادش افتاد ای بابا باید بازگردد خانه، آقا جداً شرمنده‌م. نه بابا دشمنت. پیاده شدم.

تاکسی شماره 2: نمی‌دانست کجا می‌خواهد برود. فهمید! مسیرش با ما فرق داشت. نه آقا کرایه نمی‌خواد. نه بابا بگیر، بالاخره تا اینجا بات اومدم. خدا بده برکت. مخلص. پیاده شدم.

تاکسی شماره 3: مردی زخمی بود. زد دنده یک و راه افتاد. خون می‌چکید زیر پاهاش. اوخ اوخ، این که خیلی زخمه! بینم گوله خورده؟ زد دنده دو و مرد. پیاده شدم.

آخرین تاکسی: همه چیزش میزان بود جز اینکه: همت غرب، پل کردستان تا شریعتی، ترافیک سنگین همراه با غبار محلی، ولی این راننده از اینهاش نبود، از آنهاش بود. وِردی زیر لب خواند و فَن فلق! ترافیک از هم شکافت و دود سیاه شد و رفت هوا و ما ماندیم و همت غرب. پا بر سر گاز کوفت و چونان آذرنگ به مطب روانشناسم رساند.

پایین پیراهنم را مرتب کردم. نگاه ساعت کردم. زنگ در را فشردم. لبخند منشی از لای در طلوع کرد: بفرمایید، خوش اومدین. به لبخندش لبخند زدم انگار که دیوانه نیستم!

تق تق. بفرمایید. سّلّام.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:14  توسط علی کرمی  | 



پسر تا وارد کافه شد جمله‌ی دختر نیمه‌کاره ماند. غریب حالی شد. اول‌بار بود چنین می‌شد. عشق نبود. دل‌پیچه هم نبود. تا ماهانه‌اش هم یک هفته مانده بود. پسر سر میز زیر پنجره نشست. دختر بازگشت به گفتگو.

- چی داشتم می‌گفتم؟
- می‌شناسیش؟
- نه.

تا از خانه به قصد قدم زدن بیرون زدم پراید پیچید تو در پارکینگ آپارتمان آن‌سوی کوچه. دخترک دبستانی از ماشین بیرون پرید. مانتو صورتی تن داشت. مقنعه‌ی سفیدش نیم بیشتر تنش را پوشانده بود. ریز بود اما کاپشن پف‌دار تنش بود. لحظه‌ای درنگید و مرا پایید از لای مو و مقنعه و کاپشن. با اینهمه نگاه‌مان گره خورد. انگشتان کوچک داشت طره‌یی مو و مقنعه را از رو چشمش کنارتر می‌کشید که مادر صداش کرد و حواسش رفت پی مادر و من رفتم پی کارم. لنگ ظهر بود و خروس همسایه در آوازش اخطار می‌داد ظهر زمستانی دیگری گذشت و برف سفید بر زمین ننشست.

دختر تو کافه حواسش پی پسر بود که حالا داشت طوری نخستین جرعه از قهوه را می‌نوشید انگار منتظر کسی است.

- می‌شناسیش؟
- نمی‌دونم. یه جورایی آشناس.

تنها یک‌سال در کوچه‌مان مستاجر بودند. دیگر دختربچه را ندیدم اما او یکی دوبار دیگر مرا گذران دیده بود. حالا پس از این سال‌ها این پسر پشت میز زیر پنجره‌ی کافه که قهوه‌اش را منتظروار لب می‌زد او را – دختر را - یاد من می‌انداخت، یاد مردی که یک‌روز سال‌ها پیش از کوچه گذشته بود. تصویر من ته چاه ذهن دختر جایی بر دیوار دوده‌زده آویخته بود.

همان‌روز تو جنگل چیتگر تلاش کردم با یک زاغ گفتگو کنم یا دستکم متقاعدش کنم که خطرناک نیستم تا بیاید سر شانه‌ام بنشیند. داشت با نوکش زمین را می‌کاوید. کمی دورتر ایستاده بودم و سعی می‌کردم به شیوه‌ای رازآلود در سکوت و با نیروی ذهن با او گفتگو کنم. نیامد. پرید. زبان‌نفهم! اما شنیدم که کوره‌راه خاکی مرا صدا زد. پیچیدم به خاکی که سرازیر می‌شد. رد سم اسب‌ها که سرگین انداخته رفته بودند دیده می‌شد. تپه‌ای آنجا بود. تپه بود صدا می‌زد. از تپه بالا رفتم. حس می‌کردم در سکوت سر تپه با جنازه‌ یا جن یا آدم فضایی مواجه خواهم شد که اینگونه نشد. الوارهای بریده‌ی درختان آنجا بر هم کوت شده بودند. چرا اینا رو بریدن؟ صدای عرعر موتورسیکلتی از دور شنیده شد. یکهو غمگین شدم. آه کشیدم و در راه برگشت به این فکر کردم وقتی به خانه برسم ناهار حاضر است یا نه.

دختر دُنگش را رو دُنگ دوستش بر میز گذاشت. از جا بلند شد و پالتو بلند توسیش را تن کرد. شال‌گردنش را پرت کرد رو شانه‌ ی چپ و وقتی از کنار میز پسر رد می‌شد نگاه‌شان گره خورد. کمی بعد پسر ته فنجان قهوه‌اش غرق شده بود. ته فنجان قهوه نقش یک خروس دیده می‌شد که در آوازش اخطار می‌داد ظهر زمستانی دیگری گذشت و برف بر زمین ننشست.

بیرون کافه برف می‌بارید.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:50  توسط علی کرمی  | 



آفریننده را آفرین که آفرید.
خندید و
چه‌ها که ندیده‌ای!
چه‌ها که نخواهی دید!



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:53  توسط علی کرمی  | 



از کنار ترمینال اتوبوس‌ها که پیچیدیم بیدخت گفت تو نمی‌خوای گواهینامه بگیری؟ زنی جوان و سفیدپوش می‌دوید و کالسکه‌ی کودکش را هل می‌داد. از کوله‌پشتی سیاهش خرس عروسکی آونگان بود. بیدخت گفت امشب برف میاد. یازده ماه گذشت. نگاهش به آسمان بود. پیچید به خیابانی که می‌رفت تا اتوبان. پرسیدم از چی یازده ماه گذشت؟ گفت نه شایدم بارون بیاد.

- از چی یازده ماه گذشت؟
- آره بارون میاد.

آسمان برق زد.

- تو نمی‌خوای گواهینامه بگیری؟
- از چی یازده ماه گذشت؟

باران. برف‌پاک‌کن.

- یعنی امسال واقعا نمی‌خواد برف بیاد؟!

همت شرق، زیر درختان شاتوت تپه‌های کن دو مرد کنار آتش نشسته بودند. یکی هم بادبادک هوا کرده بود. بادبادک شبیه کلاغ بود، سیاه.

یاد ندارم کجا می‌رفتیم پس یاد ندارم از کجا بازمی‌گشتیم اما یاد دارم تو ترافیک یک هیوندای جنسیس 3.8 مشکی بود که دختر و پسر جوان در آن به هم خیره مانده بودند. گمانم هر کی زودتر بخنده خره بازی می‌کردند. ترافیک راه افتاد زودتر از آنکه بفهمم کی خر بود، دختر یا پسر؟

همت غرب، درخت کهنسال کنار پل کن که شب‌ها نور زرد و سبز بر تنش می‌تابانند هنوز آنجا بود. نگاه کردنش زمستان هم لذت شبانگاه تابستانی دارد. درخت معجزه است بی اینکه کسی بداند چه از پس این درخت بر می‌آید. همین است تنش را تریشه پارچه‌های رنگارنگ گره نزده‌اند. چنان وارسته است این درخت که خود نیز از آنچه می‌تواند بی‌خبر است. خدای تنها می‌داند آن نورهای سبز و زرد که بر تن این درخت شب‌ها می‌تابند یعنی چه.

شب که می‌شه به عشق تو غزل غزل صدا می‌شم که پیچیدیم به خروجی تاریک. سپس چندان از کنار پنجره‌های روشن و تاریک مردم گذشتیم تا خانه.

پس پنجره‌ای دیگر روشن شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:14  توسط علی کرمی  | 



تاکسی پل آل‌احمد سرازیر ‌شد و از کنار پراید سفیدی که پیرزن می‌راند و سیگار می‌کشید گذشت. به امیرآباد که می‌پیچید رفتگر افغان جارو را زیر بغل گذاشته بود و جواب پیامک همراهش را می‌داد.

میدان فاطمی پیاده شدم. زود رسیده بودم. از دکه یک تقویم 94 برای مادرم خریدم. روزنامه‌ی دنیای اقتصاد را هم خریدم ببینم چیزی سر در می‌آورم یا نه. سرد بود. تو نخ رهگذرها بودم، رهگذر شاد، رهگذر غمگین، رهگذر داف، رهگذر پر چین ... پشت سرم نبش میدان، فروشگاه بزرگ پاتن جامه بود. رفتم تو. نگاه شلوارها کردم. اون زرشکی‌یه رو لطف می‌کنین. پرو کردم. هوم، بهم میاد. یک آبی هم بود که چشمم را گرفته بود ولی بی‌خیال، باشه واسه بعدا. کارت کشیدم و پولش را پرداختم. زدم بیرون.

گفت دارد می‌رسد.
رسید.
با همه آدم‌های میدان فرق داشت.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:32  توسط علی کرمی  | 



اگر اشتباه نکنم مثلاً نوروز 87 یکی از روزهاش ابری بود. با جمعی از دراویش جوان رفته بودم همدان. در خانگاه شیخ‌ درویشان همدان را دیدم که پیرمردی کُپُل و بانمک بود. عبای کرم داشت و موی سر و سبیل و ریشش یک‌دست سفید بود. لب و لبخندش زیر شاربش پنهان بود و از برآمدن گونه‌ها و چین افتادن گوشه‌ی چشم‌هاش می‌شد فهمید دارد لبخند می‌زند. با لهجه‌ی همدانیش ازم پرسید خوبی؟ و به جمع خانگاه گفت مبادا کتاب دوبیتی‌های باباطاهر را زیر باقی کتاب‌ها بگذارید که آتش‌شان می‌زند. و گفت سیگار نکشید، حالا شما که مهمان‌مانی اگه مخوای برو تو حیاط سیگارته بکش. نرفتم. همان‌شب می‌خواستیم برویم بر مزار باباطاهر. نشد. باطری ماشین ایراد کرد. مجبور شدیم برویم تعمیرگاه و باطری ماشین را عوض کنیم. فردا که رفتیم گفتند سالگرد تولد باباطاهر است. یکی از درویش‌ها نقش سنگ مرمر ستون مقبره را نشان داد و گفت ببینید این عکس باباطاهر است در این نقش سنگ. راست می‌گفت. خودش بود. دستش را هم کرده بود تو یقه‌ی عباش و ریش و سبیل بلند سفید داشت و شاید لب‌هاش را غنچه کرده بود شمع کیک تولدش را پف کند. یکی هم داشت عکس می‌گرفت.

بالا سر هگمتانه که ایستاده بودم می‌اندیشیدم روزگاری شاید تهران را نیز از زیر خروارها خاک بیرون بکشند. شاید همین اتاق را که اکنون در آن نشسته‌ام در حفاری‌های اخیرشان پیدا کنند و یک‌روز یکی بایستد بالا سر بقایای یافت شده از تهران و به همین اتاق نگاه کند و زندگان امروز را که در این اتاق زیسته، آمده‌ و رفته‌اند خیال کند. روزگاری شاید همدانی را از زیر خاک بیرون بکشند که روزگاری هگمتانه را از زیر خاکش بیرون کشیده‌اند. تا پایان تاریخ چند شهر و چند شهریار و چند شهرآشوب زیر خاک مدفون خواهند شد؟

شیخ دراویش پرسید خوبی؟
سر تکان دادم.
لبخند زد.


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:23  توسط علی کرمی  | 



بر سفره‌ی هفت‌سین سال یک هزار و سیصد و پنجاه و هفت هجری خورشیدی یک ظرف میوه هست و در آن ظرف هفت خیار قلمی تازه. پدر از این سفره عکس برداشته است. عکس پدر در آینه‌ی سفره‌ی هفت‌سین در این عکس پیداست که دوربین به دست عکس برمی‌دارد. حالا در آستانه‌ی بهار یک هزار و سیصد و نود و چهار هجری خورشیدی نه پدر هست نه آن هفت خیار قلمی تازه نه چندین و چند عشق که از دست رفته است اما هنوز هم می‌شود این تکدانه خیار قلمی تر و تازه را بشکنیم، عطرش خانه را بردارد، دلار بمالانیم، بخوریم، با هم.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:23  توسط علی کرمی  | 



بله خب آن روز تهران ابری بود: 18/10/1393. با بیدخت می‌رفتیم کلاس چی کنگ. کوه‌های شمال شهر که میان سیلان ابرها پیدا ناپیدا می شدند، دکل‌های فشار قوی بر دامنه‌شان انگار درختند، عزاداری کلاغ‌ها، نوبر برف و همه چیز آن روز از قاب شیشه‌ی جلو 206 بیدخت به نقاشی‌ای چینی می‌مانست. بله خب بیدخت هم آن‌روز دامن چین‌دار پوشیده بود و اولدوز – خواننده‌ی ازبک - برامان تصنیف بت چین می‌خواند. (الان که دارم اینها را می‌نویسم تو سرم این تکرار می‌شود: هوو هوو دارم هوو، دل بی‌قرارم هوو... انسان موجود پیچیده‌ای‌ست!) زیر پل پارک‌وی سه مرد در سوز سگ‌کش و برف، نرگس می‌فروختند و می‌خندیدند. زنی موهاش را می‌چپاند زیر روسری و می‌گذشت. طوری می‌گذشت انگار اصلا برف نمی‌بارد. گمانم غمگین بود. غم‌هاش شکل موهاش بودند. غم‌هاش را زیر روسری می‌چپاند و می‌گذشت. سه خنده‌ی سه مرد نرگس‌فروش، سه دود شاد بودند میان شیشه‌های بخارگرفته و عرق‌کرده‌ی ماشین‌ها. لانه‌ی سیمرغ در البرز و ابر گم بود. ضحاک پیرمرد بی‌خاصیت غمگینی بود که دم غار می‌نشست و چپق سیاه‌دود می‌کشید چنان که هوای تهران را به سختی می‌شد نفس کشید.

محسن نامجو داشت می‌خواند: خمار صد شبه دارم شرابخا... که بیدخت سوییچ 206 را پیچاند و خاموش کرد. مثل همیشه به زحمت جای پارک پیدا کرده بود. مثل همیشه اصرار داشت ماشین را تا می‌شود بچسباند کنار خیابان وقت پارک کردن. مثل همیشه پرسید خوبه؟ مثل همیشه بی که نگاه کنم گفتم خوبه.

آسانسور خراب بود. مجبور شدیم 5 طبقه را از پله‌ها بالا برویم. وقتی رسیدیم حس می‌کردم وارد معبد وودانگ می‌شوم. بیدخت نفس‌نفس‌زنان گفت وا ... خدا مرگم بده ... چرا چشات بادومی شدن؟! تند یک لیوان چای برای خودم ریختم و تو چای نگاه خودم کردم. این چه کاری‌یه من می‌کنم آخه؟ احمق!


+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:50  توسط علی کرمی  | 



آفتاب تیز بازمی‌تابید از صحرای برف‌پوش. جا جا برف به گل آلوده بود. سه چهار ماشین کنار زده بودند در این منظره. پسربچه‌ای گلوله برفی سوی مادرش پراند. پای فیل بر پدال گاز شل شد و غرش پراید فروکاست. 30 کیلومتر داشتیم تا سمنان. باز فیل پا بر پدال کوفت و پراید غرید و تاخت. جلوتر باغی محصور با توری فلزی دیدم که درخت‌های پاییزیش بی بر بودند و بر تکه پارچه‌ای زرد به خط نستعلیق سرخ بر حصار باغ نوشته شده بود: باغ ممنوع!

کمی بعد فیل زد کنار، جایی که پایین‌دست برف نبود اما تپه‌های آن سوی جاده برف‌پوش بودند. پیاده شدیم و رگ کمرهامان را شکستیم. شاشیدیم و چای نوشیدیم. ترکیب سوز برف و سوزندگی آفتاب دلنشین بود، هوا پاک. رده‌های شیار انداخته بر خاک می‌نمایاند که زمین شخم زده شده بود و عجب که اینجا و آنجا گودال‌هایی نیز در زمین کنده شده بود. عجب! این همان زمین داستان‌ رنج و گنج کتاب درسی دبستان بود. باور کن!
باز راه افتادیم. درست همان‌وقت که یک پراید توسی از سمت راست‌مان سبقت می‌گرفت فیل پخش‌صوت را که مدتی خاموش بود باز روشن کرد، آلبوم: شب، سکوت، کویر، هرچند نه شب بود، نه سکوت، و نه کویر، که رسیده بودیم حومه‌ی سمنان. از سیم‌های دکل‌های فشارقوی برق توپ‌هایی قرمز رنگ آویخته بود. از همان توپ‌ها که نارنجی رنگ‌شان را کودک که بودم آویخته بر سیم دکل‌های جاده‌ی شمال می‌دیدم و در دل آرزو می‌کردم یکی از همین توپ‌ها را می‌داشتم با اینکه یک توپ نارنجی والیبال تو صندوق عقب پیکان جوانان قرمز رنگ پدر بود، ما انسان‌های آزمند بازی و بازیچه! به همین فکر می‌کردم که یکهو جاده سیخ شد تو افق. از کنار درد دل مردم می‌گذشتیم، خبر تولد نخستین فرزند، خبر مرگ مادربزرگ، حرف‌های تهدیدآمیز، حرف‌های عاشقانه، قربان‌ صدقه‌ها و حرف‌های دیگر، از کنار دکل‌های مخابرات کنار جاده می‌گذشتیم که رسیدیم به یک تابلو بنفش بزرگ که عکس حسن روحانی بر آن بود و خوش آمد گفته بود به شهر رییس جمهور تدبیر و امید: سرخه.

از سمت راست برانید. به سوی حق برانید. از سمت راست برانید. بدان سو برانید که بَرآنید. از سمت راست برانید. به سوی غرب برانید. آیا شما هم شهروند تهرانید؟ پس از سمت راست برانید، بیشتر، بیشتر، کمی بیشتر از راست برانید. حالا لطفاً ترمز کنید. تبریک! شما جوش آورده‌اید. برای همین بود بچه‌ها پیاده شدند و کاپوت را بالا زدند. سرهاشان را کردند تو کاپوت را نگاه کردند. چیزهایی گفتند و یکدیگر را نگاه کردند. زیر ماشین را نگاه کردند. در را باز کردند و نمایشگرها و آمپرها را نگاه کردند. سرهاشان را خاراندند و باز تو کاپوت را نگاه کردند. سپس کپل‌ها را خاراندند و تو آینه بغل‌ها را نگاه کردند و موهاشان را مرتب کردند و انگشت اشاره‌شان را بر دندان‌هاشان کشیدند. سیگارهاشان را روشن کردند و تو کاپوت را نگاه کردند. کنار جاده پر بود آشغال: پاکت آب‌میوه، یک لنگه دستکش لاستیکی مشکی، پاکت سیگار کنت 8، چندین لیوان یک‌بار مصرف، آن چیز سبز، و یک پَر دستمال کاغذی مچاله...

تعمیرکار گفت تن رادیاتور زخمی‌ست. خون رادیاتور می‌چکید بر سنگفرش پمپ بنزین. فکر می‌کردم نسل زن‌های جوان سیاه پوشی که النگوهای طلاشان جرنگ جرنگ می‌کند و نگاه‌های عاشقانه‌ی آمیخته به غم و نفرت به شوهرهاشان می‌کنند منقرض شده است، اما نه، یکی‌شان آنجا بود، با شوهر غمگین چرک خاک‌آلودش که تازه عروسش را پس از یک سال سگ‌دو زدن می‌برد مسافرت تهران. شع پیشنهاد داد پشت فرمان بنشیند و با سرعت 130 کیلومتر بر ساعت تا تهران براند زیرا که این بهترین راه بود تا با این وضع رادیاتور، پراید را برسانند به یک تعمیرکار کاربلد در تهران.

شع راند. تند راند. بد راند. پیچ و واپیچ راند. افسار جانم را سپردم به اتفاق و کمربند ایمنی صندلی عقب را نبستم. آدم خوب است بگذارد اتفاق‌ها بیفتند. مگر می‌شود جلو رخ دادن‌شان را گرفت. نه. دیدم این شع بدجوری دارد بدجور می‌راند. دیدم دارد بدجورتر از یک اتفاق می‌راند. یعنی طوری می‌راند که اتفاق‌ها را علی رغم میل‌شان ناچار رخ دادن می‌کند. نه دیگر این مرام من نیست. نباید اتفاق‌ها را زور کرد تا رخ بدهند. باید راحت‌شان گذاشت. هش حیوان مگر سر می‌بری! دست بردم و کمربند ایمنی صندلی عقب را بستم. دُرد سرخ غروب، ته نشین می‌شد بر سر ابر سیاه و کوه. دینگ! درخشش تک‌ستاره‌ای پیدا شد.
از سمت راست برانید. گاهی آواز بخوانید. از سمت راست برانید. در بند تن نمانید. از سمت راست برانید. شما سوار بر سریع‌ترین پراید جهانید...! الله اکبر، تهران 43 کیلومتر. یک کامیون جنازه‌ی لهیده‌ی پژو پرشیای نقره‌ای را بر گرده می‌برد. شع هی بوق می‌زد. تویوتا از سر راه‌مان کنار نمی‌رفت. شع فحش می‌داد و بوق می‌زد. تویوتا از سر راه‌مان کنار برو! یکی شهنای می‌نواخت و زن هندی آوازی نه چندان غمگین و نه شاد می‌خواند. آسمان سیاه شد. 30 کیلومتر تا تهران عزیز، 30 کیلومتر تا تهران کثیف، 30 کیلومتر تا آتش و آهن و دود، تا ترافیک، و تا خانه، مادر، آشیل، بیدخت و دیگر دوستان. تد گفت آن تک ستاره که در آسمان می‌درخشد ناهید است. پیش از همه طلوع می‌کند. پس از همه غروب می‌کند. ناهید ستاره‌ی عشق است. یک هجده چرخ می‌گذشت و کسی سارانگی می‌نواخت. فیل خواهش کرد برایش یک سیگار روشن کنند. تد برایش روشن کرد. فیل گرفت. گفت مرسی. بالاسر هلال ماه بود بر آسمان سیاه اتوبان خاوران. تهران پیدا شد با آن پیراهن سیاه مونجوق‌دوز از چراغش، با خس خس سینه‌ی پیرش، با جرم دندان‌هاش. مادربزرگی بود که ما را در آغوش می‌کشید. یکی دودوک می‌نواخت. مثل لخته‌یی خون در ترافیک قلب تهران گیر کردیم. تهران از شادی بازگشتن‌مان سکته کرد. ترافیک و پیاله‌ای چای، ترافیک و چهار سگ ولگرد کنار کامیون‌های پارک شده در خاکی، ترافیک و دختری سفیدرو در پژو سفید، ترافیک و مینی‌بوس آبی بنز، ترافیک و چراغ‌گردان پلیس، ترافیک و ون مسافرکش سبز و خاک‌آلود، اتوبان و 120 کیلومتر بر ساعت. جای پرچم‌های سیاه افراشته بر پل‌ها را پرچم‌های شهرداری گرفته بودند. دو مرد از کنار گاردریل وسط اتوبان قدم‌زنان خلاف جهت می‌رفتند. سر درخت لخت پاییززده‌ی شاتوت از بر دیوار گلی باغی در طرشت پیدا بود. نور پراژکتور بر درخت تابیده بود. زیباترش کرده بود. نه، تنها حاجتی که می‌شد از این درخت گرفت سایه بود و شاتوت.

به خیابان خانه که پیچیدم سگی ولگرد از محله بیرون می‌رفت.


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:33  توسط علی کرمی  | 



چند سال بعد به اتاق‌خوابش بازگشت. چراغ را خاموش کرد. پتو را بر سر کشید: وه چه حس خوشایندی، مثل رحم مادر.

لبخند زد.

و مُرد.


+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:41  توسط علی کرمی  | 



ما سوار بر پراید، پراید جاده را در می‌نوردید.

شع گفت تاریخ معاصر...!

فیل گفت تچ.

تد گفت در سال هزار و سیصد و بیست، رفتم خونه‌مون دیدم زنم نیست، گفتم زن‌عمو زن‌مو ندیدی؟ گفت خاک تو سرم شوهر منم نیست!

من فکر می‌کردم یعنی چه کسی توانسته برود آن بالا در آن ارتفاع بلند بر تن کوه بنویسد: یامهدی!

کبوترها بام خانه‌ای را طواف می‌کردند. میان صحرای هزار ساله‌ی خاک، سه کاج، دوتا با هم، یکی دورتر را صدا می‌کردند. من به لطیفه‌هایی که بچه‌ها تعریف می‌کردند می‌خندیدم و هر کس می‌آمد رو صندلی عقب پیش من می‌نشست به احترامش کمی چرت می‌زدم. از مومن آباد گذشتیم. پشت عینک دودیم نشسته بودم و چشم‌های فیل را از تو آینه‌ی پهن پرایدش می‌پاییدم مبادا چرتش ببرد. البته او چشم‌های مرا از پس عینک دودی نمی‌دید و شاید فکر می‌کرد مثل باقی خوابم اما من چشم‌های او را می‌دیدم و گمانم بیدار بود. یک جت جنگی سر سوی غرب آسمان را خط سفید می‌انداخت و می‌گذشت. راس ساعت 2:04 از کنار تابلو: از سمت راست برانید رد شدیم و پس از آنهمه تخمه که شکسته بودم پیاله‌ای چای می‌چسبید. از یک پراید آجری سبقت گرفتیم. راننده پسری جوان بود که دست انداخته بود گرده‌ی صندلی خالی شاگرد. نه. خوشحال نبود اما شاید غمناک هم نبود. از یک پراید سفید سبقت گرفتیم. کنار راننده زنی جوان زیر عینک دودیش به خواب رفته بود و سرش افتاده بر شانه‌ی چپش - سوی راننده که مردی جوان بود - می‌لقید. هر دو سبزه‌رو بودند و عینک دودی داشتند. راننده انگشت به دندان می‌گزید. با 110 کیلومتر بر ساعت از کنار روستای آبخوری می‌گذشتیم و بر تابلو سبز کنار جاده نوشته شده بود: سبحان الله.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:35  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر