X
تبلیغات
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی



باغبونا با گُلاشون حرف می‌زنن

ما با خودمون

نشنیدی مگه؟

دیوونه‌ها گل باغ خودشونن

نشنیدی مگه؟

علی آقا

گل باغا



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 18:26  توسط علی کرمی  | 



باز امشب که شب شد

تو ماه باش و ساکت باش

من کمونچه می‌شم و صدا می‌دم



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 4:20  توسط علی کرمی  | 

برای دوست خوبم مهسا یاوری
تولدت مبارک

عشق باس غافلگیرت کنه

مث شرلوک هولمز


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 3:11  توسط علی کرمی  | 



نذار

طوری دیوونه‌ت شم که

قحطی زنجیر شه

د نذار



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 7:40  توسط علی کرمی  | 

روانکاوی بسیار بالینی



همسر بنده متولد سال موش است. ازین روست که از من می‌ترسد. نمی‌دانم از ابتدای آشنایی‌مان اینهمه می‌ترسیده یا تازگی‌ها به ترسش پی برده اما خب این معضلی شده برامان (بیشتر برای من). همسرم دوستی صمیمی دارد. تنها دوست او که از قضای قصه روانکاو هم هست.

همسرم خیلی به دوست روانکاوش افتخار می‌کند. به من خیلی افتخار نمی‌کند چون من پیشخدمت یک رستوران هستم. البته من تمام تلاشم را می‌کنم تا به خودم افتخار کنم اما همیشه اتفاقاتی می‌افتد که این تلاش‌هام را بی‌ثمر می‌کند.

مهم نیست! مهم این است که همسرم که مدتی بود از من می‌ترسید اصرار داشت که باید نزد دوست روانکاوش بروم برای درمان. به او گفتم که شاید بهتر باشد خودش برود. ناراحت شد. اما منظور من فقط این بود که من بیشتر روزم را سر کار هستم و او بی‌کار است و از آن‌جا که این مشکل دقیقاً معلوم نیست از کدام‌مان نشئت می‌گیرد پس فعلاً او برود، اگر مشکل حل نشد من هم یک جای خالی در روزهام پیدا می‌کنم و می‌روم.

به هر حال زیر بار نرفت و برای درمان نزد خانم روانکاو – یعنی تنها دوست همسرم – رفتم. تو اتاق، خانم روانکاو از من خواست تا رو چیزی شبیه تخت بخوابم. خودش لبه‌ی همان تخت و پایین پام نشست و دستم را به نرمی گرفت. می‌دانستم که این باید شیوه‌ی روانکاوی‌ش باشد و نباید با علم مثل احمق‌ها برخورد کنم و به آن بدبین یا زیادی خوشبین باشم.

خانم روانکاو از من راجع به شیوه‌ی حمام رفتنم پرسید و گفتم که بیشتر اوقات چون عجله دارم خودم را گربه‌شو می‌کنم. بشکنی زد و قهقهه‌ی شیک بالا شهری زد «خودشه – شیطون!» نگاهش کردم و ادامه داد: علت این که زنم از من می‌ترسد همین است.

    اممممم – یعنی؟!

    بله – یادت رفته اون زن بیچاره‌ت متولد سال موشه؟

    واقعاً ربط داره؟

    آره عزیزم.

خانم روانکاو، همیشه که نه اما گاهی که همسرم می‌رفت چای بریزد یا پیازداغ را هم بزند مرا «عزیزم» خطاب می‌کرد. این‌جور وقت‌ها خودم را نهیب می‌زدم که اُمُل نباشم و بدانم این‌ها خارج رفته‌اند و حرف زدن‌شان جز حرف زدن ماست. به خودم تذکر می‌دادم: این‌ها به گربه‌هاشان هم می‌گویند «عزیزم» پس چرا به ما نگویند؟

    حالا باید چی‌کار کنم؟

    باید یاد بگیری خودتو گربه‌شور نکنی!

    یعنی - ؟

    عین یه قوی زیبا.

    قو؟!

    بله – قو! – الان نشونت می‌دم چجوری!

وانی بزرگ آورد تو اتاق کارش و پر آب کرد و نشانم داد. یاد گرفتنش چندان خوش آیند نبود. شاید بود، نمی‌دانم. سرم درد گرفت. خیلی بهم فشار آمد و از همه بدتر این شیوه از شستشو کمی زنانه به نظرم رسید. یعنی اگر از اول می‌توانستم آن‌طور - که خانم روانکاو خودش را می‌شست - خودم را بشویم شاید اصلاً با خودم ازدواج می‌کردم. اما خب، شاید اگر این کار را می‌کردم مشکلم حل می‌شد.

مشکلم حل نشد و مجبور شدم جلسات بیشتری برای روان‌درمانی پیش خانم روانکاو بروم. یک‌بار که داشتم از علایق کودکی‌م می‌گفتم میان آن‌ها باز بشکنی زد و چیزی کشف کرد. من از این گفته بودم که: در کودکی همیشه دوست داشتم یکی از ماتیک‌های مادرم را بخورم. همیشه به نظرم چیزهای خوشمزه‌ای می‌آمدند. اما از ترس کتک خوردن هیچگاه به این وسوسه‌م جواب مثبت ندادم. بعدتر هم که بزرگ شدم و عقلم رسید، فهمیدم خوردن ماتیک می‌تواند کار مضری باشد و این شد که برای همیشه آرزو به دل ماندم. خانم روانکاو سر همین قصه بشکن زد و گفت این یک نیاز سرکوب شده بوده که از کودکی در من رشد کرده و این روزها در بسیاری از مسایل از جمله نوع حمام کردنم سر باز کرده. خانم روانکاو اضافه کرد برای رفع این مشکل خوب است یک بار هم که شده ماتیک بخورم. ماتیکش را از کیفش بیرون آورد و به لبش مالید. بعد گفت: «بخور!»

    نه – خب – یعنی – فکر نمی‌کنم بتونم.

    بخور!

    خب آخه - !

    بهت می‌گم بخور!

    اممممم –

    خب پس باید هیپنوتیزمت کنم – بخواب – تا ده می‌شمرم و تو به خواب عمیقی فرو می‌ری.

تا هشت را یادم مانده. پس از این جلسه‌ی درمانی مشکلم کاملاً حل شد. یعنی با کمک خانم روانکاو مشکل را کاملاً مرتفع کردم. زنم را طلاق دادم.

هنوز هم هفته‌ای چندبار به جلسات روان‌درمانی می‌روم. شاید باورتان نشود اما بابتش پول هم می‌گیرم. و با همان پول و کمک‌های دیگر خانم روانکاو زندگی خوشی دارم. از شغلم راضی‌ام.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 7:15  توسط علی کرمی  | 

داغ



غروبِ پس کوچه‌های قدیمی و قهرآشتی حول و حوش خیابان جمهوری بود و بهار بود. عماد و یونس چشم انتظار کسری و مهرداد بودند که زنگ زده بودند که می‌آیند و هر آن بود برسند. عماد و یونس شش ماهی می‌شد خانه‌ی قدیمی را شریکی اجاره کرده بودند و روزگارشان این‌گونه می‌گذشت که کار اگر بود کار می‌کردند و اگر نبود که نبود.

یونس گفت: نباس یه سوال از من کنی؟

عماد دستش بند ظرف شستن بود، جواب داد: این روزا خیلی حالش گرفته‌س.

    حال خودمون خیلی خوشه؟ - من با این حالم می‌تونم دل کس دیگه‌ای‌یم خوش کنم؟

    دیگه گفتم، الانه برسن – بینم! اون یارو - چیزیش مونده؟

    فکرشم نکن!

    خربازی در نیار دیگه.

یونس بُغ کرد و رفت تلویزیون را روشن کرد و نشست جلو تلویزیون. عماد سرتکان داد و شیر آب را بست. دست‌هاش را این‌رو آن‌رو با پیراهنش خشک کرد و شعله‌ی زیر کتری را که سوت می‌کشید و چزچز می‌کرد پایین کشید. غروب، شب می‌شد که زنگ در را زدند. عماد پرید و دکمه‌ای را کنار در ورودی خانه فشرد. خانه آیفون نداشت و فشردن همین دکمه در ورودی را می‌گشود. تقِّ دوری آمد و در پایین گشوده شد و بسته شدنش شنیده شد. صدای پای کسری و مهرداد که پله‌ها را بالا می‌آمدند نزدیک شد. عماد در خانه را گشود و لبخندی زد.

کسری خندان تو آمد و مهرداد پشت سرش با نیش باز. یونس تلویزیون را خاموش کرد و خندان به استقبال‌شان آمد. کسری سرحال دست در گردن یونس و عماد کرد و روبوسی کردند. کسری به رسم همیشه شوخی کرد و فحش بارشان کرد. بگوبخندکنان همه نشستند تو پذیرایی. مهرداد از کار و بار پرسید و عماد چای آورد، نوشیدند.

اندکی نگذشته، سکوتی درافتاد. کسری خیره ماند به استکان نیم‌خورده‌ی چای‌ش و ساکت، سیگار آتش زد. دود را پف کرد و نگاهش دودها را تعقیب کرد که کجاها می‌روند. صدای جیغ و ویغ کودک همسایه می‌آمد. عماد نگاه یونس کرد. مهرداد نیز سیگار آتش زد. یونس گفت: «هست، می‌زنی؟» کسری نگاه یونس کرد و گفت: «چی هست؟»

    تا حالا چیز بد به خوردت دادم؟ محشره، اکسیر اعظم! – آب حیات!

یونس رفت و بطری نوشابه‌ی خانواده را آورد. بطریِ شیشه‌ای رنگ پُر بود و محتواش کَمَکی به زردی می‌زد.

    سیب – غوغاس.

مهرداد خندید و گفت: سیب واسه بدن مفیده – دکترا گفتن.

یونس در بطری را گشود و سر بطری را زیر دماغ کسری و مهرداد گرفت. بو سیب تو سرشان پیچید. «به‌به!» یونس در بطری را بست و لبخندی زد که: ما اینیم و جز این مگر از ما انتظار داشته‌اید؟! عماد پرید و استکان آورد و ماست آورد و پفک. یونس به دقتِ سرآشپزِ رستورانی گِران، ماست را تو ظرف ریخت و نمک زد و فلفل سیاه و قرمز، دارچین. با قاشق هم زد و چشید. «به‌به، عالی شد.» جلد پفک را جر داد و سفره کرد کنار ظرف ماست. بطری نوشابه‌ی خانواده را با آب حیات در آن، جلو کسری کوفت و تعارف کردند کسری بریزد که کسری پس زد و دست سنگینش را بهانه کرد. عماد هم گفت که دستش مثل کسری سنگین است، بلکم سنگین‌تر و کسری تایید کرد. یونس به مهرداد گفت تا بریزد. کسری  و همه تایید کردند که مهرداد خوش‌دست است. مهرداد خنده‌ای کرد و شانه و ابرو بالا انداخت. متواضعانه و استادانه در بطری را گشود. سر بطری را خم کرد رو استکان‌ها و ریخت.

    سبک بریز.

    باشه حواسم هست.

    سلامتی.

    سلامتی.

    نوش.

دومی و سومی را ریختند. سیگار آتش زدند. صورت‌ها گل انداخت و زبان‌ها سنگین شد. کسری گفت: گور بابای هر چی زنه‌ئم کردم – عنن! - زن چی‌یه!

    سلامتی داش کسری که غصه‌شو نبینیم.

    جون تو ازین شادتر نمی‌شه که باشم.

    تا باشه شادی باشه.

    بزن زنگو.

بالا رفتند و نوش فرستادند. یونس سر پا ایستاد. جست کوتاهی زد و زنگوله‌ای را که با نخی از سقف آویزان بود تلنگر زد. دنگگگگگ ...

    جوووون.

    داش کسری ایشالا بعدی.

    گه بخورم – یه مشت گه‌ئن – همه‌شون از دم – یه عاقل و - سالم توشون ندیدم تا امروز که - سی سال از خدام عمر گفتم.

    راست‌ئم می‌گی – از دم یه تخته‌شون کمه - از دم.

    تخته؟! – آره – الحق که تخته.

    بیریزم؟

    حالا بعدی ایشالا – بعدی همیشه بهترین مرهمه - واسه زخم قبلی.

    ولی بزنم به تخته – به اون خرابی که – سری‌یای پیش بودی – نیستی.

    گور باباشون – همه‌شون از دم.

    بیریز.

    خاکه رو خاکه‌ش کن اما - خراب نه.

مهرداد ریخت و عماد جست و موزیک را به راه کرد. بالاتفاق عماد را گفتند تا ولوم بدهد. عماد ولوم داد و هایده خواند: اگر سبو شکست عمر تو باقی ...

همه سلامتی گفتند و نوش فرستادند و استکان‌هاشان را به هم زدند. رحمت و شادباشی هم بدرقه‌ی روح هایده کردند. استکان‌ها بالا رفت و پایین آمد. روها تُرُش شد و پفک تو ماست زدند و از سر مرام در بردن تلخی از کام یکدیگر از هم پیشی گرفتند و پفک ماست‌آلود دهن یکدیگر چپاندند. دور لب‌های ماستی‌شان را لیسیدند یا با کف و پشت دست پاک کردند. سرخ بودند، سرخ‌تر شدند. هوا دم کرد و نم عرق نشست به پیشانی‌هاشان. چشم‌ها خون شد و خمار.

    اصن - این زنا - آدم نیستن – باور کن - یابوئن – گاو - یعنی - جدی شک دارم - آدم باشن.

    آدم؟! – هه – بچه شدی داش کسری؟

    بالاخص - تو این دور و زمون – یکی‌شون نمی‌دونه – نمی‌دونه از زندگی‌ش - چی می‌خواد.

    ول‌شون کن بابا – بهتر - که رفت – خودمونو عشق است – همین – خود ما ها رو می‌گم.

    سلامتی رفیق و رفیق‌بازی.

    نوش.

    سلامتی.

    سلامتی.

بعدی و دیگری و پشت‌بندش را بالا رفتند و زن جماعت را فحش دادند و نفرین کردند و مرده باد و نابود باد گفتند و خندیدند و آن‌قدر تا ماند استکان آخر. سرها و نگاه‌ها سنگین‌تر شدند. دست‌ها زور زدند راه‌شان را تا پفک و تا کاسه‌ی ماست گم نکنند. پفک‌ها خِرت‌های کشدار کردند و میان دندان‌ها از کمر شکستند. خِرت خِرت، کُند کُند جویده شدند - و نیم دیگرشان نیز. هوای خانه مه شده بود از دود سیگار.

ترانه‌ها به آخر رسیدند.

سکوت شد.

سکوت، کشدار شد.

دست کسری لَخت رفت سمت استکان آخر و همه با کمی تاخیر استکان‌هاشان را بالا گرفتند. کسری، نگاه خالی‌ش ماند به دیوار. استکانش را پایین آورد. رو فرش گذاشت. اشک‌هاش سُریدند رو گونه‌هاش، خون بیشتری تو صورتش دوید. کبود شد. اشک‌هاش گونه‌هاش را تر کردند. دانه‌های درشت اشک از زیر چانه‌ش چکه کردند رو فرش. نگاه پُرآبش ته استکانش گیر افتاده بود. هق زد. خش‌دار و خراب و نامفهوم نالید: «دوسش داشتم – حرومزاده رو دوسش داشتم – من دوسش داشتم ...»

کام تلخ‌شان، تلخ‌تر شد. زهر شد. نگاه همه‌شان گیرافتاده بود ته آخرین استکان. هیچ‌کس استکان آخر را ننوشید.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 10:52  توسط علی کرمی  | 



اگر خدای نکرده جوانی را ماشین زیر بگیرد و له کند و آن جوان بمیرد، تو اعلامیه‌ی فوتش می‌نویسند: جوان ناکار؟!



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 1:8  توسط علی کرمی  | 

حرف بعد از حرف آخر



به مهتاب عزیز این شب قسم، به زوزه‌ی گرگ، به درز دیوار، به پرلودهای شوپن، به قسم، به آیه که دروغ خوب نیست. حالا چه سیزده، چه یازده، دروغ خوب نیست. بنده هم دروغ گفتم. پشیمانم. ببخشیدم. ببینید چطور با توک پا با خاک‌های زمین بازی می‌کنم و سر به زیرم، ببینید چه ناراحتم. چرا؟ چون دروغ گفتم، دروغ یازده، و در این دوازده پشیمان شدم و عذر می‌خواهم.

حالا نیست تو این مملکت همه راستکار و کردار و گفتارند، دروغ سیزده هم وارد کرده‌ایم. البته که خواهم نوشت، یعنی مجبورم بنویسم، لااقل تا وقتی که مجبورم بنویسم، مجبورم بنویسم.

خودمانیم زیاد هم کسی ناراحت نشد. یعنی یکی دو نفری – حالا ته تهش سه چهار نفری – ابراز ناراحتی کردند ولی خدا را شکر خیلی نبودند. بعضی‌ها که تشویق هم کردند. بعضی‌ها لایک زدند و شِر کردند! خوشحالم که لب پشت بامی نایستاده بودم برای پریدن و فقط گفته بودم نمی‌نویسم و همین. چند نفری هم تیز بودند و دستم را خوانده بودند. خلاصه که دخلم آمد. اصلاً دخلم آمدن را دوست می‌دارم. تا می‌توانید دخل مرا بیاورید و بدانید و آگاه باشید که: دروغ بد است.

سفرنامچه‌ها هم یحتمل ادامه دارند به حول و قوه‌ی الهی.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 0:42  توسط علی کرمی  | 

حرف آخر



همان‌طور که در نوشته‌ی پیشین نیز اشاره کردم، دیگر نه اینجا و هیچ‌جا نخواهم نوشت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 16:24  توسط علی کرمی  | 

روز: یکم باهار. دل: پر عشق یار.



دنده یک، دنده دو، سه، چهار و موزیک و اتوبان تهرانکرج و آفتاب خوش نور بهاری. فردیس. این خیابان نه آن یکی و زینننگ. تق. در باز می‌شود و خانه‌ی مادربزرگ و پدربزرگ و جمع همه از دایی و خاله و عمه و شوهر خاله و بچه‌ها و خاله‌ی مامان و مرغ عشق‌های تو قفس و باغچه‌ی بنفشه‌ها و دکوراسیون مادربزرگانه‌ی خانه، سفره و رشته پلو و کوکو سبزی و عیدی.

سن خر پیره باشی و کله‌ی کچل و سبیل چونان فرمان دوچرخه‌ی بیست و هشت داشته باشی و عیدی بگیری آی کیف می‌دهد. هر چند سخت اما امتحان کنید شاید شما نیز توانستید.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 17:28  توسط علی کرمی  |