پرواز 1340
: این دهان بستی دهانی باز کن.
: این یکی دهنمو وا کنم خوبه؟
: ها خوبه، اَ کن، اَ کن، هواپیما بره توی فرودگاه، قااااااان.
: این دهان بستی دهانی باز کن.
: این یکی دهنمو وا کنم خوبه؟
: ها خوبه، اَ کن، اَ کن، هواپیما بره توی فرودگاه، قااااااان.
: ببخشید جناب خلبان میتونم بپرسم دارید چیکار میکنین؟!
[مکث]
: سقوط!
طاووس نه زیبا بود و نه نازیبا. هر کس او را طوری میدید. یکی زیبا. یکی نازیبا. طاووس جوان بود و دم بخت. شوهر نکرده بود اما خواستگار داشت. مردانی که او را زیبا مییافتند به خانوادههاشان پیله میکردند که به خواستگاری او بروند اما از بخت بدشان خانوادههاشان سرکوفتشان میزدند که دختر از این زشتروتر نبود؟ حیف دلی نیست که برای این عجوزه بلرزد؟ و پسر بینوا متحیر میماند چطور پدرش یا مادرش زیبایی افسون کنندهی طاووس را ندیده است. گاه پدر پسر خواستگار یا مادرش با پسر موافق میشد و طاووس را زیبا میدید اما دیگری اگر نمیشد نزاع بالا میگرفت و وصلتی سر نمیگرفت. بالعکس این هم صادق بود. پدران و مادرانی بودند که طاووس را زیبا میدیدند اما پسرشان طاووس را زشت میدید. کسانی هم که زشتش میدیدند نه اینکه کمی - که از او زشتتر نمیدیدند. کم میماند زهرهشان بترکد. گروهی از هم اینان – همین پسران – طاووس را که دیدند زن زده و زن گریز شدند و کنج عزلت گزیدند یا پی درویشی و کتابت و علم را گرفتند و تارکه دنیا شدند. حتی چندتاییشان دیوانه شدند و زنجیرشان کردند. کسانی هم از اینهمه زشتی که دیده بودند تاب نیاوردند و خود را کشتند. تا این اندازه زشت میدید هرآنکس که او را زشت میدید. و همین اندازه زیبایش میدید آنکه زیبایش میدید. بسیاری از آنان که زیبا میدیدندش سرنوشتشان همان شد که آنان که زشت دیده بودندش. یکی زهرهش از اینهمه زیبایی که میدید، میترکید. یکی تارکه دنیا میشد. یکی زنجیری و دیگری خودش را به دار میآویخت. و اما دستهی دیگر وضعشان متفاوت بود. اینها پسر و پدر و مادر همه او را زیبا مییافتند. للعجب که طاووس اینان را همه و همه جواب میکرد و با یک چوب میراند. چون طاووس دلباخته بود. طاووس دلباختهی عزت بود. عزت تک پسر کدخدا بود.
عزت، برنا و بلند بالا و میان جوانان ده بیبدیل بود. گندمی بود و چشم و مو مشکی. همهی دختران دم بخت ده آرزوشان بود همسر و همبسترش باشند. عزت آنچنان خواستنی زنان بود که خواهر کوچکش نرگس نیز از سر کودکی به او دلبسته بود و روح دخترک از این خیال کج مدام میسوخت و در آتش بود. هم از این آتش خانهی کدخدا بارها سوخته بود و کدخدا وا مانده بود این آتش چیست که هر از چندی خانمانش را خاکستر میکند. پنداری دخترک خود، آتش میشد. انگار تنش، نگاهش، خیالش همه مسخر شیطان بود. دیگر بلا و غم کدخدا این بود که عزت دل به زنبق دختر کدخدای ده بالا داده بود. زنبق به تایید همه زشتروی و اندامترین مونث منطقهشان بود و عجب عزت که زیباترین مرد آن دیاربود دلباختهی او بود. از این دو بلا کدخدا و زنش بی چارهای پی چاره در خانهی هر آینهبین و کفبین و دعانویس و رمالی را زدند. چارهشان نمیشد که نمیشد. سالی یکبار خانه میسوخت و دم به ساعت دلشان میسوخت که پسر زیباشان چرا دل به زنبق داده؟ و هم این سیاه بختی طاووس بود و دیگر اینکه عزت از آنها بود که طاووس را زشت میدید. با این تفاوت که عزت طاووس را از همه زشتتر میدید. اینکه از دیدن زشتی طاووس نمرده بود یا کنج عزلت نگزیده بود و مجنون نشده بود همه از قوت عشق بود. عزت آنچنان عاشق و شیدا و والهی زنبق بود که اگر عزراییل هم میآمد جانش را بگیرد تا زنبق در دار دنیا بود جان نمیداد. گواه اینکه گفتم این قصه بس که زنبق متوهم بود که روزی راهزنی او را خواهد دزدید و از این خیال گاه میشد که چندین شبانه روز نمیخوابید. عزت یک تنه همهی راهزنان منطقه را تارانده بود تا زنبق خیالش آسوده باشد و آزرده نباشد. راه میان ده خودشان تا ده بالا را به تنهایی هموار کرده بود که پدر و مادرش بهانهی سختی راه را نتراشند تا بتوانند هفتهای چند بار به خواستگاری زنبق بروند. همه بریده بودند. همه خسته بودند. کدخدا و زنش و عزت و کدخدای ده بالا و همسرش همه همداستان هم شده بودند که عزت و زنبق ازدواج کنند. مشکل این نبود چیزی دیگر بود. مشکل مکشل زنبق بود. مشکل از خود زنبق بود. زنبق که هیچ خواستگاری جز عزت نداشت میگفت:
- نمیدونم چرا؟ ولی عزت مث برادرمه، نمیتونم تصور کنم زنش باشم، حاضرم زن هر پیرمرد و کور کچلی بشم ولی نمیتونم زن عزت بشم، عزت مث برادرمه، آدم میتونه با برادر خودش وصلت کنه؟!
و طاووس مانده و عزت که او را زشت میبیند. عزت مانده و زنبق که حاضر است به همسری هر کسی جز او درآید. زنبق مانده و تنها خواستگارش عزت که برادر میبیندش و گرهای که باز نمیشود مگر به خواست خدا.
در میان خواستگاران طاووس تاجری بد پیله و سمج بود که پاشنهی در خانهشان را برداشته بود. هر چه طاووس و خانوادهاش سگ محلش میکردند و بیحرمتش میکردند دست بردار نبود که نبود. هر بار که از سفر تجارت باز میگشت تحفهای میآورد و به خواستگاری طاووس میرفت. پدر و مادر طاووس چند باری گفتند:
- خب دختر جان چرا زن همین نمیشی؟ مگه چیش کمه؟ پول نداره که داره، قیافهشم که بد نیست
- این زشتترین مردییه که تو عمرم دیدم
طاووس زشتتر از تاجر بد پیله مردی ندیده بود. حاضر بود بمیرد یا هرگز شوهر نکند اما زن تاجر نشود. از لباسهای پر زرق و برقش، از عطری که به تنش میزد، از راه رفتنش، از آن جور که نگاهش میکرد و میخندید از همه چیز تاجر بدش میآمد. روزهایی که او به خواستگاریش میآمد انگار پدرش مرده باشد عزا میگرفت. تا تاجر دست بردارد و برود و مبادا پدرش یا مادرش قولی بدهند هزار جور نذر و نیاز میکرد. نذر و نیاز این و نذر و نیاز اینکه با عزت ازدواج کند همه را یکجا میبرد و میداد دست شاطر غلام که امین اموال همه بود و دست به خیر داشت. گوش شیطان کر چند ماهی شد و از تاجر خبری نشد. دل طاووس خوش بود دست کم این دعاش شاید گرفته باشد و اگر این گرفته باشد امید هست که دعاهای دیگرش نیز مستجاب شود. شاید یکی از همین دعاها دل عزت را نرم میکرد و وصلتشان میشد.
اما عاشق عجول و بیتاب است. هر روز برای طاووس، سالی میگذشت. روزها میگذشتند و دعاها میکرد و اشکها میریخت. سحرها پا میشد و دم در خانه را آب جارو میزد شاید باباپیریار بیاید و مراد دلش را بدهد. نشد. نشده بود. طاووس رفته رفته نا امید شد. دیگر نمیدانست این مشکل چگونه آسان خواهد شد. اشکش از اینهمه غم و دلمردگی دایم سرازیر بود. تنگ غروب که میشد مینشست تو حیاط خانهشان و آنچنان تلخ میگریست که دل سنگ یا هر رهگذری که میشنید آب میشد. هر تدبیری که میشد کرده بود. از نذر و نیاز و دعا و سحر و جادو بگیر تا هر کار دیگر. یکبار تا عزت را دید خودش را زمین زد شاید دلش به رحم آید و دستش را بگیرد و بلندش کند که نکرده بود. انگار آب از آب تکان نخورده باشد از کنارش گذشته بود. طاووس دیده بود که چطور زیر چشمی او را دید میزده و شانه به دیوار میکشیده و دست آخر پا تند کرده و رفته. طاووس گمان برده بود شاید دوستش دارد که اینطور از دیدنش مضطرب شده! پس از این چند باری تو کوچه بیهوا خودش را پرت کرده بود تو آغوش عزت. چند بار نخست عزت جیغ کشید و گریخت. طاووس امیدش ناامید نشد و پنداشت شاید از شرم است که عزت جیغ میکشد و از او میگریزد. یکی از همین بارها یا دقیقتر بگویم بار آخری که طاووس خودش را پرت کرد تو آغوش عزت پیش از آنکه فرصت کند جیغ بکشد و بگریزد از هوش رفت. طاووس خود گریخت و عزت یک هفته در تب میسوخت. بعدها معلوم شد آن همان روز بوده که عزت پس از مشاجرهی فراوان با خانوادهاش برای چندمین بار به خواستگاری زنبق میرود. این روز بوده که زنبق سبب جواب رد دادنش را میگوید. این روز بوده که تو جمع به همه میگوید تنها کسی که نمیتواند به همسری بپذیرد عزت است چون حس برادرانهای به او دارد. و همین روز بوده که عزت نالان و افسرده دل با ذهنی مشوش تو کوچه میرفته که طاووس میپرد تو آغوشش. عزت از بچهگی از طاووس میترسید و هر جا که طاووس را مشغول بازی میدید نزدیک نمیشد. خلاصه حکایتی بود. طاووس شوریده حال و خشکیده بخت از ناامیدی تنگ غروب نشست کنار حوض و ضجه زد. گریست و اشکش ریخت تو آب حوض و کام ماهیها را تلخ کرد. گریهای کرد که از همه گریهها که تا آنروز کرده بود خونتر بود.
غروب بود و عوعوی سگهای ده. غروب بود و هوهوی باد تو کوچههای ده. غروب بود و چراغ خانهها که روشن میشد و دیگ غذاها که سر اجاق قل میزد. و همین غروب بود که باباپیریار پا گذاشت به ده. باباپیریار تکیده و خمیده بود. ریش و سبیل بلند و سفیدش آویزان بود رو شکمش. پوست صورت و تنش آفتابسوخته بود. پیراهن بلند مندرس سپیدی به تن داشت که تا رو ساق پاش میرسید. چشمان سیاه و عمیقی داشت که نمیشد بهشان زل زد. آرام و متین و بیصدا گام بر میداشت و پیرامونش هالهای از سکوت بود. باباپیریار کوچه به کوچه پیچید تا به کوچهای که خانهی طاووس بود رسید. تو کوچهای که خانهی طاوس در آن بود که پیچید و از کوچه میگذشت که گریهی طاووس را شنید. ایستاد. برگشت و با توک دوانگشت مثل مداد باریک و درازش کلون در را گرفت و دقدق کوبید. طاووس گریه کرد و نشنید. دقدق دوباره در زد. طاووس صورتش را تو دستهاش گرفت و صدای گریهاش خفه شد. دقدق سهباره در زد. طاووس شنید. با همان حال نزار و لحنی بیمار و بیحال صداش را بلند کرد که:
- کیه؟
- فقیرم، گرسنهم، یه کف دست نون یه کاسه آب بهم بدین
- وایسا اومدم
طاووس دست گذاشت سر زانوش و کمر راست کرد«برم که اینهمه نذر کردم، اینهمه دعا کردم، چل سحر پا شدم و در خونه رو آب جارو زدم شاید باباپیریار بیاد و گره از مشکلم وا بشه، نشد. برم یه کف دست نون و یه چیکه آب بدم دست این فقیر گرسنه تا بیشتر از این خدا باهامون نذاشته کمون. خدا رو چه دیدی شاید همین فقیر دعامون کرد و گره از مشکلمون وا شد و کارامون راس و ریس شد» رفت تو خانه و از تو سفره نان برداشت و از تو کوزه آب ریخت تو کاسه و آورد. در را باز کرد و باباپیریار را که دید کاسهی آب و تکهی نان هر دو از دستش افتاد. کاسه نشکست. آبش هم نریخت. صاف آمد رو زمین نشست. نان را تو هوا باباپیریار قاپید. طاووس با دهان از حیرت باز مانده شانهاش را تکیه داد به در و همین جور محو باباپیریار سرید و نشست زمین. باباپیریار لبخند گرمی زد و گفت:
- پاشو دخترم چی شد؟
- چرا اینقدر دیر؟
- گوشام سنگین شده بابا، صدای توئم که از همه جا میومد
چند سالی بود که گوشهای باباپیریار سنگین شده بود. به اشتباه میافتاد. این یکی دعا میکرد، گره از کار آن یکی باز میکرد. مثلا یکبار همین چند سال و ماه پیش راهزنی زده بود به کاروان یکی از تجار ده. تاجر میگریزد و جواهراتش را زیر تخته سنگی پنهان میکند و تو دلش باباپیریار را صدا میکند. باباپیریار میرود سراغ راهزن که همان نزدیکی دنبال تاجر میگشته. میرسد به راهزن و میگوید:
- سلام باباجان من باباپیریارم، مشکلت چیه؟
راهزن نیشخندی میزند و میگوید:
- یه تاجرو با کلی جواهر گم کردم
باباپیریار هم نشانی تخته سنگ و تاجر و جواهراتش را به راهزن میدهد.
باباپیریار دست طاووس را گرفت و بلندش کرد. طاووس گفت:
- بابا تو مگه سحرها نمیای؟
- مگه الان سحر نیس بابا؟
- نه خب تنگ غروبه
- پس این خروسا چرا میخونن؟ موذن چرا اذان میگه؟ هوا چرا گرگ و میشه؟
- موذن غروبم اذان میگه، هوام تنگ غروب نیمه تاریکه، اینام خروس نیستن که میخونن بابا، سگن
- ئی حرفارو ول کن بابا از دردت بگو
طاووس آه سردی کشید. باباپیریار چشمان سیاه و عمیقش سیاهتر و عمیقتر شد و لبخندی زد. دستی رو سر طاووس کشید و گفت:
- بعضی چیزا پیشونی نوشت و تقدیره بابا، عوض بشو نیست، مشکل توئم اینقدی میتونم حل کنم که جای اونایی که زشت میبیننت رو با اونایی که خوشگل میبیننت عوض کنم، اونوقت عزتئم تو رو زیبا میبینه
- عشقش به زنبقو چه کنم؟
- باید یه راهزن گیر بیاری و بهش بگی زنبقو بدزده، اونوخت بعد چن وقت که عزت از برگشتن زنبق نا امید بشه شاید دلش برگرده به تو
باباپیریار جملهاش که تمام شد تند بادی بردش. طاووس کلون در را انداخت و بر گشت به خانه. رختخوابش را پهن کرد و خوابید. کمی امیدوار شده بود.
عزت همهی راهزنها را تارانده بود و چیزی که نبود راهزن بود. زمان برد تا بخت طاووس سرکشی نکند و شوکت، طاووس را تو بازار ببیند و عاشقش شود. شوکت مردی میانسال و عزب بود. بیشتر مردم ده میدانستند که راهزن بوده. از راهزنی که مال و منالی به هم رسانده، توبه کرده و حالا بزاز شده و تو راستهی بزازان بازار حجرهدار شده. طاووس اول محل سگ به شوکت که مدام پیش میافتاد و قربان صدقهش میرفت نمیگذاشت. اما وقتی جریان راهزن بودن شوکت را شنید تو کوچهای خلوت کشیدش کنار و گفت:
- میخوای زنت بشم؟
- ها که میخوام
- شرط داره
- هر چی باشه قبوله
- باید زنبق، دختر کدخدای ده بالا رو بدزدی و سر به نیست کنی
شوکت بی چک و چانه پذیرفت. زنبق بخت برگشته را دزدید و خبرش به گوش همه رسید. پیش از کدخدای ده بالا و زنش – همان مادر و پدر زنبق – عزت تا خبر را شنید یک هفتهای همه موهاش سفید شد. خانهی کدخدا باز آتش گرفت و اینبار عزت و کدخدا و زنش و دخترشان نرگس - همان خواهر عزت که در عشقش میسوخت - با خانه دود شدند رفتند هوا. وقتی خانهی کدخدا میسوخته گروهی قهقهههای هولناک نرگس را میشنوند و گروهی هقهق گریهی عزت را در فراق زنبق.
طاووس ماند و چشمی اشک و چشمی خون. شوکت هم ول کن نبود و دم به دقیقه طاووس را تهدید میکرد که زنبق را باز میگرداند. زنبق از آنسو گرسنه و درمانده و آوارهی کوه و بیابان بود که از اینسو پدر و مادرش از غم گم شدنش دق کردند و مردند. طاووس هنوز عزادار عزت بود که مادرش هم مرد. طاووس چهل سحر دیگر دم خانهشان را جارو زد تا مگر باباپیریار باز بیاید و از او بپرسد سبب اینهمه چه بود؟ و چه شد که همه چیز بدتر شد که بهتر نشد؟ درست روز چهلم باباپیریار باز به اشتباه جای اینکه سراغ طاووس بیاید رفت سراغ زنبق. زنبق از باباپیریار خواست تا به ده بازش گرداند و باباپیریار همین کرد. زنبق تمبیده بخت از همه جا بیخبر به ده که رسید تازه خبر شد که پدر و مادرش از غم او دق کردهاند و مانده بیکس و کار و سرپرست. زنبق گدایی کرد و توی خانههای مردم رخت شست تا لقمه نانی بخرد و قوت لایموتی بخورد. بازی روزگار را ببین که یکی از همین بارها زنبق به خانهی پدر طاووس مادر مردهی عزادار میرود. طاووس تو کوچه پس کوچههای بازار با شوکت سر و کله میزده که پدرش زنبق را برای رخت شستن میآورد به خانهشان. پدر طاووس یک دل نه صد دل عاشق زنبق میشود. همانجا از او خواستگاری میکند و همانروز او را به عقد خودش در میآورد. طاووس شب که به خانه باز میگردد و عقد پدرش را با زنبق تا می فهمد به سرش میزند. شبانه میرود در خانهی شوکت و میگوید:
- اگه میخوای زنت بشم الان وقتشه، ولی باید از این ده بریم یه جای دور
شوکت میپذیرد و بار و بندیلش را جمع میکند. همهی ثروتش را در بغچهای میگذارد و همراه طاووس میزنند به جاده. به شهری دور میرسند و مقیم همان شهر میشوند. شوکت و طاووس سالیان زندگی میکنند. خبر میرسد به طاووس که پدرش مرده. کمی میگرید و از روزگار شکوه میکند. شستش خبردار میشود که تمام ثروت پدرش همه رسیده به زنبق. دیگ کینه تو سینهاش جوش میزند و با دود کینه روزگار شوکت را سیاه میکند که الن و للن باید بروی و همهی دار و ندار زنبق را بدزدی. شوکت چارهای نمیبیند و همان میکند. زنبق دوباره آواره و تنگدست میشود. به سیاق روزگار پیشین تو خانهی مردم رخت میشوید و صدقه میگیرد. چند گاهی نمیگذرد که زنبق نیست میشود. هیچ کس هم خبر نمیشود که کجا رفته و چه بر سرش آمده. تنها کودکی که دیوانهی مادرزاد است دیده که تندبادی آمده و زنبق را برده. همین حکایت را گروهی باور داشتند و دهان به دهان روایت میکردند تا میرسد به گوش طاووس. طاووس و شوکت این خبر را که میشنوند تصمیم میگیرند حالا که آبها از آسیاب افتاده و همه مردهاند بازگردند به ده و باقی زندگیشان را همانجا بگذرانند. پس همین کردند. بازگشتند به ده و تو همان خانهی پدریی طاوس زندگی کردند.
روزگار میگذشت و شوکت سالی یکبار با کاروان برای خرید پارچه میرفت و میآمد و تجارت میکرد. یکی از همین سفرها راهزنی راهش را میزند. راهزن شوکت را به خاطر میآورد. شوکت چشم ریز میکند و تو صورت راهزن دقیق میشود. واحیرتا از چرخش چرخ و بازی روزگار. راهزن شوکت را میگوید:
- منو یادت هست؟
- به گمونم
- میبینم تاجر شدی، هع روزگارو
- میبینم که راهزن شدی
- آره، تو همهی سرمایهمو بردی و من موندم و هیچ، جز این چارهایم نمونده بود، تنها چیزی که برام باقی مونده خاطرهی دخترییه که عاشقش بودم، هر بار که از سفر برمیگشتم واسهش هدیه میبردم، گذشت اون روزگار، آره، اسمش طاووس بود، تو نامرد همه چیمو ازم گرفتی، هیچی واسهم نمونده جز این خاطره، همه چیمو سوزوندی، حالا بازی چرخو ببین که تو رو انداخت تو چنگ من
راهزن، همان تاجری بود که جواهراتش را زیر تخته سنگ پنهان کرده بود. همان خواستگار بد پیلهی طاووس. حالا راهزن شده بود و راه شوکت را زده بود. شوکتی که پیشتر راه او را زده بود و به خاک سیاهش نشانده بود. راهزن، شوکت را کشت و همهی سرمایهی شوکت را برداشت و به ده بازگشت. به اینهمه سختی سالیان میارزید. خبر کشته شدن شوکت که به گوش طاووس رسید خم به ابرو نیاورد. شوکت را هیچوقت دوست نداشت که حالا از مرگش غصه بخورد. چیزی نگذشت که طاووس با تاجر ازدواج کرد. تاجر هم اگر بمیرد شاید خم به ابرو نیاورد. طاووس پسری آورد که تاجر او را عزت نامید و دختری که نرگسش میخواندند. نرگس آتش بود.
خانوم مجری توی تلویزیون گفت: «امیدوارم با توصیههای آقای دکتر موهای زائد همهی عزیزان برطرف بشه!»
نفرین
خداوند، هک و هکر جماعت را لعنت کناد. لعنت خدا بر هک و هکر جماعت باد که هرآنکس مرا هک کند، خدا را هک کرده و هرآنکس خدا را هک کند؛ خدا خواهر و مادرش را به هاک و هوک خواهد کشانید. الغرض! شیداگوییهامان را هک کردند، گور باباشان، اما خوب کاری نکردند. هی ما همه چیمان همین جوریش توی این زندگی ریپ میزند و با اینحال میخواهیم این وسط مسطها یک کاری هم کرده باشیم و یک چیزی هم گفته باشیم تا شما خندیده باشید اما با این کارها که اینها میکنند دیگر حالی به آدم میماند؟ نه ولله – احوالی به آدم میماند؟ نه بالله. حکایت هک شدنمان به حکایت شنل قرمزی میمانست که ننهبزرگمان (یا همان بلاگفا) را گرگ مادرفکور ( یا همان هکر پفیوز) قورت داده بود و لباس او را به تن کرده بود و ما روی آن تقه زدیم (یا همانا کلیک نمودیم) و نام کاربری و کلمهی عبور (یا همان یوزر - پسمان) را وارد نمودیم و به اینی رفتیم که نمیبایست میرفتیم. وقتی که کار اینجا رسید نیکو آن است که همان قمار بازی باشی که اگر نگویی به یک طرفم، انتهایت آتش میگیرد. روی سخنم با تو هکر بیوجود است – گیرم این یکی را هک کردی، با کوچ اجباری بنفشهها چه میکنی؟!
هشدار
محض اطلاعرسانی هم که شده؛ دوستان بلاگفایی هشدارند که به این نظر و این آدرس که در زیر میآید هیچگونه واکنشی جز پاک کردنش نشان ندهند:
«دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت: 20:1 توسط:محمد رحیمی مدیر بخش فنی بلاگ فا با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست بزرگوار
طي تلاش هاي تيم طراحي و پشتيباني بلاگ فا ، توانستيم امکانات جديدي به اين سرويس اضافه کنيم.
امکانات جديد:
1. اهداي 1 گيگابايت فضاي رايگان براي هر وبلاگ
2. گالري قالب هاي بلاگفا 3000 قالب
3. سيستم کسب در آمد براي وبلاگ نويسان عزيز
4. ثبت يک دامنه Com . براي هر وبلاگ ( رايگان)
5. برداشتن محدوديت هاي ايجاد شده در سايت
6. سيستم افزايش بازديد تا 80 در صد
7. و ساير امکانات ديگر
تمامي اين امکانات بصورت رايگان عرضه شده و کاربران مي توانند از اين خدمات استفاده کنند.
جهت استفاده از امکانات فوق به آدرس زيــر رفته و وارد قسمت مديريت وبلاگ خود شويد و بر روي دکمه " امکانات جديد سايت " کليک کنيد...
در نهايت از تلاش هاي شما نهايت تشکر را داريم
با تشکر بلاگ فا»
اصل این نظر در بخش نظرات پست قبلی موجود است. یک دلم میگوید پاکش کن مبادا یکی نادانسته توی آن چاه بیفتد، یک دلم میگوید نکن تا شکل و شمایلش را ببینند و بدانند که آنچه میگویم چه چاهی است. خلاصه آخرش یک طوری میشود.
سپاس
از همه عزیزانی که در جنگ تحمیلی چند ساعتهی واپسگیری این وبلاگ دزدیده شده و غصب شده یاریئم نمودند سپاسگزار و ماچافشانم. عزیزانی چون:
عباس حسیننژاد، شخص خود آقای شیرازی که راساً لطف فرمودند و برادر مکرم آقای هالوی اسفندی و لابد خیلیهایی که یا یادم رفته یا پشت صحنه حضور داشتهاند. و هم دوستانی که دلداری دادند و آبقند درست کردند و دستمال کاغذی آوردند تا فین کنم و به حرفهای بیسروتهم گوش کردند و کت و کولم را ماساژ دادند و نذر و نیاز و دعا کردند که کم نبودند.
سرآخر
و برای خالی نبودن عریضه و شادی و فرح بیشتر به آموزش شکلی از شکلکهای یاهو میپردازم که این روزها خیلی بهمان حال میدهد و کیفورمان میکند. این شکلکمفرح را از استاد زهرا فخرایی آموختم که داستانهای قشنگی مینویسد. و اما شکلک:
ابتدا کلید شیفت (shift) را فشرده و سپس روی صفحهکلید خود به دنبال این شکل (~) که نمیگویم کجای صفحهکلید است بگردید. سپس شیفت را رها ننموده و این یکی (:) را اگر توانستید پیدا کنید و سر آخر بیاینکه خدای نکرده شیفت را رها کرده باشید این (<) را بفشرید. پس شد shift، ~، :، < یعنی <:~ که نتیجهای زیبا و خوشگل است. شاد باشید. یکدیگر را هک نکنید.
ها راستی
اگر روزی روزگاری خدای ناکرده زبانم لال و گوش شیطان کر باز هک شدیم؛ وبلاگ دیگری دارم با نام دیگر که این نشد، آن.
شخصیتها
زن – میزبان، جوان
مرد – میهمان، جوان
[سالن آپارتمان. زن میرود چای بیاورد. مرد، قدمی توی سالن میزند و تابلوها را ورانداز میکند. گوشهی پذیرایی کاسکویی در قفس است. مرد جلو قفس کاسکو میایستد]
مرد: موچ موچ موچ موچ – چطوری حیوون؟!
کاسکو: حیوون خودتی مادر ...، خواهر ...، عمه ...، دخترخاله ...، دوست دختر سابق ...، جمعیت اناث خانواده ...، نه اصلن همهکس ... .
[سکوت]
[مرد رو میگرداند. زن با سینی چای توی دستش وسط پذیرایی خشکش زده. کمی به یکدیگر خیره میمانند. مرد مینشیند]
کاسکو: پرندهای است که - چون این یکی بیشخصیت بود - نامش در بخش معرفی شخصیتها لحاظ نشد.
: سلام آقای دکتر من یه ریزه بیناییم کم شده.
: یه ریزه که بیشتر، باید بیناییتون خیلی کم شده باشه.
: چطور؟! شما که هنوز معاینه -
: خب تشخیصش کار سختی نیست! چون اینجا دفتر وکالته و چشم پزشکی توی ساختمون روبرویییه، در ضمن شما الان روی موکل من نشستین و از همه مهمتر اینکه من آقا نیستم.
کافهچی به شاگردش توپید که «این موزیک مسخره رو خفه کن از اون شجریانا بذا» و از گوشهی چشم مرا پایید. شاگردش سیدی را عوض کرد. درآمد نی در نوا طنین انداخت توی عصر تابستانی کافه و جرعهای آب نوشیدم. کافهچی گفت «هع – این شعرش خیلی قشنگه که الان میخواد بخونه، میگه، بگذار از روی تو بگذریم» شجریان خواند «ما گدایان خیل سلطانیم»
صلات ظهر، توی زل گرمای خیابان نشستم با عطش و عرق و کلافهگی. پیرمرد چرکی آندست، سر جدول کنار خیابان چُندک زده بود. ابرو بالا میانداخت و بشکن میزد و بیدندان میخندید و میخواند «هله هله لهی لهی لهی هله هله لهی ...» نگاهم باش بود؛ دو انگشتی یقهام را تکان دادم و فوت به سینهم کردم «خدا آخر عاقبت همهمونو به خیر کنه» خدا هم شاید شنیده باشد.
مرد خیار میخورد.
زن: چقده دوسم داری؟
مرد: بیشتر از خیار، یه استکان چای بیار!
: جهان پیر است و بیبنیاد!
: جوونئم که بوده پخی نبوده، چی بوده؟! پر دایناسور و کفچهمار و کژدم و اژدها!
به دنیا آمد. نگونسار و آونگان، مچ پاهاش توی دست دکتر بود «هومممم، بد جاییئم نبآس باشه این دنیا، اوووه این پرستارهئم خوشگله وا، ایول» دکتر با کف دست قایم کوبید به کمرش که جا خورد و رو کرد به دکتر و گفت «بر پدر و مادرت لعنت روانی! مگه مرض داری؟!»
شاعر، توی میکروفون چنین میخواند که:
- دارد این درد در من پاره میشود، این غم خوره میشود، میخورد مرا -
جماعت میترکند و تشویق میکنند و هورا میکشند و کف میزنند.
شاعر گفت:
- بر پدر و مادرتون لعنت، اینم تشویق و کف و هورا داره؟ من دارم میمیرم از غصه.
جماعت میترکند و تشویق میکنند و هورا میکشند و کف میزنند. شاعر کمربند میکشد و به جان جماعت میافتد و فریاد میکشد:
- خوبه؟ - درد خوبه؟
جماعت کماکان و بیشتر و بیشتر تشویق میکنند و هورا میکشند و کف میزنند. شاعر عرقریزان و هنهنکنان میایستد و سر میخارند و کمی خیره میماند به جماعت و بازمیگردد پشت میکروفون و برنامه را ادامه میدهد.
شخصیتها
نویسنده – مردی میانسال
بازرس – مردی میانسال
بعدازظهر. آپارتمان نویسنده.
نویسنده: آدم نباید زندگی رو اینقدر سخت بگیره، واقعاً نباید این کارو بکنه!
بازرس: چرا خودکشی؟ سابقهای؟ - چیزی؟
نویسنده: نه! باور کنید دختر معقولی به نظر میرسید - اون فقط به دو تا مشکل کوچیک بر خورده بوده، منم نمیفهمم، واقعاً نمیفهمم چرا.
بازرس: پس شمام مث من فکر میکنید فقط برای اینکه - ؟
نویسنده: آره گمونم حق با شماس – از جاش پا شد –
بازرس: خب؟
نویسنده: پرسید «دستشویی کجاست؟» - اولین بار بود که اومده بود اینجا.
بازرس: و همدیگه رو میدیدید.
نویسنده: دقیقاً.
بازرس: پس باهاتون رودربایستی داشته.
نویسنده: البته - ولی اینکه دلیل نمیشه.
بازرس: درسته – و چقدر طول کشید که شما نگران شُدید؟
نویسنده: وقتی مهمونتون یک ساعت توی توالت بمونه و –
بازرس: بله خب نگرانیتون طبیعی بوده.
نویسنده: به شما زنگ زدم.
بازرس: کار خوبی کردید.
[مکث]
نویسنده: هنوزم باورم نمیشه ایشون فقط به خاطر اینکه –
بازرس: شما همیشه علاقهمندانتون رو به خونه دعوت میکنید؟
نویسنده: بله خب، بعضیئاشون رو، بعضی وقتا - و بعضیئاشون مث ایشون دستشویی هم میرن، اما با تیغ اصلاح من خودشون رو توی دستشویی نمیکشن!
بازرس: خب خانوما روی اینجور مسائل حساسترن!
نویسنده: بله – ولی واقعاً این –
بازرس: خب من قویاً معتقدم ایشون به خاطر اینکه دستشویی بزرگ کرده و بعد هم آب خونهتون قطع شده خودشو کشته. آدما با هم فرق دارن، بعضیئا حساسترن!
نویسنده: خوشحالم.
بازرس: از؟
نویسنده: اینکه قویاً اینطور فکر میکنید.
خودتون انصاف بدین، وقتی اون آقا، که میگفت کارآگاهه، اینجا - توی این ویلای دور از شهر، که واسه وقت استراحت خریدمش، دور از هیاهو، بی هیچ همسایهای، وقتی اون آقای کارآگاه اومد اینجا و مدارکی رو جلو من گذاشت، و گفت «تو قاتلی، یه قاتل حرفهای» - نباید یه بار دیگه به اسلحهی توی کشوم فکر میکردم؟ البته من تیرانداز خوبی نیستم، بیچاره گربهی نازنینم، حتا فرصت نکرد برای آخرینبار بگه «میو»، بیاینکه تیرانداز خوبی باشی میشه یه قاتل حرفهای محسوب شی؟، حتا اگه صد نفرو هم کشته باشی بازم نمیشه، به هر حال تیرم به هدف نخورد، یعنی به اون هدفی که مد نظرم بود نخورد، بیچاره گربهم، ولی خب مجبور شدم جنازهی کارآگاه رو یه جایی سر به نیست کنم، نه! اشتباه نکن، باور کن من نکشتمش، شوکه شد، سکته کرد، مُرد، از صدای تیر، هردوشون رو یه جا دفن کردم، بیچاره گربهم!
مصاحبهای با آدمکشترین آدمکش قرن ترتیب دادند که آدمکشترین آدمکش قرن ترتیب مصاحبه کنندگان را هم داد.
شاعر: آآآآآه، دوست دارم که بمیرم –
یکی از حاضران: انشاالله!
: پخ [میخندد] ترسیدی؟ نه؟ چیه خو میخواستم شوخی کنم، بدی کارمه؟ - خو فهمیدم تو شجاعی، به این راحتیئا نمیترسی، چرا اینجوری نیگام میکنی حالا؟ خواستم شوخی کنم خو، توئم نترسیدی، هی! ببین، وا! – ایوای خاک به سرم، مامان بیا ببین بابا چهش شده، بابا، بابا، باباااااااااااااااااا [میگرید]
عقرب جراره تا نیشش زد؛ لبخندی زد و گفت «کوچولو برو با هم قد خودت شوخی کن» و مُرد.
فراموشی داشت؛ یادش میرفت خیار را از کدامطرف بخورد.
آدمدنداندار: هر آنکس دندان دهد؛ نان دهد.
کرمدندانخوار: هرآنکس دندان دهد؛ دندان دهد.
دندانپزشک به اشتباه آمپول بیحسی را زد به زبانش؛ تا چند روز سرش را اگر پایین میانداخت یا اگر پقی می زد زیر خنده زبانش از دهانش میافتاد بیرون و یکی باید به او تذکر میداد تا زبانش را برگرداند سر جاش.
دست دندانپزشک لغزید و آمپول بیحسی فرو رفت توی قلبش. از مطب دکتر که بیرون آمد دیگر هیچکس را دوست نداشت.
زیر دست دندانپزشک از ترس، عرق میریخت و جوک تعریف میکرد. همین شد که از شدت خنده دست دندانپزشک لغزید و آمپول بیحسی را زد به یکی از مهمترین اعصاب صورتش. از آن به بعد هیچکدام از عضلات صورتش کار نکردند و بیعاطفه و خشک ماندند. برای جبران این عارضه همیشه توی کیفش چند ماسک داشت که در مواقع لازم به صورت میزد. طبیعی است گاهی اشتباه میکرد. مثلن یکبار توی مراسم عزا ماسک «عشوهی شتری» به صورت زده بود.
حرف اول و آخر حرف او بود؛ همیشه میگفت «الف» یا «ی»
در میدان مبارزهی ورزشهای رزمی پیروز میدان آن است که پول کمتری برای باختن گرفته باشد.
نوشتههاش از دل برمیاومدن – مث آروغ!
یک
خیلی اصرار میکرد که خدا وجود نداره. یه روز دعوتش کردم کافه21 و وقتی اومد به هم معرفیشون کردم «خدا، شهرام - شهرام، خدا» از اون به بعد روزا با بچههای کوچه بازی میکنه و شبا میره لب گوری که برا خودش کنده میشینه. گاهی بهش میگم «بیا بریم یه فنجون قهوه بزنیم» میگه «عمرن - دیگه غلط بکنم»
دو
خیلی اصرار میکرد که خدا وجود نداره. یه روز دعوتش کردم کافه21 و وقتی اومد به هم معرفیشون کردم «خدا، بهرام - بهرام، خدا» باهام برا همیشه قهر کرد و شنیدم هرجا میشینه، میگه «این علی کرمی آدم مغرورییه، فکر میکنه همه چیو میدونه»
سه
خیلی اصرار میکرد که خدا وجود نداره. یه روز دعوتش کردم کافه21 و وقتی اومد به هم معرفیشون کردم «خدا، پدرام - پدرام، خدا» قاهقاه به هردومون خندید. الان یه سوسکه و من برا اینکه لجشو در بیارم صداش میکنم «سوکس»
چار
خیلی اصرار میکردم که خدا وجود نداره. یه روز دعوتم کرد کافه21 و وقتی اومد خودشو اینطور معرفی کرد «خدا هستم - خوشبختم» گفتم «اگه نبودی جای تعجب داشت» از اون روز گاوقتی همدیگه رو میبینیم.
جنها، در خدمتش بودند
فرشتگان، مشاورانش
دیوها، بندگانش
ارواح، دوستانش
فنجان قهوه، جام جماش
آینده را میدید
نمیدانی چگونه؟
ساده است
دروغ میگفت!
از اینهمه گرگ و کفتار
پناهم شمایید - که سلطانید
شیر هم میدرد؟!
تصاویر ماورایی و گفتگوهای غریب و اسرار آمیز را هر جا ممکن است ببینیم و بشنویم - حتی تو کافه21. زیاد اهل کافه نشستن نیستم اما حمید - کافهدار کافه 21 - دوست چندین و چند سالهام است. هر از چندی برای دیدنش به کافهاش میروم. با حمید، خوش و بشی کردم و برای اینکه جلو دست و پاش را نگیرم رفتم و سر میزی نشستم. کافه خلوت بود. تنها دو مرد میانسال، سر میزی نشسته بودند. بی توجهی پشت به ایشان سر میز کنار دستشاننشستم. حمید، قهوهام را جلوم گذاشت و بازگشت، پشت پیشخوان. رایحهی قهوه سرم را انباشت. عادت به گوش تیز کردن ندارم اما آنقدر ساکت بود که گفتگوی مردان میز پشت سرم را بشنوم. مرد اول گفت:
- کجات درد میکنه؟
- اینجا
مرد دوم به جایی درون خود اشارهای پنهانی کرد و مرد اول دید. این را ندیدم اما با تمام وجودم حس کردم. حسی بیشتر از دیدن. مرد اول گفت:
- این زخمییه که مرحمش فقط پیش یه طبیبه
- کی؟
- عزراییل!
گفتگوشان آنقدر عجیب بود که بیدرنگ بخواهم برگردم و دزدکی چهرههاشان را برانداز کنم. بازوم را انداختم رو پشتی صندلی و بر گشتم. تنها یکیشان سر میز، پشت به من نشسته بود. «اون یکی کو؟! نمیشه که سر دو ثانیه دود شده باشه رفته باشه هوا!» خواستم سوال کنم که مرد، رو گرداند به من. نگاهش نافذ بود. چیزی شبیه ترس، درم لرزید. سوالی نکردم. مرد، نگاه از من گرفت. ایستاد و آرام رفت. حمید لیوانی آب آورد.
- دستت درد نکنه حمید جان ... این دو تا رو میشناختی؟
- کدوم دو تا؟
- همین دو تا مردی که الان اینجا نشسته بودن
حمید "هه" خندهای پر صدا و کوتاه کرد. «نباید اینو میپرسیدم؟!» رفت پشت پیشخوان و بنا کرد به خشک کردن فنجانهای قهوه که تازه شسته بود. دو زن تو آمدند. میز پشت سرم نشستند. برگشتم و از فنجان قهوهام جرعهای نوشیدم.
خدا رو شکر پدرم چنسال پیش مرد، اگه نه که این روزا میرسید حتمن سکته میکرد!

سیبیلاشو تاب داد. چندک زد. بند کفشای ساقدارشو پیچید دور مچش و گره زد. ایستاد و زیپ کت چرم مشکیشو بالا کشید. قد راست کرد و سینه جلو داد. تهریششو خاروند و چشماشو ریز کرد و عینک دودیشو زد به چشماش. دستکشای چرمشو پوشید. انگشتاشو تو هم چفت کرد و فشار داد. دساشو از هم باز گرفت و پر صلابت سوار موتورسیکلت پر هیبت و بزرگش شد. موتورشو تازه خریده بود. هندل زد. موتور نو که عین ساعت کار میکرد به راحتی روشن شد. کلاچو گرفت و زد تو دنده و کلاچو ول کرد. با سرعت رفت توی دیوار حیاط خونه. چرخ عقب موتور افتاد روی چنار دم در خونهشون. الان بیمارستانه. خدا بهش رحم کرد.
* اگه بخواد باز اصرار کنه که سوار موتور بشه براش چرخ کمکی میندازیم. همون دوتا چرخای کوچیکی که وقتی بچه بودیم و نمیتونستیم دوچرخه برونیم مینداختن به چرخ عقب دوچرخهمون.
دویدم و دویدم، سر کویی رسیدم، دوتا خانوم رو دیدم، به اون دوتا خندیدم، اون دوتام بهم خندیدن، بیشتر بهشون خندیدم، اونام بیشتر خندیدن، حالشون رو پرسیدم، اونا بازم خندیدن، هی بیخود میخندیدن، انگار خوشتیپ ندیدن، من از زور بیکاری، بیپولی – شکم خالی، نه که مردمآزاری، از اون دوتا خانومها، یکیشون پسندیدم، کیفدستیش رو دزدیدم، بعدش بازم دویدم، اونها نمیخندیدن، ولی جیغ میکشیدن!
از وقتی پیدات کردم سالیان میگذره، از هفتهزار جفت چشمی که از اون تاریخ تا حالا روی همهی تنم در آوردم نهصدتاش آستیگمات شدن، صد تاش آبمروارید گرفتن، هفصدتاش دوربین شدن، سی و پنجتاش نزدیک بین، یه چناتیشونئم کور! دکتر میگه نباید خیره به دنبالت میگشتم، باید لااقل نصف چشمامو خمار میکردم!
بسیار شنیدهام حکایات و روایاتی را از کسان که به عنوان خاطرات شخصیشان برایم گفتهاند. و دیگر جا، همان جریان را از زبان دیگری شنیدهام و او هم مدعی بوده که خود ناظر آن بوده و دیده. مهم که نیست اما غرض از گفتنش این بود که بدانید از روایاتی که در ادامه خواهد آمد تنها یکیرا تنها از یکی شنیدهام و باقی را دیگری نیز به نام خودش نقل کرده. نمیگویم کدام یکی چون اطمینان ندارم آن را هم زبان دیگری نشنوم. پس این حکایات که در پی میآیند از همانهایند.
اندر حکایت خم ماندن دوستِ دوستم
پیشترها دوستم، دوستش را برده بوده به کرمانشاه تا طاق بستان را ببیند و نمیدانم که میدانید کرمانشاه هم میدان فردوسی دارد یا نه؟ اگر هم تا حال نمیدانستید پس بدانید که آنجا هم دارد - مگر جای دیگری هم طاق بستان دارد؟! دوست دوستم که زاییده و بالیدهی تهران بوده و نسل اندر نسلشان نیز در طهران، زنده بودهاند و در تهران، مرده شدهاند بسیار تهرانی حرف میگفته و میخواستهاند بروند از طاق بستان به میدان فردوسی با دوستم.
پس کنار خیابان که ایستاده بودهاند و کرایه میخواستهاند تا بیاید و که بروند، دوست دوستم یعنی همان آقای پایتختی، کرایه که جلو پاش ترمز میزند، خم میشود و به راننده که بنا به اقتضای جغرافیایی نه تنها کُرد بوده است بلکه خیلی هم کُرد بوده میگوید: فردوسی میرید آقا؟
راننده نگاهی میکند و لبویی میشود و با غیض و دندان – که لابهلاشان طلا هم داشته – میگوید: فردوسی نمیرید کثافت با آن فارسی کثیفی که حرف میزنی! میگویند کرایه که رفت دوست دوست ما هنوز خم مانده بود!
خماری و بیپولی و نوبهار
آفتاب روشن و مهربان میتابید. دم عید بود. هوا معرکه بود. حال نداشت. خمار بود. پول نداشت. نسیه هم نمیدادند. باید چارهای میکرد. حالش بد میشد. همین حالاش هم میزان نبود. تنش کوفته بود. خرت خرت کفشهاش را انداخته بود سر پاش و ژولیده میپلکید میان جمعیت. ولولهای بر پا بود. دستفروشها عربده میکشیدند و مردم کپهکپه به دورشان جمع میشدند. اینطرف لباس میفروختند. آنطرف ماهی و سبزه و بساط هفت سین. اینطرف یکی کف کفشها را میکوبید به هم عربده میکشید. آنسوتر نهال و گل و تخم گل و گیاه میفروختند. باید کاری میکرد اگر نه حالش میریخت به هم. شهرداری تو نوار باریک باغچهی کنار پیادهرو با فاصله، نهال چنار کاشته بود. دست انداخت به تنهی به نازکی مداد نهالی و از ریشه کشیدش بیرون. لخت و خسته و بیجان چندک زد کناردست دسفروشانی که گل و گیاه میفروختند و نالید:
- یک عدد نهال توت فرنگی!
همپالاکیش آن دست خیابان نشسته بود. بچهای بغل گرفته بود و چرت میزد. او که بچه نداشت؛ این را از کجا پیدا کرده؟! چشم دوخت. تو بلوای مردم و دست فروشان شنید چه میگوید. خندید. سر دوستش تا پایین برود میپرید و بیرمق میگفت:
- یک عدد بچه با شناسنامه!
بیچاره دخترک اصلا زیبا نبود!
بیچاره دخترک اصلا زیبا نبود. منتظر تاکسی ایستاده بودیم. هم مسیرم بود. تاکسیای جلو پامان ترمز زد. دخترک، در عقب را گشود. جلو نشستم. مردی رو صندلی عقبی قوز کرده بود. چانه میانداخت و چرت میزد. چرک و کثیف و ژولیده بود. خمار بود. دخترک، پشت من نشست. تاکسی، راه افتاد. معتاد، چرت مرغوب میزد. چیزی نگذشته دختر با صدایی بدرگه که به لولای روغن نخوردهی در میمانست گفت:
- ایششش، این معتادا رو باید بگیرن ببرن بریزنشون تو دریا یا دار بزنن
عینک دودیم را از جیبم بیرون کشیدم و زدم رو چشمم «بیچاره، بیریخت باشی، بد صدائم باشی!» دخترک، زیر لب به غر زدنش ادامه داد که:
- اه، ماشین بو گند گرفته
از تو آینهبغل ماشین میدیدمش. رو کرد به شیشهی ماشین و همینطور که بیرون را میپایید به نجوا گفت:
- کثافت
مرد معتاد، هیچ نمیگفت و چرتش را میزد و شاید بیرمق حرفهای دختر را میشنید. بیچاره، دخترک زیبا که نبود هیچ - بد صدا هم بود. صدای خروسیش دوباره درآمد.
- همهشون انگلن ... آشغالا
مرد معتاد، بیرمق و سخت چانه از سینه برداشت. دخترک را براندازی کرد. نگاهش نیمه خواب بود. دخترک، تند و ترش نگاهی تیز به معتاد کرد. معتاد، با اولین چیزی که در صورت دخترک نظرش را جلب کرد جملهاش را به دشواری اینگونه شروع کرد:
- خانم، به این شیـبـیل مردونهت قشم ...
لبهام را فشردم رو هم که نخندم. نامردی بود. عجب چیزی گفت ناکس!
چراغ قرمز
پشت چراغ قرمز، مرد معتادی سرش را از شیشهی تاکسی کرد تو و از راننده پول خواست. دخترک جوانی رو صندلی عقب نشسته بود. دخترک، عصبانی گفت:
- آقا به اینا پول ندین همهشو میدن مواد میخرن
معتاد، نگاهی نشئه و آرام به دخترک کرد و گفت:
- پش میفرمایین چیکار کنم؟ بدمش چیـپـش؟!
مرگ یک کارمند بازنشسته
پدری مرده بود و دخترش بر سر مزارِ پدر، خاک بر سر میریخت و میگریست و میگفت:
- پدرررررررررم، پدرررررررررررم، پدر دانشمنددددددددم، پدرِ فاضللللللللللم ...
پسر همان پدر یا برادر همان دختر سرش را برد زیر گوش برادر دیگرشان و گفت:
- این خواهرمان پدرمان را کرد جان جاک رووسو!
و این همه نوشته شد تا نوشته شده باشد.