- اینجا که من هستم سال، نو نشد. اما کفشهای کهنهام نو شدند - خوشحالم. - دوستم لبخند نو خریده. شاید یکسال دیگر هم با هم رفیق بمانیم. - همسایهمان برای هفت سینش تخم مرغ شانسی رنگ کرده. خوش شانس بود. یکی از تخممرغ شانسیها تخم خدا از آب درآمد. - مادر سال پیش گفت الان روح پدر هم پیش ما نشسته کنار سفرهی هفت سین. ترسیدم. امیدوارم امسال آن دنیا تشکیل خانواده داده باشد و سر سفرهی آنها بنشیند. من از روح و جن و اینجور چیزها میترسم. - امسال از پرت و پلا نوشتن دست خواهم کشید و چرند و پرند خواهم نوشت. - امسال دیگر نخواهم گریست. البته تا وقتی که کسی سر به سرم نگذارد. - امسال پولدار خواهم شد. شاید. سال پیش و سالهای پیشتر هم این را گفته بودم؟! - سال گاو است. بیایید شیر بخوریم. هر چند که گاومان نه شیر داشته باشد و نه پستان. اگر نشد "یک زن کردی پستان" - سال گذشته جواب همهی سوالاتم را اتفاقی یافتم. زیر پتو پیداشان کردم. پیش از این با خودم چراغ قوه زیر پتو نبرده بودم. امسال سوالات جدیدی باید برای خودم طرح کنم. - امسال بیشتر به سلمانی خواهم رفت. موهام دارند میریزند. اصلی هست که میگوید "تا جوونی حال کن" کوتاه کردن مو و دیدن رقص لامبادا همیشه برایم اغواگرترین کارها بودهاند. - علاوه بر نوشتن و خواندن، زن گرفتن از علایق روزانهی من است. برنامه دارم امسال هر روز، زن بگیرم. - اگر مثل سال پیش همهی خودکشیهام ناموفق باشند یکسال دیگر زنده خواهم ماند. مگر عزراییل نظرش عوض شده باشد. کتاب "متدهای جدید خودکشی" به دستم رسیده. بوسیدن ماتحت اسب رام نشده یکی از راههای پیشنهاد شده در این کتاب است. - محض تنوع و تفنن امسال ناخنهام را با رنده کوتاه خواهم کرد. موهام را با فندک. - سال پیش اشتباهات لپی زیادی داشتم. امسال مسوولیت اشتباهاتم را به دیگر اعضا خواهم سپرد. - سال گذشته "هفت" داشت. فکر کردیم "بهبه شگون دارد" اما تنی چند از اعضای خانواده جلو چشمان ناباورم عربی رقصیدند و من این استعداد نهفتهی خانودگیم را کشف کردم.حالا امسال با "هشت" میآید و نمیدانم کدام استعداد خانوادهمیشکفد؟ خدا میداند. - مادرم برای سر سفرهی هفت سین نوعی ماهی خریده که میتواند گوسالهای را در یک چشم به هم زدن بخورد. نگرانم! مادر هم نگران است. ماهی به من لبخند میزند. عصبی شدهام. - امسال تلاش خواهم کرد بفهمم یک حساب بانکی چیست و با آن دقیقا چه میکنند. من همیشه تلاش خودم را کردهام. - اولین و آخرین تجربهی رانندگیم تا ستون پارکینگ بوده. شاید امسال رانندگی را بیشتر تجربه کنم. تا کجاش را هنوز نمیدانم. پیشگو که نیستم. - سال پیش در جمع "معلولین مقیم مرکز" شعرهایی از خودم خواندم که با پرتاب اعضای مصنوعیشان به طرفم تشویقم کردند. امسال برای تعریف کردن چند لطیفه به "انجمن ایدزیهای بدون مرز" دعوت شدهام. - سال پیش نامهای از خدا به دستم رسید که "اگه میخوای همینجوری زندگی کنی خب برگرد" امسال را مهلت گرفتهام. - با اینهمه سال نو مبارک. نه؟
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:3  توسط علی کرمی
|
[ سوت ممتدی زیر متن ادامه مییابد. کسی در خانه را باز میکند. شتابان در را میبندد و تو میآید. دست پاچه نزدیک میشود ]
مرد1[ دست پاچه ]: بازم؟!
مرد2[ دست پاچه ]: خودش اصرار کرد
مرد1: نباید میگفتی، نخود تو دهنت خیس نمیخوره بچه؟
مرد2: بش گفتم اگه بشنوه اینطوری میشه، بش گفتم
مرد1: من باید چن نفرو واسه این راز؟ ...
مرد2: ول کن نبود، اصرار کرد
مرد1: اصرار کنه تو که میدونستی امکان اینکه اینطوری ...
مرد2: بابا منم آدمم به چن نفر ثابت کنم اینطوری میشه؟ چیزی نیست که هر کسی تاب شنیدنشو داشته باشه، اتفاق عجیبییه که تو هزار سال و هزار تا آدم ممکنه واسه یکی اتفاق بیفته .. اصرار کرد، خیلی اصرار کرد، حقیقتش جری شدم، مسخرهم کرد، گفت خالی میبندی .. گفتم تو اولی نیستی، بیست نفر دیگهئم قبل تو بودن که تاب نیاوردن، باور نکرد، گفتم به جوونیت رحم کن، گوش نکرد، دیوونهم کرده بود، منم گفتم ... اینم ... میبینی که
مرد1: آره گوشاتو بگیر، مثه اینکه دفهی پیشم گوشاتو گرفته بودی که نشنیدی گفتم اگه فقط یه بار دیگه ...
مرد2: بزن دیگه! .. ا! [ترسیده] داری چیکار میکنی؟
[کمی مکث. گلولهای شلیک میشود ]
مرد2[درد دارد، به سختی نفس میکشد]: آخ ... چرا منو؟! ... نامرد ... بنا بود ... آآآآی ... بیانصاف ... خون
مرد1[عصبی]: مجبورم کردی، چند نفر دیگه رو باید به خاطر سهل انگاری و دهن لقی تو بکشم، بهت گفتم، ازت خواهش کردم، التماست کردم این جریانو واسه خلقالناس تعریف نکن .. هی گفتی هی گفتی .. از هر پنجتام که سه تاشون مخاشون سوت کشید .. تجربهت نشد، آدمیئم که دیگه مخش سوت کشید - کشید .. به هیچ دردی نمیخوره، باآس کشتش، اما دیگه نه، دیگه نمیتونی برا کسی تعریف کنی که فلان وقت و فلان جا چی شده و چی دیدم، دیگه تموم شد .. از آدم کشتن خسته شدم، تقصیر خودمه، نباآس حتی به تو که نزدیکترینی میگفتم، نه دیگه نه، دیگه مخهیشکی سوت نمیکشه، دیگه هیشکی واسه شنیدن یه همچین رازی مخش سوت نمیکشه، نمیمیره