تبليغاتX
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

خریت



: از چی بیشتر از همه چی بدت میاد؟

: خریت!

[مکث]

: این که من الان منظورتو نمی‌فهمم که خریت نیس؟!

[سکوت]


+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:22  توسط علی کرمی  | 



آن که دستش شفا است پاش بو نمی‌دهد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:25  توسط علی کرمی  | 

کبوتری اندر پی تو



کاش کبوتری بودم. پر می‌کشیدم و تو را می‌یافتم و غفلتاً روی سرت می‌ریدم و بی‌خیال راهم را ادامه می‌دادم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:46  توسط علی کرمی  | 



بیا تا قدر یکدیگر بمالیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:25  توسط علی کرمی  | 

جدی بگیریم



آثار مخرب پارازیت‌ ماهواره این‌ها هستند:

-    مادربزرگم شب‌ها توی قفسه‌ی کتابخانه می‌خوابد.

-    آب کتری اصلاً جوش نمی‌آید.

-    گربه‌های کوچه‌مان برای هم چس کلاس می‌گذارند.

-    پنجره‌ی اتاقم به اتاق برادرم باز می‌شود و برای خارج شدن از اتاق باید از در کمد بیرون بروم.

-    سگ دوستم علاقه‌اش به جفتگیری با همه را از دست داده و شب‌ها آواز سنتی تمرین می‌کند.

-    توی آینه که لبخند می‌زنم یکی برایم سر تکان می‌دهد؛ یکی دیگر دم.

-    مادرم هنگام دنبال کردن سریال مورد علاقه‌اش پشت به تلویزیون می‌نشیند؛ چون هفته‌ی پیش که سریال مورد علاقه‌اش را دنبال می‌کرده زمین خورده.

-    اکثر دوستانم طلاق گرفته‌اند اما هنوز زیر گوش هم پچ‌پچ می‌کنند و به من می‌گویند: «زن بگیر!»

-    گوشی همراهم نسبت به آنتن بی‌تفاوت شده ولی کاملاً سلیقه‌ای گاهی جواب بعضی‌ها را می‌دهد.

-    پدرم هر شب به خواب پسر همسایه‌مان می‌رود و از او عذرخواهی می‌کند.

-    مورچه همه‌جا را برداشته اما به علت آرتروز کمر سریع زمین گذاشته.

-    برادرم روزی چندبار از دیدن انیمیشن‌های خارجی پشم‌هاش می‌ریزد و مجبوریم اتاقش را جارو برقی بکشیم.

-    پیرزن همسایه هر روز به من پیشنهاد ازدواج می‌دهد.

-    سرایدارمان دم در آپارتمان مهمان‌هایمان را چِخ می‌کند و می‌ایستد به خندیدن.

-    از آن بالا دائما کفتر می‌آید.

-    کلاغ‌های کوچه‌مان جلو چشم همه با هم کشتی می‌گیرند.

-    نه من و نه هیچ‌یک از کسانی که می‌شناسم دیگر نمی‌توانیم هولاهوپ بزنیم.

-    نسکافه‌مان تمام شده.

-    پیرمردی آفتابه به دست از میان هال خانه‌مان می‌گذرد اما جزمن ‌کسی نمی‌بیندش.

-    ارواح خبیث سرگردان و جن‌های بو داده و بو نداده مرا که می‌بینند جیغ می‌کشند و یکدیگر را خیس می‌کنند.

-    نمایش‌های پانتومیم دیالوگ‌ محور شده‌اند.

-    بچه خرده‌های کوچه برایم موچ می‌کشند.

-    موش‌های خیابان سم توی غذای کارگران شهرداری می‌ریزند.

-    پنلوپه کروز، نیکول کیدمن، مونیکا بلوچی و اسکارلت جوهانسون سر «من» گیس و گیس کشی‌ها دارند.

-    می‌خواهند زورکی به من جایزه‌ی نوبل بدهند در حالی که پرینتر لازم دارم.

-    بیشتر کفترها به پشت پرواز می‌کنند.

و بسیاری مشکلات دیگر، اما خدا را شکر ماهواره‌مان همه‌ی کانال‌ها را می‌گیرد!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:44  توسط علی کرمی  | 

سبک و سرعت



سوار که شدم؛ پخش‌صوت پرایدش را روشن کرد. هوی‌متال! - پاش را رو پدال گاز فشرد. با صد و بیست‌تا خیابان حافظ را می‌گازید. رو پل اول، نگاهم به آینه بغل افتاد. ماکسیمایی پروازکنان نزدیک می‌شد. گفتم «بکش کنار مث که یارو داره دث‌متال گوش می‌ده!»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:28  توسط علی کرمی  | 

او و ما



ما
: بابا ما در محضر بی‌نظیر شوما لال‌مونی می‌گیریم قربان.

او: لال‌مونی گرفتی یه ساعته عینهو وروره‌ جادو فکت می‌جمبه؟!

ما: قربان ما لال که می‌شیم زیاد حرف می‌زنیم!

[«او» می‌خندد، «ما» قند توی دلش آب می‌شود]


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:6  توسط علی کرمی  | 

آره ریفیق



می‌سوزی وقتی توی عشق‌بازی گیم‌اُور می‌شی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:22  توسط علی کرمی  | 

آخرین سیگار!



نیم ساعت یه‌بار آخرین سیگارمو می‌کشم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:44  توسط علی کرمی  | 

بی تو



قدیم ندیما که نبودی تو، ما بودیم و یه کتونی چینی و شب و دیوار و – خلاصه یه لقمه نون حلال! تو که اومدی – کتونی چینی و شب دیوار سر جاش بود هنوز، ولی تویی‌ئم بود که قلاب بگیره و ما جست بزنیم اون‌ور دیوار و یه گرده نون حلالو با هم دو قسمت کنیم – خسته‌ت نکنم! از وقتی رفتی، خو باز ماییم و کتونی چینی و شب و دیوار - کسی نیست دیگه واسه‌مون قلاب بگیره خب – عینهو قدیما خودمون واس خودمون قلاب می‌گیریم و می‌پریم اون‌ور دیوار و یه لقمه نون حلال!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:28  توسط علی کرمی  | 

جایزه! جایزه!



هر کس بتواند در آن واحد لب پایین و بالاش را با هم گاز بگیرد پیش ما جایزه‌ی ارزشمندی دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:43  توسط علی کرمی  | 

پنگوئن



گفت «دیدی این پنگوئنا چه بانمک تخماشونو لای پاهاشون این‌ور اون‌ور می‌برن؟» گفتم «من و خیلی‌ئای دیگه‌ئم همین کارو می‌کنیم!»


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:49  توسط علی کرمی  | 

عزراییل و خلال دندان



احتمالن برای عزراییل «پیش‌مرگ» حکم «پیش‌غذا» را دارد!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:45  توسط علی کرمی  | 

غبار محلی



دیشب فهمیدم این «غبار محلی» که می‌گن کار رفتگر کوچه‌ی ما است!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:23  توسط علی کرمی  | 

صور اسرافیل



آیا اسرافیل می‌تواند برای درست نواختن «صور» تمرین کند؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:11  توسط علی کرمی  | 

دیگه چه خبر؟



هی می‌پرسید «دیگه چه خبر؟» گفتم «خبرگزاری نیستم که هی ریفرش می‌دی!»


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:42  توسط علی کرمی  | 

چه عنوانی بذارم برای این آخه؟!



یارو زنگ زده می‌گه «شما؟!» گفتم «ببخشید مث که گوشی‌مو اشتباهی ور داشتم!»


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:51  توسط علی کرمی  | 

در مذمت تریاق



یابوی معتاذ تل حب کُنذا!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:28  توسط علی کرمی  | 

این‌جور، این‌جور رقص کند ماهی زلال پرست



پرده‌ی اول


صحنه خالی و تاریک است.


ماهی زلال پرست: به شب نشینی خرچنگ های مردابی - چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟


پرده‌ی دوم


کافه خرچنگ‌ها شلوغ است. ترانه‌ی «کی می‌گه کجه؟» را می‌نوازند و ماهی زلال پرست با بزک و دوزک و شورت و شلیته و عشوه می‌رقصد و می‌خواند.


خرچنگ یک: بده من لبو [مکث] سگ مصبو –
خرچنگ دو: د رو میز مام بیا مادمازل شنیسل!


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:42  توسط علی کرمی  | 

ارشمیدوس و وان حمام - من و راننده تاکسی بامرام



مدت‌ها بود این سوال ذهنم را خراش می‌داد که «دی دید دید، دی دید دید، دی دی دی دی دید دید» یعنی چه؟ از همین رو بسیار به تحقیق و مداقه پرداختم تا روزی در کمال حیرت توی تاکسی، ترانه‌ای شنفتم – و هم سوال و هم جواب را در آن ترانه یافتم. از آن‌جا که آموزش علم اندوخته و تقسیم آن با دیگران همانا زکات آن و وظیفه‌ی دانشمند است؛ پس در این نوشته نتیجه‌ی یافته را با شما قسمت می‌کنم. و اما جواب! «دی دید دید، دی دید دید، دی دی دی دی دید دید» یعنی «علیش و اشکین و محسن یالا برقصین!»

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:41  توسط علی کرمی  | 

مرد آدمکش آدمخور، زن است!



وقتی قهرمان فیلم ترسناک، شخصیت بی‌همه‌چیز فیلم را کشت؛ از جام پریدم و مشتم را توی هوا گره کردم و چندبار فریاد کشیدم «ا... اکبر» ناصر چراغ را روشن کرد و گفت «اصلن ترسناک نبود» و رفت دستشویی و در آن‌جا را نیمه باز گذاشت. فرشید پیش از شروع فیلم می‌گفت «من اصلن از فیلم ترسناک نمی‌ترسم» اما حالا گردنش روی شانه‌ش افتاده بود، چشم‌هاش یک‌وری به سقف خیره مانده بود و کف سفیدی از گوشه‌ی لبش بیرون ریخته و خشکیده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:21  توسط علی کرمی  | 

در صف مستراح همگانی



: بفرمایید!

: چیز تعارفی‌ئی نیست – شما بفرمایید!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:57  توسط علی کرمی  | 

شب. روی بام آپارتمان



: اه، این دستگاهه چه سوتی می‌زنه! - مخم رفت

: جهت‌یاب ماهواره‌س، خیلی پارازیت انداختن، قاطی کرده، اگه با این نشه ماهواره رو تنظیم کنم، باید باز با موبایل تنظیمش کنم

: ا! – با موبایل؟ با موبایل‌ئم مگه می‌شه ماهواره رو تنظیم کرد؟! – چه‌جوری؟

: آره، ساده‌س!

: چه‌جوری؟

: از پایین زنگ می‌زنی روی موبایل‌ئم و هی می‌گم گرفت؟ گرفت؟ - الان چی، گرفت؟ بعد وقتی گرفت قطع می‌کنی

[مکث]

: آها!


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:36  توسط علی کرمی  | 

اندیشه‌ی منور



نمی‌دانم ماقبل تاریخ هم اگر فکر می‌کردند بالای سرشان لامپ روشن می‌شده یا چیز دیگری مثل مشعل؟ آن هم از آن کلفت‌ها که به گرز می‌مانستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:13  توسط علی کرمی  | 

رانندگی هم نمی‌دانستم



صبح زود از خیابان می‌گذشتم. پژو پرشیا توسی رنگی کنار خیابان بود و دختر زیبای اخمویی دست به کمر، خیره مانده بود به چرخ پنچر پرشیا. جلو، سمت شاگرد پنچر بود و زیر ماشین جک زده بود. مثل یک قهرمان پنچرگیری پریدم و تا بخواهم چیزی بپرسم گفت: «زورم نمی‌رسه پیچ چرخو باز کنم» انگار که یک کابوی کم حرف باشم؛ آچار چرخ را انداختم به پیچ و زور زدم «نخیر! مث که خیلی سفته» بازوی آچار چرخ را دودستی چسبیدم و با یک پا رفتم روی کمر خمیده‌ی آچار و زور زدم که پام در رفت و به پشت پخش زمین شدم و پس سرم خورد به جدول و مُردم!  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:3  توسط علی کرمی  | 

کلاغ گفت «قاااررر»


در آغاز کلمه بود اما قلم نبود تا یک روز آفتابی اولین کلاغ بدشانس نشست کنار دست اولین نویسنده‌ای که خدا آفرید.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:37  توسط علی کرمی  | 

زیبایی که از حد گذشت!



آنقدر زیبا بود که چندک بزنم سر جدول کنار خیابان و های های بزنم زیر آواز!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:16  توسط علی کرمی  |