تبليغاتX
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

عشق بازی است؟



جرزنی است
که تو این همه زیبا باشی و من ...!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:11  توسط علی کرمی  | 

کف‌بین



جن‌ها، در خدمتش بودند
فرشتگان، مشاورانش
دیوها، بندگانش
ارواح، دوستانش
فنجان قهوه، جام جم‌اش
آینده را می‌دید
نمی‌دانی چگونه؟
ساده است
دروغ میگفت!


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:38  توسط علی کرمی  | 

پناه



از اینهمه گرگ و کفتار
پناهم شمایید - که سلطانید
شیر هم می‌درد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:44  توسط علی کرمی  | 

واقامتا



واقامتا که تو داری


و سرم گیج می‌شود

در این نماز

آی ای فرشتگان

نگاهم کنید،

نگاهم دارید،

تا زمین نخورده‌ام

و ملکوت را نیز هم.

آن‌چنان گیج

این‌چنین مست،

موذن را که می‌خواند:

خدا این‌جاست!


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:10  توسط علی کرمی  | 

حتا سیبیلوها هم



هوف و هوف سیگار
کون به کون سیگار
آتیش به آتیش
قوری‌قوری و دریادریا چای
می‌شه چقد؟ - می‌شه خئلی زیاد
خارجیا جای اینهمه
آبجو می‌خورن
خوبه خارجی نیستم، اگه نه
شاید الکی‌الکی الکلی می‌شدم
بگو استغفرالله! - د بگو د ...

درسته که لاغرمردنی
اما
سیبیل - عینهو فرمون دوچرخه
ریش تراشیده - گاهی نتراشیده
صدای نخراشیده
لحن گاهی محکم
خلاصه
هیبتی که می‌گن: «مَرد!»
مرد؟!
خنده‌‌ت می‌گیره اگه بدونی
گاهی وقتا
زرتی گریه‌م می‌گیره یا دست‌کم غرغرو می‌شم
می‌گفت: این کارات «احمقانه‌س» یا «بچه‌گانه‌س»
می‌گفت: «خیلی بد گریه می‌کنی، مث بچه‌ها»
مهم نیست سیبیل داشته باشی یا نه
مسلماً گاهی گریه‌ت می‌گیره
فقط
یه تفاوتی هست
اونم اینه که گریه‌ی سیبیلوا خنده‌دارتره
نه؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:49  توسط علی کرمی  | 

این چارصباح که زنده‌ایم


غذا هست
گشنه‌م نیست
غذا نیست
گشنمه!

پول هست
کسی نیست عاشقت بشه
پول نیست
خودم ترجیح می‌دم کسی عاشقم نشه - جالب اینه که حتماً می‌شه!

پیشنهاد یه کار باحالو وقتی بهت می‌دن که
دیگه یادت رفته اون کارو دوسال پیش چطوری انجام می‌دادی!

من بالام
زندگی پایینه
زندگی بالاس
من پایینم
انگار کن
با خانوم زندگی
الاکلنگ بازی می‌کنم
باحال نیست؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:24  توسط علی کرمی  | 

نفس آخر



سیگار می‌کشم
چای می‌خورم
زیاد
می‌گه: «می‌میری بیچاره»
می‌گم: «خو بهتر»
می‌گه: «شایدم ناقص شی، درد بکشی، زجرکش شی، نفست بالا نیاد، هر دیقه حس کنی داری خفه می‌شی، سرطان بگیری، درد بکشی، سکته کنی، فلج شی ...»
عجیبه
همیشه یه چیزی برا ترسوندنم پیدا می‌کنه!

راحت می‌میرم؟!

فرض کن دندون درد داری
دنیا دور سرت می‌چرخه
نمی‌دونی این درد می‌خواد کجاتو پاره ‌کنه
از درد فقط می‌دونی، نمی‌دونی
از درد فقط می‌تونی، نتونی
دندونو که می‌کشن و درد که می‌ره - رفته، یادت رفته، یادت می‌ره

راحت یا ناراحت
می‌میرم!
بعدشم همه چی یادم می‌ره
نفس آخر و خلاص ...
شاید - همه‌ش شاید، همیشه شاید!

چای بریزم؟!



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:12  توسط علی کرمی  | 

امروز



امروز
خطی صاف بود - بی نوسان

امروز
به چشمانی که به هیچ‌سوی سکته کرده باشند می‌مانست
مثل رخوت اتومبیل قراضه‌ای که از خیابان خالی ظهر می‌گذرد

امروز روزی بود
که هیچ چیز آن شاعرانه نبود
صد البته از روزهای بد، بهتر بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:23  توسط علی کرمی  | 

وسواس



دو دلم این شعر را پیش‌تر گفته باشم

پس دوباره نمی‌گویم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:1  توسط علی کرمی  | 

هر روز احتمالش می‌رود



شب به خیر
هرچند
شاید باز بیدار شوم!


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:51  توسط علی کرمی  | 

شام



کنسرو لوبیا خورد،
کنسرت لوبیا داد!


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:53  توسط علی کرمی  | 

کجاتان می‌خارد قربان؟



از خرس پرسیدم: «کجات می‌خارد؟»

گفت:

-    پشتم!


از میمون پرسیدم: «کجات می‌خارد؟»

گفت:

-    سرم!


از سگ پرسیدم: «دوست خوب تو کجات می‌خارد؟»

گفت:

-    پشت گوشم رفیق!


خدمت شیر عرض کردم: «شما کجاتان می‌خارد قربان؟»

فرمودند:

-    تنم - می‌خارانی؟!

ما که مردش نیستیم، هر آنکه هست بسم الله!


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:4  توسط علی کرمی  | 

گرما - سرما چشیده



این‌همه
گرما و سرما که پیاپی می‌چشم
مبادا
شیشه‌ی قلبم ترک بردارد!


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:0  توسط علی کرمی  | 

چند سال؟


هفتاد، هشتاد، صد سال

هر کی را دید و به هر کی که غر می‌زد گفت:

-    غصه نخور، درست می‌شه!

آخرین نفس‌ها را که می‌کشید
رو گرداند و پرسید:

-    درست نشد؟!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:12  توسط علی کرمی  | 

فرضیه


فرضیه‌ای است که

«هر آن‌چه را عمیقا بخواهی
و فکرت را بر آن متمرکز کنی
به دست می‌آوری»

به نظر اشتباه نمی‌آید
دقیق که می‌شوم

«انگار راست باشد
هیچ‌چیز را عمیقا
نخواسته‌ام و نمی‌خواهم!»


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:17  توسط علی کرمی  | 

تعبیر و ترکیب


گفت:

-    هر چه بیشتر غمگین می‌شوم، بیشتر می‌خندم و می‌خندانم.

و در پی گفت:

-    جمله‌ای که گفتم را هر جور دیگر هم که ترکیب و تعبیر کنی، درست است.


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:58  توسط علی کرمی  | 

بدیهی است


بارون خیسه
آفتاب داغه
تو سرما سردت می‌شه
آدما زیر آب نمی‌تونن نفس بکشن
نوشتن واسه بعضیا خوش‌آینده (واسه بعضیا رانندگی یا یه کار دیگه)
دیوار سفته (چه دیوار هتل پنج ستاره باشه و چه دیوار زندون)
زمین گرده و هر گردی گردو نیس
لبخند، همیشه نشونه‌ی شادی نیس
گریه، همیشه از غصه نیس
هیچ مادری، مادر خود آدم نمی‌شه حتا اگه مادرترزا باشه
هیچ‌کی دلش نمی‌خواد بینی‌ش بیفته زمین
وقتی کسی مُرد، دیگه مُرده
وقتی غمگینی، خب غمگینی
وقتی تنگت گرفته، باید یه کاریش بکنی
وقتی‌ام عاشق شدی دیگه نصیحت هیشکی تو گوش‌ت فرو نمی‌ره
واسه یه بارم شده
با ردیف کردن کلی بدیهیات پشت هم
یه چیزی نوشتی که فقط نوشته باشی!




+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:36  توسط علی کرمی  | 

اولین‌بار کی گفت؟


خون ا هرجا بچکه خونه
جون ا هرجا در بره جونه
مرگ هر وقت بخواد سر می‌رسه
احتیاط اما می‌گن شرط عقله
آفتاب همیشه روزا می‌تابه
ابر هر وقت باد بخواد جلوشو می‌گیره
بارون هر جا که می‌خواد سیل می‌شه
سیل از هر جا بخواد رد می‌شه
مادرم بعضی روزا حال نداره غذا بپزه (و درست همون روز من گشنمه)
مادرم خیلی وقتام غذا می‌پزه (ولی من می‌خوام چای بخورم و سیگار بکشم)
گاهی وقتا همه ناآرومن و تو آرومی
گاهی وقتا همه آرومن و تو توی دلت رخت می‌شورن
گاهی وقتا همه قاطی‌ئن
گاهی وقتا همه مهربونن
گاهی وقتا که نه! همیشه هر چی هر وقت دلش می‌خواد اتفاق میفته
و تو زورت به چرخ و زمونی که معلوم نیس چقدر عمرشه نمی‌رسه
پس بهتره فقط نیگا کنی
یه روز چشمتو باز می‌کنی
یه روز برای همیشه می‌بندی
و معلوم نیس کی اولین‌بار این جمله رو گفت:
زندگی کوتاس!


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:11  توسط علی کرمی  | 

معنا یا نه!


رنگ خون رو آسفالت
از رنگ خون رو کفن پررنگ‌تر است

سنگی که در نزاعی، پرتاب می‌شود
فکر نمی‌کند؛ فرمانبردار جاذبه است
از دست مخالف بر سر مخالف
از دست مخالف بر سر موافق
از دست موافق بر سر مخالف
از دست موافق بر سر موافق و خلاصه دوست و دشمن نمی‌شناسد؛ فرود می‌آید هر جا که باید – حتا بر خاک

گلوله‌ای که به آسمان شلیک می‌شود
لایه‌ی اوزون را سوراخ نمی‌کند
بازخواهد گشت
شاید گربه‌ی نازنین، دختر همسایه‌مان را به درک واصل کند
یا زبانم لال کنار پای من فرود آید

کماکان
گنجشک‌ها جیک‌جیک می‌کنند
و گربه‌ها در کمینی کودکانه به شکارشان سرگرم‌اند
و من – کلماتی را پشت هم می‌نشانم
که شاید معنایی داشته باشند یا نه!


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:46  توسط علی کرمی  | 

غزلی که سگ سرود

دلبرا بیشتر از حوصله‌مان ناز نکن
سگی‌ام من ز من اندیشه‌ی اعجاز نکن

گردنم نازک و باریک و بلند و سیخ است
لاغرم ریقو و ریزم ستم آغاز نکن

بنده لُُنگ و سپر و دشنه ندارم که فرو
افکنم روی زمین مهلکه‌ای ساز نکن

بنده می‌خندم و تسلیم و رفیق توامی
حرص خون ریختنم را که نزن! آز نکن

سگی‌ام گر بزنی یا که بترسانی خب
الفرارم تو دگر سنگ میانداز، نکن

تو مگر دوست من نیستی ای صاحب ناز؟
پشت در مانده‌ام عوعو د بیا ناز نکن

تو ببین دم چه تکان می‌دهم اینطور و سریع
کی‌ات این گفته مرا در تو به رو باز نکن؟

اگرم کار بدی کرده‌ام از عمد نبود
وانگهی با سگت اینگونه تو اعراض نکن

تو بگو «آ» و ببین بنده چه جوری بدوم
که بخندی و بگویی «دیگه پرواز نکن»

الغرض ما سگتانیم و به قربان توایم
تو دگر واهمه از دزد دغل‌باز نکن

پاسبان توام و شب همه شب پارس کنم
هیس احمق! شاید او خفته هش آواز نکن
 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 14:56  توسط علی کرمی  | 

تقسیمات زمانی


گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
صالح و ناصالح - ناصالح و صالح

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
ظالم و مظلوم - مظلوم و ظالم

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
عاصی و راضی - راضی و عاصی

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
مسلح و بی‌سلاح - بی‌سلاح و مسلح

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
حاکم و محکوم - محکوم و حاکم

گردونه‌ی بخت گردید
شگفتا
یک‌مان دو شد
انقلابی و قلابی - قلابی و انقلابی

بر این همه چشم می‌بندم
و به تاریکی خویش پناه می‌برم
بادا چشم اگر بگشایم
یک‌مان دو نباشد و
سرزمین‌مان سرزمین‌مان باشد




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:9  توسط علی کرمی  | 

چاره


وقتی خر گفتگومان در گل خفت

دو راه بیشتر نمی‌ماند

یکی اینکه یکدگر را در آغوش بفشریم

و دو آنکه یکی‌مان پیش‌دستی کند و

بپرسد:

     -    دیگه چه خبر؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 16:50  توسط علی کرمی  | 

می‌خواهم و نه



زنجیر را و زندان را
نه - نمی‌خواهم
دل را چه کنم؟ گرو زندانبانی‌ست - زنجیرم کنید!

در راه تا شکنجه‌گاه بی‌تاب بود
از ترس؟ نه
شهید شکنج گیسوی دژخیمی شده بود
دیدار نزدیک است!

نه خوبی
نه زیبا
عجب که دوستت می‌دارم
در اشتباهم یا معجزه‌ای بیهوا رخ داد؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:43  توسط علی کرمی  | 

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید



دیوانه‌ای دیدم

با دو ردیف دندان نه چندان سپید (مقصود همان زرد است) خندیدم
خندید! (دندان نداشت)


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 3:0  توسط علی کرمی  | 

 

دیگر نمی‌توانم ببوسمت

                              چندگاهی‌ست گه می‌خورم!

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:49  توسط علی کرمی  | 



گاهی چنان زیبا می‌شوم که انگار

                                            من، توام!


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 23:1  توسط علی کرمی  | 

شدن



آسمان، ابر شد

ابر، باران شد
باران، رود شد
رود، به دریا شد
دریا، به زیر کشتی شد
کشتی، به بندر شد
بندر، به زیر پا شد
مردی از کشتی به زیر شد
عاشق شد
پدر پسری شد
پسرش مردی شد
به بندر شد
به کشتی شد
به دریا شد
به رود شد
در ابر نگریست
به آسمان شد


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:20  توسط علی کرمی  | 

  هر دم اگر علی علی گفتم اگر علی علی شاهم  و من غلام بی‌هیچ کسم علی علی آخ که یار من علی قافله‌دار من علی باز جنون به سر زند صبر و قرار من علی کُند و مهار من علی سبز بهار من علی خانه‌نشین  و پادشا وارث نور مصطفی آینه‌مان زدوده از زنگ و علی داده جلا نیست از او خدا جدا نیست از او جدا خدا هست علی ولی ما  جز به درش روم کجا این همه نور و این صفا این همه شور و این وفا کرده به عهد خود علی تا که اگر  که رهروی کن ز علی تو پیروی فتنه ز خاک برکند بال دهد که پر زند جان تو و کشد برد به کبریا هان که تو بی‌روان شوی روان شوی جهان شوی بیدل و بیکران شوی تا برسی به ناکجا دنج بهشتی خدا ار تو رسیده‌ای بگو میوه تو چیده‌ای بگو ور که ندیده‌ای بگو مست و خراب و بی‌ریا بگو به دل ذکر خفی بگو به لب ذکر جلی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 17:31  توسط علی کرمی  | 

هنوزم دیر نشده والا!





هفت بار آبرومو ریختی (اونم جلو رفیق‌ئام)

شیش بار کنفم کردی (بدجور)

پنج بار خیط (مهم نیس)

چاربار فحشم دادی (سه‌تاش رکیک بودن، یکیش خیلی رکیک)

سه بار کتکم زدی (زورت زیاد نیست)

دوبار ترکم کردی (بار سوم اینکارو نکن)

ولی فقط یه بار ماچم کردی (برا دومی دیر نشده؟!)



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:0  توسط علی کرمی  | 





آشناتر نگاهم کن
                   شاید بشناسمت!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:44  توسط علی کرمی  | 

کمی!


کمی فروخوردن؟

نه
کمی نشستن؟
نه
کمی دراز کشیدن؟
نه
کمی خواب؟
نه
کمی رویای شیرین؟
نه
کمی آرامش؟
نه
پس چه می‌خواهی؟!
تنها –  شاید کمی مرگ!
کمی مرگ؟
نه
پس چه؟!
هیچ!
...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:33  توسط علی کرمی  | 

یگانه‌گی




استاره‌ای را

      که از آسمان‌ت به کفم افکندی

                                       هنوز در کفم دارم‌ش
هر روز می‌شمارم‌ش

                        یکی‌ست!

تار مویی را

      که بر شانه‌ام واگذاشته‌ای

                                    هنوز بر شانه‌ا‌م دارم‌ش
هر روز می‌شمارم‌ش

                      یکی‌ست!

لبخندی را

     که به آینه‌ی قدی یک غروب سپرده‌ای

                                  هنوز در همان آینه دارم‌ش
هر روز می‌شمارم‌ش

                     یکی‌ست!

خدایی را

     که هر روز تو را به او سپرده‌ام

                                  هنوز داری‌ش؟
هر روز بشمارش

                   یکی‌ست!

                                                    ( بعدازظهر 30/7/87 )
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:4  توسط علی کرمی  | 

پاسخی در ابد



به سیاهی، به تاریکی

فریاد برکرد:

-    کسی اینجا نیست؟!

پاسخی - از کدامین سو ندانست – آمد:

-    هیچکس اینجا نیست!

بازپرسید:

-    تو کیستی؟

تا ابد پاسخی نیامد
در ابد، پاسخی آمد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 0:27  توسط علی کرمی  |