تبليغاتX
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

قربان صدقه‌ی سبز


هرکس به میرحسین موسوی رای بدهد
به من رای داده
و هرکس به من رای می‌دهد
مسلما قربانش می‌روم!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:2  توسط علی کرمی  | 

فکر کنید


با «میرحسین موسوی» و «رای می‌دهم» جمله نسازید. خوب به این دو گزینه فکر کنید!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:1  توسط علی کرمی  | 

مکاشفه‌ی سبز


تو خانه تنها بود. غروب بود. با لیوان چای برگشت به اتاقش. دستش را جلو صورتش تکان داد «هوووف، چه دودی گرفته اینجا رو» دیگر حوصله‌ی کتاب خواندن نداشت «به این راحتی نیس که، الله بختکی که نمی‌شه رییس جمهور انتخاب کرد» کتابی که می‌خواند روی زمین باز بود. بالاسر کتاب ایستاد «بسه دیگه خسته شدم» پنجه‌ی پاش را انداخت زیر جلد کتاب و بستش. پنجره را گشود «من باید خوب فکر کنم، شاید اصلا رای ندم، هیچوقت، عجب دودی گرفته اتاقو» بوی باران می‌آمد. باران نمی‌آمد «این علی کرمی‌ئم گیر می‌ده به یه چیزی ول کن نیست، حال آدمو به هم می‌زنه مردک» کمی چای از لبه‌ی لیوان مکید. صورتش تو هم شد «هووووف، بر پدرت لعنت، چقد داغ بود، الکی‌یه مگه انتخاب کردن آینده‌ی چار سال مملکت، هی می‌گه موسوی موسوی» فوت کرد تو لیوان. قند برداشت. زد تو چای. قند را میان دو لبش گذاشت و مکید. قند را به دهان کشید و خرت خرت جوید «به تو چه اصلا؟ شاید من دلم نخواد رای بدم، مردک بد پیله» خواست باز چای بنوشد. یکهو لیوان را پس کشید. خم شد رو لیوان و فوت کرد. جرعه‌ای نوشید. نفس پس داد «هههههه، چقدر گول بخورم؟ من که امیدی ندارم» کتابخانه کنار دیوار بود و کامپیوتر کنار کتابخانه. آمد و شستی دستگاه را فشرد. کامپیوتر، خمیازه‌ای کشید و روشن شد. «البته بدم نمی‌گفت، اینجوری‌ئم که نمی‌شه» تصویر نیامد. «تصویر چرا نیومد؟» مونیتور را تازه خریده. با سر انگشت پشتش را جورید دنبال شستی روشن - خاموش «شاید منم رای دادم، اما این علی کرمی حال آدمو به هم می‌زنه، میرحسین، میرحسین» شستی روشن - خاموش مونیتور را نیافت. دولا شد پشت مونیتور را ببیند که پیشانی‌ش را قایم کوفت به لبه‌ی زهوار کتابخانه کنار کامپیوتر «تف به روت بیاد علی کرمی» نشست رو صندلی و دست گذاشت به پیشانی و مالید. چای را گذاشت رو میز. سیگار برداشت. آتش زد. دود را پف کرد «راست می‌گه بیچاره، باید به میرحسین رای بدیم» پیشانی‌ش را مالید.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:49  توسط علی کرمی  | 

ساکنان سیارات از میرحسین حمایت می‌کنند!


بنا بر آخرین گزارش‌ها تعداد کثیری از ساکنان سیارات، حمایت خود را از میرحسین اعلام کرده‌اند. سخنگوی آن‌ها درباره‌ی این اعلام حمایت چنین گفت:

-    ووووویییییی آآآآآآآ ززززززز، د، میرمیر!


مترجم ما گفت:


-    ایشان که بیشترشان از جمعیت جوان سیارات هستند می‌گویند اکثر ما از بدو تولد - که میانگین، هفتاد میلیارد سال نوری پیش می‌شود - از حامیان میرحسین موسوی بوده‌ایم و ادعا داریم از قدیمی‌ترین حامیان ایشانیم


جنبش سبز کماکان ادامه دارد. از گزارش‌های رسیده چنین بر می‌آید علاوه بر مردم تا کنون اکثر جنگل‌ها، تاکسی‌های سبز شهر تهران، طوطی‌ها، حشرات سبز، نرده‌های سبز کنار خیابان‌ها و تعداد کثیری از اشعار شاعران ایران و جهان به این جنبش پیوسته‌اند. گروهی از دراویش آواره نیز با شعار «تحفه سبزی است بلگه‌ی دلویش» از ایشان حمایت کرده‌اند. لاک پشت‌های مشهور نینجا نیز به علت علاقه‌شان به نقاشی و هم به دلایل شخصی دیگر از میرحسین موسوی حمایت کرده‌اند. اکثر موجودات، روز به روز به جمع حامیان سبز جنبش سبز میرحسین موسوی می‌پیوندند. من را نیز قلمه زده‌اند و می‌خواهند پیوندم بزنند. شما هم بپیوندید - حال می‌دهد!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:52  توسط علی کرمی  | 

«آ»


«آ» را تشخیص دادم که گفته. باقی حروف در عکس ذکر نشده. حدس بزنید. به گمانم یا به بحران کم «آ»بی اشاره داشته یا از ادامه‌ی «آ»زمایشات هسته‌ای دفاع می‌کرده یا داشته می‌گفته «آ»قای موسوی ما حالمان خوب است یا می‌گفته «آ»رتیست‌ها از شما حمایت کرده‌اند یا پرسیده شما «آ»رشیتکتی؟ یا گفته «آ»ی دزد، «آ»سایشگاه روانی، «آ»نتوان چخوف، «آ»خرالزمان، «آ»لاله‌ی کوهسارانم ته‌یی ته، «آ»ما ما از شما حیمایت می‌هکنیم، «آ»ب در هاون می‌کوبیم، «آ»قا به دادمان برس، «آ»ه ای یقین یافته حالت چطور است؟، «آ»سیب‌های اجتماعی را شوخی بگیریم، «آ»میب‌های پررو را به دارالتادیب بفرستیم، «آ»تیه‌مان مالید، به ما که رسید «آ»سمان رمبید، «آ»خ، «آ»لیس در سرزمین عجایب شدیم رفت، دختر «آ»بادانی چه غیور و ایرانی، «آ»ب حیات را باید از شلنگ «آ»ب توی حیاط بخوریم؟، «آ»ش کشک خاله‌مان است و بخوریم پامان است و نخوریم پامان است، پاشنه‌ی «آ»شیل‌مان می‌سوزد، «آ»سیاب به نوبت، «آ»فتابه لگن هفت دست شام و ناهار هیچی؟ شاید هم چهچه می‌زند این بانو در میان این جمع سبز که «آ»ها هه ها هه ها هاهاهاهاهاهاهااااا ... شما چه فکر می‌کنید؟!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:57  توسط علی کرمی  | 

هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست!

            


در جمع وبلاگ‌نویسان هوادار موسوی بودم. بگذریم که اول جریان بی اینکه از رو صندلی برخیزم با پا زور آوردم که صندلی‌ام را کمی عقب‌تر برانم که پخ شدم رو زمین. خدایی جز خودم که ترکیدم هیچکس نخندید. اصلاح‌طلب و اصول‌گرا و چپ و راست و کف‌گرگی همه آمده بودند. یکی از دوستان جالب‌مان نکاتی چند در باب انقلاب مخملی گفت که سریع درآمدم:

-    نمی‌دونم جریانو درست متوجه شدین یا نه؟! ما اینجا دور هم جمع شدیم که انتخاب کنیم نه انقلاب!

جلسه که تمام شد شاید همه‌شان مثل من با خودشان می‌اندیشیدند چه خاکی بر سرمان کنیم تا همه بدانند بهتر است به میرحسین موسوی رای بدهند؟! البته که اوضاع امیدوار کننده است. اما وسواس‌ام گرفته. یکهو یاد این شعر چارلز بوکفسکی فقید افتادم:

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی
اما سال‌ها طول می‌کشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر میفهمی‌اش
دیگر خیلی دیر شده
و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست!

هر آنکس دست کم با خواندن این شعر فهمید چه می‌گویم فاتحه‌ای برای چارلز عزیز بخواند وگرنه شاید کمی جلوتر مجبور شود این فاتحه را برای چیزها و کسان دیگر و بیشتری بخواند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:53  توسط علی کرمی  | 

روسری زهرا گل گلی است و میرحسین مرد خوبی است


ستاد میرحسین بود و شور و غوغا. رهنورد آمده بود. میرحسین نبود، شمال بود. جوانی که سر و ریش و همه جا را جز ابرو از ته تراشیده بود روی سن رفت. چیزاهایی نوشته بود در ثنای میرحسین و اینکه امید دارد انتخاب شود و ‌خواند. جوانی که سر و ریش و همه جا را جز ابرو تراشیده بود تشویق شد و از روی سن به زیر آمد. مجری نکته سنج مراسم اینطور ادامه داد:

-    نه هر که سر بتراشد قلندری داند ...

انصافا مناسبت داشت. برای میرحسین هم مناسبت داشت. اما خب برادر، قبل‌تر می‌خواندی یا درست بعد از این جوان سر و رو تراشیده نمی‌خواندی! همین مجری کارآزموده جای دیگر گفت:

-    پیشترها که هنوز اینقدر مجرب نشده بودم جایی میکروفون را آوردند خدمتم ...

زکی! زیر گوش دوستم گفتم:

-    یکی این میکروفونو از این بگیره تا باعث جونش نشده

خانم جوانی نزدیکمان شد و گفت:

-    می‌شه لطف کنین اون دستمال سبزو ببندین به بازوتون؟

پیشتر دستمال سبز را داده بودم به نوجوانی که نزدیکم ایستاده بود. ناباورانه در من نگریست و دستمال سبز را به چشم گرفت و گریست و نمی‌دانم چرا کلا جلسه را ترک کرد! دستمال سبزی که داده بودند خیلی بو نفت می‌داد. همین بود که ردش کرده بودم و برگشتم به همان خانم گفتم:

-    اون دستمال که دادین بو نفت می‌داد ردش کردم رفت ... از چار سال پیش تا حالا سفره‌ی خونه‌مون بو نفت می‌ده و هر قدرم می‌شورمش و می‌ندازمش جلو آفتاب بوش نمی‌ره، دیگه طاقت بو نفت ندارم

خوشبختانه زود متقاعد شد و رفت. زهرا رهنورد آمد و حرف‌هاش را گفت. خیلی می‌گفت «در واقع». درواقع یعنی درواقع هر دو کلمه یک بار در واقع می‌گفت «درواقع». آرنج کوفتم به پهلوی دوستم. نگاهم کرد با سر اشاره زدم. برخاستیم. لای جمعیت پیچیدیم و زدیم به کوچه. سیگار آتش زدیم و به آسمان آبی آن عصر خیره ماندیم. بعدازظهر زیبایی بود مثل همه‌ی بعداز ظهرهای زیبای بهاری زمین خدا. نگاه دوستم کردم. خیره بود به آسمان. گفتم:

-    توئم به همونی فکر می‌کنی که من؟

-    رای بیاره به نفع همه‌س

راه افتادیم. تو پیاده‌رو اثری از انتخابات نبود. اما هر کس را نگاه می‌کردم هویدا بود به میرحسین موسوی رای می‌دهد. به میدان که رسیدیم دست تکان دادم برای تاکسی. زیرمان گرفت. انا لله و انا الیه الراجعون.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 5:17  توسط علی کرمی  | 

میرحسین مردی مهربان است و ترس ندارد!


ترس نداره که؟! ببین عمو می‌خنده! ببین چه مهربون و حساسه!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:8  توسط علی کرمی  | 

گویند ورا چو زاد مادر پوستر به دهان گرفتن آموخت!


گویند ورا چو زاد مادر پوستر به دهان گرفتن آموخت!


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:57  توسط علی کرمی  | 

تورم شده این هوا!


در این سخنرانی میرحسین گفت:

-    باید بجمبیم، تورم شده اینقدر! (همانقدر که با دست نشان داده)

من دقیقا نفهمیدم چقدر، اما از تشویق متخصصین حاضر در سالون فهمیدم به اندازه‌ی خوبی رسیده و از این همه پیشرفت ایران در زمینه‌ی تورم خوشحال شدم و اشک تو چشم‌هام حلقه زد!


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:27  توسط علی کرمی  | 

ترور نافرجام


گروهی گفته بودند اصلاح‌طلبان قصد دارند ترورهای نافرجام علیه خودشان ترتیب دهند. اینجا هم میرحسین دستهاش را بالا برده ولی شخص تروریست بد قول در آنجا حضور نداشته و گویا ترور نافرجام مانده! بلا از جانش به دور، چشم حسود کور، انتخاباتتان پرشور باد انشاالله.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:55  توسط علی کرمی  | 

نگران نباشید این خلیج، فارس است!


در همایش خلیج فارس از من دعوت شد تا نکاتی چند در تایید فارس بودن خلیج فارس بیان کنم. گفتم:

-    من خودم بندرعباس که بودم با این خلیج صحبت کردم، فارسی جواب داد، از انصاف دور نمانم، کمی لهجه داشت، اما مطئن شدم این خلیج فارس است. نگران نباشید. میرحسین خندید!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:52  توسط علی کرمی  | 

سبز باباجان!


دخترم گفته بودیم سبز، این قرمزه متوجه هستی که؟! بلدی رنگا رو عمو جان؟


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط علی کرمی  | 

اشتباه مجدد میرحسین!


اینجا یکبار دیگر میرحسین دچار اشتباه شده و فکر کرده اون منم در حالی که این منم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:42  توسط علی کرمی  | 

اشتباه میرحسین!


می‌گویند اینجا میرحسین یکی را توی جمعیت با من اشتباه گرفته و برایش دست تکان داده!



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:34  توسط علی کرمی  | 

تعارفات مردم و موسوی


در این عکس نیم ساعت میرحسین موسوی به جماعت تعارف زد «تو رو خدا بنشینید» نیم ساعت جماعت به میرحسین موسوی که «مگه می‌شه؟ شما بفرمایین تو رو خدا» نیم ساعتی هم یکدیگر را تشویق کردند و جلسه به شادی و خوبی و خوشی تمام شد!


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:57  توسط علی کرمی  | 

شعبده‌ی انتخاباتی

وی برای به نمایش گذاشتن میزانی از قدرت‌های اجرایی‌ش کاغذی را با یک انگشت در آنسوی شیشه‌ی اوتوبوس حامل خودش تو هوا نگه داشت که موجب حیرت عده‌ای از هموطنان شد. خوب دقت کنید. کاغذ آنسوی شیشه است و انگشت و میرحسین با هم این طرف شیشه‌اند. در پی این اقدام انسان دوستانه و محیرالعقول میرحسین، دیدوید کاپرفیلید و دیوید بلین طی تماس تلفنی‌ از همان پشت تلفن به او سجده بردند. در پی همین اقدام میرحسین عده‌ی زیادی یقین کردند او می‌تواند. آنها گفتند اگر او به تکنیک‌های شعبده‌بازی نیز تسلط دارد به او رای می‌دهیم. این گروه اذعان داشتند کسی که چنین شعبده‌ای بتواند مسلما مملکت را نجات خواهد داد. انشاالله!



+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:24  توسط علی کرمی  | 

صد نکته غیر حسن بباید

صد نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول رای! مردم صاحب نظر* شود


*
مردم صاحب نظر مردمی‌اند که با دهان گشاده به افق خیره نمی‌مانند و جنازه‌ی موش و جانوران موزی دیگر تو دهانشان به هم نمی‌رسد. نظر دارند، رای دارند و آن را اعلام می‌کنند. ایرانی جز این است؟ و اما نیک بیاندیشید. بهترین گزینه‌تان کیست؟


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:53  توسط علی کرمی  | 


                  !


از همین الان به هر آنکس که رییس جمهور ما خواهد شد تبریک می‌گویم. او انتخاب ما است، انتخاب مردم. اگر فوج فوج رفته باشند و رای داده باشند حتی اگر خلاف میل من باشد باید احترام بگذارم. و اگر کسانی رای نداده باشند، در واقع حق رای‌شان را داده‌اند به آنان که رفته‌اند و رای داده‌اند، چپی و راستی، فرق نمی‌کند. اعتراض که نخواهم کرد هیچ، احترام هم خواهم گذاشت. چهار سال پیش کسانی نرفتند، رای ندادند. چهار سال غر زدند که ما راضی نیستیم. این جا ندارد. منطقی نیست. تو نرفتی و رای ندادی، او که رفت و رای داد چه؟ برای او احترام قایل نیستی؟ غر زدن پیشه‌مان نباشد. حرکت کنیم. فکر کنیم. چشممان به دهان این و آن نباشد. تدبیر کنیم. عمل کنیم. هر که باشد باید احترام بگذاری. هر که باشد. به او احترام نگذاری به خودت احترام نگذاشته‌ای. تو به او احترام نگذاری دنیا او را نامحترم خواهد شمرد. دنیایی که او را بی‌حرمت کند تو را بی‌حرمت کرده. پس حرمت او، حرمت توست. انصاف بده که کنار گود نشستن و عربده‌ی لنگش کن سر دادن یا خوش استقبال و بد بدرقه بودن در شان تو و هیچکس نیست. نه که بگویم جای نقد نیست. اما در انتقاد منطقی باش و مهلت بده. امروز خوب فکر کن، فردا غر نزن. مهلت بده به هر کس که آمد. منصف باش با هر آنکه آمد. و بدان انتخاب تو است. چه رای داده باشی و چه نداده باشی. هر آنکس که باشد مدافع اویم، چون خواسته یا ناخواسته انتخاب تو ایرانی است!



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:49  توسط علی کرمی  | 

هفت عدد خوبی است!


چون در بعضی اخبار خواندم که اصلاح طلبان با حمله به خودشان و مردم و مورد ضرب و شتم قرار دادن خودشان و مرد مظلوم نمایی می‌کنند و بر عیله خوشان اس ام اس‌های ناجور درست می‌کنند و خلاصه کم مانده خودشان را در جهت مظلوم نمایی منفجر کنند؛ اندیشیدم برای عقب نماندگی از این حرکت جالب و مهیج وخنده‌دار کمی خودم را هک کنم که کردم. بگذریم. شنیده‌اید «هفت» عدد خوبی است؟ حتما شنیده‌اید! عده‌ای از دوستان اصرار داشتند برای اینکه می‌گویی موسوی خوب است ادله بیاور. گفتم:

-     خب خودش خوب چیزهایی گفته. هر کس دوست دارد برود و بخواند

گفتند:

-    دلیل تو چیست؟

گفتم:

-    شنیده‌ای هفت عدد خوبی است؟

گفتند:

هیچی نگفتند. با سر تایید کردند. اما من واقعا گفتم:

-    خب، ببین، میر حُ سی ن ِ مو سَ وی

-    ها؟! (همه با هم گفتند)

-    بشمارید، هفت بخشه!



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 6:50  توسط علی کرمی  | 

مشتی گاب؟!



یک مشت گاو؟! شنیده بودم بگویند یک مشت گندم یا یک مشت گردو، اما یک مشت گاو؟! گاو که تو مشت جا نمی‌شود، می‌شود؟!


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:28  توسط علی کرمی  | 

و اما دلیل!


یکی دو تا دوست‌تر از جان گفتندم: ادله بیار برای همین مردمی که دوستشان می‌داری که چرا رای دادن به میرحسین موسوی را دوست داری. گفتم: مگر مرا نمی‌شناسید که دلیل‌هام حقیقی‌اند و حقیقی، فهمیدنی نیست؟ گفتند: بیار! گفتم: چشم. انیمیشن یا پویانمایی «عصر یخبندان» را که دیده‌اید؟ اگر ندیده‌اید ببینید و دوبله‌اش را هم ببینید که بر و بکس دوبلورمان گل کاشته‌اند و قشنگ بود که قشنگ‌ترش کرده‌اند. توی عصر یخبندان «سید» نامی بود که اگر دقیق بشوید بی شباهت به او نیستم. این «سید» جیگری بود. آدم دلش برای او غنج و قریشمال می‌رفت بس که شیرین بود. خدا هر جا که هست نگهدارش باشد. جایی اینها - سید و مندی و دیگو و بچه سرخپوست - می‌رسند به گروهی از پرندگان که رییس‌شان لب دهانه‌ی آتشفشان کوچکی ایستاده بود و برای دیگر پرندگان توضیح می‌داد که:

-    اگه بیفتین این تو، نباید بیفتین این تو

این راست‌ترین، محکم‌ترین، دقیق‌ترین و رک‌ترین و قانع کننده‌ترین دلیلی بود که تو زندگی‌م تا آنروز شنیده بودم. حالا ادله که - بی‌خیال - نه! دلیل‌مان برای رای دادن به میرحسین موسوی این است که:

-    اگه به میرحسین موسوی رای ندین، نباید به میرحسین موسوی رای ندین

یا

-    اگه به میرحسین موسوی رای می‌دین، باید به میرحسین موسوی رای بدین

دلیلم قانع کننده بود؟! نگفتم نگذارید دلیل بیاورم؟! نگفتم بگذارید در این کشتزار گریه کنم؟!


+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:56  توسط علی کرمی  | 

آیا مشت نمونه‌ی خروار است؟!



به نظر شما چه معنی می‌تواند داشته باشد؟ آنچه در زیر آمده آمار همین وبلاگ است:


جمعه 28 فروردین - 50 بازدید

14 نظر


شنبه 29 فروردین - 120 بازدید

6 نظر


یکشنبه 30فروردین -116 بازدید

11نظر+17 نظر برای مطلب بعدی در همان روز


دوشنبه، 31 فروردین -113  بازدید  + سه‌شنبه، 1 اردیبهشت  151 بازدید

9نظر


چهارشنبه، 2 اردیبهشت-89 بازدید
5 نظر

پنجشنبه، 3 اردیبهشت – 78 بازدید و 4 اردیبهشت، تا ساعت 2:30 دوازده بازدید دیگر اضافه شده

2 نظر

از آنجا که هزاران بار شنیده‌اند و ایم و اید از هفت هزار سال پیش تا امروز می‌گویند «مشت نمونه‌ی خروار است» پس این مشت نظرات وبلاگ من از خروار نظرات ملت، معناش این است که:
بلد نیستیم حرفمان را بزنبم؟ موش تو دهانمان می‌میرد؟ نظر را می‌زنند، نمی‌دهند؟ انتخابات چیست؟ من زن می‌خوام؟ دارم سیب زمینی می‌خورم؟ سیب زمینی‌ای هستم که دارند می‌خورندم؟ اصلا نمی‌دانیم چه می‌خواهیم؟ مگر انتخابات است؟ چرا آمار وبلاگت را به رخ ما می‌کشی؟ یک سایت‌های جالب ولی فیلتر شده‌ای تو دنیا هستند که عکس‌های جالبی دارند و آمارشان از تو بیشتر است؟ میرحسین موسوی چیست؟ خوردنی است؟ بهش بگو منو نخوره؟ نترس باباجان، ببین عمو چه مهربونه؟ باید از روش بپرید؟ باید از روتان بپرد؟ رفته به جبهه‌ی اصلاح طلبان موهاش را مرتب کند؟ چرت می‌زنید؟ همه‌مان می‌دانیم باید به او رای بدهیم؟ برو گمشو؟ خفه شو؟ دیگر ننویس؟ ایرانی‌ها همه چیز را می‌دانند؟ ایرانی‌ها فکر می‌کنند همه چیز را می‌دانند؟ مگر ایرانی‌ها فکر می‌کنند؟ هنر نزد ایرانیان است و باقی دنیا مزخرف می‌گویند؟ ناسا را ما اختراع کردیم و آمریکا دزدید؟ تام کروز خوشگل‌تره یا جانی دپ؟ نظر بدهیم پررو می‌شوی؟ همه‌تان رفته‌اید گل بچینید؟ خدا عاقبتمان را به خیر کند؟ من یک جنایتکار جنگی هستم؟ نکند اوباما از عوامل آمریکای جهانخوار باشد؟ ایرانی‌ها نبودند که دو هزار سال دنبال جمهوری داشتن دویدند؟ چی؟ واضح است که به مبرحسین موسوی رای می‌دهید؟
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 2:39  توسط علی کرمی  | 

انتخابات و کنسرو لوبیا!

چه می‌شود وقتی با کلی آدم جورواجور کلنجار رفته باشی سر رای دادن؟ می‌گویمتان صبور باشید. می‌روی تو سالن و مادرت را مثل همیشه نشسته می‌بینی جلو تلویزیون. مادر به پنج زبان زنده‌ی دنیا برنامه‌ی آشپزی می‌بیند و واحیرتا که می‌فهمد! می‌گویی:
-    دمارم درآمد بس که فک زدم در باب رای دادن
-    من که رای نمی‌دم، برا چی باید رای بدیم؟ سی ساله رای می‌دیم چی شد؟
-    ها؟!
و می‌نشینی و نیم ساعت هم با مادر کلنجار می‌روی که الان وقت این حرفها نیست و قس علیهذا. مادر را که متقاعد می‌کنی و می‌پذیرد و با در نظر گرفتن اینکه مادر تمام برنامه‌های آشپزی جهان را دیده ازش می‌پرسی:
-    شام چی داریم؟
-    نداریم، کنسرو لوبیا هست باز کن و بخور!
پس از لعنت و فحش فراوان که نثار روح در بازکن برقی پیر می‌کنی و با در باز کن کند دستی به زور و ضرب تهدید در کنسرو لوبیا را باز می‌کنی بهترین کار چیست؟ اینکه توش روغن زیتون و گلپر و فلفل سیاه فراوان بریزی، به‌به! می‌ریزی و گرسنه می‌نشینی به خوردن. اولین قاشق را که به دهان می‌بری مغزت یکی دو تا ارور و مشکل عمده را گزارش می‌دهد. این حالت را پیشتر نیز با ریختن نمک فراوان تو نسکافه تجربه کرده‌ای. می‌فهمی پس از این همه کلنجار رفتن با این و آن، خب شاید طبیعی باشد به جای روغن زیتون و گلپر و فلفل سیاه - سکنجبین و سماق و دارچین تو خوراک لوبیات ریخته باشی. پس، گریه می‌کنی!

*   اینکه چیزی نیست - برای لبان بی سیگارم فندک زدم و پریشب یادم رفته بود مسواکم کدام است!




+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:26  توسط علی کرمی  | 

هنتهاب هیک!

اندیشه‌ی نیک
گفتار نیک
کردار نیک
و اما

اندیشه‌ی نیک

از نظر این حقیر فقیر الی الله یعنی اینکه با خودت بیاندیشی آیا باید رای بدهی؟ پس باید رای بدهی! حکما اینکه گفتم باید رای بدهی تلقین نیست اما حکما از جانب ما حکم است که اگر رای ندهی باهات قهرم و هیچ با من‌ت سخن نباشد. اما اگر رای می‌دهی که یقین دارم رای می‌دهی بدان و آگاه باش که تو صاحب اندیشه‌ی نیکی و طالعت بلند است. سفری در پیش داری که یا زود برو و برگرد و بیا رای‌ت را بده یا نرو و بمان و رای‌ت را بده یا اگر رفتی و ماندی چه در موزامبیک بودی و اگر پاپواگینه‌ی نو یا کهنه، به هر جان کندنی شده خودت را به نزدیک‌ترین صندوق رای برسان و رای‌ت را در آن بیانداز که اگر رای ندهی الهی اسیر قبایل آدم‌خوار یا تمساحان و کفتاران شوی ننه! و اما مبحث نوینی در باب اندیشه مطرح شده که آن اندیشه نیک‌تر است و یعنی به میرحسین موسوی رای بده لطفا!

گفتار نیک

که اگر سرکش‌ش بیفتد می‌شود کفتار نیک و نیک می‌ترسم چیزی اندر تاویل این حدیث بنالم و باز یکی از هموطنان غیور رزمی کارمان به تریج قباش بربخورد و یوکوگری - که ضربه‌ای است سهمگین که با تیغه‌ی پا نواخته می‌شود - بیاید زیر چشمم که بی‌ادب! پس سر خر سخنم را به دیگر سو می‌گردانم و چنین می‌آغازم در ستایش گفتار نیک و بدین بسنده می‌کنم که به هر آنکس رسیدی از جد و آباء و پیر و خسته و برنا و توانمند و ناتوان و معلول و معدوم و مسدوم و مسلول و شوفر بگو که رای دادن کار خوبی است. و گفتار نیک‌تر که بگو به میرحسین موسوی رای بدهند و ما را - مشغول الزمبه‌‌س هر کی به خودش بگیره - خسر الدنیا والاخره نکن قربون قدت!

کردار نیک

اما کرداری است که پر واضح و مبرهن است باید نیک باشد. و یعنی با رفتار و چشم و ابرو و اطوار و وسایل موجود دیگرت بفهمانی که بروند و رای بدهند و به میرحسین موسوی رای بدهند مرگ من!

و در پایان

هنتهاب هیک

هه یهنی هینکه به هه هبونی هفهمونم هه «میه‌ی حهین موهوی» هه‌‌ای هدین؟!




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:40  توسط علی کرمی  | 

پایین - بالا


سر گذر. پایین

-    داآشم ما تو سیاسی کاری تلمیذئم نیسیم
-    پ فک کردی من فلورانس نایتینگل‌ئم که سر از سیاست در بیارم؟
-    خو تو گیر دادی
-    گیرایی داشتم که هفت‌ئم سند نمی‌ذاشت نه‌مو از زیر هشت بکشه بیرون، ما تازه از بند و گیر رستیم، دیگه آدم بشو نمی‌شه اونی که حبس بمونه و همه عاشقونه‌هاشو تو حبس بخونه
-    مرد و عاشق، زنجیر نباشه و حبس نمونه، حالا می‌گی دردتو ما بریم رت کارمون؟
-    یه تیکه کاغذه، آع آه، می‌نویسی روش، تا می‌کنی می‌ندازی تو صندوق
-    سوات ... نه‌ر‌م، می‌گی چیکا کنم؟

-    ها؟! ... چیز ... اممم ... عکسشو بکش، نه نه نه نه، خیته ... وایس بپرسم، جلتی اومدم
-    لااله الا الله، ویرون شه ... نع، گناه داره ... ویلون شه آدم بد پیله، حبس بود دم به دیقه پرش پرمونو نمی‌گرفت ...
کافی شاپ. بالا
-    من اصولا دونت کِـر اباوت پلیتیک‌‌ئم، کاپوچینوش محشره درینک ایت روشن شی
-    مممم، خوبه .. اما اکچولی ناو و تو این شرایط فعلی حرفتو اکسپت نمی‌کنم، بهتره خوب فکر کنیم و بهترین کاندیدیت رو انتخاب کنیم، امممم خوبه، ولی این کاپوچینو نیس
-    دونت کِـر!
-    اتفاقا کِـر، واسه اینکه نکنی بدبخت می‌شیم
-    نه، می‌گم مهم نیس کاپوچینوه یا نه، هر چی هس خوشمزه‌س، تو شرایط فعلی همه کانفیوز پروندن، خود منم نمی‌دونم واتز د بست تینگ تو دو
-    من بهت می‌گم، د بست تینگ تو دو ایز تو وُت د بست وان
-    حالا با این اصرار و تواصیف که جنابعالی می‌فرمایی هوز د بست وان؟
-    [بییییب]
-    فور شُر؟

-    بابا تراست می رفیق - کجا راجع بهش بخونم و واتس یور ریزن؟! ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط علی کرمی  |