X
تبلیغات
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

حکایت آن پادشاه که خوب بود تا بود و اگر نبود یکی بود که یکی نبود



در اقلیم خود شاهی‌یم. و این خاک چهار در چهار است و بر هوا استوار، یعنی: طبقه‌ی اول، واحد شش، آن ته خانه. اتاقم اقلیم و قلمرو من و سرم است و در آن چه خوشی‌ها چه‌خوشی‌ها، چه خوشخوشک خوشی‌ها که می‌کنم.

درش از چوب است و دستگیره دارد اما قفل نمی‌شود و باز که می‌شود خبردار می‌دهد بس که صدا می‌دهد.

اتاق خواب است و کیست نداند که اینجا اتاق خواب‌های خوب است و خواب بد بدان راه نیابد حتی هیچوقت. هر کس در آن درآید خوابی خوش او را فراگیرد از من و اتاق.

حالا شما خیال کن: شمال – جنوب – شرق – غرب.

شمال: پنجره دارد که رو به حیاطی است که در آن حیات هست، حیات درختان و گل و حیات پرندگان و بلبل. نه دروغ در کارم نیست و آنکه دیده می‌داند پنجره کوه را می‌بیند، پنجره درخت را می‌بیند و پرندگان عجیب و ناعجیب در پنجره می‌خواند به صبح و نهار و اذان مغرب هو هو و کو کو و بق بق و قو قو. پنجره پرده دارد که بر راز اتاق می‌بندمش که خرتی صدا می‌کند و چین می‌خورد وقتی به نور بازش می‌کنم تا پرنده بخواند و جهان بداند و ببیند که الله جل جلاله الهنا.

شرق‌: راست پنجره کتاب است و کتاب خوب است و کتابخانه‌ی چوبی خاکی رنگ، کتاب نگاه می‌دارد با کمی خاک که به وقت گردگیری پیس پیس و پارچه می‌مالم پاک می‌شود، پاک می‌شوم.

کمتر از شمال: زیر پنجره تخت پادشاهی‌م به سرزمین رویاهام خوابیده و گاهی بی کسی و با من خوابیده و شاید تخت هم خواب دیده. الله اعلم.

غرب: پایین تخت، کتابدارِ آهنیِ فرفری است و پایین آن درِ پایین پاست، همان درِ صدادار که ستون نور از آن تو می‌تابد اگر اتاق تاریک باشد و من خواب نباشم.

کف از شمال: بله خب کتاب خوب است و فیلم خوب است و موسیقی خوب است اما هر چی که کتاب و فیلم و موسیقی شد که خوب نیست پس سبد دارم. و در سبد موسیقی می‌اندازم و راستی سبد کف اتاق است و کف چوب است. چوب‌های - اینقدر اینقدر - خوابیده کنار هم با طرح‌های چوبی آنهم به طرز مطلوبی و کنار تخت و در سبد کتاب دارم و در سبد فیلم دارم. از کدام‌هاش؟ ساده‌ست، از آنهاش که دوست ندارم و دوست که ندارم تو سبد می‌اندازمت تا یکی دیگر ببردت خب شاید دوستت بدارد و به پای هم پیر شوید یا حتی جوان شوید. انشاالله. (گفتم سبد یادم آمد دوستت دارم آنهم سبد سبد به قل هو الله احد.)

جنوب: در دارد. و کنار در دو کمد دارد که یکی درش رو به در و دیگری درش رو به دیوار شرق باز می‌شود و لباس نگاه می‌دارد و لباس، ما را نگاه می‌دارد از سرما در زمستان که برف می‌بارد.

جنوب شرقی، گوشه: به به که اگر ازین که من دارم تو نداشتی هم این خط نمی‌توانستی بخوانی نوشته در این جعبه‌ی نور و این دستگاه فن دارد و کار با آن کمی فوت و فن دارد و کلید دارد و جعبه‌ی نور دارد و موسیقی و فیلم و تو و من و چت و یاهو و پیامبر و پیام‌آور و نامه و نامه‌بر و دنیا در آن دارد این چراغ جادو که با نور به جهانی می‌روی با آن که به عمرت با قدمت، با تنت نرفته‌ای. سیگار – فندک – لیوان چای – زیرسیگار و دود و دود و دود و تو. سلام.

شرق: آواز می‌خواند و ساز می‌زند صداها را. و بر آن نگارنده‌ای برقی است که قیژ و قیژ سیاه می‌کند کاغذ‌های سفیدم را با کلمات و رنگ‌ها. (HP DeskJet D 1560) هبه شده از دوست و همسر مهربانش که خدا از برادری و خواهری کم‌شان نکند که هیچ، زیادشان هم بکند. آمین.

شمال شرق: کُمدِ پر از شامپو و مُتکا و پتو و کفش و عکس.

سقف: حباب نور کم مصرف اما پر سود.

جلو جعبه‌ی نور: دو صندلی، یکی متجدد و چرخان و یکی چوبی و برای مهمان که مهمان اگر روش نباشد چیزهای دیگر هست که روش بگذارم از نهج البلاغه و شانه و پسته گرفته تا دورگوی دستی و کبریت و همراه و نامه‌ی دربسته. اما الحق که جات خالی تا بر آن بنشینی و گپ و گفت و چای و سیگار و نگاه‌های آتشبار ...

در اقلیم خود شاهی‌یم. و این خاک چهار در چهار است و بر هوا استوار، یعنی: طبقه‌ی اول، واحد شش، آن ته خانه. اتاقم اقلیم و قلمرو من و سرم است و در آن چه خوشی‌ها چه‌خوشی‌ها، چه خوشخوشک خوشی‌ها که می‌کنم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 16:7  توسط علی کرمی  | 

مولانا فرمود: «تشنگان گر آب جویند از جهان، آب هم جوید به عالم تشنگان» عرض کردم: «بله»



«نمی‌دونم می‌دونی یا نه؟ اما واسه بعضیا الگو هستی. اونایی که واسشون الگویی سخته شکست‌تو ببینن. کلمه‌ی بهتری نداشتم جایگزین شکست کنم. اما دلم می‌خواست بیست و یک بهمن همونی می‌شد که می‌خواستی. یه جورایی مثل همون نهال‌های خشک بود این جریان واسم. که تو دوران خدمت من سبز نشدن و به یک آدم پوچ‌گرای نهیلیست سیاست‌زده‌ی بدبین تبدیلم کردن! خب. بیا تحویل بگیر!»

این پیام بالا را یکی خصوصی برایم فرستاده. تقصیر از بنده است که در نوشتن دست دست کردم، که باعث شده تعابیری مثل این بشود.

اما نه دوستان خوب من!

اعتراف می‌کنم الان هم نباید دست به نوشتن چیزی می‌بردم اما خب شاید همین نوشتن برای کمی بهتر شدن موثر باشد. (خوبم‌ها! عرض کردم کمی بهتر شدن.) هم الان که برای شما دوستانم می‌نویسم مجموعه داستانی که دو سال پیش برای وزارت محترم ارشاد فرستادم برای بار سوم برگشته و باز همان ایرادات قبلی به آن گرفته شده. گرفتید یعنی چه؟ یعنی بنده مجموعه داستانی را اسفند سال 88 به نشر افکار سپردم با نام «جن زیبایی که از پترا آمد» که پس از 6 ماه برگه‌ای فرستادند که این لغت را اینجا و این جمله را فلان‌جا حذف کن و این چندتا داستان اصلاً نباشد و قص علیهذا و ما کردیم و باز پس فرستادیم و یکسال قلاب به دست نشستیم پای برکه‌ی ارشاد بلکم ماهی‌مان را بگیریم که باز پس فرستادندش و ما با دهان باز یکدیگر را نگاه می‌کردیم که «واااااا! خو ما که اینا رو اِعمال کرده بودیم!» یعنی که دوباره همان ایرادهای اول را گرفته بودند و فرستاده بودند، ایرادهایی که ما یک بار رفع‌شان کرده بودیم – پس حالا با آن یک‌بار می‌شود دوبار که رفع‌شان می‌کنیم.

و رفت و رفت و رفت و ما فیلمنامه‌ نوشتیم، فیلم کوتاه ساختیم، عاشق شدیم، فارغ شدیم، سفرها رفتیم و بازها گشتیم و شد دو هفته‌ی پیش که آقای انتشارات نشر افکار گفت: «کرمی جان! شد دو سال، بیا یک نامه‌ای خودت بنویس و سراغ کتابتو بگیر، می‌گن موثره» و نوشتیم. و این هفته و بعد از دو سال: باز اصلاحیه آمده که اینها را اصلاح کن، چی‌ها را اصلاح کنم؟ - همان ایراداتی را فرستاده‌اند که بنده دوبار تا امروز اصلاح کرده‌ام و فرستاده‌ام. یعنی باورتان می‌شود؟ همان‌ها! یک چیزهای دیگر نه‌ها، همان‌ها که بار اول اصلاح کردم و بار دوم اصلاح کردم را بار سوم باید سه‌باره اصلاح کنم. مگر این مجموعه داستان بنده کله‌ی آدمیزاد است که بنده هی اصلاحش می‌کنم و باز همان موهای قبلی‌ش رشد می‌کند؟!

آخییییششش که یک بند غر زدم و حالا برویم سر اصل مطلب که یعنی همان جریان ازدواج و بیست و یکم:

بله – گفتم تصمیم دارم که بیست و یکم بهمن نود خورشیدی زن بستانم، هنوز هم دارم. این یک تصمیم الابختکی نبوده که با بیست و دوم شدنِ یک بیست و یکم ساده مثل همه‌ی بیست و یکم‌های دیگر عوض شود. روز بیست و یکم بشود قرن بیست و یکم هم بر تصمیمم هستم. البته خب گاهی ممکن است حرف و هدف آدم عوض بشود، این طبیعی است، خوب هم هست اما بیایید جریان را طور دیگری بررسی کنیم نه آنطور که شاید این دوستمان بهش نگاه کرده و نالان شده و جفت بدحالان شده.

اول که: الگو! - من؟! – آخه چرا؟! – آقایان! خانم‌ها! در انتخاب الگوهاتان دقت کنید. الگو شرایطی دارد. الگو یک چیز تمام عیار آب‌دیده‌ی امتحان پس داده باید باشد که با الگوبرداری از آن بشود به نتیجه‌ای بهتر از آن نتیجه‌ای که داریم برسیم. هر چند این از لطف ایشان است که به بنده مقام الگو داده‌اند اما الگوبرداری از آدمی که هنوز خودش هیچ قله‌ی رفیعی را فتح نکرده جایز نیست. (هر چند فتح می‌کند انشاالله.)

دویوم اینکه: می‌خواهم این کار را – ازدواج را که کاری است کردنی – بکنم و این عزم به قوت خودش باقی است و جزم است. (بوده و یحتمل خواهد بود.) اگر بیست و یکم این خواسته‌مان شدنی  نشد اما باور کنید تا بیست و یکم خیلی چیزهای جالب شد که چندتایی از آن‌ها را برمی‌شمرم براتان:

یک: چندین و چند نفر مستمر و پیگیر دنبال زن بودند برام. یعنی غلغله‌ای در خلق بر پا شده بود. یکی‌ از این چند، خواهرزاده‌ی نوزده ساله‌ش را نیز پیشنهاد کرد، یعنی ببینید این آدم چقدر به بنده لطف داشته و دیدن این لطف‌ها نمی‌دانید چقدر آدم را خرکیف و سرخ‌رو می‌کند. اگر – لذت دیدن این لطف‌ها را - نمی‌دانید شاید چون اندازه‌ی من خر نیستید و خرکی زندگی نمی‌کنید. شاید اصلاً نیچه این جمله را اینطور گفته که: زندگی بی‌اندکی جنون، زندگی نیست، خاک بر سری است.

دو: تمام آن هفته خودم عین خر هیجان‌زده و بی‌قرار بودم، یعنی اندازه‌ی کسی که واقعاً بناست در آن روز موعود ازدواج کند. این هیجان حتی از هیجان خردسالی که دارد درِ جعبه‌ی تخم‌مرغ شانسی را باز می‌کند نیز بیشتر بود. (خیلی خوش بود، امتحان کنید.)

سه: یکی تو همین هفته‌ی اخیر بهم گفت: «دوستت دارم» باورتان می‌شود؟ خیلی جدی گفت‌ها! حالا اینکه بعدش خودش هم پشیمان شد یا نشد و رفت تو لاک دفاعی یا نرفت و اینهاش مهم نیست. زن‌ها اینطوریند دیگر، یکهو می‌آیند تو شکمت، لبخند بزنی در می‌روند و می‌دوند تو اتاق و در را پشت سرشان می‌بندند. خب لطیفند دیگر، گاهی لبخند نیز خاطرشان را مکدر می‌کند. حالا اینها که مهم نیست، مهم این است که از شنیدن آن «دوستت دارم» از آن عزیز احساس خوشی و خوشبختی بیشتری کردم. ولو آنی - ولو ساعتی - مهم این است که این شبیه آن چه بود که می‌خواستم پس شکر خدا. (بنده پشت این در نشسته‌ام و ازینجا برو نیستم. هیس! صدای خش‌خشش از تو اتاق میاد.)

چهار: روز بیست و یکم همینجور منتظر نشسته بودم که مهدی زنگ زد که بیا بریم. کجا؟ پیش بچه‌ها؟ نه بابا! بیا بریم عروسی - و رفتیم عروسی!

البته نه عروسی خودم که عروسی یکی دیگر که خودش داستانی دارد و داستانش این است که: تقریباً تا حدود ساعت نُهِ عروسی، بنده به آقا جواد هی تبریک می‌گفتم و هی می‌دیدم آقا جواد گیج می‌زند از تبریک گفتن‌هام و با خودم می‌گفتم لابد چون عروسی آخرین دخترش است و دیگر بچه‌ای نمانده براش تا داماد یا عروس کند اینقدر گیج می‌زند یا شاید فشارش پایین است یا شاید فشارش بالاست - خوبی آقا جواد؟! و در همین فکرها بودم که عروس خانوم و آقا داماد بر ما گذر کردند و عروس خانم گفت: سلام آقا جواد! شاید به بنده هم سلام کرد اما نفهمیدم چون لابد داشتم با خودم می‌گفتم: وا! این چرا باباشو «آقا جواد» صدا می‌کنه؟! پس سر بُردم زیر گوش یکی و پرسیدم: ببخشید الان عروسیِ کی‌یه؟! گفت: نمی‌دونم من آبدارچی قهوه‌خونه سنتی‌یم. عذرخواهی کردم و سر بُردم زیر گوش بسیاری و آن بسیاری گفتند: عروسی دختر بهزاد است. چقدر به خودم خندیدم و چقدر به خودم خندیدند وقتی فهمیدند.

پنج: یک سالی، یک باری، قبل‌ترها، رفتم عروسی یکی. آن یکی را عشای پنجشنبه‌ی گذشته تا دیدم گفت: زن؟! بچه؟! گفتم: اتفاقاً تو فکرشم. موبایلش را نشان داد، روش عکس دوتا بچه بود که یکی دهانش را باز کرده بود و آنسو را نگاه می‌کرد و دیگری راست تو دوربین نگاه کرده بود و ترسیده بود. آن دوست گفت: من ازینا درست کردم، بجمب! (آن دوست که دوتا از آنها برای خودش درست کرده بود پیام خدا را زیر گوشم می‌خواند.)

شش: فرداش مهمانِ دوستی بودیم. مهدی پارک کرد ته کوچه‌ی بن بستِ دوست و رفتیم با میزبان‌مان خوشی کردیم و دوستی کردیم و نسکافه زدیم و سیگار دود کردیم و خداحافظی کردیم و آمدیم برویم که دیدیم ای دل غافل! یک پژو پرشیای سفید یخچالی زده پشت پرایدمان. (زده که یعنی پارک کرده.)

زنگ همه درها را زدیم، تو همه خیابان‌ها جار زدیم و نبود صاحبش که نبود و رفتم و رفتم تا در تالار عروسی رسیدم. رفتم تو، یارو رفت پشت بلندگو، اعلام کرد. همه داشتند چلوکباب نوش می‌کردند و مبارکا نیوش می‌کردند و پیرمردی را دیدیم که بی‌عنایت به ما محترمانه از جا برخاست و از در زد بیرون. صاحب میکروفون گفت: خودش بود، برو. و خودش بود و رفتم.

می‌بینید! هی رفتم عروسی، حتی صاحب ماشینی که معطل‌مان کرده بود از تو عروسی پیداش شد. گفت: «دوستت دارم.» (صاحب ماشین نه! همان که باید می‌گفت دوستت دارم گفت دوستت دارم.) پس منصف باشید. این همه اتفاق نیست؟ این همه همان اولین جوانه‌های کاج‌های خشک شده نیست؟ به خدا سوگند که هست. مبادا ناامید!

همین.


پ.ن: خطاب به همسر عزیز و گرانقدرم، هر کی و هر کجا که هست: لطفاً این را با لهجه‌ی یک کرمانشاهی ساکن تهران، با موهای کم پشت پریشان، و سبیل‌های بی‌نظم و به هر سو پرّان بخوان: ولن تایم؟! ولم تاین؟! ولم تایمت مبارک!

نتیجه: این را همانی برام نوشته که آن نظر خصوصی آن بالا را برام نوشته بود: «من اینو یک سال پیش جذب کرده بودم! یادمه اولین نوشته‌هاتو که می‌خوندم و خرکیف می‌شدم به قول خودت، دلم خواست روزی کامنتی بذارم که باعث شه تا در موردش مطلبی بنویسی. و امروز به یکی از دلخواهام رسیدم. البته اینایی که برشمردی اصلن به چشمم نیومد. اما همین که نوشتی دوباره بارقه‌ی امید رو زنده کرد تو وجودم. نهال خشکم جوونه زد انگار ... یه چیز دیگه: منظورم از الگو شخص شما نبود. راهی که می‌ری و در پیش گرفتی منظور بود. تو شاید نمونه‌ای باشی از یک مکتب خرکی. و چون من خودم هم الاغ‌وارانه این مکتب رو دنبال می‌کنم سنجش عملکرد کسی که چند قدم جلوتر از من در حال صعود به قله‌ای رفیعه امریست طبیعی. ضمنن ولنتاینتون هم مبارک!»

پایان پیام: ایضاً از همین نظرگذار محترم: «
تو چرا من هرچی میگمو میذاری اونجا؟!» منظورش از اونجا اینجاست.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:11  توسط علی کرمی  | 

سی دل خاطر شما که اکازیونی هستی واس خودت و خبر نداری



آف اگر باشی تو را آن می‌کنم

هم زمستان را بهاران می‌کنم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 10:23  توسط علی کرمی  | 



حقیقت برای آنکه تلخ است تلخ است و برای آنکه شیرین است شیرین است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 16:5  توسط علی کرمی  | 

مروری بر یک ترانه‌ی عامیانه و برعکسی‌های آن



کوچه تنگه، بله – عروس قشنگه، بله

یا بلعکس؟

کوچه قشنگه، بله – عروس چه تنگه، بله!



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 20:59  توسط علی کرمی  | 

«گرفتن تصمیم در هفت نفس عمیق و سامورایی» یا «مبانی کشتن ترس به وسیله‌ی زندگی»



این تصمیمم حسابی او* را کیفور کرده، جیغ می‌کشد هر از چندگاهی، از هیجان، خون تو بدنش می‌گردد، حال می‌کند، پیگیری می‌کند، پیشنهاد می‌دهد. حالش این روزها چندان خوش نبود اما گمانم این تصمیمم توانسته او* را کمی خوشحال کند و سر ذوق بیاورد و کیست بر این باور نیست که «کار نشد ندارد»؟

هیچ‌وقت تو زندگیم به این فکر نکرده‌ام «ازدواج نمی‌کنم.» بلکه همیشه می‌دانسته‌ام یک روز این کار را خواهم کرد اما نمی‌دانسته‌ام کدام روز. سی و چهار سال است که خدا عمرم داده و صادقانه می‌گویم با هر رابطه‌ی نویی که داشته‌ام به ازدواج فکر کرده‌ام. حالا فکر هم نکنید این سالیان راه رفته‌ام و رابطه‌ها به هم رسانده‌ام، نه، تعدادشان محدود بوده تا امروز به هفت رابطه اما اعتراف می‌کنم در هر یک سخت مایل بوده‌ام آن را به ثمر بنشانم و البته نشده تا الان ولی «نمی‌شود» و «نخواهد شد» نداریم که.

شاید قبل‌تر هم گفته بودم از نظر بنده شکست در یک رابطه یا به ثمر ننشستن یک رابطه مثل تصادف رانندگی می‌ماند و دلیل نمی‌شود پس از آن دیگر رانندگی نکرد. طی این سالیان بنا به غریزه‌ام «زن» یکی از جذاب‌ترین موضوعاتی بوده که به آن فکر کرده‌ام، نگاه کرده‌ام و تا جایی که مرز هوشم بوده درک کرده‌ام. و باز اینجا تکرار می‌کنم حرف کیارستمی دوست‌داشتنیم را - که به نظرم خوب آمد -  که: زن‌ها را نمی‌شود فهمید، تنها می‌شود دوست‌شان داشت.

چرا ازدواج؟

چون وقتی کسی را – حتی همجنست را – دوست می‌داری به این فکر نمی‌کنی چندگاهی با همیم و بعد آزادانه هر یک به راه خود می‌رویم. همیشه به این فکر می‌کنی دورنمای این دوستی چیست و تا کجا می‌تواند پیش برود، تا مرگ؟ و در مورد ارتباط یک زن با یک مرد این «تا مرگ» یعنی: ازدواج.

ممکن است کسی از شما بگوید: خب، یک زن با یک مرد می‌توانند تا دم مرگ با یکدیگر دوست بمانند و نه بنده اینچنین معتقد نیستم. هر رابطه‌ای یک نقطه‌ی اوج دارد که بی رسیدن به آن، رابطه ارزش لازم را نخواهد یافت. در رفاقت شاید «ایثار» باشد این نقطه‌ی اوج، آنجا که دوست شما از زندگی و وقت و جان خود مایه می‌گذارد تا شما به آنچه می‌خواهید برسید یا مشکلی را مرتفع سازید. در رابطه‌ی یک زن با یک مرد نقطه‌ی اوج آن است که: ما آنقدر به هم علاقه داریم و آنقدر یکدیگر را به عنوان دو انسان می‌ستاییم که پسندیده می‌دانیم یکی مثل خودمان را تولید کنیم، و این یعنی: ازدواج. (یعنی: ایمان به خوشبختی و این که زندگی چندان که بعضی می‌گویند سیاه و ناامید و دوست‌ناداشتنی نیست پس یکی دیگر را دعوت کنیم تا زنده بودن را تجربه کند. و اکیداً توصیه می‌کنم تا خودتان احساس خوشبختی نکرده‌اید کس دیگری را دعوت نکنید به حیات.)

هیچ رابطه‌ی زن و مردی را نمی‌شناسم که به این نقطه نرسیده باشد و تا دم مرگ بوده باشد، و شما می‌دانید چه می‌گویم، نروید مثال بیاورید که: فلانی با فلان زن تا دم مرگ دوست بوده. منظورم این نیست که یک مرد، یک زن را مردانه دوست بدارد – یا بلکعس و جورهای دیگر. یعنی مثلا: اصلاً کک آن مرد هم نگزد که این دوست ما یک زن است و می‌شود او را در آغوش کشید و او را بویید. منظورم آن چیزی است که هورمون‌هامان پدید می‌آورند، آن رابطه‌ای که در آن آنچنان خوشی که می‌خواهی در آغوش بکشی و سکوت کنی و آرام بگیری. کمال دوستی عاشقانه قدری – یا بیشتر - فراتر از دوستی دوستانه است. و کدام دوست پسر و دوست دختری را می‌شناسید که تا دم مرگ با هم بوده‌اند. روشنفکرترین‌شان که سارتر و دوبوآر باشند تر زدند تو رابطه و مدتی گریه کردند دور از هم تو رختخواب‌هاشان.

بله و البته می‌دانم که روابط لاجرم منجر به اصطکاک هم خواهند شد و باز کدام رابطه است نشود؟ ما با پدر، برادر، مادر و دوست همجنس‌مان نیز اصطکاک داریم گاهی.

یک زن از نظر من باید - دستکم - چهار چیز باشد: دوست داشتنی، همراه، باوفا، مهربان. نگفتم زیبا و خوش اندام و از اینجور چیزها چون مطمئنم می‌دانید که زیبایی را ما – از درون - می‌آفرینیم نه دنیای بیرون و مثالش همین بس که: لیلا را باید از چشم مجنون دید. گر در خانه کس است، یک حرف بس است. (وگرنه مجبور خواهم شد بعدتر چیزی در این باب هم بنویسم که خب، بد هم نیست.)

بله، تصمیم داشتم و دارم که ازدواج کنم و بچه‌ داشته باشم. اما آیا این تصمیم است که او* را با این همه حال افسرده که دارد سر ذوق آورده آنچنان که غش غش بخندد و هیجان زده باشد؟ - نه – بنده تصمیمم این است که: تا بیست و یکم بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی این کار را بکنم. اما آیا کسی را مدّ نظر دارم یا اصلاً کسی هست؟

بله، هست، اما نمی‌دانم کی؟ یکی از این زن‌های عالم است، این تنها چیزی است که درباره‌ی او می‌دانم و هم می‌دانم او باید آنی باشد که با او بیشترین احساس خوشبختی را داشته باشم. یعنی: بنده خودم احساس خوشبختی می‌کنم الحمدلله اما او زنی است که با همراهیش و مهر و وفاش می‌تواند دستکم این احساس خوشبختی شخصی را دچار تزلزل نکند، یا اگر می‌کند کمتر از هر زن دیگر این کار را بکند، یا از همه بهتر که درین احساس خوشبختی بیاید و شریک باشد، یا از همه خیالی‌تر این که او نیز خوشبختی بیاورد و کنار خوشبختی من بگذارد و روزی‌مان دو تا شود. (انشاالله – آمین.)

زمان و مکان دو قیدی است که ما و بر این کره‌ی خاکی داریم اما می‌دانیم همه چیز بر این مدار نمی‌گردد و هیچ چیز برای بودن الزاماً نیازمند این دو – یعنی زمان و مکان - نیست. پس اگر به نظر شما یک هفته زمان کمی است - برای ازدواج یا هر اتفاق دیگری - سخت در اشتباهید.

یک هفته یعنی: هفت‌تا بیست و چهار ساعت و این یعنی: صد و شصت و هشت ساعت و این یعنی: ده هزار و هشتاد دقیقه و بنده هم حساب کتابم خوب نیست اگر اشتباه کرده‌ام یکی درستش را بنویسد برام تا اصلاح کنم اما غرض این است که یک ساعت، یک دقیقه و یک ثانیه هیچ کدام کم نیستند و خیلی هم زیادند هر کدام. (یک اتفاق همواره در یک آن حادث می‌شود.) پس زمان بسیاری وقت هست تا خدا – تقدیر یا هر آنچه نامش را می‌گذارید – دست به کار باشد برای فرستادن زن به سوی من.

پیشاپیش مقدم مبارکش را گلباران و خدمت ایشان عرض ارادات می‌کنیم.


 
این که «او»یی که در متن آورده شده «کیست؟» به خودش مربوط است اما بدانید هر کسی برای خودش کسی است.



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 14:4  توسط علی کرمی  | 

حکایت آن مرد با آن قدرت ماورایی آنچنانی




مرد    راستی تو متولد چه ماهی هستی؟

زن     حدس بزن.

مرد    خو حدس که – یه ذره سخته و –

زن     حدس بزن، حدس بزن.

مرد    اممممم – فروردین؟

زن     وااااااااااااااااای – چطوری تونستی اینقد سریع و دقیق حدس بزنی؟

مرد    اممم – خو من – هیچی – یعنی: می‌خواستم ماه‌های سال رو به ترتیب نام ببرم!


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 7:45  توسط علی کرمی  | 

«بازنگری پرونده‌ی امیدواری» یا «چگونه خدمت سربازی خود را با چهارده نهال خشک کاج سر کنیم؟»



عقل سلیم می‌گوید: امید چیز خوبی است، ایمان هم چیز خوبی است. و هر کس بگوید بد است عقلش سلیم نیست و حالش بد است. یعنی یارو با حال بدش خوش است؟! زهی عجب! خب به ما چه بگذارید خوش باشد.

دقیق - که حتماً نه اما - به خاطر دارم تصویری از ابتدا یا وسط یا کمی اینور آنورتر از فیلم ایثار یا نوستالژیای تارکوفسکی را که: در آن مردی بود و کودکی که پای درختی خشک ایستاده بودند و مرد به کودک می‌گفت: از راهبی بودایی شنیده‌ام: اگر – نمی‌دانم چند روز – با ایمان به درختی خشک آب بدهی آن درخت سبز خواهد شد. (مشکل عدم دقت در جمله‌های بالا از تارکوفسکی، فیلم، بازیگران، راهب بودایی و ... نیست. از بنده است.)

همینجا عذرخواهی می‌کنم و می‌روم به گلدانم که خشک شده آب بدهم و باز گردم. (راجع بهش توضیح خواهم داد در پانوشت.)

سلام!

بین دی‌ماه هشتاد و دو تا شهریور ماه هشتاد و سه اتفاق‌های اساسی و بی‌شماری در جهان رخ داد که: یکی‌ش مرگ پدرم و دومی‌ش فروپاشی رابطه‌ی بنده با کسی که می‌خواستمش بود. از دانشگاه انصراف دادم و برای ادامه‌ی خدمت وظیفه رفتم. (که یعنی این دو تا قبلی سومین و چهارمین اتفاق بودند.)

بازگشتم به همان پادگان قدیمی که پیشتر چهارده ماه از خدمتم را در آن گذرانده بودم و حالا باز من مانده بودم و سنی که هفت بهار دیگر بر آن افزون شده بود و دو هشت – گروهبان سه‌یی - رو بازوانم که هیچ بر آن نیفزوده بودم در این سال‌ها الا که از بالا که نگاه‌شان می‌کردم آن هشت‌ها را نیز هفت می‌دیدم. اما نه که هفت سال بی‌هیچ بهره‌ای گذشته باشد که هفت‌ها هفت در دلم بود از این هفت سال گذشته.

پادگان یک سرازیری درندشت بود. (از بالا به پایین و صبح‌ها سرازیری محسوب می‌شد و از پایین به بالا و بعدازظهرها سربالایی.) وسعت پادگان در طول مثلاً اندازه‌ی سر نیایش بود تا سر میرداماد و در عرض کمی‌ کمتر از همین البته. مرا دوباره فرستادند به گروهان قبلی و گروهان قبلی نیز بنده را فرستاد به یگان قبلی، یعنی: گروهان: ارکان گروه، یگان: موتوری.

موتوری آن ته پادگان بود. جایی که آفتاب بود، صحرا و خارزار و خوب که گوش می‌کردی از تو باد نوای موسیقی فیلم «خوب بد زشت» را می‌شنیدی و بوته خاری فر می‌خورد و با باد از روبروت می‌گذشت اینجوری.

در بی‌حوصلگی‌های روزهای خدمت چهارده نهال کاج دیدم پایین یگان موتوری کاشته بودند کنار جاده‌ای خاکی و به امان خدا رهاشان کرده بودند، همه خشک. پرسیدم: اینها چیستند؟ گفتند: یک روز اینها را کاشتیم تا بهمان مرخصی بدهند. گفتم: خشک شده‌اند! گفتند: آها – آره. و رفتند سوار ماشین‌های پلاک نظامی‌شان شدند و گازیدند و رفتند پی کارهای نظامی دوران صلح.

من ماندم و صدای باد و موسیقی «خوب بد زشت» و هفت نهال خشکیده‌ی کاج. همینجا بود که یاد آنجای فیلم تارکوفسکی افتادم. دینننننگ!

یعنی می‌شه؟!

سطل آب را باید از آن شیر آب آنطرف‌تر پر می‌کردم. می‌کشیدم. می‌آوردم. پای هر کدام می‌ریختم. و چهاردهمی از همه دورتر بود و سطل آب، سنگین.

هر روز این کار را ادامه می‌دادم تا روزی به طرز معجزه‌آسا به اختراعی جدید و حیرت انگیز که دست‌ساز اشرف مخلوقات بود برخوردم: شلنگ!

خب من خر چرا تا حالا به این فکر نکرده بودم؟!

کار با شلنگ آسان‌ شد و با پیشنهاد دوستی که گفت: پای هر نهال چاله‌ای کاسه‌طور بکنم و کاسه‌ها را با جویی کوچک به هم وصل کنم و شلنگ را در اولی بیندازم تا آب خودش راه بگیرد و تا آخری برود، کار آسان‌تر هم شد. (باور کنید خردسال که بودم روانپزشک به مادرم گفته بود: هوش این بچه خوب است و مادرم از خوشحالی مرا ماچ کرده بود اما خب زندگی گاهی آدم را گیج‌تر از آنچه باید باشد می‌کند. اینطور می‌شود که ممکن است یکبار دیگر تو زندگی‌تان از نو شلنگ را کشف کنید.)

یک روز تو یگان ارکان گروه دیدم از زیر پله بو می‌آید. بوی بد. و دیدم کیسه‌ها که بر هم تلنبارند و همه با هم کودند که کوت شده‌اند بر هم، پرسیدم: یکی از اینها ببرم موتوری؟ گفتند: ببر. و کول کردم و آنهمه راه آن کیسه بر دوش کشیدم با آن بو تا رسیدم به موتوری.

یک ستوان وظیفه‌ای بود - مهندس کشاورزی - بهش گفتم: به اینها روزی یکبار کود بدهم خوش است؟ تسخری زد و گفت: یک ریزه پای هر کدام‌شان بریز و بیشتر نریز که ریشه‌شان را می‌سوزاند. گفتم: اوا این‌طوری‌یه؟! – نمی‌دونسَّم!

و چه سرتان را درد بیاورم که هر روز و به اصرار به نهال‌های کاجم آب می‌دادم. به آنها می‌رسیدم. براشان آواز می‌خواندم و ازشان خواهش می‌کردم در امیدواری بنده خرابکاری نکنند و بی‌زحمت سبز شوند که ما امید از زندگی نبریم و به یک آدم پوچ‌گرای نهیلیست سیاست‌زده‌ی بدبین تبدیل نشویم برای باقی عمر.

سبز شدند؟!

بله – هفت‌تاشان سبز شدند و من معجزه را دیدم و این شدم که امروز هستم. یک آدم خیلی امیدوار که به دید بعضی احمقی خوش‌بینم. چند وقت بعد خدمت ما به سر رسید و ازین یگان به آن یگان می‌دویدیم و امضاء می‌گرفتیم برای ترخیص از پادگان. فرمانده‌ی پادگان آمد موتوری و دستور داد: این نهالا رو ازینجا بکنین! می‌خوایم آسفالت کنیم.

پرسیدم که : چه کنم با اینها - با این کاج‌های جوان سبز؟ و تنها کاری که ازم آمد این بود که به شعاع و عمق یک متر دور سه‌تا از آنها را کندم و بردم جایی آن‌ورتر در باغچه‌ای کاشتم.

شاید روزی، پادگانی نباشد. و جاده‌ای باشد که خانواده‌ای از کنار آن به سفر بروند. آن دورتر تو دشت سه درخت کاج کنار هم ببینند و احساس امید کنند. (پدر و مادری جوان با دختر سه‌ساله‌شان.)




پ.ن: آن گلدان خشک که الان دارم هدیه‌ی مریم است. گفتم: من خیلی این کاره نیستم و با خودم گفتم: مثلا اگر این یک زن باشد می‌توانم از آن مراقبت کنم؟ کار زیاد بود. خانه نبودم. یادم رفت. خشک شد. الان با همان امید در تازه کردن چیزی خشکیده مشغول احیاء روابط زناشویی‌م با آن گلدان هستم. دعا کنید سبز شود. حتی یک سلول زنده در ریشه‌ش می‌تواند امیدوار کننده باشد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:44  توسط علی کرمی  | 

بازی قدیمی مرگ‌بازی



تا جایی که یاد دارم روز هشتم روز خوبی‌ست زیرا خدا در آن روز ژرژ را آفرید. غروب که نامش یادآور قدیم‌ نه چندان قدیم است دعوت کرده بازی کنیم و نوشته: «اگه همین حالا بفهمی فقط ۸ روز دیگه زنده‌ای و تو این ۸ روز هم محدودیت مادی تو عمل (یعنی حد پولی!) نداشته باشی ۸ کاری که انجام می‌دی چیاست؟»

یک کلام: جای کافی‌یی رو مهیا می‌کنم و آدم‌هایی رو که از مرگم بیشترین ضربه رو ممکنه متحمل شن دور هم جمع می‌کنم و طی هشت روز به هر قیمتی (دین، اسطوره، عرفان، جادو، قصه، راست، دروغ، شیادی، شامورتی بازی، سیاه بازی، سناریو، فانتزی ...) شده تلاش می‌کنم بهشون بباورونم که ما اینقدام زرتکی نیستیم که تموم شیم زارتی بریم پی کارمون که! یه قرار ملاقات باهاشون می‌ذارم اون ور خط، زیر یه چنار سبز بهشتی (که روش کلاغ نیست یا اگه هست خوش‌صداس و گه نمی‌کنه به سر آدم) و تاکید می‌کنم زندگی کوتاس مث فلرتیشیا!

و روز هشتم انقده خودمو تو دریای بیکران غرق می‌کنم تا بمیرم. (یا دمرو میفتم رو تخت) (یا خودمو می‌ندازم تو توربین سد) (یا لباس عزراییل می‌کنم تنم که عزراییل منو با خودش اشتباه بگیره) (یا ادای مرده‌ها رو در میارم عزراییل فکر کنه مُردم قبلاً) (یا گوشی تلفن دست می‌گیرم و هی با انگشت اشاره‌م به عزراییل اشاره می‌کنم «الان، الان» و به گوشی اشاره می‌کنم و سرتکون می‌دم که «ول کن نیست یارو! شمام علاف شدین» انقده به اون مکالمه‌ی دروغی ادامه می‌دم تا حوصله‌ش سر بره بذاره بره) (یا بالاخره قبل از اینکه یه خاکی به سرم بریزن یه خاکی به سرم می‌ریزم ...

نوشته‌ای بر سنگ گورم: هر کی از اوناشه که من بمیرم خعلی و یعنی واقعا خعلی ناراحت می‌شه تو وبلاگش و اگه نداره تو بخش نظرات همین وبلاگ همین بازی ناجور رو بکنه.

آیا حالا که مُردم کرم‌تون خوابید؟! اگر خوابیده بیدارش نکنین، خسته‌س!

پ.ن: خلاصه که یه کار می‌کنم هشت کار بیارزه.


+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:24  توسط علی کرمی  |