X
تبلیغات
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

سومین مرد از ایلیا



دیروز بعد از ظهری ایلیا – پسر شیش ساله‌ی رفیقم - کلی بازی کرد و بعد رفت نشست بغل خاله‌ش و گفت: «وقتی بزرگ شدم می‌خوام سه‌تا پسر داشته باشم - اسم اولی رو می‌ذارم آرتور تا بزرگ که شد پادشاه بشه. اسم دومی رو می‌ذارم مهندس تا بزرگ که شد دکتر بشه.» و پا شد و رفت. هر چی پرسیدیم: «پ سومی چی؟» هیچی نگفت. رفت پی بازی.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:30  توسط علی کرمی  | 

بنگاه معاملات عشقی




هم اکنون با تلفن‌تان تماس بگیرید. یک عدد «ابراز علاقه»‌ی نو واگذار می‌گردد.

آدرس: سَری پُلی خواجو.

تلفن: ویرانسل و خرده‌ای.



+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 14:2  توسط علی کرمی  | 

دوئل (به شیوه‌ی علی کرمی)




تفاوت من با او همین است

او کمی جدی‌تر است

من کمی خنده‌دارتر

به روم اسلحه کشید

به روش سشوار کشیدم

و البته پیروزمرد این میدان من بودم

او از خنده مرد!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 3:51  توسط علی کرمی  | 

آیا ناامیدانه به دنبال چاره می‌گردید؟



آیا غمگینید؟ آیا مضطربید؟ آیا از زندگی لذت نمی‌برید؟ - شما تنها نیستید.
نگران نباشید و با ما تماس بگیرید. مام همین‌ حالیم الان. دست‌کم یه درددلی با هم می‌کنیم!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:52  توسط علی کرمی  | 

همین دو سه روز پیش



راننده تاسکی
: سیبیلا رو گذاشتی بزرگ شن؟

بنده: بزرگ که شدن ماشالا، دیگه می‌خوام بفرستم‌شون دانشگاه.



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 17:31  توسط علی کرمی  | 

روز زن بر تمامی مردانی که میلی به زنده ماندن ندارند مبارک باشد



ما که بخیل نیستیم. امروز بر تمام مادران و زنانی که دوستم دارند و هنوز دوست می‌دارم ببوسم‌شان مبارک باشد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 14:51  توسط علی کرمی  | 

مبانی آرامش و شادی



برای به دست آوردن شادی و آرامش، اتاق‌تون رو تاریک کنید. آروم بشینین و چند نفس عمیق بکشین. اگه شاد و آروم شدین که شانس آوردین. اگه نه، چاره‌ای نیست. همون‌طور غمگین و مضطرب باشین تا زمان بگذره.


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 12:52  توسط علی کرمی  | 

مرد همدرد



من متخصص همدردی‌ کردنم. چند ماه پیش دکترا به رفیقم گفتن مشکوکه به سرطان. خیلی ناراحت شدم. خیلی احساس همدردی کردم. آن‌چنان باش همدردی کردم که خودم به سرطان مبتلا شدم. طوری مبتلا شدم که بعد از یه دوره‌ی طولانی مدت شیمی درمانی که همه‌ی موها و پشمام ریخت و شبیه آدم فضایی‌یا شدم، دکترا ازم امید بریدن. یکی دو هفته دیگه بیشتر زنده نیستم. آها! دوستم که دکترا مشکوک بودن سرطان داره یا نه الان خیلی بهتره. دکترا کمی تو تشخیص‌شون خطا رفته بودن. یه مشکل کوچولوی معده داشته که خدا رو شکر اونم رو به بهبوده. البته من یه ریزه معده‌م درد می‌کنه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 18:15  توسط علی کرمی  | 

یک خبر شگفت‌انگیز



یک منبع موثق گفت: «امروز تنها روز سال است که در آن هیچ نوزادی متولد نشده است.»



+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 22:47  توسط علی کرمی  | 

سوز



بعد از ظهر. خارجی. پارک


[زن و مرد با کمی فاصله رو نیمکت نشسته‌اند.]

زن: دستام یخ کرده.

مرد: هوم - منم.

زن: خب - ؟

[مکث]

مرد: دستاتو بکن تو جیبات – منم همین کارو می‌کنم.


+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 11:8  توسط علی کرمی  | 

بَبرابَبرِ بَبر



باز دیشب از گرسنگی زدم به قفس ببر. پا تو قفس گذاشتم. مهتاب از لای میله‌های قفس تو تابیده بود و سایه روشن مهتاب و میله مرا نیز ببر کرده بود. ببر آهسته پس رفت و گوشه‌ای تاریک‌تر تو خودش پیچید. پلک‌هاش را رو هم فشرد و دست‌هاش را رو پلک‌هاش فشرد. نرم، چندک زدم میان قفس و شقه گوشت شامش را به نیش کشیدم. بی این که چشم باز کند و با دستی لرزان، ناخن تیز انگشت اشاره‌ش را سمتم گرفت و نالان گفت: «همه‌ش مال تو، بخور و برو، نمی‌تونم تو چشات نگاه کنم، نمی‌تونم حضورتو تحمل کنم، برو این ترسو با خودت بِبر، تو وحشی و وحشتی.» و من زیر نقش راه راه میله و مهتاب، شقه گوشت شامش را به نیش می‌کشیدم بی این که چیزی بگویم یا در نگاهم چیزی باشد. 




+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 7:55  توسط علی کرمی  |