تبليغاتX
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

اتاق



: این روزا بیشتر چیکار می‌کنی؟!
: سکوت


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:1  توسط علی کرمی  | 

به جز از امشب و فردا شب و ...



: یکی دیگه بیریزم؟

: بیریز [سکوت] سلومتی کفتری که نومه‌های عاشقونه‌ی عاشقا رو وسط راه باز می‌کنه می‌خونه و هاه‌هاه می‌خنده، سلومتی میمون توی باغ‌وحش که یه عمر بهش می‌خندن و به ریش همه می‌خنده، سلومتی یوزپلنگ که یه عمر دوید و قهرمان نشد، سلومتی عزراییل که اینهمه رو کشت و گیر نیفتاد، سلومتی خر مش‌باقر که اندازه مش‌باقر می‌فهمید، سلومتی مش‌باقر که نکیر و منکر هنوز دارن بهش توضیح می‌دن که مُرده و حاشا می‌کنه، سلومتی حسن‌کچل که مو نکاشت و دل چل‌گیسو برد، سلومتی احمد که لُخت دنیا اومد و با پیجامه مْرد، سلومتی اونی که به موقع گه خورد، سلومتی اون که ... به موقع ...

: نمی‌خوری؟!

: نع

: تا کی؟


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:43  توسط علی کرمی  | 

حتا سیبیلوها هم



هوف و هوف سیگار
کون به کون سیگار
آتیش به آتیش
قوری‌قوری و دریادریا چای
می‌شه چقد؟ - می‌شه خئلی زیاد
خارجیا جای اینهمه
آبجو می‌خورن
خوبه خارجی نیستم، اگه نه
شاید الکی‌الکی الکلی می‌شدم
بگو استغفرالله! - د بگو د ...

درسته که لاغرمردنی
اما
سیبیل - عینهو فرمون دوچرخه
ریش تراشیده - گاهی نتراشیده
صدای نخراشیده
لحن گاهی محکم
خلاصه
هیبتی که می‌گن: «مَرد!»
مرد؟!
خنده‌‌ت می‌گیره اگه بدونی
گاهی وقتا
زرتی گریه‌م می‌گیره یا دست‌کم غرغرو می‌شم
می‌گفت: این کارات «احمقانه‌س» یا «بچه‌گانه‌س»
می‌گفت: «خیلی بد گریه می‌کنی، مث بچه‌ها»
مهم نیست سیبیل داشته باشی یا نه
مسلماً گاهی گریه‌ت می‌گیره
فقط
یه تفاوتی هست
اونم اینه که گریه‌ی سیبیلوا خنده‌دارتره
نه؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:49  توسط علی کرمی  | 

این چارصباح که زنده‌ایم


غذا هست
گشنه‌م نیست
غذا نیست
گشنمه!

پول هست
کسی نیست عاشقت بشه
پول نیست
خودم ترجیح می‌دم کسی عاشقم نشه - جالب اینه که حتماً می‌شه!

پیشنهاد یه کار باحالو وقتی بهت می‌دن که
دیگه یادت رفته اون کارو دوسال پیش چطوری انجام می‌دادی!

من بالام
زندگی پایینه
زندگی بالاس
من پایینم
انگار کن
با خانوم زندگی
الاکلنگ بازی می‌کنم
باحال نیست؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:24  توسط علی کرمی  | 

خوب، بد، زشت که می‌شه سه جور!



تو این دنیا دو جور آدم وجود داره – «سرخورده» و «سرخور»


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:3  توسط علی کرمی  | 

زبان‌نفهم


یک: اسپرانتو بلدی؟
دو: جزو معدود زبانهای بیشماری‌یه که بلد نیستم


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:47  توسط علی کرمی  | 

همستر



یک: به نظرت یه همستر نازتره یا یه خرگوش؟

دو: به نظرم یه همبستر از هر دو اینا نازتره


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:32  توسط علی کرمی  | 

عبدالله - قاسم و ناصر



غوغا بود. مردم معترض جمع شده بودند و پلیس با باتوم آنان را پس می‌راند. عبدالله و قاسم می‌رفتند خانه‌ی ناصر. توی این هیر و ویری یکی از پلیس‌ها با باتوم کوبید به سر عبدالله. سرش را توی دست‌هاش گرفت و روی پله‌ی جلو مغازه‌ای که کرکره‌هاش پایین بود نشست. قاسم که توی شلوغ پلوغی یک لحظه از عبدالله جدا افتاده بود، دوید و آمد، ایستاد بالا سر عبدالله و پرسید:

-    چی شد؟!

عبدالله بی‌اینکه به قاسم نگاه کند گفت:

-    فکر کنم آسیب اجتماعی جدی دیدم

ولی آنها رفتند خانه‌ی ناصر و دور هم چای خوردند و سیگار کشیدند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:54  توسط علی کرمی  | 

خوابش برده به



: کرمت خوابید؟!
: هیشششش، اَ خواب می‌پرونیش!



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:36  توسط علی کرمی  | 

رقص جغرافیایی



رقص خارجی:

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
And dance me to the end of love
Yeah, dance me to the end of love
 
 
رقص ایرونی:

نون چارکی سه عباسی
پنیر سیری دو عباسی
آدم مفلس رو چو من وا می‌داره به رقاصی
شب که می‌رم توی خانه
اکبری به‌به می‌کنه
قاقا می‌خواد نانش می‌دم
می‌خورد و اه‌اه می‌کنه
ز یک طرف عیال من، چون سگه له‌له می‌کنه
می‌گه تا کی سر بکنم چادر نماز کرباسی؟
روغن سیری چار عباسی
قند سیری سه عباسی
آدم مفلس رو چو من وا می‌داره به رقاصی



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:52  توسط علی کرمی  | 

خبر



: چه خبرا؟

: هیچ

: بابا، ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی!

: دلتو صابون نزن چون، آن ‌را که خبر شد خبری باز نیامد

[سکوت]


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:58  توسط علی کرمی  | 

نفس آخر



سیگار می‌کشم
چای می‌خورم
زیاد
می‌گه: «می‌میری بیچاره»
می‌گم: «خو بهتر»
می‌گه: «شایدم ناقص شی، درد بکشی، زجرکش شی، نفست بالا نیاد، هر دیقه حس کنی داری خفه می‌شی، سرطان بگیری، درد بکشی، سکته کنی، فلج شی ...»
عجیبه
همیشه یه چیزی برا ترسوندنم پیدا می‌کنه!

راحت می‌میرم؟!

فرض کن دندون درد داری
دنیا دور سرت می‌چرخه
نمی‌دونی این درد می‌خواد کجاتو پاره ‌کنه
از درد فقط می‌دونی، نمی‌دونی
از درد فقط می‌تونی، نتونی
دندونو که می‌کشن و درد که می‌ره - رفته، یادت رفته، یادت می‌ره

راحت یا ناراحت
می‌میرم!
بعدشم همه چی یادم می‌ره
نفس آخر و خلاص ...
شاید - همه‌ش شاید، همیشه شاید!

چای بریزم؟!



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:12  توسط علی کرمی  | 

ذبح



فرض کنید هر گوسفندی را که می‌خواستیم بکشیم، باید او را در دادگاه محکوم می‌کردیم. لابد وکیل هم می‌داشتند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 2:11  توسط علی کرمی  | 

بازم تابستون اومد



این کولر کوفتی رو راه بنداز - چله‌ی تابستون، آغوش گرم و معشوقه‌ی آتیشی می‌خوام چیکار؟!


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:36  توسط علی کرمی  |