تبليغاتX
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

بدیهی است


بارون خیسه
آفتاب داغه
تو سرما سردت می‌شه
آدما زیر آب نمی‌تونن نفس بکشن
نوشتن واسه بعضیا خوش‌آینده (واسه بعضیا رانندگی یا یه کار دیگه)
دیوار سفته (چه دیوار هتل پنج ستاره باشه و چه دیوار زندون)
زمین گرده و هر گردی گردو نیس
لبخند، همیشه نشونه‌ی شادی نیس
گریه، همیشه از غصه نیس
هیچ مادری، مادر خود آدم نمی‌شه حتا اگه مادرترزا باشه
هیچ‌کی دلش نمی‌خواد بینی‌ش بیفته زمین
وقتی کسی مُرد، دیگه مُرده
وقتی غمگینی، خب غمگینی
وقتی تنگت گرفته، باید یه کاریش بکنی
وقتی‌ام عاشق شدی دیگه نصیحت هیشکی تو گوش‌ت فرو نمی‌ره
واسه یه بارم شده
با ردیف کردن کلی بدیهیات پشت هم
یه چیزی نوشتی که فقط نوشته باشی!




+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:36  توسط علی کرمی  | 

اولین‌بار کی گفت؟


خون ا هرجا بچکه خونه
جون ا هرجا در بره جونه
مرگ هر وقت بخواد سر می‌رسه
احتیاط اما می‌گن شرط عقله
آفتاب همیشه روزا می‌تابه
ابر هر وقت باد بخواد جلوشو می‌گیره
بارون هر جا که می‌خواد سیل می‌شه
سیل از هر جا بخواد رد می‌شه
مادرم بعضی روزا حال نداره غذا بپزه (و درست همون روز من گشنمه)
مادرم خیلی وقتام غذا می‌پزه (ولی من می‌خوام چای بخورم و سیگار بکشم)
گاهی وقتا همه ناآرومن و تو آرومی
گاهی وقتا همه آرومن و تو توی دلت رخت می‌شورن
گاهی وقتا همه قاطی‌ئن
گاهی وقتا همه مهربونن
گاهی وقتا که نه! همیشه هر چی هر وقت دلش می‌خواد اتفاق میفته
و تو زورت به چرخ و زمونی که معلوم نیس چقدر عمرشه نمی‌رسه
پس بهتره فقط نیگا کنی
یه روز چشمتو باز می‌کنی
یه روز برای همیشه می‌بندی
و معلوم نیس کی اولین‌بار این جمله رو گفت:
زندگی کوتاس!


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:11  توسط علی کرمی  | 

معنا یا نه!


رنگ خون رو آسفالت
از رنگ خون رو کفن پررنگ‌تر است

سنگی که در نزاعی، پرتاب می‌شود
فکر نمی‌کند؛ فرمانبردار جاذبه است
از دست مخالف بر سر مخالف
از دست مخالف بر سر موافق
از دست موافق بر سر مخالف
از دست موافق بر سر موافق و خلاصه دوست و دشمن نمی‌شناسد؛ فرود می‌آید هر جا که باید – حتا بر خاک

گلوله‌ای که به آسمان شلیک می‌شود
لایه‌ی اوزون را سوراخ نمی‌کند
بازخواهد گشت
شاید گربه‌ی نازنین، دختر همسایه‌مان را به درک واصل کند
یا زبانم لال کنار پای من فرود آید

کماکان
گنجشک‌ها جیک‌جیک می‌کنند
و گربه‌ها در کمینی کودکانه به شکارشان سرگرم‌اند
و من – کلماتی را پشت هم می‌نشانم
که شاید معنایی داشته باشند یا نه!


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:46  توسط علی کرمی  | 



: بالاخره طلاق گرفتی؟!


: آره ...

: ... تبریک می‌گگگگم، شیرینی‌ش یادت نره!




+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط علی کرمی  | 



وقتی عنکبوت - با دو ردیف دندان سیمی - به تو لبخند می‌زند، خام نشو!




+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:55  توسط علی کرمی  | 



بنده به عنوان فردی که گفتم رای بدهید و فحش خوردم، به عنوان شخصی که گفتم به فلانی رای بدهید و فحش خوردم، به عنوان کسی که چون فلانی رای نیاورد - یا هر چه شد - هم فحش خوردم؛ اعلام می‌کنم همیشه تلاشم این است که حرف‌هام را صریح و بی‌پرده بگویم. پس در ادامه چنین یادآور می‌شوم که توی خیابان‌ها نروید و اغتشاش و مدفوع و کارهای دیگر نکنید. من دوست ندارم مغزهای پاشیده به دیوار‌ شمایان را ببینم که تکه‌های پراکنده‌ی آن هنوز به آینده فکر می‌کنند. بگذارید آقایان بالادستی خودشان مشکلاتشان را با یکدیگر حل و فصل کنند. بنده به عنوان آن‌که حرف‌های بالا را نوشته از همه‌تان دعوت می‌کنم اگر مایلید توی بخش نظرات فحش بدهید، خب بدهید! چه‌کارتان کنم؟
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 16:14  توسط علی کرمی  | 



خدا خیرشان بدهد. بغض توی گلومان گره خورده بود. گازاشک‌آورشان کارساز بود.



+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:44  توسط علی کرمی  | 

: باتوم خوردی؟

: با چی؟

: با باتوم زدنت؟

: بابا کی؟

: اااااه، برو بابا -

: ها؟ - نه! آها، چیزه، ناراحت نشو، الان این آقاهه که اینجا بود بیخ گوشم تیر در داد نمی‌شنوم – سوت می‌کشه، سوت! - چیزی داری می‌گی؟!


+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:40  توسط علی کرمی  | 



: جا زدی؟
: چیو؟!


+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:12  توسط علی کرمی  | 

تلفن که زنگ می‌زند و برش که می‌دارم، می‌گویم:

-    سلام

مادربزرگ است. لرزان جوابم می‌گوید:

-    علک سلام، تو کی هستی؟

-    علی‌ئم قربونت برم

-    خدا نکنه روله، حالت خوبه؟

-    خوبم، تو چه‌طوری؟

-    ای - یه رو خوب، یه رو بدتر، بهتر، بد، خوب، دیه پیر شدم خو

-    دلم پیش‌ته به خدا، ولی نشده بیام

-    هی منم دله‌م پیش‌تان اگه نبود، خو من بیسواد، چه‌جو تلفن برمی‌دارم ئی دکمشه فشار می‌دم خودش خانه‌تانه می‌گیره؟ - روله توی ئی شلوغی‌ئا بیرون نری‌ئا! به او برارتم بگو نره، یه جو زبانش بگیر بنیشه توی خانه

-    چشم، چشم

-    قربان چشمت، کاری نداری؟

-    ماچ ماچ، زنده باشی، یاعلی

-    علی یارت، ماچ ماچ

تلفن را می‌بوسد و قطع می‌کند.


+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:8  توسط علی کرمی  | 


: به چی فکر می‌کنی؟ [مکث]

: تا اطلاع ثانوی به هیچی [مکث]

: بریزم؟ [مکث]

: بریز [مکث]

: می‌شه بیام بغلت؟ [مکث]

: بیا [مکث]

: کجایی؟ [مکث]

: اینجا [مکث]

: نیستی! [مکث]

: هوم [مکث]

: اه – قطع شد [مکث]

: جهنم [مکث]

: چقد داغی! [مکث]

: آغوش گرم همینه [سکوت]




+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:21  توسط علی کرمی  | 


اعضای اصلی باند مخوف قاچاق، ساخت و مونتاژ شایعات غیر استاندارد دستگیر شدند. پس از شناسایی مکان این باند در حومه‌ی یکی از شهرهای اطراف، مامورین، حتی‌المقدور ایشان را دستگیر کردند. ایشان در ساختمان نیمه مخروبه‌ی یکی از باغ‌های اطراف حومه‌ی یکی از شهرهای اطراف شهرهای دیگر و در محیطی غیر استاندارد و آلوده به ساختن شایعه مبادرت می‌ورزیدند. اعضای این باند متشکل از چند «شایعه‌ساز متمرکز» و چندین «شایعه‌پراکن» با سابقه بوده‌اند. مامورین پس از تعقیب سایه به سایه‌ی یکی از شایعه‌پراکنان و درست سر موعد استرداد شایعات جدید، تمامی اعضای این باند را در حلقه‌ای محاصره و در حالی که حلقه را بر ایشان تنگ‌تر می‌کردند به طرف ایشان تیراندازی کردند. در جریان این تیراندازی و به دلیل اینکه موقع تیراندازی همه‌ی اعضای این باند از ترس به زمین نشستند تعدادی از مامورین مجروح و سپس به بیمارستان‌ها منتقل شدند.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:21  توسط علی کرمی  | 



: می‌دونی کجای کارمون ایراد داشت؟


: نه

: منم نمی‌دونم ولی چرا اینطوری شد؟

: خب وقتی که -

: - تو نیگا کن ببین، فقط من نیستم که این‌قدر عصبی‌ئم. توئم عصبی‌ئی. مگه تو نبودی که اصرار داشتی همه باید -

: - چای‌ت یخ کرد

: به نظرت چی می‌شه؟ عصبی نیستی؟!

: نمی‌دونم، اون قنددونو می‌دی؟

: انگار هزارتا راه باشه ولی هیچ کدوم - دلم مث سیر و سرکه - نمی‌دونی عصبی‌ئی یا نه؟!

: نمی‌دونم چی می‌شه، می‌شه قنددونو از رو اون میز عسلی -

: نمی‌شه، نمی‌شه فهمید چی درسته، چی غلط! این عصبی‌ت نمی‌کنه؟

: نه، ول کن

: مگه می‌تونم؟

: چای‌ت یخ کرد

: هیچی قابل پیش‌بینی نیست

: نیست، قنددون -

: - نمی‌تونم، می‌فهمی؟ هی می‌گه «صبور باش، تحمل کن، تحمل کن» نمی‌تونم تحمل کنم

: نکن، اونو از کنار دستت -

: همه‌چی تلخه - کجا؟ چرا پا شدی؟ می‌ری دسشویی؟

: گوش می‌دم، بگو

: پ چرا پا شدی؟

: می‌خوام اینو بردارم




+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:15  توسط علی کرمی  | 

غزلی که سگ سرود

دلبرا بیشتر از حوصله‌مان ناز نکن
سگی‌ام من ز من اندیشه‌ی اعجاز نکن

گردنم نازک و باریک و بلند و سیخ است
لاغرم ریقو و ریزم ستم آغاز نکن

بنده لُُنگ و سپر و دشنه ندارم که فرو
افکنم روی زمین مهلکه‌ای ساز نکن

بنده می‌خندم و تسلیم و رفیق توامی
حرص خون ریختنم را که نزن! آز نکن

سگی‌ام گر بزنی یا که بترسانی خب
الفرارم تو دگر سنگ میانداز، نکن

تو مگر دوست من نیستی ای صاحب ناز؟
پشت در مانده‌ام عوعو د بیا ناز نکن

تو ببین دم چه تکان می‌دهم اینطور و سریع
کی‌ات این گفته مرا در تو به رو باز نکن؟

اگرم کار بدی کرده‌ام از عمد نبود
وانگهی با سگت اینگونه تو اعراض نکن

تو بگو «آ» و ببین بنده چه جوری بدوم
که بخندی و بگویی «دیگه پرواز نکن»

الغرض ما سگتانیم و به قربان توایم
تو دگر واهمه از دزد دغل‌باز نکن

پاسبان توام و شب همه شب پارس کنم
هیس احمق! شاید او خفته هش آواز نکن
 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 14:56  توسط علی کرمی  | 

تقسیمات زمانی


گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
صالح و ناصالح - ناصالح و صالح

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
ظالم و مظلوم - مظلوم و ظالم

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
عاصی و راضی - راضی و عاصی

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
مسلح و بی‌سلاح - بی‌سلاح و مسلح

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
حاکم و محکوم - محکوم و حاکم

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
انقلابی و قلابی - قلابی و انقلابی

بر این همه چشم می‌بندم
و به تاریکی خویش پناه می‌برم
بادا چشم اگر بگشایم
یک‌مان دو نباشد و
سرزمین‌مان سرزمین‌مان باشد




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:9  توسط علی کرمی  | 








                

               

                 !










+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:39  توسط علی کرمی  | 

می‌رفتم به میرحسین موسوی رای بدهم


می‌رفتم به میرحسین موسوی رای بدهم مرا دید و گفت می‌روی به میرحسین موسوی رای بدهی؟ گفتمش می‌روم به میرحسین موسوی رای بدهم گفت من هم بیایم و به میرحسین موسوی رای بدهم؟ گفتم تو هم بیا و به میرحسین موسوی رای بده پس با هم رفتیم و به میرحسین موسوی رای دادیم گفت حالا چه کنیم؟ باز هم برویم به میرحسین موسوی رای بدهیم؟ گفتم یکبار بیشتر نمی‌شود به میرحسین موسوی رای داد گفت برویم شاید شد باز به میرحسین موسوی رای بدهیم گفتم تقلب؟! زبانت را مار بگزد کسی که می‌رود و به میرحسین موسوی رای می‌دهد دوباره نمی‌رود به میرحسین موسوی رای بدهد گفت باشد پس دوباره نمی‌رویم به میرحسین موسوی رای بدهیم گفتم پس حالا که دوباره نمی‌رویم به میرحسین موسوی رای بدهیم و یکبار رفته‌ایم و به میرحسین موسوی رای داده‌ایم - نه دوبار رفته‌ایم و به میرحسین موسوی رای داده‌ایم ولی تقلب نکرده‌ایم که دوبار به میرحسین موسوی رای داده‌ایم چون دو نفریم که به میرحسین موسوی رای داده‌ایم یکبار من به میرحسین موسوی رای داده‌ام و یکبار تو به میرحسین موسوی رای داده‌ای چه کنیم؟ گفت اکنون که در رای دادن به میرحسین موسوی تقلبی از ما سر نزده و رای‌مان را به میرحسین موسوی داده‌ایم من هم نمی‌دانم چه کنیم؟ گفتم دعا!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:19  توسط علی کرمی  | 

آرام باشید و به یکدیگر شلیک نفرمایید


-    خب دوست من ... فکر می‌کنی به کی باید رای بدی؟

-    اینطور که تو موهات رو روغن زدی و چسبوندی به سرت، کت و شلوار سیاه و کفش ورنی و عینک دودی و ... لبخند مهربون و ...

-    دیگه؟

-    رک بگم ... این طور که تو اون اسلحه رو صاف گرفتی سمت من ...

-    به اونی که من می‌خوام رای می‌دی ... درسته؟

-    بله

(گلوله‌ای شلیک می‌کند)

(مکث)

(دیگری دوان نزدیک می‌شود)

-    پس چرا کشتیش؟

-    م .. من .. من ... این اسلحه پر بود؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:49  توسط علی کرمی  | 

سی چه سبز؟

-    سی چه ئقد سبز که‌ردی تنت؟ سیلش کو! ... شده عین طوطی

-    طوطی چنه اوسا؟ مو انتخابات که‌ردُم، سی چه ...

-    تون به تون کاکا سگ ... یعنی مو با همی دستبند سبز که دور مچُم هه ...

-    خو اوسا اونه که بی‌بی خدا بیامرزت سی ئی که طفل بیدی، کج عقل بیدی ...

-    ببر صداته ... مو خودُم بلدُم انتخاب کنُم ... یهو برو موهاتم سبز کو ... انتخابات، انتخابات

-    ها مو رفتُم

-    کجو؟

-    موهامه سبز کنُم

[مکث]

-    تو بی‌بی‌ت ا ئی چیا که دور مچ دس مو تو خورده برات ا امامزاده نیاورده؟


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:21  توسط علی کرمی  | 

شهر شهره فرنگه بیا و تماشا کن


(رو تصاویری از بازار ماهی فروشان فرانکفورت، راوی، این کلمات موزون را می‌خواند. دمبکی او را همراهی می‌کند)

راوی: توی شهر قصه‌مون، خره خرتر شده بود، یابوئه ابتر شده بود، لوطی‌یه دختر شده بود .. یکی طنازی می‌کرد، اون یکی خون‌بازی می‌کرد، سگ توله توپ‌بازی می‌کرد، حسنی خانوم ...

کارگردان: هوی، هوی، ببین! ... کدوم قصه رو می‌خوای بگی؟

راوی: حسن کچل دیگه

کارگردان: خو روانی این مزخرفات چیه سر هم می‌کنی؟


روز. خونه‌ی حسن کچل اینا

(مادر حسن کچل از کنار رختخواب حسن سیب ترش می‌چیند تا بیرون در خانه‌شان. حسن کچل بیدار می‌شود و تو جاش می‌نشیند. چشمها را می‌مالد و کش و قوس می‌آید. چشمش می‌افتد به سیبها و دانه دانه بر می‌دارد و توی دامن پیراهنش می‌ریزد. آخرین دانه را - بیرون در خانه - که بر می‌دارد، در خانه پشت سرش بسته می‌شود)

حسن کچل: ننه شوخی‌ت گرفته سر صبی؟ ... ننه ... ننه ... خو من چیکار کنم؟ شرکت تعدیل نیرو کرده ... حالا یه کی دو روز صبر کن نیازمندی‌های روزنامه رو زیر و رو کنم و به چار نفر زنگ بزنم ببینم چی می‌شه ... ننه!

مادر: قصه‌ی ئی چیزا نیس

حسن کچل: پ چی ننه؟ صب خروس خون، کله‌ی سحر ا خونه بیرونم کردی که چی؟ نون تازه بخرم؟

مادر: می‌ری رای می‌دی عینهو بچه‌ی آدم تا رات بدم

حسن کچل: بابا ننه نیگا کله‌م نکن، من آرای خاموش دارم

مادر: من این چیزا حالیم نی، می‌ری رای می‌دی، برگشتی اول دستتو از لا در تو می‌کنی، سبابه‌ت جوهری بود بود، نبود رات نمی‌دم

حسن کچل: ننه این اجتماع گرگ که منو ول کردی توش خطرناکه، رفیقاش ناباب‌ئن، خئلی از مرداش دیگه خاکی نیستن، کراکی‌ئن

(جوابی نمی‌شنود. دلخور یکی دو قدم از در خانه دور می‌شود. یکهو می‌ایستد. سبابه‌اش را رو شقیقه‌اش می‌گذارد. لبخند می‌زند و خیره می‌ماند به جلو پاش)

زیر نویس – ذهن حسن کچل: الان می‌رم یه استامپ می‌خرم، انگشتمو جوهری می‌کنم و بر می‌گردم نشونش می‌دم

(لای در خانه باز می‌شود و مادرش شناسنامه را از لای در بیرون می‌گیرد)


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:52  توسط علی کرمی  | 

در آن ساعت سبز


روز یا شب. خیابان یا کوچه. انبوه مردم

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    ببخشید ...

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    قربان می‌تونم ...

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    ببخشید قربان من یه ریزه دیرم ...

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    می‌شه بپرسم ساعت ...

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    اگه به من بگید ساعت چنده ...

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    ساعت چنده؟ ساعت چن ...

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    ای بابا

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    ...

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    ...

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم

-    موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم ...




+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 7:28  توسط علی کرمی  | 

اوس جلال و جلیل شاگردش

           


-    اوسا ... دامنه‌ی اعتقادات مذهبی به طرز چشم گیری در جامعه رشد کرده و ...

-    پسر عین آدم حرف بزن بینم چی می‌گی؟

-    آخه خیلی‌ئا از این پارچه سبزایی که تو امامزاده هست، ا همین، ا همین ... چی بش می‌گن؟ ... ها، ا همین نخیل‌ئا بسّن دس‌شون

-    د پسر همه دنبال شفان ... در ضمن نخیل نه و دخیل

-    ها همین ... اااای به این قبله‌ی خدا .. خود خدا .. خودش مرض همه رو شفا ...

-    پسر تو مگه دین و ایمون نداری؟ 

-    نمدونم اوسا .. دارم؟! .. ندارم؟!

-    ایشالا که داری، ولی بپا ... قبله اینوری‌یه


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 7:44  توسط علی کرمی  | 

نمایش رای دادن فرد رای ندهنده در یک پرده

          


جایی، روز یا شب

-    من رای نمی‌دم

-    ببین الان وقت این حرفا ...

-    من رای نمی‌دم

-    باید بفهمی که توئم ...

-    من رای نمی‌دم

-    آخه این کارت به ضرر همه ...

-    من ... رای ... ن، می، دم


لگدی سهمگین تو آبگاه فرد رای ندهنده می‌کوبد


-    باشه رای می‌دم ... به کی؟ (با نفس حبس می‌گوید)

-    ... (چشم غره می‌رود یا مشتش را بالا می‌گیرد و لب پایینش را گاز)

-    آها، چشم ... فهمیدم (همچنان با نفس حبس)


پرده فرو می‌افتد. نه این می‌ماند، نه آن. اما شاید برای این و آنی که دیرتر بدین سرای می‌رسند روزگار، بهتر باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:58  توسط علی کرمی  | 

خموش آرا


کسی رایی خاموش داشت. روشنش کردیم. آتش گرفت. با زحمت فراوان خاموشش کردیم و از محل وقوع سانحه گریختیم.

کسی رایی خاموش داشت. روشنش کردیم. گاز دادیم. کوبیدیم به ستون پارکینگ. پیاده شدیم و از محل وقوع سانحه گریختیم.

کسی رایی خاموش داشت. روشنش کردیم. بس که حرف زد مخ‌مان را خورد. خاموشش کردیم. مخش را خوردیم. مخ کسی را بخورید، می‌میرد. مُرد. از محل وقوع سانحه گریختیم.

کسی رایی خاموش داشت. روشنش کردیم. نور چشممان را زد. نور بالا دادیم و چشم او را زدیم. چپ کرد و رفت ته دره. از محل وقوع سانحه گریختیم.

کسی رایی خاموش داشت. روشنش کردیم. رفت و به میرحسین رای داد. بنا بر عادت از محل وقوع سانحه گریختیم.




+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:33  توسط علی کرمی  | 

رعايت سبز


هنگام رای دادن، میرحسین موسوی را رعایت کنید!



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:4  توسط علی کرمی  | 

ما امید داریم اما امید ما را ندارد

می‌گویند: همه‌مان به میرحسین موسوی رای می‌دهیم اما انتخاب نمی‌شود! می‌گویم مثل این است که بگویید:

-    ما در را چهارتاق باز می‌کنیم ولی در باز نمی‌شود
-    ما راه می‌رویم ولی راه ما را نمی‌رود
-    ما آب می‌خوریم اما آب ما را نمی‌خورد
-    ما حرف می‌زنیم اما حرف ما را نمی‌زند
-    ما درس می‌خوانیم و برای خودمان کسی می‌شویم اما کسی برای ما نمی‌خواند تا درسی بشود برای دیگران
-    فیس بوک را فیلتر کرده‌اند اما ما فیلتر فیس بوک را ...

بگذریم. اگر همه رای بدهند – می‌شود که بشود!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:29  توسط علی کرمی  | 

خانه‌ی خاله و میرحسین موسوی

دیشب اولین برنامه‌ی انتخاباتی میرحسین موسوی پس از چندین و چند سال که یادمان رفته بود چه ریختی است و صداش چه جوری است از شبکه‌ی یک سیما پخش شد. خانه‌ی خاله‌‌ام بودم. من و خاله و شوهرخاله و پسرخاله و دوست پسرخاله نشستیم به دیدن. از این تلویزیون‌های گنده دارند که به تخته سیاه می‌ماند و خلاصه جداً سینمامان خانوادگی بود. شروع شد. همه‌ی دکور قرمز بود. هر چه تلاش کردم بفهمم چرا و منطق این انتخاب چه بود؟ نفهمیدم! اما خب خوب بود. موسوی با لحن آرامی سخنانش را آغازید. تو دلم گفتم «خدا کند اینطور ادامه ندهد که یخ‌ش نمی‌گیرد» بعد دیدم خیر با لحنی هر لحظه فرا شونده و سخت معترضانه ادامه داد. آخرهاش بود که نمی‌دانم برای کیفیت صدا و تصویر یا لحن معترضانه‌ی موسوی کمی هول افتاد توی دلم. کم کم ابروهام بالاتر رفت و چشمهام گردتر شد و رنگم گچی‌تر. آرام آرام پس نشستم. تمام که شد نفس پس دادم و دست بر سینه‌ام گذاشتم و با یخ‌خندی اطرافیانم را پاییدم. همه میخ شده بودند به من. گفتم: «ماشالا خیلی معترض بودها!» شوهر خاله‌ام در مذمت رای دادن چیزی گفت که خطبه و خطابه‌ای سخت انقلابی سر دادم و انگشت اشاره‌ام را کنار گوشم هی تکان تکان دادم. خاله‌ام پر بازوم را گرفت و پرتم کرد تو اتاق و گفت: «برو به کارات برس خدا خیرت بده!» توی اتاق، پسرخاله‌ها هر کدام سرشان به کاری بود و دوست‌شان گیتار می‌زد و می‌خواند. نشستم و گفتم: «واقعا موسوی ...» که یکی‌شان گفت: «هیسسسسسسس» نگاهی کردم و سیگار آتش زدم و ساکت ساکت کتاب خواندم. «میرحسین، خوب حرف زد. خدا کنه موثر بوده باشه»



+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 14:20  توسط علی کرمی  | 

فرق


از من می‌پرسند این با آن چه فرقی دارد؟ یاد دارم که کتابی بود از نویسنده‌ای که اگر اشتباه نکنم اسمش قاسم عنایت بود. تو این کتاب جمله‌ی معروفی نوشته شده بود که آخرین بار آن را رو دیوار یک مستراح عمومی خارج از شهر خواندم. جمله اگر اشتباه به عرض و حضور انور و مبارکتان نرسانم این بود: «در زندگی فرق‌هایی هست که مثل خوره روح آدمیزاد را تا انتها می‌خورد و می‌خراشد» و البته یک لطیفه‌ی شیرینی هم درباره‌ی فرق بود که نمی‌دانم چه بود که یکی یکجوری چشم آن یکی را در می‌آورد. حالا یادم نیست. اما فرق‌هایی هست!



+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط علی کرمی  |