قدیس
کودکان آرزو میکنند به بزرگسالی کارهای شوند و من هم آرزو میکردم. کسی اگر میپرسید: «میخوای چی کاره شی؟» میگفتم: «قدیس» که بیشتر پرسشگران، تنها به پلک زدن اکتفا میکردند و هیچ نمیگفتند. دست کم اگر هیچ نداشتم هدفی داشتم که به هیچ قیمتی از آن دست بردار نبودم. میخواستم قدیسی شوم. برای رسیدن به هدف، سوای پشتکار و علاقه، گزینهی بختیار بودن هم هست که بخت اگر یار نباشد یک جای کار خواهد لنگید. در باب بختیاریام همین بس که از اوان کودکی یک جای کار بختیاریم، نه که میلنگید، فیالواقع افلیج بود و راه نمیرفت. اولین مواجههام با نگونبختی "تولد" بود. هنوز مچ پاهام تو دست دکتر بود که فهمیدم «نه، من نباید میاومدم» آنهم به دنیایی که همه رو سقفاند جز چراغها و سوسکهایی که جاشان نباید تو اتاق زایمان آدمها باشد و معقولتر است جای دیگری برای زایمانشان دست و پا کنند. هنوز واژگون تو دست دکتر بودم و به بازگشتن از همان راه که آمده بودم میاندیشیدم که دکتر بیانصاف با پنجهچنان کوفت پشتم که وقْی زدم و اشکهام سرازیر شد و از بالا سرم چکید رو سقف یا زمین. زود که پی بردم جابجایی سقف و زمین خطایی بصریبوده کمی با زندگی کنار آمدم.
باورم نمیشد پا به دنیایی گذاشتهام که نوزادی را فقط به خاطر نفس نکشیدن، آنچنان میکوبند که معلمان، شاگردانشان را. کماکان از نفس کشیدن دل خوشی نداشتم. هر از چندگاهی تلاش میکردم چنین کار مضحکی را ترک کنم. اما هربار مادرم قایم میکشید زیر گوشم. این شد که ترس از نفس نکشیدن آنچنان درم ریشهدواند که تا به امروز هرگاه به این مسئله فکر میکنم یاد کشیدههای مادرم میافتم و از واهمهای موهوم، نفس میکشم. کتک خوردن به همینجا ختم نشد. مادرم هر وقت گریه میکردم و چیزی میخواستم با تمام قوا مرا به سوی پدرم پرت میکرد و پدرم که مردی اهل دانش و خرد و مطالعه بود تا چشم از کتاب بگیرد دیر شده بود و افتاده بودم تو بخاری یا سطل زباله. اما خب از انصاف که دور باشم باید بگویم چند بار هم موفق شد و مرا گرفت. بارها هم میشد که با همان غیظی که مادرم مرا به سویش پرتاب میکرد، شوتم میکرد سمت مادرم و اینجور وقتها بود که مادرم شیرجه میرفت مرا بگیرد یا نمیرفت. اگر شیرجه میرفت و مرا میگرفت سینهاش را تندی تو دهانم میچپاند و غائله ختم میشد. با عاشقانهترین لحنها تو صورتم میگریست و میگفت « ازت متنفرم میمون، الان چه وقت اومدن تو بود آخه! » اما اگر شیرجه نمیرفت از پنجره پرت میشدم تو خیابان و تا یکی حوصله کند و جمع و جورم کند چندتا ماشین از کنارم یا روم رد میشد. بیرون که پرت میشدم پدرم ریسه میرفت و به مادرم میگفت « ایندفه رو دیگه من بردم، نتونستی بگیریش » و مادرم همینطور که میگریست میخندید و میگفت « به خاطر همین دیوونهبازیئاته که هنوزم دوستت دارم » همین باعث آشتیشان میشد و پی میبردند زندگی اینقدرها هم بد نیست. هیچ وقت از این پرت شدنها نمردم و حتی حالی شبیه مرگ را نیز تجربه نکردم. مثل عروسکی بیجان میماندم همانجا وسط خیابان. گاهی همینطور که میان خیابان افتاده بودم میاندیشیدم آدم، سگجان است یا سگ؟ آدم از سگ هم سگجانتر است. در اثبات سگ جانی آدمیزاد همین بس که کدام سگی حداقل چهل سال عمر کرده؟
القصه کتکخوردن و نفس کشیدن شد از عادتهای روزمره و نفس کشیدم و بالیدم و کتک خوردم. برای فرار از همین عادات بود که تصمیم گرفتم قدیس شوم. پس از اینکه با مرارت فراوان دورهی متوسطه را گذراندم و خواستم در کنکور کارشناسی قدیسی شرکت کنم دریافتم پدرم برای صرفهجویی در هزینهها مرا به مدرسهی راهنمایی نفرستاده. این موضوع بلوایی تو ادارهی آموزش و پرورش راه انداخت که باعث شد وزیر آموزش و پرورش وقت، تو ترافیک بزرگراه، سکته کند و بمیرد. وزیر جدید هیچوقت سکته نمیکرد. چون تو ترافیک نمیماند. به این خاطر که هیچوقت از خانه بیرون نمیآمد. نتیجهی جلسات وزیر و مدیران عالیرتبهی آموزش و پرورش این شد که از تحصیل محروم شدم. اما قدیس شدن هدفی بود که حاضر نبودم به هیچ قیمتی از آن دست بردارم؛ حتی به قیمت روز دنیا که معادل دلار و پوند پرداخت میکردند و با آن میشد زن بگیری و یک آپارتمان لوکس تو بهترین محلهی بهترین شهر بخری و به فسادهای اخلاقی و غیر اخلاقی بپردازی. مُصر بودم قدیس شوم و به همین خاطر جملهی "میخواهم قدیس باشم" را رو تن درخت جلو خانهمان با ناخن کندم. شب از درد خوابم نبرد. ناخنم به گوشت رسیده بود و حتی یک ریزهش هم نمانده بود. از همه بدتر صبح که بیدار شدم و از خانه بیرون زدم حیرت کردم که برای طرح تعریض پیادهروها آن درخت را کندهاند و یک ساعتی سرم را و کپلم را خاراندم. خواستم رو دیوار خانه همان جمله را بنویسم که انگار یکی نهیبم زد « به خاطر یه کندهکاری، طرح تعریض پیادهروها به اتاق خوابای خونهتون نکشون؟! » ناخنی هم نمانده بود تا با آن رو دیوار آجری چیزی کنده کاری کنم.
بیخیال شدم و تو نیازمندیهای روزنامه دنبال کلاسهای آزاد قدیس شدن را گرفتم. خوشبینانهترین برخورد با آگهیهای روزنامه این بود که با آنها شیشههای حیاط خلوت خانهی مادربزرگم را پاک کنم. یکی نوشته بود قدیس شدن در ده جلسهی تضمینی و میدانستم برای قدیس شدن حداقل دورهای یکساله ریاضات دشوار لازم است که اگر مستعد باشی شاید بعد از یکسال بتوانی چند کرامت کوچک مثل مشاعره با ابرها و خندیدن روی آب یا فریاد زیر آب را تجربه کنی. دیگری نوشته بود تنها شبها با گوش دادن به نوارهای آموزشی ما قدیس شوید که مسلما کلاهبرداری محض بود و حیف پول که بابت اینچنین نوارهای آموزشی بپردازی. از آگهیهایی مثل قدیس شدن زیر پله و اتاقخواب و حمام که بگذریم بر آن شدم تا از چند دوست که روابط حسنهای با دانشجویان قداست داشتند سراغ کلاسهای آزاد قدیسی را بگیرم. جوینده یابندهاست و طلسم شکست و یک روز بعدازظهر توانستم به کلاس یکی از اساتید قداست که شهرتی به هم رسانده بود راه ببرم.
ماهانهی کلاسها را به زحمت و با جان کندن تو پنچرگیری و نانوایی محلهمان جور میکردم. ولی عشق به هدفم از سرخورده شدن بازم میداشت. اولین جلسهای که استاد را دیدم کمی شگفتزده شدم. فکر نمیکردم یک قدیس شاخ و سم داشته باشد اما تا آنروز هیچ قدیسی را از نزدیک ندیده بودم و رفتار و سخنان استاد بسیار تاثیر گذار بود. همین شد که با علاقه و پشتکار، آنچه را میگفت به کار میبستم و هر شب تا دیروقت تو پارک نزدیک خانه تمرین میکردم. تمرینها چندان آسان نبود و برای من که معدهی ضعیفی داشتم نوشیدن روزانه دو لیتر خون آدمیزاد، آسان نبود. از همه بدتر هیچکس را نمیتوانستم راضی کنم که خونش را بدهد تا بنوشم و بیشتر از خون خودم مینوشیدم. به خاطر کم خونی، فشارم دایم پایین میافتاد. چند بار تو خانه بیهوش شدم و مادرم آب قند تو صورتم پاشید. مادرم همیشه غر میزد « تولههای مردم پی کار و کاسبیو گرفتهن ولی تو مثه احمقئا رفتی پی هنر که چی؟» هر چه تلاش کردم بفهمانمش قدیسی از رشتههای هنری نیست، نشد که نشد. مو به مو تمرینها را انجام میدادم و شاید به جرات بتوانم بگویم از بهترین شاگردهای کلاسمان بودم. استاد راضی بود. رضایت تو چشمهای سرخش موج میزد. تمرین تجاوز به حقوق مدنی پیرمردهای بالای نود سال را از همهی تمرینها دوستتر داشتم. اما از کشتن و سوزاندن مورچهها و قناریها خیلی خوشم نمیآمد و در نظرم ملال آور مینمود. یکبار هم به اردو رفتیم که در آن بیشتر جنگلهای جهان را به آتش کشیدیم و تو آب بسیاری از رودخانهها به شیوههای بدیع و نو قضای حاجت کردیم. تو همین اردو بود که عاشق یکی از همدورهایهام شدم. او هم بسیار علاقهمند و پیگیر بود و دُم هشتاد روباه را با دندان کند و تو آتش سوزاند. همینجا بود که به او پیشنهاد ازدواج دادم. باهم خون آهویی را مکیدیم و به عقد هم درآمدیم.
خلاصه با هر مرارتی بود دورهها را به پایان رساندم. نتیجه شگرف بود. رو دیپلم پایان دوره نوشته بودند. مدرک دیپلم دورهی عالی ابلیسی! و تازه دانستم چرا استاد شاخ و سم داشت. آمدم معترض شوم به استاد که چرا به من دروغ گفتی؟ که با نگاهی به شاخ و سمش دستم آمد که باید میگفته و طبیعتش همین است. هر چند میخواستم قدیس شوم اما از آموزش دورههای ابلیسی درآمد خوبی دارم و راضی هستم. جای شاخهام که تازه دارند از سرم جیک میزنند کمی میخارد و به راه رفتن با سم هنوز عادت ندارم. همیشه کارها آنطور که میخواهی پیش نمیروند. بااینحال میاندیشم گاهی کمی بخت هم چاشنی زندگیت باشد خوب میشود! بخت اگر یار نباشد قدیسی یا قدیسهای، ابلیسی یا ابلیسهای میشود!
