پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

ته خط



همه‌ی مسافران قطار در ایستگاه‌های پیشین پیاده شده بودند. حالا پیرزن تنها همسفرم بود و تنها دو ایستگاه پیش رو مانده بود. آخرین ایستگاه مقصد من بود که مقصدی نداشتم و فقط می‌خواستم برسم به آخرین ایستگاه. نه، حتی این را هم نمی‌خواستم. حتی نمی‌دانستم با رسیدن به ته خط – که البته نمی‌دانستم کجاست – مدتی ساکن آن شهر یا روستا خواهم شد یا با قطار بعدی – یا همین قطار – تمام مسیر را باز خواهم گشت. از وقتی همه پیاده شده بودند توجهم به رفتار پیرزن جلب شده بود. در واقع هیچ رفتاری نداشت. حتی چمدان نداشت. به ایستگاه یکی مانده به آخر که رسیدیم، قطار ایستاد و نفس پس داد. سپس پیرزن ایستاد و نفس پس داد. به نرمی جوان شد. به آرامی پیاده شد. و صبورانه رفت. لوکوموتیوران را دیدم که پیاده شده و در ایستگاه برایم دست تکان می‌دهد. پنجره را گشودم. گفت اگر می‌خواهم تا ته خط بروم، باید خودم قطار را برانم. و رفت. آسمان آبی و آفتابی بود.



+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 13:48  توسط علی کرمی  | 

جیدو

 

دو چیز جیدو را برای‌ ما مهم می‌کند. یک: تاثیری که او بر شموعیل شینوفسکی، و شموعیل شینوفسکی بر او گذاشت. دو: اینکه شموعیل ایشان را مردی دوست داشتنی و روشن‌ضمیر یافت و از این رو بود که نوه‌ی پسریش را نام نهاد: کریشنا. (همانطور که می‌دانید این یک اشتباه بود. زیرا نام او جیدو کریشنامورتی بود و شموعیل به اشتباه فکر می‌کرد نام او کریشنا مورتی بوده است.)

شموعیل شینوفسکی گفته است: کریشنا مورتی [جیدو کریشنامورتی] مدعی‌ست شجره‌نامه‌ی خانوادگیش او را می‌رساند به گوروبابا عارف بزرگ هندی که حدود هزار سال پیش می‌زیست و به ایران و روستای ناهیدان مهاجرت کرد و در آنجا پیروان بسیار داشت و همانجا دار فانی را وداع گفت. شموعیل به این راز در گفتگویی که با جیدو پس از سخنرانی او در بولگارستان داشته پی می‌برد. جیدو در 21 مارس 1895 زاده شد. پنج ساله بود که توسط سر چارلز ناتینگهام و همسرش جودی در جنگل کشف شد. پسربچه‌ای برهنه و چرک با موهای دراز و گوریده و چشم‌هایی غمگین و بزرگ‌سالانه که به باور چالرز و جودی خبر از درک زودهنگام حقیقت می‌داد. شناسنامه‌ای با یک بند از گردن لاغر جیدوی پنج‌ ساله آویزان بود که در آن جز تاریخ تولد و نام و نام خانوادگی او اطلاعات دیگری درج نشده بود. هیچکس خبر نشد این کودک آواره از که زاد و پدر و مادرش چه کسانی بودند جز شموعیل که با جیدو گفتگویی کوتاه داشت و جیدو به او گفت پدرش هندو و مادرش مسلمان بوده‌اند و یک شب در یک نزاع عقیدتی، جلو چشم جیدوی خردسال، کنار آتش، زیر چپر، هنگام بارش باران موسمی یکدیگر را به ضرب چوب و کارد کشته‌اند. (اینکه بچه‌ای احتمالاً دو یا سه ساله چگونه فهمیده پدر و مادرش نزاع عقیدتی داشته‌اند جای سوال است. و هم اینکه اصلا چطور آن پدر و مادر با آن سابقه‌ی اختلاف عقیدتی که می‌توانسته کار را به قتل بکشاند با یکدیگر ازدواج کرده بوده‌اند؟! پدر عشق بسوزد، همه چیز را گاه ممکن می‌کند اما عموما نمی‌تواند به سرانجام برساند.)

سر چارلز ناتینگهام و جودی همسرش پس از سال‌های دانشکده‌ی الهیات و ازدواج و کشف سترون بودن‌شان تصمیم می‌گیرند به هند مهاجرت کنند. آنها ترجیح می‌دهند هیچ‌گاه کشف نکنند کدام‌یک سترون است تا بار این عارضه بر گردن فرد سترون سنگینی نکند. (هرچند محتمل است هردو سترون بوده باشند.) و بسیار محتمل است که همین سترونی‌شان بوده که موجب گرایش بیش از پیش‌شان به معنویت و سلوک روحانی می‌شود و کتاب‌های بسیار در این زمینه می‌خوانند که یکی از این کتاب‌ها «آموزش یافتن مربی روحانی هندی در رویا» نوشته‌ی چارلز ابوت بوده است. چارلز ناتینگهام و جودی بنا بر آموزش‌های این کتاب می‌آموزند شب‌ها با یکدیگر وارد یک رویا بشوند، طوری که صبح که از خواب بیدار می‌شده‌اند نمی‌توانسته‌اند تشخیص بدهند کدام‌شان وارد رویای دیگری شده یا اینکه آیا هردو وارد یک رویا شده‌اند؟

یک شب، خواب جنگلی را نزدیک خانه‌ای بزرگ می‌بینند. تحقیق می‌کنند و پی می‌برند آنچه دیده‌اند می‌بایست جنگلی در هندوستان بوده باشد. (جز این هم نمی‌توانسته بوده باشد زیرا آنها قاعدتا بر مبنای اسم کتاب که «آموزش یافتن مربی روحانی هندی در رویا» بوده باید به دنبال مربی‌ای هندی بوده باشند و به احتمال قریب به یقین یک مربی هندی معمولا در یک جنگل هندی زندگی می‌کند.) چارلز و جودی به هندوستان مهاجرت می‌کنند و پس از یک سال و اندی جستجو، همان جنگل و آن خانه‌ی بزرگ را که در خواب دیده بوده‌اند پیدا می‌کنند، عمارتی متروک با معماری مستعمراتی، کنار جنگلی مرطوب و ساکت.

پس از بازسازی و پاکسازی خانه از انواع حیوانات و حشرات و گیاهان و استخدام خدمه‌ی هندی، باز یک‌شب، هردو در خواب جنگل نزدیک خانه را می‌بینند و در این خواب است که جیدو خردسال را می‌بینند با شناسنامه‌ای آویزان از گردن باریکش که میان جنگل ایستاده است. این اولین رویای ایشان است که در آن فردی جز خودشان دوتا در آن حضور دارد و هرچند حیرتزده بود‌ه‌اند اما ایمان می‌آورند این خردسال همانا مربی معنوی ایشان است.

از آنجا که ثبت واقعیت برای من جنبه‌ای اخلاقی دارد به احترام واقعیت ناچارم این را هم اضافه کنم که آنها تا امروز از این خواب برنخاسته‌اند و قاعدتاً باقی اتفاقات همه در خواب ایشان رخ داده است. همه‌ی آدم‌هایی که از اینجا به بعد می‌شناسیم و شناخته‌ایم، از جمله جیدو، کریشنا، شموعیل و من، همه در خواب ایشان زندگی می‌کنیم. این برای خود من باورپذیر نیست و نمی‌توانم بفهمم و بپذیرمش اما مدرکی هم دال بر اینکه ما چیزی جز خواب ایشان نیستیم نمی‌توانم ارائه کنم. به نظر من بهترین کار این است که مسئله‌ی خواب چارلز و جودی را فراموش کنیم و تمام چیزهایی را که رخ می‌دهند و این آدم‌هایی را که می‌نویسم واقعی در نظر بگیریم. و در ادامه باید اعترافی سهمگین‌تر کنم که خود بنده در سفری که به هندوستان داشتم موفق شدم این عمارت بزرگ را کنار همان جنگل مرطوب پیدا کنم. پیدا کردن این عمارت کار سختی نیست زیرا به یکی از مکان‌های سیاحتی این کشور بدل شده است و شما هم با سفر به آنجا و تهیه‌ی بلیط می‌توانید از آنجا دیدن کنید. هنوز چارلز و جودی بر تخت‌شان در خوابند و مستخدمین جدید با حمایت دولت هند و انگلستان از آنها مراقبت می‌کنند. این مسئله همه را گیج کرده پس بهتر است از آن بگذریم یا هر کس علاقه دارد خودش به تحقیق و حل این مسئله بپردازد. (کما اینکه دانشمندان بسیاری روی این مسئله کار می‌کنند اما هنوز به جواب واحدی نرسیده‌اند.)

دور افتادیم از جیدو. باز می‌گردیم به او:

چارلز و جودی او را (در خواب!) در جنگل می‌یابند. هردو جلو او زانو می‌زنند و اشک از چشم‌هاشان سرازیر می‌شود و از آن خردسال می‌خواهند به آنها زندگی را بیاموزد. جیدوی برهنه سوی خانه‌ی بزرگ راه می‌افتد. آنها پشت سرش سوی خانه می‌روند. تمامی مستخدمان که تمام طول خدمت‌شان در آن عمارت منتظر بودند اربابان‌ انگلیسی‌شان مرشد بزرگ را بیابند جلو جیدو بر زانو می‌افتند و سجده می‌کنند. جیدو از پله‌های اندک جلو خانه‌ بالا می‌رود و در سایه‌سار تراس بزرگ بر تختی چوبی می‌نشیند. چارلز و جودی برای او کاسه‌ای شیر و گرده‌ای نان می‌آورند. مستخدمین گردن‌بندی از گل‌های رنگارنگ می‌سازند و به گردنش می‌اندازند. یکی از مستخدمین ایرانی‌تبار می‌خواهد خروسی برایش قربانی کند که جیدوی خردسال با دست اشاره می‌کند: نکنید! پس از این رفته رفته همه دریافتند که جیدو میل به خوردن گوشت ندارد. این جنبه‌های معنوی روح بزرگ او را برای اربابان و مستخدمین خانه آشکارتر ساخت.

شاید آنچه جیدوی خردسال شاهدش بوده، یعنی قتل پدر و مادرش به دست یکدیگر، و پنج سال بالیدنش در سکوت جنگل، دلیل سکوت طولانی مدت او بوده باشد. جیدو تا شانزده سالگی جز موقع آموختن یا اعلام یک خواسته، سخن نمی‌گفت. بیشتر وقتش را به مطالعه می‌گذراند. باقی اوقات ساکت و آرام ساعت‌ها گوشه‌ای می‌نشست. شانزده ساله بود که چارلز و جودی او را برای تحصیل به انگلستان بردند. او رشته‌ی فلسفه را برای تحصیل برگزید اما به یک سال نکشید که از تحصیل فلسفه ناامید شد. در این مدت چالرز و جودی بی‌کار ننشستند و در مصاحبه‌های گوناگون با نشریات از حضور یک عارف و مرشد بزرگ هندی در لندن سخن گفتند. این چیزی‌ست که جیدو را عاقبت ناچار به پذیرفتن شرکت در اولین سخنرانیش کرد. او خواست سخنرانی در محیطی سرباز در دامنه‌ی طبیعت برگزار شود.

در روز موعود، جیدو که حالا مدت‌ها بود به شیوه‌ی غربی‌ها کت و شلوار و کراوات می‌پوشید، بر صندلی نشست و سخنرانیش را با این جمله آغازید: «شما نیاز به هیچ مرشدی ندارید و می‌دانید آنچه را باید بدانید...» و این محور تمام سخنرانی‌های چند ساعته‌ی آتی او بود تا هنگام مرگ. این همان روزی‌ست که سد سکوت سنگین سالیان او شکست و سیل کلمات و فکرهاش پس از این در سخنرانی‌های بی‌شمارش بسیاری از مردمان دنیا را غرق ‌کرد. شموعیل شینوفسکی او را برای اولین‌بار در یکی از همین سخنرانی‌ها که در بولگارستان برگزار شده بود ملاقات کرد.

شموعیل پس از سخنرانی سراغ جیدو رفت و گفت: «همه‌ی حرف‌هاتون عالی‌یه جز یکی دوجا که...» نگاه جیدو پرسان شد. شموعیل ادامه داد: «اینکه می‌گین گوشت نخوریم. چرا؟»

جیدو لبخند زد و پاسخ داد: «ما نباید حیوانات رو بکشیم.»

«خب ما گوشت‌خواریم، یعنی همه‌چی‌خواریم، می‌دونین، این شاید اصلا جزو اندک مزیت‌های گونه‌ی حیوانی ما انسان‌ها بر دیگر حیوانات باشه، اینکه همه چی می‌خوریم، گوشت و گیاه و املاح معدنی و ... اینکه به یک موجود گوشت‌خوار بگیم گوشت نخور خب به نظر منطقی نمی‌رسه، مثل این می‌مونه به یه خرس بگیم ماهی نخور! می‌دونین که، خرس‌ها هم ماهی می‌خورن و هم عسل ... نمی‌شه که ازشون بخوایم فقط عسل بخورن!»

جیدو به فکر فرو رفت.

شموعیل ادامه داد: «و البته این حرف‌تون که می‌گین "ما نیاز به مرشد و مربی نداریم و اونچه رو باید بدونیم می‌دونیم" بسیار زیباست. من هم باهاش موافقم. اما نمی‌شه منکر این شد که ما در بسیاری از زمینه‌ها نیاز به مربی داریم.»

جیدو گفت: «می‌فهمم ... و تایید می‌کنم ... اما اشاره‌ی من به اون بخش‌هایی‌یه که به مربی نیازی نیست. اون چیزهایی که ما حتی اگر مربی‌ای نداشته باشیم به درستی به‌شون عمل می‌کنیم و متاسفانه در طول تاریخ آموزگارانی اومدن و با بدآموزی‌هاشون، ذهن ما رو بیمار کردن.»

شموعیل گفت: «می‌فهمم ... و تایید می‌کنم. هرچند بعید می‌دونم هدف همه‌ی اون آموزگاران هم بیمار کردن ذهن بشر بوده باشه.»

این گفتگو به دل هردو طرف نشست. جیدو هیچگاه فرزندی نیاورد وگرنه اطمینان دارم نام او را شموعیل می‌گذاشت. اما شموعیل نام نوه‌اش را به خاطر علاقه‌اش به جیدو گذاشت: کریشنا. (که البته توضیح دادم این یک اشتباه بوده است.)



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 20:16  توسط علی کرمی  | 

شهرزاد از تهی زاد


 
سی و سه سال پر شده بود از زندگی، از این چیز که دیگران نامیده بودند: زندگی.

و ده سال در دخمه نشست به خالی کردن خویش از همه چیز، از زندگی، مرگ، زمان، مکان، عشق، قدرت، غریزه و... تهی شد از تهی کردن خویش از خویش و سرآخر از تهی کردن و تهی شدن تهی شد.

برخاست. پا به شهر گذاشت. و جهان تمامی در او که گردابی ژرف بود غرق شد و هیچ نماند حتی او که تهی بود که خود نیز در آن گرداب فرو شد. تنها تهی بود که تهی مانده بود میان شهری تهی از تهی.

پس از این همه، عروسی به خانه آورد و دختری از آنان زاد: شهرزاد، که داستانی نوشت و مردمان همه شب‌ گرد هم آن را خواندند که داستان مردی بود تهی امّا دیوانه و خندان، عاشق و سرگردان.



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 15:42  توسط علی کرمی  | 

زنگرو


 
زنگرو نام نداشت. بی‌نام زیست و بی‌نام مرد. هزاران هزار سال بعد، این داستان‌سرایان بودند که نام بر او نهادند و او را بازآفریدند.
 
یک شب سه داستان‌سرای بزرگ: کیومرث پیر، دقیانوس حکیم، و راجای جاودان در دخمه‌ای در شهر زابل گرد آمدند تا نامی بر او بگذارند. کیومرث شمعی افروخت و لب طاقچه گذاشت. بر زمین، رو به هم نشستند. نور شمع سایه‌های بزرگ‌شان را بر دیوار می‌لرزانید. سه داستان‌سرا خوب که در چشمان یکدیگر نگریستند، در چشمان هم او را دیدند که کودکی خردسال است، ایستاده میان کویر، چرک و برهنه و آفتاب‌سوخته. هر سه لبخند زدند. سایه‌های بزرگ و لرزان‌شان بر دیوار لبخند زد. او را بازشناختند: زنگرو.
 
سه ساله بود و برهنه ایستاده زیر سه تیغ آفتاب کویر. من زنده‌ام. من هستم. نمی‌دانست زاده شدن و مرگ چیست. می‌دانست که آنجاست و آفتاب سوزان است و شن روان. تشنه بود. از دور سراب دید. سوی آن دوید. مادر هستی بر او دل سوزید و سراب را واحه‌ای کرد خرّم. پیرزنی سیاه‌پوش نشسته زیر سایه‌ی درخت کنار برکه دوک می‌تاباند. آن‌سوتر سیاه‌چادری برپا بود و آن‌سوتر گوسفند و بز می‌چرید و مرغ و خروس از زمین دانه می‌چید. زنگروی خردسال کنار برکه رسید. لب بر آب گوارا گذاشت و سیر نوشید. پیرزن خندید. پرسید: پدرت کیست؟ مادرت کیست؟ طفلک آواره! زنگرو هیچ نگفت. چرا سراپا برهنه‌ای در این آفتاب سوزان؟ از کجا آمده‌ای؟ زنگرو هیچ نگفت. گرسنه‌ای؟ زنگرو هیچ نگفت. پیرزن دست بر زانو گذاشت و با آخ کمر راست کرد و رفت لقمه‌ای نان و پنیر از سیاه‌چادرش آورد داد زنگرو. زنگرو گرفت و خورد و هیچ نگفت. لالی کودک؟ زنگرو خندید و پیرزن را نشان داد و گفت: «بی‌بی.» پیرزن با آن گیس‌های سیمین ریخته بر شانه‌های لباس سیاهش خندید و دست بر سینه گذاشت و گفت: «بی‌بی.»
 
بی‌بی که گیس و دندان سفید و جامه و چشم‌های سیاه سرمه کشیده داشت او را در آب خنک و زلال برکه شست و پیراهنی برایش دوخت. پیراهن پاره شد. زنگرو بالید. بی‌بی پیراهنی دیگر دوخت و پیراهنی دیگر و دیگر تا یک روز، زنگرو که از خواب برخاست نوجوانی شده بود بلندبالا و درشت و خشن. بی‌بی تیر و کمانی جلو او گذاشت و گفت این تیر و کمان پدر اوست. او شکارچی‌ست. مادر هستی این را در خواب به دل پیرزن برات کرده بود. خواب دیده بود مردی بلندبالا و درشت و خشن کنار کوه ایستاده و نگاه بی‌بی که در خوابش جوان شده بود می‌کند. نگاه مرد، آرام ولی ترسناک بوده. آنگاه آثار درد در چهره‌ی مرد دیده شد و پیر شد و خم شد آنچنان که به کمان بدل شد و بر زمین افتاد. بی‌بی تازه دریافت که در خوابش زنگرو را در آغوش گرفته است. زنگرو تا مرد را که کمان شد دید از آغوش بی‌بی بیرون پرید و سوی کمان دوید. کمان را از زمین برداشت و سوی کوه دوید. قوچی بر دامنه ایستاده سوی کوه زنگرو را دید و سوی کوی دوید. زنگرو کمان به دست سوی قوچ دوید. قوچ گریخت. زنگرو تیر شد و از چله‌ی کمان جست و در شاهرگ قوچ فرو نشست. چشم‌های قوچ تار شدند و به پهلو بر زمین افتاد.
 
زنگرو کمان را نگریست و پرسید پدر چیست؟ بی‌بی داستانی عاشقانه برایش گفت از عشق زنی و مردی و آخر داستان آنها فرزندی آوردند. زنگرو کمابیش فهمید پدر چیست. بی‌بی گفت زنگرو باید برود و کمانداری بیابد و تیرافکندن و شکار کردن از او بیاموزد. زنگرو نمی‌دانست چرا باید برود پس نرفت تا روزی که دوک بی‌بی از چرخیدن باز ایستاد. بی‌بی که زیر سایه‌ی درخت کنار برکه چشم‌هاش را بست و دیگر نگشود و پاسخ نداد و برنخاست و شیر ندوشید. زنگرو آنقدر نزد بی‌بی ماند تا توفان شد و باد بر جامه‌ی سیاه بی‌بی وزید. بی‌بی خاکستر شد و با باد رفت. زنگرو دست پی باد کشید و گفت: «بی‌بی.» و قطره اشکی از چشمش مار شد و بر گونه‌اش خزید و گوشه‌ی لبش را گزید.
 
زنگرو تیر و کمانش را برداشت، و رفت.
 
سحر بود و هنوز تاریک که سه داستان‌سرا چشم‌هاشان را گشودند. نان و کشک خوردند. کیومرث برخاست و انگشت اشاره و شستش را با آب دهان تر کرد و شعله‌ی شمع را فشرد. تاریک شد. هر سه باز نشستند و به مراقبه فرو رفتند و روان‌شان را از داستان‌ها تهی کردند تا خورشید طلوع کرد.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 15:58  توسط علی کرمی  | 

پیاله‌ای چای بنوش


 
یک، پوکی به سیگار زد. پا روی پا انداخت و پرسید: «به نظرت زندگی جاودان خسته‌کننده‌ست یا لذت‌بخش؟»

دو، پاسخ نداد، چرا که جاودان نزیسته بود. گفت: «چای‌تو بخور.» و جرعه‌ای چای نوشید.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 13:36  توسط علی کرمی  | 

آرِس، خدای جنگ، زیر پوست اولیس



 
آرِس به پروازی تیز، از قله‌ی اولمپ بر زمین فرود آمد.
 
من، اولیس، زاده‌ی ماه مارس، که حیلت‌گری‌های بسیارم به زئوس می‌ماند با خشم زاده شدم یا شاید بهتر است بگویم: خشمی بزرگ با من زاده شد. پنج ساله بودم که پدرم خیز برداشت کشیده‌ای بخواباند زیر گوشم. سیم اتو را برداشتم، چشم‌هام را بستم و سیم را مثل ملخ هواپیما جلو روم با تمام قوا چرخاندم. چشم که باز کردم نگاه ناباور پدر و مادرم را دیدم. دوشاخه‌ی سر سیم، نرمی ساعد پدر را شکافته بود و خون پاکش بر زمین می‌چکید.
 
این خشم با من بالید و دوران دانشگاه بود که گل زیبای خشمم با خارهای فراوان و زهرآگین شکفت، گل سرخی با گلبرگ‌هایی از آتش دوزخ. آن سال‌ها سه‌تار می‌نواختم، چه حماقتی! که تن نازک سه‌تار، که به دختری نورسته می‌مانست، تاب اینهمه خشم را که در نغمه‌هایش می‌ریختم نداشت. دوستانم می‌گفتند: چه خشن می‌نوازی! این نواختن نیست که زدن است، نمی‌توانیم ساز تو را بشنویم، خشمگین می‌شویم از شنیدن آن، و هرچه بیشتر خشمم را در نغمه‌های ساز می‌ریختم خشمگین‌تر می‌شدم. دوستان می‌گفتند سه‌تار در دستت کلاشینکف می‌شود.
 
خواب، خواب می‌آورد. پول، پول می‌آورد. شادی، شادی می‌آورد. غم، غم می‌آورد و خشم، خشم...
 
سه‌تار را بر زمین خانه کوفتم و هزار تکه شد. صندلی واژگون شد. خودم را بر زمین کوفتم، مشت بر زمین کوفتم و ضجّه زدم. زمین خانه را از اشک و عرق تر کردم. پدر بالا سرم ایستاد. غمگین شد. سر پنجه‌ی پا نشست. نوازشم کرد و گفت: «آرام باش پسرم.» سپس رفتم و بر پله‌های دانشگاه نشستم و سکوت، ابری سیاه شد و مرا در بر گرفت. یک سال اینگونه گذشت، در دل سکوت سیاه.
 
مرگ به خوابی عمیق می‌ماند، بی کابوس، بی رویا. جز مرگ مردان و زنان بزرگ که سراسر رویاهایی‌ست در هم بافته و تو در هم. گوروبابا، آن مرد ساده‌دل هندی که هزار سال پیش‌تر در ناهیدان مرده بود خواب دید به خواب بابا لطف‌الله که بسیار می‌خندید رفته است و بابا لطف‌الله خواب دید به خواب عبدالله عالم بالله رفته است و من خواب دیدم عبدالله عالم بالله به خوابم آمده و می‌گوید: «آرام باش پسرم.» آرام ندارم. ناآرام باش. خشمگین باش اما کدام آرزو، کدام هدف ترا چنین خشمگین کرده؟ عشق می‌خواهم، عشق کو؟ آرامش کو؟ رها کن. چی را؟ خودت را. نگاه سیب کن که بر شاخه می‌روید، بر زمین می‌افتد، و می‌پوسد. چه کنم؟ هیچ!
 
عبدالله عالم بالله اینها را با من گفت و مرا به خواب بابا لطف‌الله برد. بابا لطف‌الله مرا به خواب گورو بابا برد.
 
گورو بابا پرسید: «می‌شود بازی نکرد و بُرد؟»
 
بابا لطف الله بسیار خندید.
 
از خواب بیدار شدم. خشم در تنم ماسیده بود و غمی سیاه، چسبناک و بوی‌ناک شده بود. گیج بودم. خواب دیده بودم. این‌ها کی بودند؟ این چه خوابی بود؟ باید می‌رفتم دانشگاه. امتحان تربیت بدنی داشتم که در دانشکده‌ی تربیت بدنیِ سر خیابان ایران زمینِ شهرک غرب برگزار می‌شد. پیش از امتحان سیگار کشیدم. سپس چنان خشمگین شدم و چنان تند دویدم و چنان بسیار پریدم که همه خنده‌شان گرفت. گفتند یوزی تو، یا ملخ یا پرنده؟ هیچ نگفتم. سیگار آتش زدم و رفتم. باز خواب به یادم آمد. این‌ها کی بودند؟ این چه خوابی بود؟
 
ترم بعد باید ورزش تخصصی برمی‌گزیدیم. پینگ پنگ به نظرم زیبا می‌آمد. کلاس‌ها در سوله‌هایی سر خیابان سیمای ایران شهرک غرب برگزار می‌شد. از آفتابِ تندِ خردادِ خیابان، زیر سایه‌ی خنکِ سوله‌های تربیت بدنی رفتم. در رختکن شلوار و کفش ورزشی پوشیدم و پشت میز پینگ پنگ، راکت به دست ایستادم. محمد گفته بود در پینگ پنگ رو دست ندارد. شانه بالا انداخته بودم. گفته بود قهرمان منطقه، شهر، و استان بوده. شانه بالا انداخته بودم. گفته بود آوانس می‌دهم، نوزده تو، صفر من. شانه بالا انداخته بودم. دوتا سرویس زد. هر دو به تور خورد. 21 بر هیچ برنده شدم. بی آنکه حتی دستم را بالا آورده باشم. ترکیدم. رو زمین افتادم و غلتیدم. خندیدم. خندیدم و غلتیدم. فکر کردند دیوانه شده‌ام. محمد هاج و واج مانده بود. یک ساعت قهقهه می‌زدم و از این سر سوله به آن سر سوله می‌غلتیدم. خنده‌هایم در سوله‌ی دنگال می‌پیچید و ترسناک می‌شد. و خشم با امواج صوتی خنده‌ها از تنم بیرون می‌ریخت و می‌رفت بالا، تا آسمان و بالاتر و بالاتر، تا سر کوه اولمپ که زئوس بر اورنگش نشسته بود و می‌خندید.
 
وقتی ایستادم آرام بودم. دیگر ساز نزدم. از دانشگاه انصراف دادم و از خواب عبدالله عالم بالله به خواب بابا لطف‌الله رفتم و از خواب بابا لطف‌الله به خواب گوروبابا رفتم.
 
از او پرسیدم: «می‌شه بازی نکرد و بُرد؟»
 
اولیس، عبدالله، لطف الله، گورو بابا، و زئوس، بسیار خندیدند.
 
آرِس سر قله‌ی اولمپ پرید. کنار زئوس که بسیار می‌خندید نشست بی آنکه لبخند بزند.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 13:52  توسط علی کرمی  | 

به جام جهانی بدبینم


 
از فوتبال‌دوستان نیستم و نبوده‌ام. حتی «گل کوچیک» برایم بازی بود نه فوتبال. چندان بازی‌هایی را که توپ دارند دوست نمی‌دارم، مگر پینگ پنگ! بیشتر به هنرهای رزمی علاقمند بودم و اعتراف می‌کنم یکی از قهرمان‌های زندگیم کسی نبود جز: ژان کلود ون دام، و البته بالاتر از او: سن‌سی اویامای بزرگ و فقید. اما همین را هم پس از مدتی به دلیل عوارض بدنی‌یی که دچارش شدم ناچار رها کردم و سال‌هاست پیاده‌روی می‌کنم اگر بخواهم ورزش کنم. امّا جام جهانی یک پدیده‌ی همه‌گیر است. اگر اشتباه نکنم جام جهانی 90 یا 91 بود که دایی کوچکم که یک سال از من بزرگ‌تر است اصرار کرد بنشینم و جام جهانی را نگاه کنم. نشستم و نگاه کردم. هیچ‌چیز آن جذبم نکرد جز: جوگو بونیتو! عجب زیبا بازی می‌کنند این برزیلی‌ها. بازی‌شان به رقص می‌ماند. هنر است.
 
گمانم از اویل دهه‌ی 80 قرن بیستم روند قهرمان‌زدایی در دنیا آغاز شد. دنیا فهمیده بود قهرمان‌ها خطرناکند. ولی خب هنوز بُت قهرمان‌هایی که در دهه‌های 60 و 70 تراشیده شده بودند با تبر مرگ نشکسته بودند. هنوز هم چندتایی‌شان اینجا و آنجای دنیا نفس می‌کشند، مثل: مارادونا، کانتونا (گمانم این یکی استثناست!)، راجر واترز، دیوید گیلمور، و... نمی‌گویم امروز دنیا قهرمان ندارد، دارد، اما شکل آن به کلی تغییر کرده و از آن شکل ابر انسانی خارج شده است. این هم خوب است، و هم بد، کما اینکه همه چیز هم خوب است، و هم بد.
 
افتادم به روده‌درازی، این حرف‌ها را نیمه کاره رها می‌کنم و برمی‌گردم به جام جهانی:
 
همانطور که در کشور ما کناره‌گیری از سیاست کاری دشوار است زیرا سیاست همه‌جا هست، در دنیای امروز کناره‌گیری از فوتبال کاری دشوار است زیرا فوتبال نیز همه‌جا هست. امّا من به جام جهانی بسیار مشکوک و بدبینم. وقتی فرانسه، برزیل را دو جام پیش برد، شاخ درآوردم. گفتند فوتبال همین است. خب گفتم شاید راست می‌گویند. هرچه نباشد آنها بیشتر از من فوتبال دیده‌اند. عموماً برزیل را به دلیلی که پیش‌تر گفتم بیشتر از آرژانتین می‌پسندم اما مگر می‌شد مارادونا مربی باشد و آدم طرفدار برزیل باشد؟! این بود که جام پیش را سرسختانه با آرژانتین همراه شدم، آرژانتین مارادونا. او یکی از همین ابر انسان‌ها و قهرمان‌ها است. چه شد؟! چه شد که آلمان آن آرژانتین را که به گله‌ای ببر می‌مانستند در هم شکست؟! گفتند فوتبال همین است. گفتم مرا خر فرض کرده‌اید؟! هم الان یک شتر مرغ جلو چشم‌هایم یک ببر را خورد! نمی‌شود! نگویید فوتبال همین است. برای همین است که به کل جام جهانی مشکوکم. معتقدم زد و بندهایی پشت پرده وجود دارد. کیست که نداند فوتبال، سیاسی‌ترین ورزش جهان است. در نظر من فوتبال امروز دنیا، دستکم از مرحله‌ای به بعد، تبدیل به یک مسابقه‌ی نمایشی در حد کشتی‌کچ‌های آمریکایی می‌شود. این چیزی‌ست که دلزده‌ام کرده است. شاید زیاده از حد بدبینم. اما به خودم حق می‌دهم چون با چشم‌های خودم دیدم یک شتر مرغ یک ببر را در زمین فوتبال شکار کرد و خورد! حالا اگر بنا باشد بازی‌های امسال جام جهانی را نگاه کنم، ترجیح می‌دهم طرفدار تیمی باشم که بازی کردنش رقص و هنر است تا دستکم لذت بصر ببرم، و آن تیم چیست جز: برزیلِ جوگو بونیتو. امّا یادتان باشد اگر برزیل یا آرژانتین در این دوره قهرمان شوند و جام را بالا ببرند در شکّم ثابت‌قدم‌تر خواهم شد چون حالا این آمریکای لاتین است که میزبان مسابقات شده. آیا مسابقه‌هایی مثل فوتبال، شکل معتدل شده‌ی همان یکدیگر دریدن‌های گلادیاتورها نیستند؟!
 
بیایید دور هم شک کنیم!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 12:10  توسط علی کرمی  | 

موقعیت عالی



یک، نیازمندانه گفت: «دوستت دارم.»

دو، هیجان‌زده جیغ کشید و خندید و گفت: «این عالی‌یه.»

یک، جلو پاش را نگاه کرد و پرسید: «توئم منو دوست داری؟» سپس نگاه پر تشویشش را به دو دوخت.

دو با ته‌مانده‌ی خنده‌اش گفت: «البته که نه!»

نگاه یک پر از بدبختی شد و پرسید: «پس چی‌ش عالی‌یه؟!»

دو، شانه بالا انداخت و گفت: «برام جالبه، تا حالا تو یه همچین موقعیتی نبودم.»

یک گفت: «بی‌انصافانه‌ست.»

دو گفت: «می‌دونم، می‌دونم، ولی عالی‌یه.»



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 19:57  توسط علی کرمی  | 

گابریل



پیرمرد کلاه حصیری سفیدش را بر سر گذاشت. به عصاش تکیه داد و در آینه‌ی قدّی غروب، مرگ را دید که شرمگین با سه گام فاصله پشت سرش ایستاده است. دستی به ته ریش سفیدش کشید و خطاب به مرگِ در آینه‌ی قدّی غروب گفت: «حالا می‌فهمم روسپی‌ها چقدر شریف و لازمند، حالا که عشق خاطره‌ای فراموش شده است.» سپس سوی مرگ چرخید، با عصاش ضربه‌ای به پای مرگ زد تا از سر راهش کنار برود، و از خانه بیرون زد.



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 19:41  توسط علی کرمی  | 

زنان و زمان



زنان، زمان را بیش از ما مردان پاس می‌دارند. زمان نه تنها در زندگی‌ و کارهای روزمره‌شان که حتی در فرایندهای بدنی مثل عادات ماهانه و دوران بارداری‌شان حضور دایم دارد و محاسبه‌اش می‌کنند. بعید نیست حتی آنان بوده‌اند که جشن‌ها و سالگردها را که زمان را به ما یادآوری می‌کنند پایه گذاشته باشند. پس این موجودی را که قلب و وجودش پاسدار زمان است نمی‌شود غافلگیر (سورپرایز) کرد. اگر فکر کرده‌اید او هیچ‌کدام از حرکات مخفیانه – و خنده‌دار و احمقانه‌ی – شما را برای غافلگیر کردنش نمی‌بیند و نمی‌فهمد کور خوانده‌اید. او شما را مثل کودکش که می‌خواهد ادای بزرگ‌ترها را دربیاورد زیر نظر دارد، در دلش به شما می‌خندد، ولی از این تلاش‌تان قند در دلش آب می‌شود. مگر اینکه در این زمینه شما یک پا جیمز باند باشید!



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 13:2  توسط علی کرمی  | 

خرید اینترنتی مجموعه داستان «بازی‌های من و شانس عزیزم»



برای خرید اینترنتی مجموعه داستان «بازی‌های من و شانس عزیزم» می‌توانید به این وب‌سایت‌ها مراجعه کنید:

جیحون: http://www.jeihoon.net/p-40973--.aspx
ققنوس: http://www.qoqnoosp.ir/


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 12:27  توسط علی کرمی  | 

دوستت دارم



دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم تو نمی‌خوای بهم بگی: دوستت دارم؟! دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...

اینجا نشسته و یک بند تکرار می‌کند: دوستم دارد. مهلت نمی‌دهد من هم به او همین را بگویم. هیچ‌کار ندارد جز اینکه مرا دوست بدارد. من هم دوستش دارم اما کارهای دیگری هم هست که باید انجام بدهم، مثل: ریختن چای، تکاندن خاکستر سیگار در زیرسیگاری، حمام کردن، بردن کیسه‌ی آشغال‌ها تا سر کوچه و انداختن آن در سطل آشغال بزرگ سر کوچه، بستن آخرین دکمه‌ی پیراهن پیچازی آبی، خوردن شیرینی و یک لیوان آب پس از قرص‌های ضد افسردگی و کارهای دیگری از همین دست. در یک کتاب خواندم فرق زن و مرد همین است: زن‌ها فقط دوست می‌دارند، مردها دوست می‌دارند و یک کارهای دیگری هم انجام می‌دهند.

می‌گوید: «بگو دوستم داری.»
می‌گویم: «دوستم داری.»
می‌گوید: «نه، بگو منو دوست داری.»
می‌گویم: «منو دوست داری.»

از دستم خسته می‌شود اما ادامه می‌دهد: دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...

دوستش می‌دارم. به بچه‌ها می‌ماند. مادرانه دوستش دارم. پدرانه دوستش دارم. دوستانه دوستش دارم. وقتی میان «دوستت دارم» گفتن‌هاش بغض می‌کند ازینکه مبادا دوستش نداشته باشم، شبِ ساحلِ دریای خزر به یادم می‌آید. آتش روشن بود. تنها بودم و خوب می‌دانستم آتش روشن کردن بلد نیستم. چه کسی این آتش را روشن کرده؟ شاید به نظرتان پرت و پلا می‌گویم اما آتشِ افروخته به «دوست داشتن» می‌ماند و هیچ‌کدام‌مان این آتش «دوست داشتن»‌های درون‌مان را خودمان روشن نکرده‌ایم. این آتش از اول روشن بوده و ما نه افروختن آن را بلدیم، نه فرو نشاندنش را. شب نیز، ناشناخته و تاریک است. ترسناک است گاهی و آرامش‌بخش است، همانطور که دوست داشتن گاهی ترس‌آور و گاه آرام‌بخش است. و دریا، عمیق است و شب‌ها رازآلودتر و مخوف‌تر از روزهاست. دوست داشتن، شب‌ها رازآلودتر و مخوف‌تر از روزهاست. و اگر شما هم خودتان را کنار آتشی افروخته کنار ساحل دریای خزر، تنها می‌بینید، پس خوب می‌دانید منظورم از دوست داشتن چیست. آنجا، آن‌شب، کنار آتش، بوی دودِ نم‌آلود و کف دریا بود. موج‌ها چیزی می‌گفتند. زبان موج‌ها را نمی‌دانم. پنجه در شن‌های ساحل فرو بردم و مشتی شن روی آتش پاشیدم.

«سلام آقا.»
«سلام خانوم.»
«تنهایین؟»
«بله.»
«منم تنهام.»
«بله.»
«از مردای تنها خوشم میاد.»
«منم از زنای تنها خوشم میاد.»
«چرا؟»
«تو چرا از مردای تنها خوشت میاد؟»
«سوال منو با سوال جواب نده.»
«من سوال همه رو با سوال جواب می‌دم.»
«چرا؟»
«چون اینطوری از دست جواب دادن خلاص می‌شم.»
«بیا با هم باشیم.»
«باشه.»
«دوستت دارم.»
«منم...»

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...

آیا تا به حال به ابرها فکر کرده‌اید؟ این خیلی عجیب است که ما در آسمان ابر داریم. شاید وحشتناک است. انگار در سیاره‌ای غریبه‌ایم. منطق آسمان زمین بایستی این می‌بود که ابری نداشته باشد. وقتی ابرها را می‌بینم حس می‌کنم یک فضانورد هستم که بر سیاره‌ای دور، میان آدم فضایی‌ها ایستاده است. ابرها برایم عجیب و بیگانه‌اند. بیایید خودمانی باشیم: همه چیز عجیب است. ما عجیبیم. «کلید» عجیب‌ترین اختراع بشر است. او عجیب است که مهلت نمی‌دهد بگویم دوستش دارم، در حالی که به شنیدنش نیازمند است.

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستـ...

فریاد کشیدم: «خفه شو!»

با دهانی باز، خیره نگاهم کرد. دهانش پر از «دوستت دارم» بود. آرام جویدشان و سنگین قورت‌شان داد. دو قطره اشک از گوشه‌ی چشم‌هاش سریدند. زیر چانه به هم رسیدند. با هم یکی شدند و چکیدند.

گفتم: «تو به من مهلت نمی‌دی بهت بگم دوستت دارم.»

دهانم را باز کردم و با انگشت توی دهانم را نشانش دادم که پر از «دوستت دارم» بود.

گفت: «خب بگو.»
گفتم: «دوستت دارم.»

و شروع کردم جویدن باقی «دوستت دارم»‌های توی دهانم. همه‌جور مزه‌ای می‌دادند. به زحمت قورت‌شان دادم. پنجه‌ام را در شن‌ها فرو بردم و مشتی شن بر آتش پاشیدم.

گفت: «الان که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم که حق با توئه، تو بلد نیستی آتیش روشن کنی، ولی منو دوست داری.»
گفتم: «تشنه‌مه.»
گفت: «تا حالا با یه مرد مسافرت نرفته بودم.»
«ما با هم به اینجا نرسیدیم. من تنها اومدم، تو تنها، اینجا با هم آشنا شدیم.»
«خب حالا اگر با هم برگردیم، خودش یه جور مسافرته دیگه، مسافرت به تهران.»

راست می‌گفت. برخاستم. پشت شلوارم را تکاندم. او نیز برخاست.

گفت: «بلدی این آتیشو خاموش کنی؟»
گفتم: «نه.»

و به سوی آن ویلا که آنجا می‌بینید، همان که چراغ‌هاش روشنند، از شما دور شدیم تا دیگر ما را ندیدید. در آنجا یک لیوان آب برایم آورد تا بنوشم. سپس چای نوشیدیم. من سیگار روشن کردم. او رفت بخوابد. اما قبلش خمیازه کشید و پرسید: «اینکه من با ماشین خودم برگردم، تو با ماشین خودت ... اینجوری باز تنها سفر کردیم که!»

گفتم: «بخواب، فردا راجع بهش تصمیم می‌گیریم.»
گفت: «شب به خیر.»

و من باز اینجا، پیش شما بازگشتم، کنار این ساحل و این آتش. حالا شما بگویید، فردا چه کار کنیم؟! و اگر نمی‌دانید، پنجه‌هاتان را در شن‌های ساحل فرو برید، و مشتی شن بر این آتش بپاشید، شاید خاموش شد.



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 1:7  توسط علی کرمی  | 

حافظ



پا در راه گذاشت، راهی خاکی که می‌گفتند به آسمان می‌رسد. شهر که تمام می‌شد، راه آغاز می‌شد. آنجا، اول راه، بر سر جاده‌ی خاکی، یک سرو بود.

پا در راه گذاشت و سیزده سال بی‌درنگ راه پیمود. سیزده سال زمان زیادی‌ست. سیزده سال طول می‌کشد تا یک نوزاد دختر، سیزده ساله شود، دختری نورسته و سیزده ساله، نوبر بهار و به طراوت باران که عطرش را باد می‌آورد و موهای طلاییش را باد می‌برد و نفس‌هاش خنکند مثل نعنا.

سیزده سال گذشت تا چشم باز کرد و دید آخر راه است. تمام شد. رسیده بود بی آنکه رسیده باشد یا آسمان از بالا سرش زیر پاهاش آمده باشد. آسمان بالا بود، زمین پایین. رسیده بود آخر راه و آنجا، آخر راه، در انتهای جاده‌ی خاکی، یک سرو بود و دوشیزه‌ای نورسته با موهایی طلایی.

زیر سایه‌ی سرو نشست. لبخندی به دخترک زد. خم شد و جلو پاهای برهنه و سفید دختر، جلو آن دامن پر از گل‌های رنگ رنگ، با سر انگشت اشاره بر خاک نوشت: «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس، زین چمن سایه‌ی آن سرو روان ما را بس...»

دخترک لبخندی زد و در دل گفت شایسته‌ی این مرد است: دیوانگی و شعر. و دست به دعا برد تا در آن نزدیکی رودی جاری شود. در آن نزدیکی رودی جاری شد.



+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 21:56  توسط علی کرمی  | 

طوبی


 
در بند زمانیم، در بند مکان، و در بند حواس. همه‌ی اینها یاری‌مان می‌کنند بر این کره‌ی خاکی زنده بمانیم و یاری‌مان می‌کنند بر این کره‌ی خاکی بمیریم. هم اینها طوبی را یاری کردند بر این کره‌ی خاکی زندگی کند و بمیرد. حافظه، یادها و خاطره‌ها را بر اساس زمان، در آرشیو بزرگ سر و دل‌مان دسته‌بندی می‌کند. دمی درنگ کنید و دورترین خاطره‌تان را به یاد آورید. دمی درنگ کردم و دورترین خاطره‌ام را به یاد آوردم: بعد از ظهر یک روز شاید بهاری، شاید تابستانی‌ست و دیوارهای اتاق، آسمانی رنگ است. نور به زحمت خودش را از پس پرده‌های سفید به اتاق می‌رساند. در گهواره‌ای آبی رنگ خوابیده‌ام و او را می‌بینم که ضد نور، با موهای مجعد مشکی ریخته بر شانه‌ها، و پیراهن سفید، و دامن تیره رنگ به سویم می‌آید. این دورترین خاطره در اعماق سر و دل من است، دورترین تصویر. و اوست: طوبی، مادربزرگم.
 
طوبی در خاک و باد و برف و جادو زاده شد، نزدیک گردنه‌ای که کمینگاه راهزنان بود: گردنه‌ی اسدآباد، در شهر اسدآباد، از شکم مادر بیرون آمد و مثل همه‌ی نوزادان گریست. مادرش او را در آغوش کشید و شیر خوراند. پدرش لبخند زد و شکر خدا گفت که مادر و فرزند سالمند و به میزرا نصرالدین گفت در حاشیه‌ی قرآنِ سرِ طاقچه به خط خوش بنویسد: طوبی، فرزند پنجم، خداوند زندگی پر برکتش بدهد. مادربزرگش اسفنددان را در خانه‌ای که دو اتاق تودرهم بود چرخاند و وردی زیر لب خواند و پف کرد به مادر و نوزاد. سپس شستش را در خاکستر اسفند فرو برد و خطی درشت و سیاه بر پیشانی طوبی و مادرش کشید.
 
خوش‌ترین بازی کودکانه‌اش بالا رفتن از درخت انجیر نزدیک خانه‌ها بود. بر شاخه‌ای می‌نشست و پاهای آویزانش را تکان می‌داد و دورها را نگاه می‌کرد و از نگاه کردن به دورها بسیار شاد می‌شد. بچه‌ها، زیر درخت، زیر پای طوبی حلقه می‌زدند و او قصه‌هایی را که از مادر و مادربزرگش شنیده بود برای بچه‌ها باز می‌گفت. به قصه‌ها شاخ و برگ‌های نو می‌داد و آدم‌هایی تازه به آنها می‌افزود و در این امر تا آنجا پیش رفت که پس از مدتی همه روایت‌های جدید او را از آن قصه‌های بومی برای فرزندان‌شان باز می‌گفتند.
 
هیچگاه خواندن و نوشتن نیاموخت و یک روز از لای در، میرزا نصرالدین جوان و خوب‌رو و دانشمند اسدآبادی را دید که عمامه‌ا‌ی لاجوردی به سر بسته بود و از پدر طوبی حلالیت می‌طلبید و خداحافظ می‌گفت تا برود ایران و اسلام را سر بلند کند. یک هفته پس از رفتن میرزا نصرالدین بود که صیحه‌ی دل‌خراش مادرش را شنید و تنش لرزید و مادر را دید که گیس‌کَنان و جیغ‌کِشان و وای‌کُنان سوی پستوی تاریک می‌دود. شوهرش، پدر طوبی، و برادرش، دایی طوبی را گرگ‌های گردنه دریده بودند. مادر هفت سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت ثانیه، سیاه از تن بیرون نکرد و در پستوی تاریک ماند و زانو پای راستش را به شکمش فشرد. روزی بیرون آمد که خواستگار طوبی، الله‌داد آمده بود، کاسبی مومن و میانسال که زن اولش سر زا رفته بود و دختری از او مانده بود. همه‌ی این چند سال رتق و فتق امور خانه و خواهران و برادران بر گردن طوبی بود و آن‌چنان خانه‌داری آموخته بود که کدبانو شده بود.
 
شب پیش از آمدن خواستگار، طوبی درِ پستوی تاریک نمور کوچک را گشود و رو به برق چشم‌های مادرش که گوشه‌ی تاریک پستو نشسته بود خبر داد که خواستگاری خواهد آمد. مادر، جوان بود که گیس‌کنان پا به پستو گذاشته بود. دست برد و سربند سیاهش را دور سرش بست. برخاست و با قامتی راست از پستو بیرون آمد. پیرزنی شده بود. گیس نقره‌ای رنگش از زیر سربند، از دو بر چهره‌ی تکیده‌ و چروکیده‌اش تا روی شکمش رسیده بود. نگاهش هولناک شده بود. کنار سماور نشست و زانوی پای راستش را به شکم فشرد. طوبی برایش چای ریخت و جلوش گذاشت. به طوبی گفت برایش سیگار بپیچد. طوبی دو نخ سیگار پیچید، یکی برای مادر و یکی برای خودش. با مادر اولین سیگار زندگی‌اش را پس از نوشیدن استکانی چای معطر کشید و میان دود پرسید: چرا زانو بر شکم می‌فشاری مادر؟ و مادر گفت: جگرش، و دلش چنان سوخته که حالا شکمش خالی شده است و زانو بر آن می‌فشارد تا این تهی بودن کمتر آزارش بدهد. و ادامه داد در این هفت سال هیچ رازی بر او نامکشوف نمانده است و حالا رمز همه چیز را می‌داند.
 
طوبی به الله‌داد شو کرد. دختر الله‌داد دو سال از طوبی بزرگ‌تر بود اما او مثل دختر خودش از آن دختر پذیرایی می‌کرد و به او می‌رسید. الله‌داد دکّانی در کرمانشاه خرید و طوبی و فرزندانی را که زاییده بود با خود به کرمانشاه برد. تنها دلتنگی طوبی دور شدن از مادر بود اما مادرش گفت هرگاه اراده کنم، یا اراده کنی به دیدار تو خواهم آمد. راست می‌گفت. هربار که طوبی مادرش را می‌خواست سر و کله‌ی مادر پیدا می‌شد با همان سربند سیاه، همان چهره‌ی چروکیده و تکیده، همان قامت باریک و راست، همان گیس‌های نقره‌ای که تا روی شکمش می‌رسیدند، و همان نگاه هولناک که تنها کسی را که نمی‌تراسند طوبی بود. طوبی حتی نفهمید مادر کِی مرد. چرا که هرگاه او را می‌خواست آنجا حاضر بود، چه پیش از مرگش، چه پس از مرگش. آنجا حاضر بود تا با هم چای بنوشند و سیگار بکشند. وقت‌هایی که طوبی از دست الله‌داد کفری می‌شد مادر آنجا بود. وقت‌هایی که طوبی نمی‌دانست در غذا چه ادویه‌ای بریزد که خوش‌طعم‌تر شود مادر آنجا بود. وقت‌هایی که بخشی از قصه‌های کودکی‌اش را فراموش می‌کرد مادر آنجا بود و وقت‌هایی که طوبی در سوگ فرزندانش که از بیماری می‌مردند می‌نشست مادر آنجا بود. عاقبت، روزی که ابراهیم دنیا آمد مادرش دود سیگار را سوی نوزاد پف کرد و گفت این یکی به این زودی‌ها نخواهد مرد. طوبی پرسید: عاقبت این ابراهیم چه خواهد بود؟ گفت: ناسیه‌اش بلند است. پرسید: آیا این یکی زودتر از من نخواهد مرد؟ مادر تکرار کرد ناسیه‌اش بلند است و دیگر نیامد تا سال‌ها گذشت و ابراهیم مردی شد و دیگر فرزندان طوبی زنان و مردانی شدند و یک روز فرزندانش که پریشانی و غم‌شان را پناه می‌کردند به طوبی که پیرزنی شده بود گفتند باید با هواپیما، همین امشب به تهران برویم. چانه‌ی طوبی لرزید و گفت: «ابراهیم!» چه غمی در دل من است از مرگ – پدرم - ابراهیم اما نیک می‌دانم با غم طوبی – مادرش - برابری نمی‌کند. چنگ به خاک ابراهیم می‌کشید و ناله‌های بی‌جان می‌کرد. صدایش از آن پس چنان می‌لرزید که تنها من می‌توانستم بفهمم چه می‌گوید. گفت: یک روز بعد از ظهر در اتاق نشسته بودم که ابراهیم به دیدارم آمد. گفتم: مرا با خودت ببر. خنده‌ای کرد و گفت: مادر جان زود خواهمت برد، صبور باش. ابراهیم پشت کرد که برود. چنگ انداختم پشت پیراهنش را بگیرم و از رفتن باز دارمش یا التماس کنم هم الان مرا با خودش ببرد، نمی‌توانم صبر کنم. و طوبی برایم گفت: دیشب نشسته بودم و چانه‌ام را کف دستم گذاشته بودم و غصه‌ی ابراهیم را می‌خوردم. دودی سیاه از دهانم بیرون آمد و در هوا پیچید و از پنجره بیرون رفت.
 
گفت: «جگرم سوخته روله.»
 
طوبی نیز تا مُرد، سیاه از تن بیرون نکرد. در سوگ الله‌داد چنین نکرده بود. در مرگ ابراهیم چنین کرد. پس از این بود که باز مادرش را دید که از آینه بیرون می‌آید، با همان سربند سیاه، همان چهره‌ی چروکیده و تکیده، همان قامت باریک و راست، همان گیس‌های نقره‌ای که تا روی شکمش می‌رسیدند، و همان نگاه هولناک که تنها کسی را که نمی‌تراسند طوبی بود. او را در آغوش کشید و با هم سیگار کشیدند و چای معطر نوشیدند. پس از این بود که طوبی با جنگجویان سریال‌های کره‌ای می‌جنگید. گاهی آنان را شکست می‌داد و گاهی از دست آنان می‌گریخت و پشت میز نهارخوری پناه می‌گرفت. تا اینکه یک روز میان پذیرایی خانه قضای حاجت کرد و مادرش به این کار او خندید. طوبی در رختخواب خوابید، آن‌قدر تا مُرد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 14:29  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر