قربان صدقهی سبز

به من رای داده
و هرکس به من رای میدهد
مسلما قربانش میروم!


با «میرحسین موسوی» و «رای میدهم» جمله نسازید. خوب به این دو گزینه فکر کنید!

تو خانه تنها بود. غروب بود. با لیوان چای برگشت به اتاقش. دستش را جلو صورتش تکان داد «هوووف، چه دودی گرفته اینجا رو» دیگر حوصلهی کتاب خواندن نداشت «به این راحتی نیس که، الله بختکی که نمیشه رییس جمهور انتخاب کرد» کتابی که میخواند روی زمین باز بود. بالاسر کتاب ایستاد «بسه دیگه خسته شدم» پنجهی پاش را انداخت زیر جلد کتاب و بستش. پنجره را گشود «من باید خوب فکر کنم، شاید اصلا رای ندم، هیچوقت، عجب دودی گرفته اتاقو» بوی باران میآمد. باران نمیآمد «این علی کرمیئم گیر میده به یه چیزی ول کن نیست، حال آدمو به هم میزنه مردک» کمی چای از لبهی لیوان مکید. صورتش تو هم شد «هووووف، بر پدرت لعنت، چقد داغ بود، الکییه مگه انتخاب کردن آیندهی چار سال مملکت، هی میگه موسوی موسوی» فوت کرد تو لیوان. قند برداشت. زد تو چای. قند را میان دو لبش گذاشت و مکید. قند را به دهان کشید و خرت خرت جوید «به تو چه اصلا؟ شاید من دلم نخواد رای بدم، مردک بد پیله» خواست باز چای بنوشد. یکهو لیوان را پس کشید. خم شد رو لیوان و فوت کرد. جرعهای نوشید. نفس پس داد «هههههه، چقدر گول بخورم؟ من که امیدی ندارم» کتابخانه کنار دیوار بود و کامپیوتر کنار کتابخانه. آمد و شستی دستگاه را فشرد. کامپیوتر، خمیازهای کشید و روشن شد. «البته بدم نمیگفت، اینجوریئم که نمیشه» تصویر نیامد. «تصویر چرا نیومد؟» مونیتور را تازه خریده. با سر انگشت پشتش را جورید دنبال شستی روشن - خاموش «شاید منم رای دادم، اما این علی کرمی حال آدمو به هم میزنه، میرحسین، میرحسین» شستی روشن - خاموش مونیتور را نیافت. دولا شد پشت مونیتور را ببیند که پیشانیش را قایم کوفت به لبهی زهوار کتابخانه کنار کامپیوتر «تف به روت بیاد علی کرمی» نشست رو صندلی و دست گذاشت به پیشانی و مالید. چای را گذاشت رو میز. سیگار برداشت. آتش زد. دود را پف کرد «راست میگه بیچاره، باید به میرحسین رای بدیم» پیشانیش را مالید.

بنا بر آخرین گزارشها تعداد کثیری از ساکنان سیارات، حمایت خود را از میرحسین اعلام کردهاند. سخنگوی آنها دربارهی این اعلام حمایت چنین گفت:
- ووووویییییی آآآآآآآ ززززززز، د، میرمیر!
مترجم ما گفت:
- ایشان که بیشترشان از جمعیت جوان سیارات هستند میگویند اکثر ما از بدو تولد - که میانگین، هفتاد میلیارد سال نوری پیش میشود - از حامیان میرحسین موسوی بودهایم و ادعا داریم از قدیمیترین حامیان ایشانیم

«آ» را تشخیص دادم که گفته. باقی حروف در عکس ذکر نشده. حدس بزنید. به گمانم یا به بحران کم «آ»بی اشاره داشته یا از ادامهی «آ»زمایشات هستهای دفاع میکرده یا داشته میگفته «آ»قای موسوی ما حالمان خوب است یا میگفته «آ»رتیستها از شما حمایت کردهاند یا پرسیده شما «آ»رشیتکتی؟ یا گفته «آ»ی دزد، «آ»سایشگاه روانی، «آ»نتوان چخوف، «آ»خرالزمان، «آ»لالهی کوهسارانم تهیی ته، «آ»ما ما از شما حیمایت میهکنیم، «آ»ب در هاون میکوبیم، «آ»قا به دادمان برس، «آ»ه ای یقین یافته حالت چطور است؟، «آ»سیبهای اجتماعی را شوخی بگیریم، «آ»میبهای پررو را به دارالتادیب بفرستیم، «آ»تیهمان مالید، به ما که رسید «آ»سمان رمبید، «آ»خ، «آ»لیس در سرزمین عجایب شدیم رفت، دختر «آ»بادانی چه غیور و ایرانی، «آ»ب حیات را باید از شلنگ «آ»ب توی حیاط بخوریم؟، «آ»ش کشک خالهمان است و بخوریم پامان است و نخوریم پامان است، پاشنهی «آ»شیلمان میسوزد، «آ»سیاب به نوبت، «آ»فتابه لگن هفت دست شام و ناهار هیچی؟ شاید هم چهچه میزند این بانو در میان این جمع سبز که «آ»ها هه ها هه ها هاهاهاهاهاهاهااااا ... شما چه فکر میکنید؟!

در جمع وبلاگنویسان هوادار موسوی بودم. بگذریم که اول جریان بی اینکه از رو صندلی برخیزم با پا زور آوردم که صندلیام را کمی عقبتر برانم که پخ شدم رو زمین. خدایی جز خودم که ترکیدم هیچکس نخندید. اصلاحطلب و اصولگرا و چپ و راست و کفگرگی همه آمده بودند. یکی از دوستان جالبمان نکاتی چند در باب انقلاب مخملی گفت که سریع درآمدم:
- نمیدونم جریانو درست متوجه شدین یا نه؟! ما اینجا دور هم جمع شدیم که انتخاب کنیم نه انقلاب!
جلسه که تمام شد شاید همهشان مثل من با خودشان میاندیشیدند چه خاکی بر سرمان کنیم تا همه بدانند بهتر است به میرحسین موسوی رای بدهند؟! البته که اوضاع امیدوار کننده است. اما وسواسام گرفته. یکهو یاد این شعر چارلز بوکفسکی فقید افتادم:
چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی
اما سالها طول میکشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر میفهمیاش
دیگر خیلی دیر شده
و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست!
هر آنکس دست کم با خواندن این شعر فهمید چه میگویم فاتحهای برای چارلز عزیز بخواند وگرنه شاید کمی جلوتر مجبور شود این فاتحه را برای چیزها و کسان دیگر و بیشتری بخواند.

ستاد میرحسین بود و شور و غوغا. رهنورد آمده بود. میرحسین نبود، شمال بود. جوانی که سر و ریش و همه جا را جز ابرو از ته تراشیده بود روی سن رفت. چیزاهایی نوشته بود در ثنای میرحسین و اینکه امید دارد انتخاب شود و خواند. جوانی که سر و ریش و همه جا را جز ابرو تراشیده بود تشویق شد و از روی سن به زیر آمد. مجری نکته سنج مراسم اینطور ادامه داد:
- نه هر که سر بتراشد قلندری داند ...
انصافا مناسبت داشت. برای میرحسین هم مناسبت داشت. اما خب برادر، قبلتر میخواندی یا درست بعد از این جوان سر و رو تراشیده نمیخواندی! همین مجری کارآزموده جای دیگر گفت:
- پیشترها که هنوز اینقدر مجرب نشده بودم جایی میکروفون را آوردند خدمتم ...
زکی! زیر گوش دوستم گفتم:
- یکی این میکروفونو از این بگیره تا باعث جونش نشده
خانم جوانی نزدیکمان شد و گفت:
- میشه لطف کنین اون دستمال سبزو ببندین به بازوتون؟
پیشتر دستمال سبز را داده بودم به نوجوانی که نزدیکم ایستاده بود. ناباورانه در من نگریست و دستمال سبز را به چشم گرفت و گریست و نمیدانم چرا کلا جلسه را ترک کرد! دستمال سبزی که داده بودند خیلی بو نفت میداد. همین بود که ردش کرده بودم و برگشتم به همان خانم گفتم:
- اون دستمال که دادین بو نفت میداد ردش کردم رفت ... از چار سال پیش تا حالا سفرهی خونهمون بو نفت میده و هر قدرم میشورمش و میندازمش جلو آفتاب بوش نمیره، دیگه طاقت بو نفت ندارم
خوشبختانه زود متقاعد شد و رفت. زهرا رهنورد آمد و حرفهاش را گفت. خیلی میگفت «در واقع». درواقع یعنی درواقع هر دو کلمه یک بار در واقع میگفت «درواقع». آرنج کوفتم به پهلوی دوستم. نگاهم کرد با سر اشاره زدم. برخاستیم. لای جمعیت پیچیدیم و زدیم به کوچه. سیگار آتش زدیم و به آسمان آبی آن عصر خیره ماندیم. بعدازظهر زیبایی بود مثل همهی بعداز ظهرهای زیبای بهاری زمین خدا. نگاه دوستم کردم. خیره بود به آسمان. گفتم:
- توئم به همونی فکر میکنی که من؟
- رای بیاره به نفع همهس
راه افتادیم. تو پیادهرو اثری از انتخابات نبود. اما هر کس را نگاه میکردم هویدا بود به میرحسین موسوی رای میدهد. به میدان که رسیدیم دست تکان دادم برای تاکسی. زیرمان گرفت. انا لله و انا الیه الراجعون.

ترس نداره که؟! ببین عمو میخنده! ببین چه مهربون و حساسه!

گویند ورا چو زاد مادر پوستر به دهان گرفتن آموخت!

در این سخنرانی میرحسین گفت:
- باید بجمبیم، تورم شده اینقدر! (همانقدر که با دست نشان داده)
من دقیقا نفهمیدم چقدر، اما از تشویق متخصصین حاضر در سالون فهمیدم به اندازهی خوبی رسیده و از این همه پیشرفت ایران در زمینهی تورم خوشحال شدم و اشک تو چشمهام حلقه زد!

گروهی گفته بودند اصلاحطلبان قصد دارند ترورهای نافرجام علیه خودشان ترتیب دهند. اینجا هم میرحسین دستهاش را بالا برده ولی شخص تروریست بد قول در آنجا حضور نداشته و گویا ترور نافرجام مانده! بلا از جانش به دور، چشم حسود کور، انتخاباتتان پرشور باد انشاالله.

در همایش خلیج فارس از من دعوت شد تا نکاتی چند در تایید فارس بودن خلیج فارس بیان کنم. گفتم:
- من خودم بندرعباس که بودم با این خلیج صحبت کردم، فارسی جواب داد، از انصاف دور نمانم، کمی لهجه داشت، اما مطئن شدم این خلیج فارس است. نگران نباشید. میرحسین خندید!
دخترم گفته بودیم سبز، این قرمزه متوجه هستی که؟! بلدی رنگا رو عمو جان؟

اینجا یکبار دیگر میرحسین دچار اشتباه شده و فکر کرده اون منم در حالی که این منم!

میگویند اینجا میرحسین یکی را توی جمعیت با من اشتباه گرفته و برایش دست تکان داده!

در این عکس نیم ساعت میرحسین موسوی به جماعت تعارف زد «تو رو خدا بنشینید» نیم ساعت جماعت به میرحسین موسوی که «مگه میشه؟ شما بفرمایین تو رو خدا» نیم ساعتی هم یکدیگر را تشویق کردند و جلسه به شادی و خوبی و خوشی تمام شد!

وی برای به نمایش گذاشتن میزانی از قدرتهای اجراییش کاغذی را با یک انگشت در آنسوی شیشهی اوتوبوس حامل خودش تو هوا نگه داشت که موجب حیرت عدهای از هموطنان شد. خوب دقت کنید. کاغذ آنسوی شیشه است و انگشت و میرحسین با هم این طرف شیشهاند. در پی این اقدام انسان دوستانه و محیرالعقول میرحسین، دیدوید کاپرفیلید و دیوید بلین طی تماس تلفنی از همان پشت تلفن به او سجده بردند. در پی همین اقدام میرحسین عدهی زیادی یقین کردند او میتواند. آنها گفتند اگر او به تکنیکهای شعبدهبازی نیز تسلط دارد به او رای میدهیم. این گروه اذعان داشتند کسی که چنین شعبدهای بتواند مسلما مملکت را نجات خواهد داد. انشاالله!

صد نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول رای! مردم صاحب نظر* شود
*
مردم صاحب نظر مردمیاند که با دهان گشاده به افق خیره نمیمانند و جنازهی موش و جانوران موزی دیگر تو دهانشان به هم نمیرسد. نظر دارند، رای دارند و آن را اعلام میکنند. ایرانی جز این است؟ و اما نیک بیاندیشید. بهترین گزینهتان کیست؟
!
از همین الان به هر آنکس که رییس جمهور ما خواهد شد تبریک میگویم. او انتخاب ما است، انتخاب مردم. اگر فوج فوج رفته باشند و رای داده باشند حتی اگر خلاف میل من باشد باید احترام بگذارم. و اگر کسانی رای نداده باشند، در واقع حق رایشان را دادهاند به آنان که رفتهاند و رای دادهاند، چپی و راستی، فرق نمیکند. اعتراض که نخواهم کرد هیچ، احترام هم خواهم گذاشت. چهار سال پیش کسانی نرفتند، رای ندادند. چهار سال غر زدند که ما راضی نیستیم. این جا ندارد. منطقی نیست. تو نرفتی و رای ندادی، او که رفت و رای داد چه؟ برای او احترام قایل نیستی؟ غر زدن پیشهمان نباشد. حرکت کنیم. فکر کنیم. چشممان به دهان این و آن نباشد. تدبیر کنیم. عمل کنیم. هر که باشد باید احترام بگذاری. هر که باشد. به او احترام نگذاری به خودت احترام نگذاشتهای. تو به او احترام نگذاری دنیا او را نامحترم خواهد شمرد. دنیایی که او را بیحرمت کند تو را بیحرمت کرده. پس حرمت او، حرمت توست. انصاف بده که کنار گود نشستن و عربدهی لنگش کن سر دادن یا خوش استقبال و بد بدرقه بودن در شان تو و هیچکس نیست. نه که بگویم جای نقد نیست. اما در انتقاد منطقی باش و مهلت بده. امروز خوب فکر کن، فردا غر نزن. مهلت بده به هر کس که آمد. منصف باش با هر آنکه آمد. و بدان انتخاب تو است. چه رای داده باشی و چه نداده باشی. هر آنکس که باشد مدافع اویم، چون خواسته یا ناخواسته انتخاب تو ایرانی است!

چون در بعضی اخبار خواندم که اصلاح طلبان با حمله به خودشان و مردم و مورد ضرب و شتم قرار دادن خودشان و مرد مظلوم نمایی میکنند و بر عیله خوشان اس ام اسهای ناجور درست میکنند و خلاصه کم مانده خودشان را در جهت مظلوم نمایی منفجر کنند؛ اندیشیدم برای عقب نماندگی از این حرکت جالب و مهیج وخندهدار کمی خودم را هک کنم که کردم. بگذریم. شنیدهاید «هفت» عدد خوبی است؟ حتما شنیدهاید! عدهای از دوستان اصرار داشتند برای اینکه میگویی موسوی خوب است ادله بیاور. گفتم:
- خب خودش خوب چیزهایی گفته. هر کس دوست دارد برود و بخواند
گفتند:
- دلیل تو چیست؟
گفتم:
- شنیدهای هفت عدد خوبی است؟
گفتند:
هیچی نگفتند. با سر تایید کردند. اما من واقعا گفتم:
- خب، ببین، میر حُ سی ن ِ مو سَ وی
- ها؟! (همه با هم گفتند)
- بشمارید، هفت بخشه!
یک مشت گاو؟! شنیده بودم بگویند یک مشت گندم یا یک مشت گردو، اما یک مشت گاو؟! گاو که تو مشت جا نمیشود، میشود؟!

یکی دو تا دوستتر از جان گفتندم: ادله بیار برای همین مردمی که دوستشان میداری که چرا رای دادن به میرحسین موسوی را دوست داری. گفتم: مگر مرا نمیشناسید که دلیلهام حقیقیاند و حقیقی، فهمیدنی نیست؟ گفتند: بیار! گفتم: چشم. انیمیشن یا پویانمایی «عصر یخبندان» را که دیدهاید؟ اگر ندیدهاید ببینید و دوبلهاش را هم ببینید که بر و بکس دوبلورمان گل کاشتهاند و قشنگ بود که قشنگترش کردهاند. توی عصر یخبندان «سید» نامی بود که اگر دقیق بشوید بی شباهت به او نیستم. این «سید» جیگری بود. آدم دلش برای او غنج و قریشمال میرفت بس که شیرین بود. خدا هر جا که هست نگهدارش باشد. جایی اینها - سید و مندی و دیگو و بچه سرخپوست - میرسند به گروهی از پرندگان که رییسشان لب دهانهی آتشفشان کوچکی ایستاده بود و برای دیگر پرندگان توضیح میداد که:
- اگه بیفتین این تو، نباید بیفتین این تو
این راستترین، محکمترین، دقیقترین و رکترین و قانع کنندهترین دلیلی بود که تو زندگیم تا آنروز شنیده بودم. حالا ادله که - بیخیال - نه! دلیلمان برای رای دادن به میرحسین موسوی این است که:
- اگه به میرحسین موسوی رای ندین، نباید به میرحسین موسوی رای ندین
یا
- اگه به میرحسین موسوی رای میدین، باید به میرحسین موسوی رای بدین
دلیلم قانع کننده بود؟! نگفتم نگذارید دلیل بیاورم؟! نگفتم بگذارید در این کشتزار گریه کنم؟!


چه میشود وقتی با کلی آدم جورواجور کلنجار رفته باشی سر رای دادن؟ میگویمتان صبور باشید. میروی تو سالن و مادرت را مثل همیشه نشسته میبینی جلو تلویزیون. مادر به پنج زبان زندهی دنیا برنامهی آشپزی میبیند و واحیرتا که میفهمد! میگویی:
- دمارم درآمد بس که فک زدم در باب رای دادن
- من که رای نمیدم، برا چی باید رای بدیم؟ سی ساله رای میدیم چی شد؟
- ها؟!
و مینشینی و نیم ساعت هم با مادر کلنجار میروی که الان وقت این حرفها نیست و قس علیهذا. مادر را که متقاعد میکنی و میپذیرد و با در نظر گرفتن اینکه مادر تمام برنامههای آشپزی جهان را دیده ازش میپرسی:
- شام چی داریم؟
- نداریم، کنسرو لوبیا هست باز کن و بخور!
پس از لعنت و فحش فراوان که نثار روح در بازکن برقی پیر میکنی و با در باز کن کند دستی به زور و ضرب تهدید در کنسرو لوبیا را باز میکنی بهترین کار چیست؟ اینکه توش روغن زیتون و گلپر و فلفل سیاه فراوان بریزی، بهبه! میریزی و گرسنه مینشینی به خوردن. اولین قاشق را که به دهان میبری مغزت یکی دو تا ارور و مشکل عمده را گزارش میدهد. این حالت را پیشتر نیز با ریختن نمک فراوان تو نسکافه تجربه کردهای. میفهمی پس از این همه کلنجار رفتن با این و آن، خب شاید طبیعی باشد به جای روغن زیتون و گلپر و فلفل سیاه - سکنجبین و سماق و دارچین تو خوراک لوبیات ریخته باشی. پس، گریه میکنی!
* اینکه چیزی نیست - برای لبان بی سیگارم فندک زدم و پریشب یادم رفته بود مسواکم کدام است!
و در پایان
هنتهاب هیک
هه یهنی هینکه به هه هبونی هفهمونم هه «میهی حهین موهوی» ههای هدین؟!