X
تبلیغات
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

زمان و زبان



یک: پاک قاطی کردم.

دو: یعنی چی؟

یک: یعنی سوسپانسیونم آنغانژه کزده.

دو: آها – چیزی نیست – منم هر از چندی این‌طوری می‌شم – مال سنّه!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 13:41  توسط علی کرمی  | 

اره در جان



یک: آقای قاضی من از هیچکس تو زندگی‌م نترسیدم و نمی‌ترسم، اگر می‌خواستم بترسم هرگز قدم در این راه نمی‌ذاشتم.

قاضی: هیشکی؟ - حتی یه نفر؟

یک: دروغ چرا؟ - فقط مادرم – الانم تو حاضرین در دادگاه نشسته و با نگاهش منو تهدید می‌کنه که اگه برگردم خونه منو می‌کشه.

قاضی: نگران نباشین – ما شما رو اعدام می‌کنیم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 15:34  توسط علی کرمی  | 

شخصیت‌های این گپ – هر چند در فضای مجازی اما - واقعی‌اند.



وی گفت: خسته نباشید.

بنده: همچنین.

وی افزود: ممکن است بفرمائید وضعیت و شرایط دیروز را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

بنده: والا این کار من نیست که، باید از تحلیل‌گر سیاسی - اجتماعی بپرسین.

وی خاطرنشان کرد: شما فعال نیستید؟

بنده: خیر - خنثی شدم.

وی در ادامه افزود: الان دیدم خبر نشست خامنه ای و گل را گذاشتید، برای همین پرسیدم - چرا خنثی شدید؟

بنده: چون ممکن بود پای یکی بره روم.

وی پرسید: شما در چه زمینه‌ای فعالیت می‌کنید؟

بنده: فیلمنامه - سوالی دارید در خدمتم - در ضمن بنده عکس خرس بانمک هم برای همه می‌فرستم، دلیل می‌شه در حوزه‌ی خرس بانمک‌‌شناسی هم تخصص داشته باشم؟

وی تا کنون سکوت اختیار کرده است.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 18:28  توسط علی کرمی  | 

دَنگ شور شهرآشوب



شاه: وزیرکِ تلخک، کاممان تلخ است، بگو بدانم.

وزیر: همه دانستنی‌ها از آن شاه است، جان‌نثارتان را جوابی در آستین نیست.

شاه: این مادر به مزدانِ شهرآشوب، چه می‌خواهند که آشوب افکنده‌اند به جان و شهرمان؟

وزیر: خودش را - جان حضرت ظل الله را خواهانند.

شاه: وا! – چه غلطا – ما جان‌مان را جز به جان آفرین تسلیم نمی‌کنیم.

وزیر: هم ایشان نیز دست به دامان جان آفرینند قبله‌ی دو جهان – دهنت صافه!

شاه: چه زیر لب لُندیدی؟

وزیر: عرض کردم کام مبارک‌تان هموار خواهد گردید.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 14:24  توسط علی کرمی  | 

حق داره والا



یک
: چرا گریه می‌کنی؟

دو: گازم گرفت اون یارو.

یک: این که گریه نداره.

دو: آخه گاز اشک‌آور گرفت.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 1:6  توسط علی کرمی  | 

خوشگل نیستم اما خانواده‌دارئم



یک: هوی دلقک! بیا این‌جا بینم.

دو: کی؟ با بنده‌این؟

یک: این‌جا چیکار داری؟

دو: ساندویچ – از این چیزا – هایداها.

یک: دختر! تو بیا بینم.

دو: اون خواهرمه، با هم اومدیم – می‌خوایم هایدا بخریم.

یک: هوی یارو! این چه قیافه‌ای‌یه؟ بیا این‌جا بینم.

دو: اون داداش‌مه، بله می‌دونم، یه ریزه قیافه‌ش ناجوره، اما گشنه‌مون بود گفتم بیایم یه هایدا بخریم بریم با مامان اینا بخوریم.

یک: این همه آدم که این‌جائن خواهر برادراتن؟

دو: بله – یعنی ما – خب خونواده‌ی پر جمعیتی هستیم – ماشالا بابامون – می‌دونین که چی می‌گم – هنوزم این تخت سینه‌شه ماشالا – یه ریزه بیشتر از باقی حوصله داشتن، می‌دونین که چی می‌گم.

یک: منو گرفتی دلقک حرومزاده؟

دو: نه به جان عزیزتون – الان من اینا رو می‌برم، یکی یه هایدا براشون می‌خرم، می‌ریم خونه با مامانم اینا می‌خوریم.

یک: گم شین!

دو: نه بلدیم خونه رو – بفرمایین تو رو خدا.

یک: د برو تا اینو نکردم تو هر چی نه بدتر –

دو: - بله خب، بله خب – بله – بله.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 21:13  توسط علی کرمی  | 



هرگز از مرگ نهراسیده‌ام، جز الان که عزراییل با داسش ایستاده بالا سرم و دستی دستی می‌خواد با داس تو دستش داس داسی‌م کنه!


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 16:21  توسط علی کرمی  | 

مرغ زیرک چون به دام افتد به دام افتاده است



سرمو شیره مالیدن، الانه نشستم این وسط و کلی زنبورای جور به جور با نیشای ناجور دور سرم می‌چرخن، ولی من لبخند می‌زنم و تکون نمی‌خورم و هیچ از جام جُم نمی‌خورم، دوست ندارم حالا که سرمو شیره مالیدن زنبورائم نیشم بزنن، زنبورا رو که می‌شناسین؟ خیلی خرن، یهو دیدی دسته جمعی زدن، منتظرم شب شه.


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 14:28  توسط علی کرمی  | 

مجری باز نگشت



داخل استودیو، مجری نشسته با سبیل و عینک و لیوانی آب بر میز. مونیتور بزرگ استودیو سینه تا سر مردی دیگر را بی‌عینک و سبیل قاب گرفته.


مرد در قاب: ما در مسیرمون به یک پیچ تاریخی رسیدیم که باید اون رو خوب بررسی کنیم و بشناسیم تا به هدف‌مون برسیم.

مجری: وقتی از پیچی تاریخی سخن می‌گویید دقیقاً منظور نظرتون با چیست؟ - توضیح بیشتری بدید.

مرد در قاب مونیتور دستش را بالا می‌آورد. پیچی میان سه انگشت دارد و نشان می‌دهد.


مرد در قاب: این پیچ.

چند ثانیه‌ای خیره به هم در سکوت می‌گذرانند. مجری رو به دوربین می‌گردد.


مجری: به ادامه‌ی شبکه‌ی تلویزیونی ادامه فرمایید تا شاید باز بتوانیم در خدمتتان برسم.

قطع می‌شود به تصویر دو زنبور که یکدیگر را از عشق می‌سوزانند.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 13:36  توسط علی کرمی  | 



استاد آن‌چنان کُند سخن می‌گفت که برای یادداشت برداشتن می‌شد قلم درشت و دوات دست گرفت و به نستعلیقی پر وسواس و زیبا سخنان ایشان را یادداشت کرد – البته اگر خواب امان می‌داد!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 13:47  توسط علی کرمی  | 



یک: دیگه خیلی داری غر می‌زنی.

دو: خو من غر نزنم دیگه خیلی ساکتم!



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 14:43  توسط علی کرمی  | 

چشاش بیشتر



یک: فقط یه تقَه آنورمال می‌زنی.

دو: دیگه نورمالِ نورمالم خیلی آنورماله!



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 13:29  توسط علی کرمی  | 

ارواح سرگردان خاور میانه



یک: چه دوره‌ای به دنیا اومدیم، سگ می‌زنه گربه می‌رقصه، نمی‌دونم اون دنیا که داشتم دوره و مکان به دنیا اومدن‌مو انتخاب می‌کردم با خودم چی فکر کردم؟! - احتمالاً تو بدن من یه روح احمق ماجراجو لونه کرده، باس خیلی‌یم اهل شوخی باشه با این بدن و ریختی که انتخاب کرده – شاید انتخاب این بدن براش یه جور رد گم کنی یا تفریح بوده.

دو: من به تناسخ اعتقاد دارم!

یک: بحث جالبی‌یه ولی اصن خوشم نمیاد بعد از این زندگی‌م یه کفچه‌مار بدبخت بشم که هر روز تو صحرا تشنه و گرسنه دنبال یه گنجشک مرده می‌گرده بخوره که از گشنگی نمی‌ره.

دو: یه سایت هست بهش تاریخ تولدتو می‌دی بعد سایته جواب می‌ده که قبلنا کجا زندگی کردی و چی‌کاره بودی.

یک: دیدم سایته رو، همه‌ی متولدین روز و سال تولد من به سال هفتصد و خورده‌ای‌یه میلادی کفاش یا ملاح بودن و تو بلغارستان زندگی می‌کردن، فکر کن چقد کفاش و ملاح داشته بلغارستان، بعدم یهو همه با هم تصمیم گرفتن بعد از این که مردن یه چند سالی تو بهشت استراحت کنن و در بیست و سه‌ی مارس سال هزار و نهصد و هفتاد و هفت به دنیا بیان، من احمق نه تنها با اونا همراهی کردم و اون سال رو برای برگشتن به زندگی انتخاب کردم، که این‌جا رو هم برای زندگی انتخاب کردم و از همه بدتر این بدن، این بدن و این سرنوشت، صددرصد روحی دارم که اهل شوخی‌یای خرکی‌یه!


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 12:5  توسط علی کرمی  | 

غروب بُمبی رنگ



یک: آبی‌یه؟

دو: نه [مکث] زرده.

[مکث]

یک: زرد که از این پررنگ‌تره.

[مکث]

دو: نه، به همین قرمزی‌یه.

[مکث]

یک: کجاش؟

[مکث]

دو: اطرافش.

[سکوت]



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 22:11  توسط علی کرمی  | 

منتخبی از دیالوگ‌های فیلم «یک ماموریت برای دو نفر»



یک: من الساندرو بوئندیا آئورلیانو گابریل مارکز ماریو دیگو گارسیا بارگاس یوسا دلاویدا هستم – خوشبختم.

دو: چن فن هستم.

یک: بله؟

دو: چن فن.

یک: آها – خوشبختم – به هر حال می‌تونین منو ال صدا کنین – شما رو چی صدا کنم؟

دو: اژدهای نیم خیز که از دره‌ای پرآب، یه وری و آهسته با غروری آسمانی لیز می‌خورد و به زیر می‌غلتد.

یک: ترجیح می‌دم هر وقت کارتون داشتم بزنم به شونه‌تون.

دو: اینم می‌شه ولی ممکنه گاهی تو دستشویی باشم.

یک: رییس! این چه همکاری‌یه برا من انتخاب کردی؟

صدای رییس: اون یه متخصصه – باش کار کن.







+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 11:46  توسط علی کرمی  | 

اقدام هوشمندانه



دیدم هوا پسه، خودمو زدم به خریت، از این خرا که دور چشاشون گردالی سفید دارن، حتا چمنا رم یه گاز مشتی زدم و یه جور بی‌حالتی تو چشاش نیگا کردم و جویدم – ترسید، بی‌خیال شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 14:44  توسط علی کرمی  | 

نه چندان متفاوت



یک: من به دنیا اومدم که موفق باشم.

دو: من به دنیا اومدم که بمیرم.





+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 12:1  توسط علی کرمی  | 

چرا کودکان می‌پرسند چرا؟



پسر بچه: عمو این چی‌یه؟

عمو: شوکولات.

پسربچه: چرا؟!

عمو: : - { l



+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 10:40  توسط علی کرمی  |