یک: سلام
دو: ببخشید، قطع شده بودم، سلام، چیز دیگهایئم نوشتی؟
یک: خوبی؟
دو: قطع شدم چیزی گفتی؟
یک: ببخشید منم قطع شدم، پرسیدم خوبی؟
دو: ببخشید دوباره قطع شدم، خوبم، چیز دیگهای نگفتی؟
یک: من قطع شدم اگه چیزی گفتی، پرسیدم چیزی گفتی؟
دو: قطع شده بودم، من خوبم، چیزی اگه نوشتی به دستم نرسیده
یک: من قطع شده بودم؟ من خوبم؟
دو: داشتم درد دل میکردم، قطع شده بودم، خوبی؟
یک: چیزی گفتی؟
دو: قطع شده بودی؟
یک: من خوبم، تو چطوری؟
دو: من قطع شدم، چرا اینترنت این طوری شده؟
یک: من قطع شده بودم، تو خوبی؟ من خوبم، اینترنت مشکل داره؟
دو: الان منو داری؟
یک: آره آره
دو: من قطع شده بودم تو خوبی؟ داری منو؟
یک: چیزی اگه گفتی دوباره کپی کن
دو: من قطع شده بودم، خوبم خدا رو شکر، فهمیدی؟
یک: قطع شدم، من خوبم، تو خوبی؟
دو: من که قطع شده بودم اما تو اگه چیزی گفتی من خوبم
الخ.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:27  توسط علی کرمی
|
: مُرد
: تسلیت میگم
: راحت شد
: تبریک میگم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:36  توسط علی کرمی
|
وقتی توی اتوموبیلی نشستهای. وقتی اتوموبیل ایستاد؛ مراقب باش. همیشه و همهجا مراقب باش. همیشه و همهجا کسی هست که میگذرد. از کنار در اتوموبیلی که ایستاده میگذرد. در را که باز میکنی مراقب باش. همیشه و همهجا اگر حواست شش دانگ جمع نباشد؛ در را که باز میکنی او هست. همیشه هست. همهجا هست. موتوری همیشه پشت در باز نشدهی اتوموبیل منتظر است تا توی جوی آب یا جای دیگری پرت شود. اگر مُرد که مُرد؛ ولی اگر نمرد و فکش هنوز کار میکرد بدان دو قورت نیمش هم باقی خواهد بود پفیوز!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:34  توسط علی کرمی
|
جوانی میگذشت. چیزی با کلی پاف و پوف و دود، جلو روش ترکید. تا دود بنشیند و جوان به خودش بیاید بابای آرزوها جلو روش ظاهر شده بود. ردای بلندی به تن داشت و عصاش را تو هوا تکان داد و پرسید:
- چه آرزویی داری؟ بگو تا به طرفةالعینی برآوردهش کنم.
جوان یک ابروش را بالا برد و بابایآرزوها را وراندازی کرد و گفت:
آرزو میکنم من، تو باشم!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:48  توسط علی کرمی
|
در سفری شدم تا دورتر از کوههای سر در آسمان آرمیدهی قاف و لام و باء که در قصههای مادران و مادربزرگان سرزمینهای همه دنیا آمده که سیمرغ را آشیانه بر سر این سه کوه یا دست کم یکی از اینهاست. در کوهپایهی کوه قاف از الاغی تا که به زیر شدم در روستایی و روستایی مردی را تا که دیدم و بیپروا و پرده پرسیدم:
- عاشقترین عاشقِ دیارتان کیست؟
با چانه و بیکلام اشارتم داد:
- او!
عاشقترین را بر خاک نشسته دیدم و گفتم:
- چه نشستهای برخاک، عاشق؟ مبادا دستفروشی؟!
گفتا:
- مگر کوری که بر خاک کوی دوست نشستهام و خود چیزیام نمانده تا بفروشم؟
و گفتم:
- این گربه چیست؟
و گفتا که:
- سگ کوی لیلی است این و ابله - گربه نیست!
گفتمش که:
- ای مجنون عاشق، بسیار سفر کردهام و اگر هنوز پخته نباشم، در قیاس با خامی چون تو نیم پزم و در هفت اقلیم جهان که به سفر بودهام همهگان این را گربه گفتهاند یا پیشی و پوسیکَت!
گفتا که:
- این همه سفر که در آفاق کردی به درنگی سیر در خود نیارزد و تنها نامهی سیاهی انباشتهای و از سواد و از کیمیای درویشی بهرهایت نیست.
گفتم:
- سند بیار که راست را تو میگویی!
گربه را گفت:
- بنجی ... بگیرش!
و آن گربهی سگ مصب پارسکنان تا بیرون آن دیار به بدرقه ما را دندان دندان کرد و با دندان دان دان کرد!
پس گریان و جگر و تن پاره سر به صحرا نهادم و لابهکنان و مویکَنان و مویهکنان این ترانه را میخواندم در راز و نیاز با خدایم که: «ئی درسارو کجا خوندی؟ ئی مشقارو کجا کردی؟ کدوم مدرسه رفتی که ئیطو مارو سیا کردی؟» هاتفی از آسمان ندایم داد :
- خموش
یا فرمودند:
- خفه کار کن!
که سالیان لال بمُردم.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:42  توسط علی کرمی
|
سارق بود. زندانی شد. آزاد شد و شرافتمندانه مشغول کار شد؛ اما هنوز نمیدونه برای گرفتن حقوقش لازم نیست سر هر برج بازم به بانک دستبرد بزنه!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:36  توسط علی کرمی
|
آقای دلارام: دختر هوسانگیزی بود. بهم چشمک میزد، بهم لبخند میزد. همین شد که به خودم جرات دادم باهاش سر حرفو باز کنم و – ازدواج کردیم! همون روز که باهاش آشنا شدم متوجه شدم کمی عصبییه، تیک عصبی هم داشت، یه چشمش میپرید و با اون یکی گاهی چشمک میزد و ناخودآگاه لبخند میزد. میخوام طلاقش بدم، نه که عصبی بودنش یا تیکهاش برام غیر قابل تحمل باشن – نه! اما همهی مردها در وهلهی اول متوجه نمیشن اون بهشون چشمک نمیزنه، اون بهشون لبخند نمیزنه و – نه دیگه نمیتونم تحمل کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 20:19  توسط علی کرمی
|
[خانمها، آقایان! خوشگل و اندامترین زن را متصور شوید تا در آپارتمانی را به روی خوش تیپ و لباسترین مردی که متصور میشوید بگشاید]
تقتق - مرد در میزند یا زنگ - مهم نیست. زن در را به روی مرد میگشاید و لبخندی، بوسهای، سلام و:
- بشین الان میزو میچینم شام بیارم، گرسنهای دیگه؟
مرد کتش را تن پشتی صندلی میکند و مینشیند. دستی رو موهاش میکشد و پر صدا نفس پس میدهد.
- هوم، خیلیئم گرسنهمه
[نه دوست من - زودباور نباش! مرد قصهمان دروغ میگوید. شام را با زنی خورده که دو روز است دلش را برده. اما خب، نمیخواهد سینجیم شود که کجا شام خورده و با کی و چرا. همین است که دروغ میگوید. بله دوست من، دروغ میگوید]
زن ظرف سالاد را روی میز میگذارد و تند باز میگردد به آشپزخانه و از همانجا میپرسد:
- خستهای نه؟ بازم دیر اومدی، معلومه سرت شلوغه این روزا
- اوف، خیلی، خیلیخیلی
[کدام کار؟ کدام سر شلوغ؟ خسته شاید باشد اما تو شرکت چای خورده، سیگار کشیده، بعدازظهر هم بند کرده به منشی و رو میز و خلاصه - بگذریم. باید هم خسته باشد]
زن تو آشپزخانه چیزی را پر صدا هم میزند. شاید سس برای سالاد مهیا میکند. از همانجا با لحنی مهربان میپرسد:
- راستی دیروز بعداز ظهر به اون دوست قدیمیت که گفتی از زمان دانشگاه تا حالا ندیدیش سر زدی؟
- اوه آره، کلی گپ زدیم، اومد دفتر
- دفتر؟!
- ای بابا ... خستهم دیگه ... نه، من رفتم دفترش ... یه ریزه چاق شده بود
[هه - دفتر؟! دوران دانشجویی، دختر را - همین که دیروز رفته بود خانهشان - دوست میداشت. همان روزگار، تیک و تاکی هم زده بودندند اما دختر همانوقتها شوهر کرد و مردک ماند آرزو به دل. حالا همان دختر - زن، طلاق گرفته. هم او و هم این، فیلشان یاد هندوستان میکند؛ یاد خاطراتی که دیروز برگ جدیدی در دفتر نامریی آن به یادگار نهاده شد. خاطرات هندوستان دیروز در خانهی زن مرور شد و ساعتها زمان برد. این دفتر خاطرات نامریی چند برگ خواهد داشت؟ خدا میداند. البته دفتر و خاطرات دیگری هم هست. فیالمثل دخترک شاعرکی که مرد به او قول داده کمکش کند کتاب شعرش را چاپ کند. با دخترک به کافه رفت و با اتوموبیل گرانقیمتش گشتی – و ترمزی - تو خلوتترین نقاط شهر زدند. یا دخترک تنهای طمعکاری که تو اینترنت با او آشنا شد و یک شب سخت کاری را تو دفتر کارش صبح کرد و ... بگذریم]
زن دیس برنج را آورد. خورشت قیمه، لیوان، ماست، و مشغول شام خوردن شدند و زن قصهمان دومین یا سومین قاشق را که خوب جوید و فرو داد، پرسید:
- دوستم داری؟
- البته که دوستت دارم
- چنتا؟
- از همه بیشتر
- حتی بیشتر از زنت؟!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:46  توسط علی کرمی
|
: بچه چرا اینقدر کثیف شده؟ افتاده تو چاله؟
: نه توی باغ وحش یه لحظه حواسم نبود فیل رید روش!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:7  توسط علی کرمی
|