اصرار به امرار معاش
: الان دقیقن چهجوری پول در میاری؟
: الان دقیقن هیچجوری!
: الان دقیقن چهجوری پول در میاری؟
: الان دقیقن هیچجوری!
شب. خارجی. خیابان
[خیابان خلوت است. گهگاه اتوموبیل یا رهگذری میگذرد. اتوموبیلی میایستد. دو نفر پیاده میشوند و نزدیک میآیند]
مرد یک: اینجاس؟
مرد دو: طبقهی هفتم.
مرد یک: میخواد از طبقهی هفتم بپره؟!
مرد دو: در خونه قفله و کلیداشم گم کرده [با گوشی همراهش شماره میگیرد]
مرد یک: به کی زنگ میزنی این موقع شب؟
مرد دو: تو چقد فضولی، بهش گفتم رسیدم زنگ میزنم [با تلفن، آرام] الو - آره ما پایین پنجرهئیم - پنجره رو باز کن، من دشکو میذارم زیر پنجره، سوت که زدم میپری - گرفتی؟ - آباریکلا، پس سوت زدم بپر - [تلفن را قطع میکند][به مرد یک] بیا دشکو از تو ماشین بیاریم.
[پنجرهی طبقهی هفتم گشوده میشود. به سوی ماشین میروند. در صندوق را باز میکنند. کسی سوت میزند. دوستشان از طبقهی هفتم فریادکشان پایین میپرد و نقش زمین میشود]
[مکث]
مرد دو: کی سوت زد؟
[مکث]
مرد یک: اون - اون آقایی که اونور خیابونه!
[کسی از آنسوی خیابان میدود و دور میشود]
مرگ، همه را تا سرحد مرگ میکُشد!
[تلفن زنگ میزند]
مرد: بفرمایید -
زن: سلام.
[مکث]
مرد: چرا صدات اینطورییه؟
زن: ساده ست! - کسی منتظر من نیست!
مرد: ها؟!
زن: نه - خوب نیستم، فردا نوار مغزی، پس فردا هم مرگ مغزی، ساده ست، خیلی ساده -
مرد: آها فهمیدم، قاط زدی!
زن: نه - قاط نزدم، فقط حقیقتو گفتم -
مرد: نوار مغزی؟ - چرا؟!
زن: نمی دونم -
مرد: خوب میشی -
زن: یه غش مشکوک داشتم، وقتی به هوش اومدم نمیدونستم غش کردم.
مرد: درست میشه -
زن: فکر کردم دارم خواب میبینم - نه! درست بشو نیست، بیخود دلداریم نده که اگه اینجا بودی میکشتمت.
مرد: پس ایشالا به زودی دهنمونو شیرین میکنی؟
زن: نه -
مرد: حلواتم نمیخوای بدی بخوریم؟
زن: توی ماه تلخ، قهوهی تلخ میدن، نه شیرین!
مرد: خب یه کاپوچینو مهمونم کن، کافه بیس و یک – قبوله؟
زن: من از حلوا خوشم نمیاد - به جاش میخوام بستنی و لواشک بدم، تو اگه میخوای قرار بذاری، دیگه چرا بهانه میگیری و ما رو توی دردسر میندازی؟
مرد: تو نمیخوای - ؟
زن: چی رو؟
مرد: قرار - ماچ؟
زن: قرارو بهش فک نکردم، اما ماچو - نه، نمیخوام.
مرد: باشه، فک کن، مهمون تو - کاپوچینو.
زن: نه - مهمون تو.
مرد: نه!
زن: من کاپوچینو نمیخورم، من هیچی نمیخورم.
مرد: من میخورم.
زن: مث امروز که ناهار نخوردم و این چند روز که هیچی نخوردم.
مرد: لاغر میشی، باربی میشی، مانکن میشی.
زن: نه، نمیشم.
مرد: خب بیریخت میشی و بد اندام.
زن: نه، نمیشم
مرد: خب!
[مکث]
زن: یه کافه است به اسم کافه تلخون، به سمت خیابون امیر - تازه باز شده.
مرد: به سلامتی!
زن: یادش به خیر کافهی دوستم - آتیش گرفت، سوخت، ازش خبری ندارم، بغل سینما ساحل.
مرد: بهش زنگ بزن!
زن: کافه سیناپس، وقتی میرفتم اونجا باهاش حرف میزدم، سیگارم میکشیدم، چارتا – میخواستم امروز سیگار بکشم.
مرد: بکش.
زن: ترسیدم فردا دوداش توی نوار مغزیم دربیاد آبروم بره -
مرد: داری میمیری و ترس از آبرو داری؟ - هر چند نمیمیری و یه پیرزن زشت و غرغرو میشی.
زن: انگاری اون داره باهام حرف میزنه!
مرد: دیوونه شدی؟ من میرم حموم.
زن: اونم همیشه منو به خاطر چیزایی که نداشتم تحقیر میکنه.
مرد: برگشتم، زنگ میزنم، خونه بودی -
زن: فک نکنم -
مرد: تو رو خدا یه ریزه فک کن!
زن: بعدش میرم به چی؟!
[مکث]
مرد: میبینمت وقتی ببینمت.
زن: به قرار؟ به ماچ؟
مرد: به هیچی - فک نکن، ولش کن، به ماچ فک کن، خوبه برات - من برم حموم؟
زن: رفتی خودکشی کن، چون من ازت شاکیئم و اگه بیرون بیای کشتمت.
مرد: فقط میخوام خودشویی کنم، قول میدم کار دیگهای نکنم - اومدم بیرون منتظرم باش.
زن: برام مهم نیست.
مرد: خوبه.
زن: اصلاً.
مرد: خوبه – فعلاً.
زن: بپا مختو نشوری بره توی چاه حموم، یهو دیدی بیشتر از یه تنشویی شد - من رفتم، نه به قرار فک میکنم و نه هیچ چیز دیگهای – خداحافظ.
[صدای بوق اشغال]
خارجی. سربازخانه
[دستهای سرباز نزدیک میشوند]
سردسته: هک، او، سه، چار، هک، او، سه، چار - اییییست، دستهی اعدام، به ستون یک، به جای خود [دستهی سربازان میایستند] - چشای اعدامی رو بببندین - دستهی اعدام - هدف [تفنگها نشانه میروند] اعدامی! - آخرین درخواستت چییه؟
[مکث]
اعدامی: اممممم - آآآآآ [مکث] میخوام سوت بزنم
سردسته: سوت؟! - خب بزن
اعدامی: بلد نیستم
سردسته: بلد نیستی؟ [رو به کسی دورتر] سوت زدن بلد نیست - آخرین درخواست اعدامییه - ببین قانون چی میگه؟
[مکث]
کسی دورتر: چیزی نمیگه - یعنی تو قانون در این مورد هیچی ننوشته!
سردسته: دسته [مکث] - آتش!
[گلولهها شلیک میشوند]
تنگ غروب، نشسته بودم و تو اینترنت با دوستانم گپ مجازی میزدم. اتاقم از تهران هم ریخت و پاشتر بود. نه که افسرده باشم اما یک جور غصهی شیرین، روحم را مزمزه میکرد. سی و اندی سالت شده باشد و نه هیچ پخی شده باشی و نه آهی در بساطت به هم رسد که با نالهسودا کنی. اینجور وقتها که میشود دوست دارم تپانچهای داشته باشم. هر چند پاشیدن مغزم به دیوار پشت سر، سهل است. به سهلی فشردن انگشت سبابه است. مگر نه؟ اما نه - وقتی حالم خراب است دوست دارم تپانچهای داشته باشم تا با آن چند تیر هوایی شلیک کنم. بگذریم. نشسته بودم و تو اینترنت بحث صدتا یه غاز میکردم در باب بیاهمیتترین کار دنیا که نوشتن است. غر مفت میزدم. آخر، نوشتن هم شد کار؟ بنشینی و مشتی مهمل را کلمه کنی و ردیف کنی و ببافی و دست آخر یکی بگوید، شاهکار است و دیگری بگوید، فلان جای کارش لنگیده. به جهنم که لنگیده. وقتی همهجای کار آدم میلنگد، خب پر واضح است که نوشتههای آدم هم میلنگند. گفتم که بگذریم؛ با روده درازی امانتان را نبرم. تنگ غروب همینطور که غروب و دلم تنگتر میشدند و گپ شل و ولی با یکی از دوستان اینترنتی میزدم پنجرهی جدیدی رو صفحهی مونیتور باز شد. کسی با شناسهی جن زیبا (jenne_ziba) پیام داد:
- سلام
نمیدانستم کیست و از کجا نشانی یاهو مرا یافته ولی خب به نظرم مونث آمد. تو این دلتنگی شاید هیچ چیز کارسازتر از صحبت کردن با یک جن زیبای اینترنتی نیست. و این بود که جواب دادم:
- علیک سلام .. شما؟
- جن زیبا
- پس من دارم با یه جن زیبای اینترنتی گپ میزنم - ها؟
- بله
هر چند هیچ نخندیدم و صورتم مثل سنگ بیعاطفه و عنق بود؛ شکلک خنده برایش فرستادم. در پیش نوشتم:
- خانوم جن - که امیدوارم زیبا هم یاشی ... اهل کجایی؟
- پترا
- پترا دیگه کجاس؟ شهرستانه؟ اصن مهم نیس. خیلی دوری از تهران؟
- من الان تهرانم
- چه خوب
کمی در سکوت گذشت. قلپی چای یخ کرده زدم و نخی سیگار روشن کردم. همانطور که احتمالا میدانید تو یاهو میشود فهمید که طرف مقابل شروع کرده به نوشتن. داشت مینوشت. منتظر، چشم دوختم.
- ترسو که نیستی؟
- از چی باید بترسم؟
- جن ... البته من شبیه آدمیزادم، با یه زن آدمیزاد مو نمیزنم، ولی خب فقط جنم
هر چند باز نخندیدم ولی شکلک خنده فرستادم.
- با این وضع مالی که من دارم حتی یه جن زنهم حاضر نمیشه باهام ازدواج کنه
- من حاضرم
- کی ازدواج کنیم؟
- هر وقت تو بگی
- الان خوبه؟
- خوبه
- کی ببینمت؟
- الان
- کجایی؟
- درست پشت سرت.
شکلک خنده فرستادم و پکی به سیگارم زدم. نوشت:
- اگه الان برگردی و واقعا من پشت سرت باشم نمیترسی؟
بیاینکه بخندم، خنده فرستادم.
- نه اگه خوشگل باشی و زن من بشی حتی خوشحالم میشم
- خب من الان پشت سرتئم، برگرد ببین
برنگشتم. چشمهام را مالیدم. پکی به سیگار زدم و پف کردم. برایش نوشتم:
- دیدم، چرا نیستی؟
کمی گذشت و چیزی ننوشت. تجربهی اینطور روابط را داشتهام. گاهی مکالمه همینجا ختم میشود و هیچوقت دوباره آغاز نمیشود. یا شاید مدتها بعد بی اینکه هر دو طرف، دیگری را به خاطر بیاوردند باز گپ کوتاهی با هم خواهند زد. البته دوستانی هم از راه همین گفتگوها یافتهام که میبینمشان یا مدت مدیدیست با هم حرف میزنیم. خسته شده بودم. برخواستم بروم چای بریزم. برایش نوشتم:
- من میرم چای بریزم، میام
بیدرنگ شروع کرد نوشتن. ایستادم ببینم چه میگوید.
- فقط تو رو خدا اگه برگشتی و منو دیدی نترس
لبخندکی زدم. براش شکلک خنده فرستادم. سرپا دکمههای کیبورد را یک انگشتی فشردم و نوشتم:
- الان میام، با هم حرف میزنیم
ته سیگار را چلاندم تو زیر سیگاری و لیوان جرم گرفتهام را برداشتم تا بروم چای بریزم. برگشتم. بعد از چند روز تو بیمارستان به هوش آمدم. لال شدهام. اما هنوز با جن زیبای اینترنتی گپ میزنم. گفته اگر نترسم خواهد آمد تا ازدواج کنیم. خوشحالم! نمیدانم تا چه اندازه حرفهام را باور کردهاید. اگر نه - که زهی اسف. اما اگر باور کردهاید خوب است بدانید این داستان واقعی، نوشتهای بود از سر بیکاری که همان غروب دلتنگ نوشتمش.
[شازده و آقای خوشاقبال تو پذیرایی منزل شازده قدم میزنند و اختلاط میکنند]
آقای خوشاقبال: جناب شازده یعنی میفرمایید که بیشتر لوازم منزل شما عتیقهس؟!
شازده: بیشترش نه!
آقای خوشاقبال: همهش؟!
شازده: همهش.
آقای خوشاقبال: حتی این کوزه؟!
[کوزه بر زمین میافتد و میشکند]
[سکوت]
شازده: حتی - همون - کوزه - بله - عتیقه بود - خیلیئم عتیقه بود.
آقای خوشاقبال: جداً عذر میخوام - این خیلی گرون بود؟
شازده: گران، زیبا، نادر - بیهمتا – بود!
آقای خوشاقبال: من واقعا متاسفم اما -
شازده: آقای خوش اقبال!
آقای خوشاقبال: امر بفرمایید جناب شازده.
شازده: اونجا یک میز هست و اون میز کشویی داره و تو اون کشو تپانچهای هست که مظفرالدین میرزا، جد امجد ما، با اون تپانچه قناری شکار میکرده - و - خوشبختانه اون تپانچه پره.
آقای خوشاقبال: کشوی اون میز؟
شازده: بله بله، بعد از این همه سال انگار باز بیدار شده و انگار شما رو صدا میزنه، عنایت میفرمایید و اون رو بر میدارید؟
[خوشاقبال سمت میز میرود]
آقای خوشاقبال: الساعه قربان، ولی من واقعا متاس -
شازده: کشو لطفاً!
[خوشاقبال، کشوی میز را باز میکند]
آقای خوشاقبال: من -
شازده: اسلحه جناب خوش اقبال، صداتون میزنه.
[خوشاقبال، اسلحه را بر میدارد]
آقای خوشاقبال: اما من چیزی نمیشنوم!
شازده: چرا من خوب میشنوم، ازتون درخواستی داره - میخواد که بگذاریدش رو شقیقهتون!
آقای خوشاقبال: این اسلحهی زبون بسته همهی اینا رو میخواد؟! - اینجوری خوبه؟
شازده: دستهشو نه آقای خوشاقبال، لولهشو - فیالواقع توک لولهشو، بگذارید بوسه بزنه به شقیقهتون که حالا دیگه همهی موهاش سفید شدن.
آقای خوشاقبال: بله - اینجا؟ خوبه؟
شازده: یه ریزه اینورتر -
آقای خوشاقبال: اینجا؟
شازده: بله بله - حالا از شما خواهش میکنم ماشه رو با انگشت اشارهتون فشار بدید، کار راحتییه، مضطرب نباشید، اصلاً
آقای خوشاقبال: پیش از انجام این کار ساده میتونم چیزی بپرسم؟!
شازده: تمنا میکنم.
آقای خوشاقبال: قیمت اون کوزه که شکست چقدر بود؟
شازده: گران - بسیار گران آقای خوشاقبال - هشت میلیون دلار آمریکا آقای خوش اقبال!
آقای خوشاقبال: بله جناب شازده ملتفتم - امری با من ندارین؟
شازده: نه خوش اقبال عزیز - فقط اونور مواظب باش چیز با ارزشی رو نشکنی - دیدار به قیامت.
آقای خوشاقبال: حواسم هست قربان، خداحافظ.
[گلولهای شلیک میشود]
[سکوت]
خوشاقبال: خب جناب شازده، شمام فراموش کرده بودین که من خوشاقبالئم و اسلحهی پر همیشه دست آدمایییه که آخر قصه زنده میمونن، به هرحال خوشحالم که بیخداحافظی نرفتید، دیدار به قیامت قربان!
[خوشاقبال دور میشود]
خیابان - صف اتوبوس
مرد: این اتوبوس مثل اینکه نمیخواد بیاد
جوان: بله بله، مث که نمخواد بیآت
مرد: و این صف هم که همینطور داره فشردهتر میشه
جوان: بله بله، متاسفانه داره فشردهتر میشه و این اصن خوب نیس .. به آدمیزاد فشار وارد میشه
مرد: این فشار که شما میفرمایید فقط تو صف اتوبوس به ما وارد نمیشه بلکه تو خیلی از مسائل ما تحت فشاریم
جوان: بله، بله فشار .. اونم چه فشاری .. آدم میپُکه
مرد: و بسیاری از جوونها بیکارن
جوان: بیکار
مرد: باید ترتیبی داده بشه که همهی جوونا دستشون تو جیب خودشون باشه
جوان: بله بله، باید ترتیبی داده بشه، ترتیب خوب میشه داده شه
مرد: و شما هم پسرم اگه دستت تو جیب خودت باشه بهتره
جوان: بله بله، صد در صد
مرد: یعنی موافقی؟
جوان: بله بله، صد در صد
مرد: پس معتقدی که دستت تو جیب خودت باشه بهتره هان؟
جوان: بله بله دست باید تو جیب خود آدمیزاد باشه
مرد: پس لطف کنید دستتون رو از جیب من بکشید بیرون تا پلیس خبر نکردم
جوان: بله بله، صد در صد .. خئلی شاد شدم از آشناییتون، بسیار آموزنده بود، زت زیاد
رادیویی
شخصیتها
مرد - میانسال، گیج و گنگ، غمگین
آشنا - مردی میانسال
داخلی
[مردی نشسته و هی فوت میکند. ناشیانه سوت زدن تمرین میکند اما چون بلد نیست سوتهاش فوت میشوند]
آشنا: چرا اینجوری میکنی؟
مرد: سوت زدن بلد نیستم، دارم تمرین میکنم یاد بگیرم [فوت میکند]
آشنا: مگه مهمه؟ خب بلد نباشی
مرد: بله که مهمه، بهترین دوستمو به خاطر اینکه سوت زدن بلد نبودم از دست دادم [فوت میکند]
آشنا: چطور؟ چرا؟ چی شد؟
مرد: رفته بودیم بیرون شهر [فوت میکند] [لحنش از اینجا تا آخر، غم دارد]
آشنا: خب؟
مرد: تو یه سربالایی ماشین پنچر شد و زدیم کنار، همه از ماشین پیاده شدیم [فوت میکند]
آشنا: همه یعنی کیا؟ چن نفر بودین؟
مرد: من بودم، دوستم بود .. با ماشین دوستم رفته بودیم، مادر دوستم بود ... و زن دوستم .. سه ماه پیش عروسیشون بود
آشنا: خب، ماشین پنچر شد، زدین کنار و همه پیاده شدن
مرد: آره، من گفتم یه هوایی بخورم این شد که همینجوری سرمو انداختم پایین و سرپایینی رفتم، یه ریزه که دور شدم برگشتم و سمت ماشین که بالای سر بالایی بود یه نیگایی انداختم .. یهو دیدم ماشین خلاص شده و داره دنده عقب میاد، سعی کردم سوت بزنم [فوت میکند] اما نمیشد، تموم تلاشمو کردم [فوت میکند] اما نشد
آشنا: وااااای .. و ماشین از رو دوستت که پشت ماشین ایستاده بوده و حواسش نبوده رد میشه و ...
مرد: نه ... مادر دوستم پشت ماشین بود .. اول از رو مادر دوستم رد شد، باز تلاشمو بیشتر کردم که سوت بزنم [فوت میکند] اما خب نتونستم
[مکث]
آشنا: و ماشین از رو دوستت ...
مرد: نه ... بعد از رو زنش رد شد، آخه اونم پشت ماشین ایستاده بود، یه ریزه جلوتر از مادر دوستم
[مکث]
آشنا: واااای، و بعد از رو دوستت ...
مرد: نه ... دوستم کنار ماشین ایستاده بود ... ماشین از کنارش رد شد
آشنا: پس چطور میگی دوستتو از دست دادی؟ اون که نباید چیزیش شده باشه!
مرد: بعد از اینکه تو این حادثه مادرش و زنشو از دست داد خیلی افسرده شد و نتونست تحمل کنه
آشنا: خودشو کشت؟!
مرد: خودکشی کرد ... دویستتا قرص رنگ و وارنگ میخوره و چارتا رگ از مچ این دست و چارتا از اون دستو عمیقا میبره و خون فیشششششش ...
آشنا: اوففففف ... عجب .. واقعا میخواسته بمیره ... به هر حال خدا بیامرزدش
[مکث]
مرد: البته خوشبختانه هنوز زندهس
آشنا: زندهس؟!
مرد: همینطوری شانسکی به موقع رسیدم و رسوندمش بیمارستان، یه ریزه دیرتر رسونده بودمش میمرد
آشنا: پس چطور میگی از دستش دادم؟
مرد: باهام قهر کرده، حاضر نیست ببینتم، میگه تو که سوت زدن بلد نبودی خب چرا داد نکشیدی؟ .. حق داره .. ولی من هول شده بودم .. هر کاری یه وقتی به درد آدم میخوره، برا اینه که دارم تمرین میکنم سوت زدن یاد بگیرم
[باز ناشیانه سوت زدن تمرین میکند و سوتهاش فوت میشوند]
ش.م.ر قلم توانایی داشت. او میتوانست با قلمش سه بلوک قطور سیمانی را که بیفاصلهای رو هم قرار گرفتهاند، منفجر کند.
: عزیزم بزرگ شدی دوس داری چیکاره شی؟
: بیکار!
: بچهها رفتن، همه با هم رفتن، اونم رفت، کجا رفت؟ کجا رفتن؟ رفتن بال کباب کنن، رفتن حال کنن، رفتن چال کنن، رفتن چال کنن؟ یعنی رفتن چالش کنن؟ کیو چال کنن؟ چرا چال کنن؟ بگو نکنن، بگو منو چال کنن، بذا همه حال کنن، چی؟ چی؟ دیوونه شدم؟ میگه «دیوونه شدی!» نه داداش، آدم دیوونه دیگه دیوونه نمیشه، دوباره دیوونه نمیشه، آدم یه بار دیوونه میشه واسه همیشه، عاقلم نمیشه، فقط دیوونهتر میشه، ترئم بهتره، هر چیزی ترئش خوبه، بهترش خوبه، نباید چالش میکردن، نباید یه کاری میکرد که مجبور شن چالش کنن، میخواستیم بریم چالوس، چالوس که میگن پیچاش تنده، تند که ماشین میره، تند که فلفله، تند که عقربههای ساعته، تند نباید بریم، تند نباید برم، تند نباید بره، آروم، آروم، چه خبره؟ مگه داری سر میبری؟ تند نباید میرفت، آروم باش، آروم حرکت کنین، با دندهی سنگین حرکت کنین، دیدی تابلو راست میگفت؟ دیدی جاده پیچید؟ دیدی چالت کردن؟ دیدی من نیومدم چالوس؟ معلومه که ندیدی، معلومه که نمیدیدی، معلومه که نمیبینی، فک نکنم دیگه هیچوقتم ببینی، یا لااقل اونطوری که میدیدی دیگه نمیبینی، مورچهها چش دوست دارن، مورچهها لب دوست دارن، مورچهها دست، پا، شکم، گردن، مو دوست دارن؟ مورچهها مو، مو، ناخونم میخورن؟ میگم منم چال کنین، میگن «آروم باش!»، میگم از این آرومتر نمیشه باشم، به این بگین آروم باشه، به این بگین تند نره، اما دیر شده، دیر بده، دیر دیره، خیلی دیره، اما زود منو چال کنین، قول میدم برم چالوس، تو جاده بپیچم، قول میدم تند برم، قول میدم تند بیام، قول میدم چالم کنین، قول بدین چالم کنین، د قول بدین – یا اگه نه! – برانکار بیارین، منو توش بذارین، که من خورد و خمیرم، الانه که بمیرم – تف!
یکی و آنیکی دوستان قدیمی و همسایهاند. امروز آنیکی میآید و برای قراری از یکی لباس قرض میگیرد. یکی هم میگوید من هم قراری دارم و از آنیکی لباس قرض میکند. یکی با معشوقهی آنیکی میرود کافی شاپ و آنیکی هم با معشوقهی یکی به کافی شاپ دیگری میرود.
آنیکی سر قرار با معشوقهی یکی دردمندانه معترض میشود که یکی، مرد خیانت کاریست. آنیکی رازی را دربارهی یکی بر ملا میکند. به معشوقهی یکی میگوید یکی، هم به من خیانت کرده که با معشوقهام رو هم ریخته - و هم به تو خیانت کرده که با معشوقهی من رو هم ریخته. آنیکی پیشنهاد میدهد که حالا که یکی اینچنین کرده، تو هم با من باش و به اون خیانت کن تا هردو انتقاممان را از یکی گرفته باشیم. معشوقهی یکی که توسط آنیکی از رابطهی یکی با معشوقهی آنیکی خبر شده غضبآلود، تلفن میکند به یکی که تو به من خیانت کردهای و دیگر نمیخواهم ببینمت یا اگر ببینمت، میکشمت اما بدان که من نیز به تو خیانت کردهام و میخواهم با آنیکی ازدواج کنم. حال آنکه معشوقهی یکی، آنیکی را برای ازدواج مناسب نیافته و این را صریحا و همانجا پس از قطع کردن تماسش با یکی به آنیکی میگوید و او را ترک میکند. معشوقهی یکی به قصد کشتن یکی اسلحهای بر میدارد و میآید که کار یکی را یکسره کند. میداند که یکی با معشوقهی آنیکی رو هم ریخته و به او خیانت کرده است. معشوقهی یکی با اسلحهای میآید تا یکی را که به او خیانت کرده بکشد. یکی میداند که اوضاع پیچیده شده. میداند از معشوقهاش هر کاری بر میآید. یکی، همیشه در مواقع بحرانی به پشت بام خانهاش میرود تا بیاندیشد چه کند. یکی برای مظلومنمایی همانوقت که معشوقهاش زنگ زده بود و تهدیدش میکرد به او گفت حالا که تو دیگر نمیخواهی با من باشی، من هم خودم را از پشتبام خانه پایین میاندازم. معشوقهی یکی میداند که او مظلومنمایی میکند و هم میداند او هرگاه میخواهد تدبیری کند به پشت بام خانه میرود. معشوقهی یکی با اسلحهای در راه است. یکی به پشت بام میرود که چارهای بیاندیشد تا از دست معشوقهی عصبانیاش خلاصی یابد و زودتر به معشوقهی آنیکی برسد.
یکی رو پشت بام که میرسد میبیند آنیکی هم آنجاست. آنیکی که هر دو معشوقهها را از دست داده و از این مانده و از آن رانده شده آمده رو پشتبام تا خود را پایین بیاندازد. آنیکی تا یکی را میبیند با او گلاویز میشود و همین میشود که یکی، آنیکی را پایین میاندازد. همانوقت معشوقهی یکی با اسلحه داشته میآمده تو ساختمان که یکی را بکشد که آنیکی میافتد رو سرش و هر دو هلاک میشوند.
یکی میماند و معشوقهی آنیکی. معلوم نیست کدام شیر پاک خوردهای زنگ میزند به معشوقهی آنیکی که یکی خودش را از بام پایین انداخته و مرده. معشوقهی آنیکی هراسان میآید و میرسد و جنازههای لهیده را میبیند. از آنجا که یکی از آنیکی لباس غرض کرده بوده و آنیکی لباسهای یکی را قرض کرده بوده معشوقهی آنیکی دچار اشتباه میشود. باروش میشود که این معشوقهاش یعنی همان یکیست که از بام به زیر افتاده رو سر زنی. گریان میدود رو بام خانه. میرود بر بام تا خودش را پایین بیاندازد.
یکی میرود سراغ معشوقهی آنیکی که بگوید آنیکی و معشوقهام مردهاند و من یکی ماندهام و تو که درمییابد شیر پاک خوردهای خبر اشتباه رسانده. پس یکی بدوبدو باز میگردد تا معشوقهی آنیکی را بیابد و بگوید که زندهاست و این، آنیکی و معشوقهی منند که از بام افتادهاند و مردهاند. یکی دوباره باز میگردد و به ساختمان و نزدیک جنازهها میرسد. چشم میگرداند دنبال معشوقهی آنیکی و نمییابدش. اینجا جیغ معشوقهی آنیکی که از بام پایین پریده را از بالا سرش ...
دو تا مرغ عشق خوشگل خریدم. دیروز برای اولین بار بردمشون پیش دامپزشک تا اگه لازمه، واکسنی چیزی براشون بزنه. وقتی دامپزشک بهم گفت: «چه جالب، هر دوتاشون مادهن!» اصلاً به رو خودم نیاوردم که طول هفتهی گذشته چه رفتاری با هم داشتن. فقط به این فکر کردم که: «کجا ممکنه این کارا رو یاد گرفته باشن؟!» دیروز یکیشون با ایماء و اشاره بهم فهموند که دوربین فیلمبرداری نیاز دارن. سطح توقعاتشون داره میره بالا!
پیشاپیش فرا رسیدن روز جهانی «زپرت*» را به هر کس که مایل باشد تبریک میگویم.
*زپرت: چیزی است که دیر یا زود در خواهد رفت.
زن وای بله، باش کلی پز میدم پیش دوستام، حتما خیلی دلشون میسوزه، میشه این
کتابو برا من امضاء کنین؟
زن خدای من، ممنونم آقای کامیار، در ضمن باید اعتراف کنم خودتونم به اندازهی کتاباتون دوس
داشتنی هستین ...
مرد نه من اومدم دنبال زنم، اونم مث شما این نویسنده رو دوست داره؛ امیدوارم تا الان فقط یه
عکس و یه امضاء گرفته باشه!
شقایق*ام درد میکند!
*شقایق: شقیقهها
یه بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، و اینقدر پیگیری و پشتکار به خرج دادی که شدی قهرمان پرش - تبریک میگم!
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
«دو» لام تا کام حرف نزد.
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو وقتی بیای من اونم که داره میره!
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو فندک میزنم توی موهام، آتش و دود نشونههای خوبیئن، از همه متمایزم میکنه!
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو به بدقولی بشناس منو، چون نیومدم سرقرار!
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو من همونم که ته قرارم!
: یکی دیگه بیریزم؟
: بیریز [سکوت] سلومتی کفتری که نومههای عاشقونهی عاشقا رو وسط راه باز میکنه میخونه و هاههاه میخنده، سلومتی میمون توی باغوحش که یه عمر بهش میخندن و به ریش همه میخنده، سلومتی یوزپلنگ که یه عمر دوید و قهرمان نشد، سلومتی عزراییل که اینهمه رو کشت و گیر نیفتاد، سلومتی خر مشباقر که اندازه مشباقر میفهمید، سلومتی مشباقر که نکیر و منکر هنوز دارن بهش توضیح میدن که مُرده و حاشا میکنه، سلومتی حسنکچل که مو نکاشت و دل چلگیسو برد، سلومتی احمد که لُخت دنیا اومد و با پیجامه مْرد، سلومتی اونی که به موقع گه خورد، سلومتی اون که ... به موقع ...
: نمیخوری؟!
: نع
: تا کی؟
هوف و هوف سیگار
کون به کون سیگار
آتیش به آتیش
قوریقوری و دریادریا چای
میشه چقد؟ - میشه خئلی زیاد
خارجیا جای اینهمه
آبجو میخورن
خوبه خارجی نیستم، اگه نه
شاید الکیالکی الکلی میشدم
بگو استغفرالله! - د بگو د ...
درسته که لاغرمردنی
اما
سیبیل - عینهو فرمون دوچرخه
ریش تراشیده - گاهی نتراشیده
صدای نخراشیده
لحن گاهی محکم
خلاصه
هیبتی که میگن: «مَرد!»
مرد؟!
خندهت میگیره اگه بدونی
گاهی وقتا
زرتی گریهم میگیره یا دستکم غرغرو میشم
میگفت: این کارات «احمقانهس» یا «بچهگانهس»
میگفت: «خیلی بد گریه میکنی، مث بچهها»
مهم نیست سیبیل داشته باشی یا نه
مسلماً گاهی گریهت میگیره
فقط
یه تفاوتی هست
اونم اینه که گریهی سیبیلوا خندهدارتره
نه؟!
غذا هست
گشنهم نیست
غذا نیست
گشنمه!
پول هست
کسی نیست عاشقت بشه
پول نیست
خودم ترجیح میدم کسی عاشقم نشه - جالب اینه که حتماً میشه!
پیشنهاد یه کار باحالو وقتی بهت میدن که
دیگه یادت رفته اون کارو دوسال پیش چطوری انجام میدادی!
من بالام
زندگی پایینه
زندگی بالاس
من پایینم
انگار کن
با خانوم زندگی
الاکلنگ بازی میکنم
باحال نیست؟!
تو این دنیا دو جور آدم وجود داره – «سرخورده» و «سرخور»
: کرمت خوابید؟!
: هیشششش، اَ خواب میپرونیش!
رقص خارجی:
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
And dance me to the end of love
Yeah, dance me to the end of love
رقص ایرونی:
نون چارکی سه عباسی
پنیر سیری دو عباسی
آدم مفلس رو چو من وا میداره به رقاصی
شب که میرم توی خانه
اکبری بهبه میکنه
قاقا میخواد نانش میدم
میخورد و اهاه میکنه
ز یک طرف عیال من، چون سگه لهله میکنه
میگه تا کی سر بکنم چادر نماز کرباسی؟
روغن سیری چار عباسی
قند سیری سه عباسی
آدم مفلس رو چو من وا میداره به رقاصی
: چه خبرا؟
: هیچ
: بابا، ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی!
: دلتو صابون نزن چون، آن را که خبر شد خبری باز نیامد
[سکوت]
سیگار میکشم
چای میخورم
زیاد
میگه: «میمیری بیچاره»
میگم: «خو بهتر»
میگه: «شایدم ناقص شی، درد بکشی، زجرکش شی، نفست بالا نیاد، هر دیقه حس کنی داری خفه میشی، سرطان بگیری، درد بکشی، سکته کنی، فلج شی ...»
عجیبه
همیشه یه چیزی برا ترسوندنم پیدا میکنه!
راحت میمیرم؟!
فرض کن دندون درد داری
دنیا دور سرت میچرخه
نمیدونی این درد میخواد کجاتو پاره کنه
از درد فقط میدونی، نمیدونی
از درد فقط میتونی، نتونی
دندونو که میکشن و درد که میره - رفته، یادت رفته، یادت میره
راحت یا ناراحت
میمیرم!
بعدشم همه چی یادم میره
نفس آخر و خلاص ...
شاید - همهش شاید، همیشه شاید!
چای بریزم؟!
فرض کنید هر گوسفندی را که میخواستیم بکشیم، باید او را در دادگاه محکوم میکردیم. لابد وکیل هم میداشتند!
این کولر کوفتی رو راه بنداز - چلهی تابستون، آغوش گرم و معشوقهی آتیشی میخوام چیکار؟!
امروز
خطی صاف بود - بی نوسان
امروز
به چشمانی که به هیچسوی سکته کرده باشند میمانست
مثل رخوت اتومبیل قراضهای که از خیابان خالی ظهر میگذرد
امروز روزی بود
که هیچ چیز آن شاعرانه نبود
صد البته از روزهای بد، بهتر بود!
دو دلم این شعر را پیشتر گفته باشم
پس دوباره نمیگویم!
اروپائیان و خارجیها گفتهاند: زین پس اعتراضات مدنی خودمان را با سر دادن «آلهلویا» بر پشتبامها و درست راس ساعت ده ابراز میکنیم!
شب به خیر
هرچند
شاید باز بیدار شوم!
کنسرو لوبیا خورد،
کنسرت لوبیا داد!
از خرس پرسیدم: «کجات میخارد؟»
گفت:
- پشتم!
از میمون پرسیدم: «کجات میخارد؟»
گفت:
- سرم!
از سگ پرسیدم: «دوست خوب تو کجات میخارد؟»
گفت:
- پشت گوشم رفیق!
خدمت شیر عرض کردم: «شما کجاتان میخارد قربان؟»
فرمودند:
- تنم - میخارانی؟!
ما که مردش نیستیم، هر آنکه هست بسم الله!
در زندگی زخمهایی هست که نیازمند بخیهاند!
حالا که بزن بزن شده، توئم بزن رفیق - بزن لبخند قشنگه رو!
همای اوج سعادت به دام ما افتاد؛ بازار پرنده فروشان کجاست؟!
حتا «مایکل جکسون» هم مُرد!
روزگارمون یه طوری شده که اگه دعا کنی «خدایا، دشمنان ایران رو نابود بفرما» معلوم نیس برا نابودی خودت دعا میکنی یا یکی دیگه!
«باز شب اومد، شب اومد، شب اومد، شب. باز تب اومد، تب اومد، تب اومد، تب. یار کجایی که بجویی دلم؟ جون به لب اومد، لب اومد، لب اومد، لب» - هع، کی فکرشو میکرد این ترونهئم یه روزی طعمش سیاسی بشه؟! یه روزگاری عهدیه بود و مزهی آلوچه؛ امروز شده عهدیه با طعم الچ! خدا به خیر کنه آخر قصه رو؛ بوگو آمین!
هفتاد، هشتاد، صد سال
هر کی را دید و به هر کی که غر میزد گفت:
- غصه نخور، درست میشه!
آخرین نفسها را که میکشید
رو گرداند و پرسید:
- درست نشد؟!
فرضیهای است که
«هر آنچه را عمیقا بخواهی
و فکرت را بر آن متمرکز کنی
به دست میآوری»
به نظر اشتباه نمیآید
دقیق که میشوم
«انگار راست باشد
هیچچیز را عمیقا
نخواستهام و نمیخواهم!»