زمان و زبان
یک: پاک قاطی کردم.
دو: یعنی چی؟
یک: یعنی سوسپانسیونم آنغانژه کزده.
دو: آها – چیزی نیست – منم هر از چندی اینطوری میشم – مال سنّه!
علی کرمی
یک: آقای قاضی من از هیچکس تو زندگیم نترسیدم و نمیترسم، اگر میخواستم بترسم هرگز قدم در این راه نمیذاشتم.
قاضی: هیشکی؟ - حتی یه نفر؟
یک: دروغ چرا؟ - فقط مادرم – الانم تو حاضرین در دادگاه نشسته و با نگاهش منو تهدید میکنه که اگه برگردم خونه منو میکشه.
قاضی: نگران نباشین – ما شما رو اعدام میکنیم.
وی گفت: خسته نباشید.
بنده: همچنین.
وی افزود: ممکن است بفرمائید وضعیت و شرایط دیروز را چگونه ارزیابی میکنید؟
بنده: والا این کار من نیست که، باید از تحلیلگر سیاسی - اجتماعی بپرسین.
وی خاطرنشان کرد: شما فعال نیستید؟
بنده: خیر - خنثی شدم.
وی در ادامه افزود: الان دیدم خبر نشست خامنه ای و گل را گذاشتید، برای همین پرسیدم - چرا خنثی شدید؟
بنده: چون ممکن بود پای یکی بره روم.
وی پرسید: شما در چه زمینهای فعالیت میکنید؟
بنده: فیلمنامه - سوالی دارید در خدمتم - در ضمن بنده عکس خرس بانمک هم برای همه میفرستم، دلیل میشه در حوزهی خرس بانمکشناسی هم تخصص داشته باشم؟
وی تا کنون سکوت اختیار کرده است.
یک: چرا گریه میکنی؟
دو: گازم گرفت اون یارو.
یک: این که گریه نداره.
دو: آخه گاز اشکآور گرفت.
یک: هوی دلقک! بیا اینجا بینم.
دو: کی؟ با بندهاین؟
یک: اینجا چیکار داری؟
دو: ساندویچ – از این چیزا – هایداها.
یک: دختر! تو بیا بینم.
دو: اون خواهرمه، با هم اومدیم – میخوایم هایدا بخریم.
یک: هوی یارو! این چه قیافهاییه؟ بیا اینجا بینم.
دو: اون داداشمه، بله میدونم، یه ریزه قیافهش ناجوره، اما گشنهمون بود گفتم بیایم یه هایدا بخریم بریم با مامان اینا بخوریم.
یک: این همه آدم که اینجائن خواهر برادراتن؟
دو: بله – یعنی ما – خب خونوادهی پر جمعیتی هستیم – ماشالا بابامون – میدونین که چی میگم – هنوزم این تخت سینهشه ماشالا – یه ریزه بیشتر از باقی حوصله داشتن، میدونین که چی میگم.
یک: منو گرفتی دلقک حرومزاده؟
دو: نه به جان عزیزتون – الان من اینا رو میبرم، یکی یه هایدا براشون میخرم، میریم خونه با مامانم اینا میخوریم.
یک: گم شین!
دو: نه بلدیم خونه رو – بفرمایین تو رو خدا.
یک: د برو تا اینو نکردم تو هر چی نه بدتر –
دو: - بله خب، بله خب – بله – بله.
هرگز از مرگ نهراسیدهام، جز الان که عزراییل با داسش ایستاده بالا سرم و دستی دستی میخواد با داس تو دستش داس داسیم کنه!
داخل استودیو، مجری نشسته با سبیل و عینک و لیوانی آب بر میز. مونیتور بزرگ استودیو سینه تا سر مردی دیگر را بیعینک و سبیل قاب گرفته.
مرد در قاب: ما در مسیرمون به یک پیچ تاریخی رسیدیم که باید اون رو خوب بررسی کنیم و بشناسیم تا به هدفمون برسیم.
مجری: وقتی از پیچی تاریخی سخن میگویید دقیقاً منظور نظرتون با چیست؟ - توضیح بیشتری بدید.
مرد در قاب مونیتور دستش را بالا میآورد. پیچی میان سه انگشت دارد و نشان میدهد.
مرد در قاب: این پیچ.
چند ثانیهای خیره به هم در سکوت میگذرانند. مجری رو به دوربین میگردد.
مجری: به ادامهی شبکهی تلویزیونی ادامه فرمایید تا شاید باز بتوانیم در خدمتتان برسم.
قطع میشود به تصویر دو زنبور که یکدیگر را از عشق میسوزانند.
استاد آنچنان کُند سخن میگفت که برای یادداشت برداشتن میشد قلم درشت و دوات دست گرفت و به نستعلیقی پر وسواس و زیبا سخنان ایشان را یادداشت کرد – البته اگر خواب امان میداد!
یک: دیگه خیلی داری غر میزنی.
دو: خو من غر نزنم دیگه خیلی ساکتم!
یک: فقط یه تقَه آنورمال میزنی.
دو: دیگه نورمالِ نورمالم خیلی آنورماله!
یک: چه دورهای به دنیا اومدیم، سگ میزنه گربه میرقصه، نمیدونم اون دنیا که داشتم دوره و مکان به دنیا اومدنمو انتخاب میکردم با خودم چی فکر کردم؟! - احتمالاً تو بدن من یه روح احمق ماجراجو لونه کرده، باس خیلییم اهل شوخی باشه با این بدن و ریختی که انتخاب کرده – شاید انتخاب این بدن براش یه جور رد گم کنی یا تفریح بوده.
دو: من به تناسخ اعتقاد دارم!
یک: بحث جالبییه ولی اصن خوشم نمیاد بعد از این زندگیم یه کفچهمار بدبخت بشم که هر روز تو صحرا تشنه و گرسنه دنبال یه گنجشک مرده میگرده بخوره که از گشنگی نمیره.
دو: یه سایت هست بهش تاریخ تولدتو میدی بعد سایته جواب میده که قبلنا کجا زندگی کردی و چیکاره بودی.
یک: دیدم سایته رو، همهی متولدین روز و سال تولد من به سال هفتصد و خوردهاییه میلادی کفاش یا ملاح بودن و تو بلغارستان زندگی میکردن، فکر کن چقد کفاش و ملاح داشته بلغارستان، بعدم یهو همه با هم تصمیم گرفتن بعد از این که مردن یه چند سالی تو بهشت استراحت کنن و در بیست و سهی مارس سال هزار و نهصد و هفتاد و هفت به دنیا بیان، من احمق نه تنها با اونا همراهی کردم و اون سال رو برای برگشتن به زندگی انتخاب کردم، که اینجا رو هم برای زندگی انتخاب کردم و از همه بدتر این بدن، این بدن و این سرنوشت، صددرصد روحی دارم که اهل شوخییای خرکییه!
یک: آبییه؟
دو: نه [مکث] زرده.
[مکث]
یک: زرد که از این پررنگتره.
[مکث]
دو: نه، به همین قرمزییه.
[مکث]
یک: کجاش؟
[مکث]
دو: اطرافش.
[سکوت]
یک: من الساندرو بوئندیا آئورلیانو گابریل مارکز ماریو دیگو گارسیا بارگاس یوسا دلاویدا هستم – خوشبختم.
دو: چن فن هستم.
یک: بله؟
دو: چن فن.
یک: آها – خوشبختم – به هر حال میتونین منو ال صدا کنین – شما رو چی صدا کنم؟
دو: اژدهای نیم خیز که از درهای پرآب، یه وری و آهسته با غروری آسمانی لیز میخورد و به زیر میغلتد.
یک: ترجیح میدم هر وقت کارتون داشتم بزنم به شونهتون.
دو: اینم میشه ولی ممکنه گاهی تو دستشویی باشم.
یک: رییس! این چه همکارییه برا من انتخاب کردی؟
صدای رییس: اون یه متخصصه – باش کار کن.
دیدم هوا پسه، خودمو زدم به خریت، از این خرا که دور چشاشون گردالی سفید دارن، حتا چمنا رم یه گاز مشتی زدم و یه جور بیحالتی تو چشاش نیگا کردم و جویدم – ترسید، بیخیال شد.
پسر بچه: عمو این چییه؟
عمو: شوکولات.
پسربچه: چرا؟!
عمو: : - { l