عقل سلیم میگوید: امید چیز خوبی است، ایمان هم چیز خوبی است. و هر کس بگوید بد است عقلش سلیم نیست و حالش بد است. یعنی یارو با حال بدش خوش است؟! زهی عجب! خب به ما چه بگذارید خوش باشد.
دقیق - که حتماً نه اما - به خاطر دارم تصویری از ابتدا یا وسط یا کمی اینور آنورتر از فیلم ایثار یا نوستالژیای تارکوفسکی را که: در آن مردی بود و کودکی که پای درختی خشک ایستاده بودند و مرد به کودک میگفت: از راهبی بودایی شنیدهام: اگر – نمیدانم چند روز – با ایمان به درختی خشک آب بدهی آن درخت سبز خواهد شد. (مشکل عدم دقت در جملههای بالا از تارکوفسکی، فیلم، بازیگران، راهب بودایی و ... نیست. از بنده است.)
همینجا عذرخواهی میکنم و میروم به گلدانم که خشک شده آب بدهم و باز گردم. (راجع بهش توضیح خواهم داد در پانوشت.)
سلام!
بین دیماه هشتاد و دو تا شهریور ماه هشتاد و سه اتفاقهای اساسی و بیشماری در جهان رخ داد که: یکیش مرگ پدرم و دومیش فروپاشی رابطهی بنده با کسی که میخواستمش بود. از دانشگاه انصراف دادم و برای ادامهی خدمت وظیفه رفتم. (که یعنی این دو تا قبلی سومین و چهارمین اتفاق بودند.)
بازگشتم به همان پادگان قدیمی که پیشتر چهارده ماه از خدمتم را در آن گذرانده بودم و حالا باز من مانده بودم و سنی که هفت بهار دیگر بر آن افزون شده بود و دو هشت – گروهبان سهیی - رو بازوانم که هیچ بر آن نیفزوده بودم در این سالها الا که از بالا که نگاهشان میکردم آن هشتها را نیز هفت میدیدم. اما نه که هفت سال بیهیچ بهرهای گذشته باشد که هفتها هفت در دلم بود از این هفت سال گذشته.
پادگان یک سرازیری درندشت بود. (از بالا به پایین و صبحها سرازیری محسوب میشد و از پایین به بالا و بعدازظهرها سربالایی.) وسعت پادگان در طول مثلاً اندازهی سر نیایش بود تا سر میرداماد و در عرض کمی کمتر از همین البته. مرا دوباره فرستادند به گروهان قبلی و گروهان قبلی نیز بنده را فرستاد به یگان قبلی، یعنی: گروهان: ارکان گروه، یگان: موتوری.
موتوری آن ته پادگان بود. جایی که آفتاب بود، صحرا و خارزار و خوب که گوش میکردی از تو باد نوای موسیقی فیلم «خوب بد زشت» را میشنیدی و بوته خاری فر میخورد و با باد از روبروت میگذشت اینجوری.
در بیحوصلگیهای روزهای خدمت چهارده نهال کاج دیدم پایین یگان موتوری کاشته بودند کنار جادهای خاکی و به امان خدا رهاشان کرده بودند، همه خشک. پرسیدم: اینها چیستند؟ گفتند: یک روز اینها را کاشتیم تا بهمان مرخصی بدهند. گفتم: خشک شدهاند! گفتند: آها – آره. و رفتند سوار ماشینهای پلاک نظامیشان شدند و گازیدند و رفتند پی کارهای نظامی دوران صلح.
من ماندم و صدای باد و موسیقی «خوب بد زشت» و هفت نهال خشکیدهی کاج. همینجا بود که یاد آنجای فیلم تارکوفسکی افتادم. دینننننگ!
یعنی میشه؟!
سطل آب را باید از آن شیر آب آنطرفتر پر میکردم. میکشیدم. میآوردم. پای هر کدام میریختم. و چهاردهمی از همه دورتر بود و سطل آب، سنگین.
هر روز این کار را ادامه میدادم تا روزی به طرز معجزهآسا به اختراعی جدید و حیرت انگیز که دستساز اشرف مخلوقات بود برخوردم: شلنگ!
خب من خر چرا تا حالا به این فکر نکرده بودم؟!
کار با شلنگ آسان شد و با پیشنهاد دوستی که گفت: پای هر نهال چالهای کاسهطور بکنم و کاسهها را با جویی کوچک به هم وصل کنم و شلنگ را در اولی بیندازم تا آب خودش راه بگیرد و تا آخری برود، کار آسانتر هم شد. (باور کنید خردسال که بودم روانپزشک به مادرم گفته بود: هوش این بچه خوب است و مادرم از خوشحالی مرا ماچ کرده بود اما خب زندگی گاهی آدم را گیجتر از آنچه باید باشد میکند. اینطور میشود که ممکن است یکبار دیگر تو زندگیتان از نو شلنگ را کشف کنید.)
یک روز تو یگان ارکان گروه دیدم از زیر پله بو میآید. بوی بد. و دیدم کیسهها که بر هم تلنبارند و همه با هم کودند که کوت شدهاند بر هم، پرسیدم: یکی از اینها ببرم موتوری؟ گفتند: ببر. و کول کردم و آنهمه راه آن کیسه بر دوش کشیدم با آن بو تا رسیدم به موتوری.
یک ستوان وظیفهای بود - مهندس کشاورزی - بهش گفتم: به اینها روزی یکبار کود بدهم خوش است؟ تسخری زد و گفت: یک ریزه پای هر کدامشان بریز و بیشتر نریز که ریشهشان را میسوزاند. گفتم: اوا اینطورییه؟! – نمیدونسَّم!
و چه سرتان را درد بیاورم که هر روز و به اصرار به نهالهای کاجم آب میدادم. به آنها میرسیدم. براشان آواز میخواندم و ازشان خواهش میکردم در امیدواری بنده خرابکاری نکنند و بیزحمت سبز شوند که ما امید از زندگی نبریم و به یک آدم پوچگرای نهیلیست سیاستزدهی بدبین تبدیل نشویم برای باقی عمر.
سبز شدند؟!
بله – هفتتاشان سبز شدند و من معجزه را دیدم و این شدم که امروز هستم. یک آدم خیلی امیدوار که به دید بعضی احمقی خوشبینم. چند وقت بعد خدمت ما به سر رسید و ازین یگان به آن یگان میدویدیم و امضاء میگرفتیم برای ترخیص از پادگان. فرماندهی پادگان آمد موتوری و دستور داد: این نهالا رو ازینجا بکنین! میخوایم آسفالت کنیم.
پرسیدم که : چه کنم با اینها - با این کاجهای جوان سبز؟ و تنها کاری که ازم آمد این بود که به شعاع و عمق یک متر دور سهتا از آنها را کندم و بردم جایی آنورتر در باغچهای کاشتم.
شاید روزی، پادگانی نباشد. و جادهای باشد که خانوادهای از کنار آن به سفر بروند. آن دورتر تو دشت سه درخت کاج کنار هم ببینند و احساس امید کنند. (پدر و مادری جوان با دختر سهسالهشان.)
پ.ن: آن گلدان خشک که الان دارم هدیهی مریم است. گفتم: من خیلی این کاره نیستم و با خودم گفتم: مثلا اگر این یک زن باشد میتوانم از آن مراقبت کنم؟ کار زیاد بود. خانه نبودم. یادم رفت. خشک شد. الان با همان امید در تازه کردن چیزی خشکیده مشغول احیاء روابط زناشوییم با آن گلدان هستم. دعا کنید سبز شود. حتی یک سلول زنده در ریشهش میتواند امیدوار کننده باشد.
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:44  توسط علی کرمی
|
تا جایی که یاد دارم روز هشتم روز خوبیست زیرا خدا در آن روز ژرژ را آفرید. غروب که نامش یادآور قدیم نه چندان قدیم است دعوت کرده بازی کنیم و نوشته: «اگه همین حالا بفهمی فقط ۸ روز دیگه زندهای و تو این ۸ روز هم محدودیت مادی تو عمل (یعنی حد پولی!) نداشته باشی ۸ کاری که انجام میدی چیاست؟»
یک کلام: جای کافییی رو مهیا میکنم و آدمهایی رو که از مرگم بیشترین ضربه رو ممکنه متحمل شن دور هم جمع میکنم و طی هشت روز به هر قیمتی (دین، اسطوره، عرفان، جادو، قصه، راست، دروغ، شیادی، شامورتی بازی، سیاه بازی، سناریو، فانتزی ...) شده تلاش میکنم بهشون بباورونم که ما اینقدام زرتکی نیستیم که تموم شیم زارتی بریم پی کارمون که! یه قرار ملاقات باهاشون میذارم اون ور خط، زیر یه چنار سبز بهشتی (که روش کلاغ نیست یا اگه هست خوشصداس و گه نمیکنه به سر آدم) و تاکید میکنم زندگی کوتاس مث فلرتیشیا!
و روز هشتم انقده خودمو تو دریای بیکران غرق میکنم تا بمیرم. (یا دمرو میفتم رو تخت) (یا خودمو میندازم تو توربین سد) (یا لباس عزراییل میکنم تنم که عزراییل منو با خودش اشتباه بگیره) (یا ادای مردهها رو در میارم عزراییل فکر کنه مُردم قبلاً) (یا گوشی تلفن دست میگیرم و هی با انگشت اشارهم به عزراییل اشاره میکنم «الان، الان» و به گوشی اشاره میکنم و سرتکون میدم که «ول کن نیست یارو! شمام علاف شدین» انقده به اون مکالمهی دروغی ادامه میدم تا حوصلهش سر بره بذاره بره) (یا بالاخره قبل از اینکه یه خاکی به سرم بریزن یه خاکی به سرم میریزم ...
نوشتهای بر سنگ گورم: هر کی از اوناشه که من بمیرم خعلی و یعنی واقعا خعلی ناراحت میشه تو وبلاگش و اگه نداره تو بخش نظرات همین وبلاگ همین بازی ناجور رو بکنه.
آیا حالا که مُردم کرمتون خوابید؟! اگر خوابیده بیدارش نکنین، خستهس!
پ.ن: خلاصه که یه کار میکنم هشت کار بیارزه.
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:24  توسط علی کرمی
|
از دو صورت خارج نیست: یا باید زن خوبی داشته باشیم که ما رو به پول برسونه، یا پول خوبی داشته باشیم که ما رو به زن برسونه!
عباس کیارستمی گفت: زنها رو نمیشه فهمید، تنها میشه دوستشون داشت.
مام که بزنم به تخته اصن از بیخ نفهمیم الحمدولا!
و یک جملهی قاصر از علی کرمی: پشت هر مرد موفقی یک زن موفق پشتک میزند – و بلعکس.
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 20:39  توسط علی کرمی
|
آیا بدهکارید؟ آیا قسطهاتان عقب افتاده؟ آیا خانه ندارید؟ آیا کارتان را دوست ندارید؟ آیا دخلتان به خرجتان نمیخورد؟ آیا از همسرتان راضی نیستید؟ خب خاک بر سرتان، هر چه زودتر یک فکری به حال این اوضاعتان بکنید. زندگی کوتاه است مثل خداداد عزیزی!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:31  توسط علی کرمی
|
تو خواستی
من [مکث] خواستم
تو نخواستی
من [مکث] خواستم [مکث] میخوام
نه که آدم باس شغلشو دوست بداره؟!
شغل من اینه که: چیزی رو که میخوام بخوام
ها والا – شغل شریف شما چییه؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:54  توسط علی کرمی
|
خوب به یک سوپ سبزیجات دقت کردهاید؟ وقتی تو آن سبزی و هویج و ذرت و رشته و مخلفات میریزیم و آمادهی خوردن میشود باید خوب به آن دقت کنید و خوب نگاهش کنید. ایلیا – سه ساله، فرزند حسن، متولد تهران - این کار را کرد. به مادرش گفت: «فقط ذرت!» یعنی: فقط از آب سوپ و ذرتش میخورم. مادر گفت: «مامان ببین چقد خوشمزهس؟ بخور بخور.» ایلیا افزود: «فقط ذرت - آشغالاشو نمیخورم.» حالا بروید و خوب به یک سوپ سبزیجات دقت کنید.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 1:40  توسط علی کرمی
|
همواره میاندیشم که:
«مرگ برای من
یا
من برای مرگ یک اتفاق بزرگم؟!»
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 2:1  توسط علی کرمی
|
مهندس جدیدی میگوید موهای سرم بیشتر از قبل شده است و میپرسد چه کردهام که موهای سرم بیشتر از قبل شده است! از آنجا که در جهت بیشتر شدن موهای سرم کاری نکردهام اما او (مهندس جدیدی) تقریباً سومین یا پنجمین نفری است که این را (بیشتر شدن موهای سرم را) گوشزد میکند پس این فرضیه را مُحتمل میدانم که فشارهایی که این اواخر مُتحمّل آنها شدهام در بیشتر شدن موهای سرم موثر بودهاند زیرا گاهی فشارهای درونی ما به بیرون ما را فشار میآورند و سر راهشان به بیرون مو در میآورند.
من باب توضیح که کچلی مراتب متفاوتی به شرح زیر دارد:
الف نیمه عریان (کلهی بنده زیرمجموعهی این گروه است)
ب عریان (که شامل عموم کچلهای روتین میشود)
ج عاری (این گروه معمولاً همه جاشان کلاً کچل است)
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 13:13  توسط علی کرمی
|
باید اعتراف کنم با اینکه به مسایل خیلی سیاسی چندان علاقهای ندارم و عموماً به بررسی اخبار نیمهسیاسی که جذابتر و امیدوارانهترند میپردازم اما چون این روزها این خانم «علیا» مخدرهی مبارز مصری صدر اخبار خیلی سیاسی است، بنده هم اخبار مربوط به ایشان را مُجدّانه پیگیری کردم. از نظر من اینطور که ایشان به دموکراسی اشاره کردهاند جای بحث دارد و نوع طرح کردنشان هم آنطور که بنده دیدم و تفسیر کردم کمی ایهام داشت. شاید بهتر بود بیشتر توضیح میدادند.
تمام مدتی که به بررسی این مسئله میپرداختم نگران پشت سرم بودم تا مبادا مادرم بیهوا وارد اتاق شود و فکر کند دارم فعالیّت خطرناک سیاسی میکنم. مادرم از وقتی به اتهام فوق سیاسی «چای خوردن با رفقا» مدّتی را در بازداشت گذراندهام کمی نسبت به اخبار حساستر و وسواسیتر شده. (عموماً که اینطور است که مبارزینی که به فعالیتهای سیاسی ازین قبیل میپردازند به شدت اینگونه فعالیتهاشان را دستکم از مادرانشان پنهان میکنند. مادر است دیگر، نگران میشود!) (در این یکی پرانتز لازم میدانم اشاره کنم بنده پس از بررسی سختگیرانهی واژهی «رفقا» توسط مامورین و دفاع از خودم در این راستا که در چای خوردن بنده با «رفقا» هیچ انگیزهی کمونیستی و چپگرایانهیی در کار نبوده از زندان رهیدم. لازم به ذکر است که تمامی تفکرات چپگرایانه من محدود میشود به مشکلات زندگی که گاهی مجبور میشوم آنها را به بخش چپم حواله کنم.)
با اولین مواجهه با قرائت خانم علیا مخدره از دموکراسی هرّی قلبم ریخت و عرق بر پیشانیم نشست و پیگیری کردم ببینم آیا به چیز بیشتری هم در این مورد اشاره کردهاند یا خیر که ناکام ماندم. در نخستین خبرهایی که دیدم آن قسمتهای مهمش که اشارهی مستقیم به دموکراسی مدّ نظر بنده و ایشان را داشت متاسفانه حذف و بیرحمانه سانسور شده بود اما با تلاش و پیگیری و پشتکار خاصی که در جستجوی این سرفصلها دارم بالاخره توانستم حرف اصلی ایشان را با دقت ببینم.
به هر حال دموکراسی چیزی است که بشر نیازمند آن است اما این نوع از دموکراسی که ایشان به طرح آن پرداختهاند با اینکه جزو علایق اکثریتی است اما نوعی از پیامدها را در پی خواهد داشت که با عدم کنترل شرایط میتواند به دیکتاتوری و فاشیسم یا از همه بدتر و دژخیمانهتر به فتیشیسم منجر شود. یک چنین رویکردهایی باید در چندین و چند نشست و از زوایای گوناگون تشریح شود تا از ابهام و ایهامها جلوگیری شود وگرنه جز ناکامی و سرخوردگی ملل آزادیخواه و دموکراسیطلب نتیجهای نخواهد داشت. البته باید اضافه کرد که برخورد فلسفی و هستیشناسانه پیرامون اینگونه مسایل کمی مردانه* و زنانهاش متفاوت است و لاجرم نمیتوان به دیدی فراجنسیتی در برخورد با آن رسید.
همانطور که میدانیم و شاهدیم در ممالک دموکراتیک که آزادی در آنها نهادینه شده تریبونهای بسیاری برای دانشمندان و دانشجویان این رشته وجود دارد که در آنها به هزاران هزاران مقاله و نوشته و فیلم آموزشی برمیخوریم که یک از یک راهبردیتر و روشنگرانهتر است. تمامی مطالب اینگونه تریبونها و وبسایتها به راحتی و به تمام زبانهای دنیا ترجمه پذیرند و نیاز به ترجمه ندارند.
هایکویی از یک استاد ظن در همین مورد:
دموکراسی
خود اگر بیپرده بیاید
چه بهتر
به هر حال تنها امید من این است که عکس ایشان در کنار انقلابیهای بزرگ تاریخ مثل لخوالسا و چه گوارا و مجسمهی آزادی و مونیکا بلوچی قرار بگیرد تا همواره به ما یادآور این جملهی معروف باشد که: دموکراسی گویا چیز جذابی است. و هم خدا رحمت کند بیلی وایلدر فقید را که در فیلمی به تشریح این واکنش بشر نسبت به اخبار و سیاست پرداخت و به همه اثبات کرد که خبر هر چه میخواهد باشد اما بعضیها داغشو دوست[تر] دارند.
*مردانه: باید اشاره کنم که «ه» در این کلمه «ه» تأنیث نیست وگرنه گمانم اوضاع خیلی پیچیدهتر ازین حرفها بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:29  توسط علی کرمی
|
سلام خانم
میدانم شما رشتی هستید و زیباییتان مثل هوای جنگل و دریا نفس آدم را تازه میکند اما مجبورم برای توضیح اتفاقی که افتاده برای شما لطیفهای رشتی بگویم.
پیشتر و بیشتر روشن کنم که از جوکها و تبعیضهای ملّیتی منزجرم امّا چه کنم که گاه نکاتی نغز در آنها هست و به مدد آنها میشود خیلی چیزها را واضحتر گفت. جوک ذیل از قضا در نعت مردی غیور از آن دیارِ خاویارِ رشت است که ما عشق و حالها در سبزه میدان و سعدی و شهرداریش کردهایم و کبابها خوردهایم و کیفها بردهایم و دوستها داریم آنجا.
و اما جوک:
یکی مرد رشتی بوده که خیلی بزن بهادر و غیرتی بوده و به خانه که برمیگشته گرد و خاک میکرده و نفسکش میطلبیده و خانه را زیر و رو میکرده و اگر فاسقی مییافته به ضرب مشت و چاقو میکشته. به این معروف بوده و همه اهل محل و شهر و استان از او حساب میبردهاند برای همین بیاعصابیش و غیوریش.
یک روز که مرد خانه نبوده و سر کار بوده، خانم خانه – که خیلی هم زیبا بوده و همه تو کف او بودهاند - کمد دیواری سفارش میدهد و نصّاب کمد که مردی کاسب و آبرودار بوده میآید و کمد را در اتاقخواب خانه نصب میکند.
کارش که تمام میشود دو قدم پس میگذارد و میرود تو نخ کمد که ایرادیش نباشد که از بیرون خانه و تو خیابان اتوبوسی میگذرد و کمد وِزّی صدا میکند. میخی این گوشهی کمد میکوبد. کمی منتظر میماند و باز اتوبوس دیگری از خیابان میگذرد و باز کمد وِزّی صدا میدهد. میخی آن گوشهی کمد میکوبد و باز که اتوبوسی دیگر از خیابان میگذرد باز کمد صدا میدهد.
خانوم شما اجازه بده، بنده میرم داخل کمد، این ایرادش داخلشه احتمالاً، برم اون تو، اتوبوس که رد شد ببینم ایرادش کجاشه میخ بزنم، صدا نده.
و مردِ کاسبِ آبرودارِ میانسالِ نصّاب وارد کمد میشود و منتظر میماند تا اتوبوسی دیگر بگذرد و ایراد کمد را بیابد و میخی بکوبد و خلاص.
شوهر خانه، آنکه اعصاب ندارد، آنکه میزند و میشکند و میکُشد اینجای داستان وارد خانه میشود و نفسکشطلبان خانه را زیر و رو میکند و هوارکشان به کمد میرسد و در کمد را میگشاید و نصّاب نگونبخت را آن تو میبیند و میپرسد: تو این کمد چه غلطی میکنی؟
نصّاب لرزان و ترسان میگوید: آخه اگه بگم منتظر اتوبوسم باور میکنی؟!
حالا حکایت ماست! بنده اگر بگویم این ماوسِ سگ مصب خودش رفته بود رو اسم شما – در فیسبوک – و بنده تا آمدم بکشمش کنار زد و شما را به لیست دوستان بنده افزود و من در حالیکه تو سرم میزدم تصویر شما را - دیده نادیده - دیدم که محو میشود و از دست میرود و جز اسم کوچک شما که از اسرار است هیچی دیگر ندیدم باور میکنید؟!
مع الوصف وقتی سحر از خواب برخواستم و دوگانه به جا آوردم و شما را دیدم که به درخواستِ دوستیِ کوفتیِ از سراتفاق ارسال شدهی بنده جواب دادهاید خوشحال شدم که لااقل ضرر نکردهام و زیبایی به زیبارویان صفحهام افزودهام. تازه آدم حسابی هم که هستید الحمدلله و نگاهی هم که به سینما دارید شکر خدا. این زیبایی و شعور به آن سوتی ناجور در.
بنده اینطور دست و پا چلفتی بازیهام به کاراکتر «هری» در «هری ساختار شکن» وودی آلن میبرد و اصلاً این روزها را طوری منبطق با آن داستان میگذرانم که نام «علی ساختارشکن» برازندهم است. و لازم به ذکر است که دو دوست دیگر با نامهای «حسام» و «علیرضا» دارم که گوی سبقت را در اینجور خندهدار بودنها ازم ربودهاند. حفظهم الله علیهم اجمعین یا یک همچی چیزهایی ...
اصلاً من فیسبوکم را با سوتی راه انداختم. یادم هست زمانی که فیسبوک تازه بود (البته شاید در ایران) و هنوز همه در یاهو سیصد و شصت عکسهای ناجور از خودشان میگذاشتند، یک روز رضا گیر داد که: علی این خیلی محیطش خوب و آدم حسابییه بیا اینجا صفحه بساز، که گفتم: نه جانِ رضا، همون سیصد و شصتشم زیادییه، اما رضا گفت: دیگه واسهت دعوتنامه فرستادم و بشین صفحهتو بساز. (اوایل برای عضویت باید دعوتنامه میفرستاد یکی)
حسام هم بود. خانهی رضا بودیم. رضا هنوز زن نداشت. الان دارد. خوبش هم دارد. الغرض! بنده به خیال اینکه حالا یک چیزی برای خاطر او میسازم و رهایش میکنم به امان خدا مسخرهبازیم گل کرد(گُل، اینهوا!). با حسام نشستیم و بنده بالای صد زن و دختر خوشگل را خندان و شادان به لیستم افزودم و خاطر خوش کردیم و رفتیم دنبال کارمان.
بعد که گذشت و دیدم خیر مثل اینکه این فیسبوک بدکی هم نیست - چشمتان روز بد نبیند - دیدم هر چه دوستدختر دوستان، زن دوستان، خواهر دوستان و مادر دوستان و ناموس دوستان است به اصطلاح «اد» کردهام و بنده مانده بودم و شرمساری و توضیح اینکه: اگه بگم اینجا منتظر اتوبوسم باور میکنید؟!
راستی این فیسبوک چیز ممنوعی که نیست اینقدر فیسبوک فیسبوک کردم؟! من دوباره زندان برو و سماق بمک نیستمها!
کمی بعدتر افزوده شد:
دلارام همینجا در نظرات گفت: حالا اینبار که به خیر گذشت! اما اگه دوباره این ماوسه اشتباهی رفت رو اسم کسی و واقعاً پشیمون شدی؛ فیس بوک فکر اینجاش رو هم کرده! می تونی بری روی درخواست دوستی فرستاده شده و کنسلش کنی.
اینجا بود که دودستی و محکم زدم تو سرم، هرچند دیشب آنچنان اتفاقها پشت هم افتاد که اصلاً نفهمیدم کی را اد کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 9:6  توسط علی کرمی
|
دردی دارم انگار
که درد نیست
و هیچکس نمیداند آن چیست
حتی خودم
حتی شما دوست عزیز
حتی مطلع الفجر
حتی منبع الزجر
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 13:37  توسط علی کرمی
|
مخلصم من! جنون صدام کنید
غل و زنجیر به دست و پام کنید
اُسکلم من، روانییم، منگم
کلونازپام دیازپام کنید
یک تنابنده نیست شاکی نیست
شاکی از این زمین خاکی نیست
پر و بالم شکسته، باکی نیست
فکر قلب شکسته رام کنید
چونکه کردم به تن پلنگی را،
خوردهام تیرهای جنگی را،
متهم خواندهاندم؟! ای بابا!
وکلا! رفع اتهام کنید
ول کن اصلاً بیا بشین پیشم
بی سبیل، با سبیل، درویشم
می بزن، مست کن، بشکن
عاقبت فکر تُنگ و جام کنید
میگساری کنید و خنده زنید
ناف تهران سری به بنده زنید
جذبههای فراشونده زنید
التماس دعا! دعام کنید
هُش نگا کن کنون زده به سرم
پسرم! دخترم! خرم! جگرم!
بروید توی کوچهها من را
پَست و رسوای خاص و عام کنید
بگو ای یار، یار باش آخر
مثل من خندهدار باش آخر
اژدها نه که مار باش آخر
منع این یار بیمرام کنید
عید شد بیا به بنده بده
عیدیی که خداپسنده بده
پیش پایت کنم چه قربانی؟
رفقا! جمله قتل عام کنید!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 9:3  توسط علی کرمی
|
تقدیم است به
فکرهای نامفهوم
ریم دارام دام دیرام دادام دَرَدم
زندگی تاس و تخته و نَرَدم
یک شبی مست و توپ و توفانی
شعرم انگیخت تازه و تَرَدم
یک قدم پیش و یک به پس رفتم
غزلی دِبش دست و پا کَرَدم
غزلی تور کرده شونصد دام
تا مبادا ز دستم او پَرَدم
مستی و راستی و خوشحالی
کو یکی تا به خانهام بَرَدم
گفتمش تو یکی نه چنتایی
نه یکییی من اشتبا کَرَدم
پس بیا دست توی کیفت کن
خوش شوم گر چو تو یکی خَرَدم
هی اداها بیار و ناز بریز
بر تنم بین چه جامهها دَرَدم
من به داغیِّ ماچ مشهورم
نه که بیحال و یخ سِر و سَرَدم
گر تو آنم شوی دیرام دادامانم
ور نه بی تو شکسته و زَرَدم
وای اگر که به من یکی بوسه
بدهی صد فیوزها پَرَدم
من خرابم نه اشتبا نشود
در خرابات روز و شب چَرَدم
بنده هر جا که باشمم مستم
عاشقیّت کنم به لحظه و هَرَدم
تو غریبه که نیستی راستکیش
خیلی مستم من آخ ببین مَرَدم
غش که کردم ولو شدم رو فرش
غزلم ته کشید کرد طَرَدم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 8:4  توسط علی کرمی
|
از جهت تو دهانی به علی کرمی و خرق عادتها،
نوشته شد به افتخار احسان و پویا شاه سیا(ه)
یکم آنکه:
فریادی در دل دارم. یعنی یکی ته دلم نشسته و یکبند فریاد میکشد. نه آن تهِ ته که ناجور باشد بلکه بالاتر و البته نه خیلی بالاتر، آن قدر از آن ته بالاتر که از این بالا میشود به آن گفت ته. خلاصه یارو یک ریز فریاد میکشد و کمی اگر دور و بر سکوت باشد همه صداش را میشنوند. تمام نگرانیم این است که اگر روزی پولدار شوم و بخواهم زن بگیرم و بروم مراسم خواستگاری و یکهو وسط مراسم همه سکوت کنند فریاد یارو را که ته دلم فریاد میکشد چطور برای باقی توجیه کنم. یک همچه فریادی که توجیه شدنی نیست. بالاخص که یارو که ته دلم فریاد میکشد چندان مطالبی که فریاد میکشد خانوادگی نیست. حتماً مادرم از خجالت رنگ به رنگ خواهد شد و پدر دختر نه خواهد گفت. بخشکی شانس، دختر خوبی بود. چین مژگان و چاک زنخدان داشت. حیف!
دویوم اما:
قبلاً هم گفته بودم که از نظر من انسان موجودی است که از دو سر آن باد میوزد. به این، بدبویی را هم اضافه کنید. ما موجودات بدبویی هستیم. قبول کنید. هر چقدر هم به خودمان عطر بمالیم باز فینفسه بدبوییم و وقتی خیلی فکر میکنیم خوشبوییم باید این را به خودمان یادآور شویم تا زیاد مغرور نشویم. ما نه تنها بدبوییم که بسیار هم بد تیپیم، یعنی از دید موجودات طبیعت اگر نگاه کنیم یک مشت کچل بیموی لزج بیریختیم. هیچی پشم و پیل نداریم و هر روز بیش از دیروز خودمان با دست خودمان، خودمان را کمموتر میکنیم. حالا این چه مرضی است افتاده جان بشر که هی موهای خود را میکند و میریزد دور من نمیدانم. اما قبول کنید میان اینهمه موجودات که یا با پشم پوشیده شدهاند یا با پَر ما به حشرات نزدیکتریم و از نظر من که یک هزارپا خیلی بیریختتر از یک پانداست.
سیوم آگاه باشید که:
اصلاً به عمرم یک آدم خوشتیپ ندیدم، یعنی دیدم، چرا، یک پیرمردی بود که یکبار دیدم و خیلی خوشتیپ بود و آن پیرمرد میگذشت. یعنی نه، یکبار ندیدمش، چندباری دیدمش ولی مطمئنم که هربار فقط عصازنان میگذشت و نمیایستاد. اما خب، چه میکردم؟ میرفتم جلو و از او میپرسیدم: چه شد خوشتیپ شدی؟ شاید با عصا میزد و ردیف فوقانی دندانهام را میریخت تو حلقم. اینجور آدمها که استثناییاند رفتارشان معلوم نیست. یکهو دیدی ناغافل آنچنان با تیپاهای بیشمار بدرقهت کردند که تا یک هفته گیوه ریدی. این شد که آن پیرمرد را بیخیال شدم گفتم: بگذار هر چقدر و هر چندبار که دوست دارد بگذرد و خوش تیپ باشد. اصلاً به من چه!
چهارم عجب که:
امسال خیلی زود خیلی برف آمده. سالهای گذشته اگر هم خیلی زود میآمد کمتر میآمد یا اصلاً نمیآمد. به هر حال خدا را شکر، نعمت خداست اما مشکل اینجاست که من هر چند تا پوتین پا کنم باز لیز میخورم. خوب و متشخصانه که لیز نمیخورم، در هر قدم چندبار لیز میخورم و در هربار از لیز خوردنهام چندینبار تعادلم را از دست میدهم و در هربار که تعادلم را از دست میدهم چندین و چندبار زمین میخورم و وقتی زمین میخورم برای اینکه ضایع نباشد و دیگران هول نکنند چندین و چند گلولهی برفی درست میکنم و به اطراف پرت میکنم تا دیگران فکر نکنند که بلایی سرم آمده و فقط فکر کنند که برف را دوست دارم و با آن همبازی شدهام.
چهار و نیمم و به بالا قسم که:
نمیدانم نظر دیگران چیست اما وقتی تو خانه و در آینهی قدّیِ جلو در حمام خودم را برانداز میکنم، بالاخص اگر همین شلوار ننه عنی و تیشرتِ از تو دهان گاو بیرون کشیده شده تنم باشد اصلاً دلم به خودم قرص نمیشود که هیچ، لجم میگیرد اصلاً. در یک کلام: بسیار رقت انگیز و ترحم برانگیزم. لازم نیست تذکرم بدهید که این شد دو کلام، خیر، در واقع بنده از روبرو ترحمبرانگیز و از پشت سر رقتانگیزم و این دو چندان توفیری با هم ندارند و در محتوا یکیاند. البته لحظات استثنایی هم هستند که خوب باشم و اینطور به چشم خودم نیایم. در این لحظات به دفعات به خودم دل میبازم و اگر مهدی دم در منتظر نباشد چشم از خودم که تو آینهام بر نمیدارم. ولی خب مهدی بنده خدا دم در است و ناجور است منتظرش بگذارم. خدافظ!
پنجم دردا که:
وبلاگم مانده رو دستم و من ماندهام رو دست وبلاگم. بارها گفتهام امثال من از دربدری است که تو وبلاگ مینویسیم و بهتر است فکر کار نان و آبدارتری باشیم و مثلاً حتی خوب است برویم تو بازار ظروف یکبار مصرف و طناب پلاستیکی بفروشیم. شنیدهام دستکم روزی دویست هزار تومان جرینگی میزنیم به جیب و دیگر لازم نیست اکثر مایحتاجمان را هدیه بگیریم و میتوانیم لااقل سیگارمان را خودمان بخریم یا شورتمان را. الحق که خوش به حال آنها که میتوانند همین کلماتی را که تایپ میکنند به قیمت خوب به فروش برسانند. سخت مایلم به راه ایشان روم و رستگار شوم.
ششم در حیرتم که:
این مهدی اسانلو را چرا گرفتید آخر؟! اصلاً شما یک نیم نگاه به عکس او بیاندازید، مطمئنم اگر با دقت این کار را بکنید شما نیز از یکدیگر خواهید پرسید: چرا؟! علیرضا روشنِ شاعرِ غمزدهی از دنیا به تنگ آمدهی دلش سر سنگ آمده آخر؟!بیت:
سعدی تو کیستی که درین حلقهی کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
درست که مهدی یک پرده گوشتی رو استخوان دارد و حالا با تخفیف علیرضا یک ربع پردهای اما خود بنده را که دیدید هیچ گوشت به تن ندارم که دندانگیر باشد و اگر لُخت بزنم به خیابان یا سگ بزاقریزان دنبالم میکند یا کلیسا جای مجسمهی فراری مبارک حضرت مسیح جلبم میکند. پس این شد که بیچاره من سوالاتی را که پرسیدید جواباتی دادم که موجب خنده و فرح شد – الحمدلله، خدایا ما را از خنداندن خلقت بینصیب مگذار. از حبس که درآمدم به حسام گفتم: نه، خوب برو تو نخ من و تاریخچهام را درنگی زیر و رو کن. گفت: خب؟ فریاد برآوردم: آخر چرا من باید تو سی و زرتی سال زندگی زرتکییم سه بار زندان رفته باشم؟ مگر من عثامه بن لادن یا خفاش شبم؟! – حسام هم خنده زد.
هفتم و آخر عارضم که:
یک شوهر کیِّز تیزِ رندی به زنش گفت: سه روز میروم سفر و باز میگردم. ده روز شد نیامد، یازده روز شد نیامد، یک ماه شد نیامد و زنش زنگ زد رو تلفن همراهش و گفت: این سه روز سر نیامد؟! و آن شوهر کیِّز تیز رند پاسخ داد که: دنیا همهش دو روز است و کو تا روز سوم که مرگ فرا رسد. زنش گفت: سنده بخور حمال، فردا خانه باش. و آن سندهخوارِ حمال فردا خانه بود. و رستاخیز خواهد آمد!
خاکسپار همهی دوستان،
حج نرفته علی کماکان کرمی،
به سال نود آفتابی،
در بعضی از ساعات روز با بارش برگ
پانوشت: آن بیت که در میانهی نوشته آمد از سعدی بود اگر متوجه نشدید.
پپانوشت: این شعر که در زیر میآید از بهرنگ قاسمی است.
دلیلِ نیامدنت
از این دو حالت خارج نیست
یا نمیخواهیام
یا ...
یا ابوالفضل!
یعنی نمیخواهیام؟!پپپانوشت: تعجب نکنید که چرا این شعر بالا را - که در نوشتهی پایین آورده بودم - باز اینجا در این نوشته آوردم. آنها که مرا میشناسند میدانند مرض تکرار دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 6:31  توسط علی کرمی
|