وقتی قهرمان فیلم ترسناک، شخصیت بیهمهچیز فیلم را کشت؛ از جام پریدم و مشتم را توی هوا گره کردم و چندبار فریاد کشیدم «ا... اکبر» ناصر چراغ را روشن کرد و گفت «اصلن ترسناک نبود» و رفت دستشویی و در آنجا را نیمه باز گذاشت. فرشید پیش از شروع فیلم میگفت «من اصلن از فیلم ترسناک نمیترسم» اما حالا گردنش روی شانهش افتاده بود، چشمهاش یکوری به سقف خیره مانده بود و کف سفیدی از گوشهی لبش بیرون ریخته و خشکیده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:21  توسط علی کرمی
|
صبح زود از خیابان میگذشتم. پژو پرشیا توسی رنگی کنار خیابان بود و دختر زیبای اخمویی دست به کمر، خیره مانده بود به چرخ پنچر پرشیا. جلو، سمت شاگرد پنچر بود و زیر ماشین جک زده بود. مثل یک قهرمان پنچرگیری پریدم و تا بخواهم چیزی بپرسم گفت: «زورم نمیرسه پیچ چرخو باز کنم» انگار که یک کابوی کم حرف باشم؛ آچار چرخ را انداختم به پیچ و زور زدم «نخیر! مث که خیلی سفته» بازوی آچار چرخ را دودستی چسبیدم و با یک پا رفتم روی کمر خمیدهی آچار و زور زدم که پام در رفت و به پشت پخش زمین شدم و پس سرم خورد به جدول و مُردم!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:3  توسط علی کرمی
|
جوانی میگذشت. چیزی با کلی پاف و پوف و دود، جلو روش ترکید. تا دود بنشیند و جوان به خودش بیاید بابای آرزوها جلو روش ظاهر شده بود. ردای بلندی به تن داشت و عصاش را تو هوا تکان داد و پرسید:
- چه آرزویی داری؟ بگو تا به طرفةالعینی برآوردهش کنم.
جوان یک ابروش را بالا برد و بابایآرزوها را وراندازی کرد و گفت:
آرزو میکنم من، تو باشم!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:48  توسط علی کرمی
|
در سفری شدم تا دورتر از کوههای سر در آسمان آرمیدهی قاف و لام و باء که در قصههای مادران و مادربزرگان سرزمینهای همه دنیا آمده که سیمرغ را آشیانه بر سر این سه کوه یا دست کم یکی از اینهاست. در کوهپایهی کوه قاف از الاغی تا که به زیر شدم در روستایی و روستایی مردی را تا که دیدم و بیپروا و پرده پرسیدم:
- عاشقترین عاشقِ دیارتان کیست؟
با چانه و بیکلام اشارتم داد:
- او!
عاشقترین را بر خاک نشسته دیدم و گفتم:
- چه نشستهای برخاک، عاشق؟ مبادا دستفروشی؟!
گفتا:
- مگر کوری که بر خاک کوی دوست نشستهام و خود چیزیام نمانده تا بفروشم؟
و گفتم:
- این گربه چیست؟
و گفتا که:
- سگ کوی لیلی است این و ابله - گربه نیست!
گفتمش که:
- ای مجنون عاشق، بسیار سفر کردهام و اگر هنوز پخته نباشم، در قیاس با خامی چون تو نیم پزم و در هفت اقلیم جهان که به سفر بودهام همهگان این را گربه گفتهاند یا پیشی و پوسیکَت!
گفتا که:
- این همه سفر که در آفاق کردی به درنگی سیر در خود نیارزد و تنها نامهی سیاهی انباشتهای و از سواد و از کیمیای درویشی بهرهایت نیست.
گفتم:
- سند بیار که راست را تو میگویی!
گربه را گفت:
- بنجی ... بگیرش!
و آن گربهی سگ مصب پارسکنان تا بیرون آن دیار به بدرقه ما را دندان دندان کرد و با دندان دان دان کرد!
پس گریان و جگر و تن پاره سر به صحرا نهادم و لابهکنان و مویکَنان و مویهکنان این ترانه را میخواندم در راز و نیاز با خدایم که: «ئی درسارو کجا خوندی؟ ئی مشقارو کجا کردی؟ کدوم مدرسه رفتی که ئیطو مارو سیا کردی؟» هاتفی از آسمان ندایم داد :
- خموش
یا فرمودند:
- خفه کار کن!
که سالیان لال بمُردم.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:42  توسط علی کرمی
|
مرد کتش را تن پشتی صندلی میکند و مینشیند. دستی رو موهاش میکشد و پر صدا نفس پس میدهد.
- هوم، خیلیئم گرسنهمه
[نه دوست من - زودباور نباش! مرد قصهمان دروغ میگوید. شام را با زنی خورده که دو روز است دلش را برده. اما خب، نمیخواهد سینجیم شود که کجا شام خورده و با کی و چرا. همین است که دروغ میگوید. بله دوست من، دروغ میگوید]
زن ظرف سالاد را روی میز میگذارد و تند باز میگردد به آشپزخانه و از همانجا میپرسد:
[کدام کار؟ کدام سر شلوغ؟ خسته شاید باشد اما تو شرکت چای خورده، سیگار کشیده، بعدازظهر هم بند کرده به منشی و رو میز و خلاصه - بگذریم. باید هم خسته باشد]
زن تو آشپزخانه چیزی را پر صدا هم میزند. شاید سس برای سالاد مهیا میکند. از همانجا با لحنی مهربان میپرسد:
- راستی دیروز بعداز ظهر به اون دوست قدیمیت که گفتی از زمان دانشگاه تا حالا ندیدیش سر زدی؟
- اوه آره، کلی گپ زدیم، اومد دفتر
- دفتر؟!
- ای بابا ... خستهم دیگه ... نه، من رفتم دفترش ... یه ریزه چاق شده بود
[هه - دفتر؟! دوران دانشجویی، دختر را - همین که دیروز رفته بود خانهشان - دوست میداشت. همان روزگار، تیک و تاکی هم زده بودندند اما دختر همانوقتها شوهر کرد و مردک ماند آرزو به دل. حالا همان دختر - زن، طلاق گرفته. هم او و هم این، فیلشان یاد هندوستان میکند؛ یاد خاطراتی که دیروز برگ جدیدی در دفتر نامریی آن به یادگار نهاده شد. خاطرات هندوستان دیروز در خانهی زن مرور شد و ساعتها زمان برد. این دفتر خاطرات نامریی چند برگ خواهد داشت؟ خدا میداند. البته دفتر و خاطرات دیگری هم هست. فیالمثل دخترک شاعرکی که مرد به او قول داده کمکش کند کتاب شعرش را چاپ کند. با دخترک به کافه رفت و با اتوموبیل گرانقیمتش گشتی – و ترمزی - تو خلوتترین نقاط شهر زدند. یا دخترک تنهای طمعکاری که تو اینترنت با او آشنا شد و یک شب سخت کاری را تو دفتر کارش صبح کرد و ... بگذریم]
زن دیس برنج را آورد. خورشت قیمه، لیوان، ماست، و مشغول شام خوردن شدند و زن قصهمان دومین یا سومین قاشق را که خوب جوید و فرو داد، پرسید:
- دوستم داری؟
- البته که دوستت دارم
- چنتا؟
- از همه بیشتر
- حتی بیشتر از زنت؟!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:46  توسط علی کرمی
|
طاووس نه زیبا بود و نه نازیبا. هر کس او را طوری میدید. یکی زیبا. یکی نازیبا. طاووس جوان بود و دم بخت. شوهر نکرده بود اما خواستگار داشت. مردانی که او را زیبا مییافتند به خانوادههاشان پیله میکردند که به خواستگاری او بروند اما از بخت بدشان خانوادههاشان سرکوفتشان میزدند که دختر از این زشتروتر نبود؟ حیف دلی نیست که برای این عجوزه بلرزد؟ و پسر بینوا متحیر میماند چطور پدرش یا مادرش زیبایی افسون کنندهی طاووس را ندیده است. گاه پدر پسر خواستگار یا مادرش با پسر موافق میشد و طاووس را زیبا میدید اما دیگری اگر نمیشد نزاع بالا میگرفت و وصلتی سر نمیگرفت. بالعکس این هم صادق بود. پدران و مادرانی بودند که طاووس را زیبا میدیدند اما پسرشان طاووس را زشت میدید. کسانی هم که زشتش میدیدند نه اینکه کمی - که از او زشتتر نمیدیدند. کم میماند زهرهشان بترکد. گروهی از هم اینان – همین پسران – طاووس را که دیدند زن زده و زن گریز شدند و کنج عزلت گزیدند یا پی درویشی و کتابت و علم را گرفتند و تارکه دنیا شدند. حتی چندتاییشان دیوانه شدند و زنجیرشان کردند. کسانی هم از اینهمه زشتی که دیده بودند تاب نیاوردند و خود را کشتند. تا این اندازه زشت میدید هرآنکس که او را زشت میدید. و همین اندازه زیبایش میدید آنکه زیبایش میدید. بسیاری از آنان که زیبا میدیدندش سرنوشتشان همان شد که آنان که زشت دیده بودندش. یکی زهرهش از اینهمه زیبایی که میدید، میترکید. یکی تارکه دنیا میشد. یکی زنجیری و دیگری خودش را به دار میآویخت. و اما دستهی دیگر وضعشان متفاوت بود. اینها پسر و پدر و مادر همه او را زیبا مییافتند. للعجب که طاووس اینان را همه و همه جواب میکرد و با یک چوب میراند. چون طاووس دلباخته بود. طاووس دلباختهی عزت بود. عزت تک پسر کدخدا بود.
عزت، برنا و بلند بالا و میان جوانان ده بیبدیل بود. گندمی بود و چشم و مو مشکی. همهی دختران دم بخت ده آرزوشان بود همسر و همبسترش باشند. عزت آنچنان خواستنی زنان بود که خواهر کوچکش نرگس نیز از سر کودکی به او دلبسته بود و روح دخترک از این خیال کج مدام میسوخت و در آتش بود. هم از این آتش خانهی کدخدا بارها سوخته بود و کدخدا وا مانده بود این آتش چیست که هر از چندی خانمانش را خاکستر میکند. پنداری دخترک خود، آتش میشد. انگار تنش، نگاهش، خیالش همه مسخر شیطان بود. دیگر بلا و غم کدخدا این بود که عزت دل به زنبق دختر کدخدای ده بالا داده بود. زنبق به تایید همه زشتروی و اندامترین مونث منطقهشان بود و عجب عزت که زیباترین مرد آن دیاربود دلباختهی او بود. از این دو بلا کدخدا و زنش بی چارهای پی چاره در خانهی هر آینهبین و کفبین و دعانویس و رمالی را زدند. چارهشان نمیشد که نمیشد. سالی یکبار خانه میسوخت و دم به ساعت دلشان میسوخت که پسر زیباشان چرا دل به زنبق داده؟ و هم این سیاه بختی طاووس بود و دیگر اینکه عزت از آنها بود که طاووس را زشت میدید. با این تفاوت که عزت طاووس را از همه زشتتر میدید. اینکه از دیدن زشتی طاووس نمرده بود یا کنج عزلت نگزیده بود و مجنون نشده بود همه از قوت عشق بود. عزت آنچنان عاشق و شیدا و والهی زنبق بود که اگر عزراییل هم میآمد جانش را بگیرد تا زنبق در دار دنیا بود جان نمیداد. گواه اینکه گفتم این قصه بس که زنبق متوهم بود که روزی راهزنی او را خواهد دزدید و از این خیال گاه میشد که چندین شبانه روز نمیخوابید. عزت یک تنه همهی راهزنان منطقه را تارانده بود تا زنبق خیالش آسوده باشد و آزرده نباشد. راه میان ده خودشان تا ده بالا را به تنهایی هموار کرده بود که پدر و مادرش بهانهی سختی راه را نتراشند تا بتوانند هفتهای چند بار به خواستگاری زنبق بروند. همه بریده بودند. همه خسته بودند. کدخدا و زنش و عزت و کدخدای ده بالا و همسرش همه همداستان هم شده بودند که عزت و زنبق ازدواج کنند. مشکل این نبود چیزی دیگر بود. مشکل مکشل زنبق بود. مشکل از خود زنبق بود. زنبق که هیچ خواستگاری جز عزت نداشت میگفت:
- نمیدونم چرا؟ ولی عزت مث برادرمه، نمیتونم تصور کنم زنش باشم، حاضرم زن هر پیرمرد و کور کچلی بشم ولی نمیتونم زن عزت بشم، عزت مث برادرمه، آدم میتونه با برادر خودش وصلت کنه؟!
و طاووس مانده و عزت که او را زشت میبیند. عزت مانده و زنبق که حاضر است به همسری هر کسی جز او درآید. زنبق مانده و تنها خواستگارش عزت که برادر میبیندش و گرهای که باز نمیشود مگر به خواست خدا.
در میان خواستگاران طاووس تاجری بد پیله و سمج بود که پاشنهی در خانهشان را برداشته بود. هر چه طاووس و خانوادهاش سگ محلش میکردند و بیحرمتش میکردند دست بردار نبود که نبود. هر بار که از سفر تجارت باز میگشت تحفهای میآورد و به خواستگاری طاووس میرفت. پدر و مادر طاووس چند باری گفتند:
- خب دختر جان چرا زن همین نمیشی؟ مگه چیش کمه؟ پول نداره که داره، قیافهشم که بد نیست
- این زشتترین مردییه که تو عمرم دیدم
طاووس زشتتر از تاجر بد پیله مردی ندیده بود. حاضر بود بمیرد یا هرگز شوهر نکند اما زن تاجر نشود. از لباسهای پر زرق و برقش، از عطری که به تنش میزد، از راه رفتنش، از آن جور که نگاهش میکرد و میخندید از همه چیز تاجر بدش میآمد. روزهایی که او به خواستگاریش میآمد انگار پدرش مرده باشد عزا میگرفت. تا تاجر دست بردارد و برود و مبادا پدرش یا مادرش قولی بدهند هزار جور نذر و نیاز میکرد. نذر و نیاز این و نذر و نیاز اینکه با عزت ازدواج کند همه را یکجا میبرد و میداد دست شاطر غلام که امین اموال همه بود و دست به خیر داشت. گوش شیطان کر چند ماهی شد و از تاجر خبری نشد. دل طاووس خوش بود دست کم این دعاش شاید گرفته باشد و اگر این گرفته باشد امید هست که دعاهای دیگرش نیز مستجاب شود. شاید یکی از همین دعاها دل عزت را نرم میکرد و وصلتشان میشد.
اما عاشق عجول و بیتاب است. هر روز برای طاووس، سالی میگذشت. روزها میگذشتند و دعاها میکرد و اشکها میریخت. سحرها پا میشد و دم در خانه را آب جارو میزد شاید باباپیریار بیاید و مراد دلش را بدهد. نشد. نشده بود. طاووس رفته رفته نا امید شد. دیگر نمیدانست این مشکل چگونه آسان خواهد شد. اشکش از اینهمه غم و دلمردگی دایم سرازیر بود. تنگ غروب که میشد مینشست تو حیاط خانهشان و آنچنان تلخ میگریست که دل سنگ یا هر رهگذری که میشنید آب میشد. هر تدبیری که میشد کرده بود. از نذر و نیاز و دعا و سحر و جادو بگیر تا هر کار دیگر. یکبار تا عزت را دید خودش را زمین زد شاید دلش به رحم آید و دستش را بگیرد و بلندش کند که نکرده بود. انگار آب از آب تکان نخورده باشد از کنارش گذشته بود. طاووس دیده بود که چطور زیر چشمی او را دید میزده و شانه به دیوار میکشیده و دست آخر پا تند کرده و رفته. طاووس گمان برده بود شاید دوستش دارد که اینطور از دیدنش مضطرب شده! پس از این چند باری تو کوچه بیهوا خودش را پرت کرده بود تو آغوش عزت. چند بار نخست عزت جیغ کشید و گریخت. طاووس امیدش ناامید نشد و پنداشت شاید از شرم است که عزت جیغ میکشد و از او میگریزد. یکی از همین بارها یا دقیقتر بگویم بار آخری که طاووس خودش را پرت کرد تو آغوش عزت پیش از آنکه فرصت کند جیغ بکشد و بگریزد از هوش رفت. طاووس خود گریخت و عزت یک هفته در تب میسوخت. بعدها معلوم شد آن همان روز بوده که عزت پس از مشاجرهی فراوان با خانوادهاش برای چندمین بار به خواستگاری زنبق میرود. این روز بوده که زنبق سبب جواب رد دادنش را میگوید. این روز بوده که تو جمع به همه میگوید تنها کسی که نمیتواند به همسری بپذیرد عزت است چون حس برادرانهای به او دارد. و همین روز بوده که عزت نالان و افسرده دل با ذهنی مشوش تو کوچه میرفته که طاووس میپرد تو آغوشش. عزت از بچهگی از طاووس میترسید و هر جا که طاووس را مشغول بازی میدید نزدیک نمیشد. خلاصه حکایتی بود. طاووس شوریده حال و خشکیده بخت از ناامیدی تنگ غروب نشست کنار حوض و ضجه زد. گریست و اشکش ریخت تو آب حوض و کام ماهیها را تلخ کرد. گریهای کرد که از همه گریهها که تا آنروز کرده بود خونتر بود.
غروب بود و عوعوی سگهای ده. غروب بود و هوهوی باد تو کوچههای ده. غروب بود و چراغ خانهها که روشن میشد و دیگ غذاها که سر اجاق قل میزد. و همین غروب بود که باباپیریار پا گذاشت به ده. باباپیریار تکیده و خمیده بود. ریش و سبیل بلند و سفیدش آویزان بود رو شکمش. پوست صورت و تنش آفتابسوخته بود. پیراهن بلند مندرس سپیدی به تن داشت که تا رو ساق پاش میرسید. چشمان سیاه و عمیقی داشت که نمیشد بهشان زل زد. آرام و متین و بیصدا گام بر میداشت و پیرامونش هالهای از سکوت بود. باباپیریار کوچه به کوچه پیچید تا به کوچهای که خانهی طاووس بود رسید. تو کوچهای که خانهی طاوس در آن بود که پیچید و از کوچه میگذشت که گریهی طاووس را شنید. ایستاد. برگشت و با توک دوانگشت مثل مداد باریک و درازش کلون در را گرفت و دقدق کوبید. طاووس گریه کرد و نشنید. دقدق دوباره در زد. طاووس صورتش را تو دستهاش گرفت و صدای گریهاش خفه شد. دقدق سهباره در زد. طاووس شنید. با همان حال نزار و لحنی بیمار و بیحال صداش را بلند کرد که:
- کیه؟
- فقیرم، گرسنهم، یه کف دست نون یه کاسه آب بهم بدین
- وایسا اومدم
طاووس دست گذاشت سر زانوش و کمر راست کرد«برم که اینهمه نذر کردم، اینهمه دعا کردم، چل سحر پا شدم و در خونه رو آب جارو زدم شاید باباپیریار بیاد و گره از مشکلم وا بشه، نشد. برم یه کف دست نون و یه چیکه آب بدم دست این فقیر گرسنه تا بیشتر از این خدا باهامون نذاشته کمون. خدا رو چه دیدی شاید همین فقیر دعامون کرد و گره از مشکلمون وا شد و کارامون راس و ریس شد» رفت تو خانه و از تو سفره نان برداشت و از تو کوزه آب ریخت تو کاسه و آورد. در را باز کرد و باباپیریار را که دید کاسهی آب و تکهی نان هر دو از دستش افتاد. کاسه نشکست. آبش هم نریخت. صاف آمد رو زمین نشست. نان را تو هوا باباپیریار قاپید. طاووس با دهان از حیرت باز مانده شانهاش را تکیه داد به در و همین جور محو باباپیریار سرید و نشست زمین. باباپیریار لبخند گرمی زد و گفت:
- پاشو دخترم چی شد؟
- چرا اینقدر دیر؟
- گوشام سنگین شده بابا، صدای توئم که از همه جا میومد
چند سالی بود که گوشهای باباپیریار سنگین شده بود. به اشتباه میافتاد. این یکی دعا میکرد، گره از کار آن یکی باز میکرد. مثلا یکبار همین چند سال و ماه پیش راهزنی زده بود به کاروان یکی از تجار ده. تاجر میگریزد و جواهراتش را زیر تخته سنگی پنهان میکند و تو دلش باباپیریار را صدا میکند. باباپیریار میرود سراغ راهزن که همان نزدیکی دنبال تاجر میگشته. میرسد به راهزن و میگوید:
- سلام باباجان من باباپیریارم، مشکلت چیه؟
راهزن نیشخندی میزند و میگوید:
- یه تاجرو با کلی جواهر گم کردم
باباپیریار هم نشانی تخته سنگ و تاجر و جواهراتش را به راهزن میدهد.
باباپیریار دست طاووس را گرفت و بلندش کرد. طاووس گفت:
- بابا تو مگه سحرها نمیای؟
- مگه الان سحر نیس بابا؟
- نه خب تنگ غروبه
- پس این خروسا چرا میخونن؟ موذن چرا اذان میگه؟ هوا چرا گرگ و میشه؟
طاووس آه سردی کشید. باباپیریار چشمان سیاه و عمیقش سیاهتر و عمیقتر شد و لبخندی زد. دستی رو سر طاووس کشید و گفت:
- بعضی چیزا پیشونی نوشت و تقدیره بابا، عوض بشو نیست، مشکل توئم اینقدی میتونم حل کنم که جای اونایی که زشت میبیننت رو با اونایی که خوشگل میبیننت عوض کنم، اونوقت عزتئم تو رو زیبا میبینه
- عشقش به زنبقو چه کنم؟
- باید یه راهزن گیر بیاری و بهش بگی زنبقو بدزده، اونوخت بعد چن وقت که عزت از برگشتن زنبق نا امید بشه شاید دلش برگرده به تو
باباپیریار جملهاش که تمام شد تند بادی بردش. طاووس کلون در را انداخت و بر گشت به خانه. رختخوابش را پهن کرد و خوابید. کمی امیدوار شده بود.
عزت همهی راهزنها را تارانده بود و چیزی که نبود راهزن بود. زمان برد تا بخت طاووس سرکشی نکند و شوکت، طاووس را تو بازار ببیند و عاشقش شود. شوکت مردی میانسال و عزب بود. بیشتر مردم ده میدانستند که راهزن بوده. از راهزنی که مال و منالی به هم رسانده، توبه کرده و حالا بزاز شده و تو راستهی بزازان بازار حجرهدار شده. طاووس اول محل سگ به شوکت که مدام پیش میافتاد و قربان صدقهش میرفت نمیگذاشت. اما وقتی جریان راهزن بودن شوکت را شنید تو کوچهای خلوت کشیدش کنار و گفت:
- میخوای زنت بشم؟
- ها که میخوام
- شرط داره
- هر چی باشه قبوله
- باید زنبق، دختر کدخدای ده بالا رو بدزدی و سر به نیست کنی
شوکت بی چک و چانه پذیرفت. زنبق بخت برگشته را دزدید و خبرش به گوش همه رسید. پیش از کدخدای ده بالا و زنش – همان مادر و پدر زنبق – عزت تا خبر را شنید یک هفتهای همه موهاش سفید شد. خانهی کدخدا باز آتش گرفت و اینبار عزت و کدخدا و زنش و دخترشان نرگس - همان خواهر عزت که در عشقش میسوخت - با خانه دود شدند رفتند هوا. وقتی خانهی کدخدا میسوخته گروهی قهقهههای هولناک نرگس را میشنوند و گروهی هقهق گریهی عزت را در فراق زنبق.
طاووس ماند و چشمی اشک و چشمی خون. شوکت هم ول کن نبود و دم به دقیقه طاووس را تهدید میکرد که زنبق را باز میگرداند. زنبق از آنسو گرسنه و درمانده و آوارهی کوه و بیابان بود که از اینسو پدر و مادرش از غم گم شدنش دق کردند و مردند. طاووس هنوز عزادار عزت بود که مادرش هم مرد. طاووس چهل سحر دیگر دم خانهشان را جارو زد تا مگر باباپیریار باز بیاید و از او بپرسد سبب اینهمه چه بود؟ و چه شد که همه چیز بدتر شد که بهتر نشد؟ درست روز چهلم باباپیریار باز به اشتباه جای اینکه سراغ طاووس بیاید رفت سراغ زنبق. زنبق از باباپیریار خواست تا به ده بازش گرداند و باباپیریار همین کرد. زنبق تمبیده بخت از همه جا بیخبر به ده که رسید تازه خبر شد که پدر و مادرش از غم او دق کردهاند و مانده بیکس و کار و سرپرست. زنبق گدایی کرد و توی خانههای مردم رخت شست تا لقمه نانی بخرد و قوت لایموتی بخورد. بازی روزگار را ببین که یکی از همین بارها زنبق به خانهی پدر طاووس مادر مردهی عزادار میرود. طاووس تو کوچه پس کوچههای بازار با شوکت سر و کله میزده که پدرش زنبق را برای رخت شستن میآورد به خانهشان. پدر طاووس یک دل نه صد دل عاشق زنبق میشود. همانجا از او خواستگاری میکند و همانروز او را به عقد خودش در میآورد. طاووس شب که به خانه باز میگردد و عقد پدرش را با زنبق تا می فهمد به سرش میزند. شبانه میرود در خانهی شوکت و میگوید:
- اگه میخوای زنت بشم الان وقتشه، ولی باید از این ده بریم یه جای دور
شوکت میپذیرد و بار و بندیلش را جمع میکند. همهی ثروتش را در بغچهای میگذارد و همراه طاووس میزنند به جاده. به شهری دور میرسند و مقیم همان شهر میشوند. شوکت و طاووس سالیان زندگی میکنند. خبر میرسد به طاووس که پدرش مرده. کمی میگرید و از روزگار شکوه میکند. شستش خبردار میشود که تمام ثروت پدرش همه رسیده به زنبق. دیگ کینه تو سینهاش جوش میزند و با دود کینه روزگار شوکت را سیاه میکند که الن و للن باید بروی و همهی دار و ندار زنبق را بدزدی. شوکت چارهای نمیبیند و همان میکند. زنبق دوباره آواره و تنگدست میشود. به سیاق روزگار پیشین تو خانهی مردم رخت میشوید و صدقه میگیرد. چند گاهی نمیگذرد که زنبق نیست میشود. هیچ کس هم خبر نمیشود که کجا رفته و چه بر سرش آمده. تنها کودکی که دیوانهی مادرزاد است دیده که تندبادی آمده و زنبق را برده. همین حکایت را گروهی باور داشتند و دهان به دهان روایت میکردند تا میرسد به گوش طاووس. طاووس و شوکت این خبر را که میشنوند تصمیم میگیرند حالا که آبها از آسیاب افتاده و همه مردهاند بازگردند به ده و باقی زندگیشان را همانجا بگذرانند. پس همین کردند. بازگشتند به ده و تو همان خانهی پدریی طاوس زندگی کردند.
روزگار میگذشت و شوکت سالی یکبار با کاروان برای خرید پارچه میرفت و میآمد و تجارت میکرد. یکی از همین سفرها راهزنی راهش را میزند. راهزن شوکت را به خاطر میآورد. شوکت چشم ریز میکند و تو صورت راهزن دقیق میشود. واحیرتا از چرخش چرخ و بازی روزگار. راهزن شوکت را میگوید:
- منو یادت هست؟
- به گمونم
- میبینم تاجر شدی، هع روزگارو
- میبینم که راهزن شدی
- آره، تو همهی سرمایهمو بردی و من موندم و هیچ، جز این چارهایم نمونده بود، تنها چیزی که برام باقی مونده خاطرهی دخترییه که عاشقش بودم، هر بار که از سفر برمیگشتم واسهش هدیه میبردم، گذشت اون روزگار، آره، اسمش طاووس بود، تو نامرد همه چیمو ازم گرفتی، هیچی واسهم نمونده جز این خاطره، همه چیمو سوزوندی، حالا بازی چرخو ببین که تو رو انداخت تو چنگ من
راهزن، همان تاجری بود که جواهراتش را زیر تخته سنگ پنهان کرده بود. همان خواستگار بد پیلهی طاووس. حالا راهزن شده بود و راه شوکت را زده بود. شوکتی که پیشتر راه او را زده بود و به خاک سیاهش نشانده بود. راهزن، شوکت را کشت و همهی سرمایهی شوکت را برداشت و به ده بازگشت. به اینهمه سختی سالیان میارزید. خبر کشته شدن شوکت که به گوش طاووس رسید خم به ابرو نیاورد. شوکت را هیچوقت دوست نداشت که حالا از مرگش غصه بخورد. چیزی نگذشت که طاووس با تاجر ازدواج کرد. تاجر هم اگر بمیرد شاید خم به ابرو نیاورد. طاووس پسری آورد که تاجر او را عزت نامید و دختری که نرگسش میخواندند. نرگس آتش بود.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:56  توسط علی کرمی
|
کافهچی به شاگردش توپید که «این موزیک مسخره رو خفه کن از اون شجریانا بذا» و از گوشهی چشم مرا پایید. شاگردش سیدی را عوض کرد. درآمد نی در نوا طنین انداخت توی عصر تابستانی کافه و جرعهای آب نوشیدم. کافهچی گفت «هع – این شعرش خیلی قشنگه که الان میخواد بخونه، میگه، بگذار از روی تو بگذریم» شجریان خواند «ما گدایان خیل سلطانیم»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:55  توسط علی کرمی
|
صلات ظهر، توی زل گرمای خیابان نشستم با عطش و عرق و کلافهگی. پیرمرد چرکی آندست، سر جدول کنار خیابان چُندک زده بود. ابرو بالا میانداخت و بشکن میزد و بیدندان میخندید و میخواند «هله هله لهی لهی لهی هله هله لهی ...» نگاهم باش بود؛ دو انگشتی یقهام را تکان دادم و فوت به سینهم کردم «خدا آخر عاقبت همهمونو به خیر کنه» خدا هم شاید شنیده باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط علی کرمی
|
- دارد این درد در من پاره میشود، این غم خوره میشود، میخورد مرا -
جماعت میترکند و تشویق میکنند و هورا میکشند و کف میزنند.
شاعر گفت:
- بر پدر و مادرتون لعنت، اینم تشویق و کف و هورا داره؟ من دارم میمیرم از غصه.
جماعت میترکند و تشویق میکنند و هورا میکشند و کف میزنند. شاعر کمربند میکشد و به جان جماعت میافتد و فریاد میکشد:
- خوبه؟ - درد خوبه؟
جماعت کماکان و بیشتر و بیشتر تشویق میکنند و هورا میکشند و کف میزنند. شاعر عرقریزان و هنهنکنان میایستد و سر میخارند و کمی خیره میماند به جماعت و بازمیگردد پشت میکروفون و برنامه را ادامه میدهد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:43  توسط علی کرمی
|
چندتا از کتابهای بدش را از توی کتابخانه بیرون کشید و چیدشان کنار دیوار. بعد یک کتاب خوب آورد و براشان خواند تا بفهمند که کتاب خوب بودن یعنی چه. او به کتابهای بدش گفت «اگه یاد بگیرین کتابای خوبی بشین مث کتابخوبا میبرمتون گردش تا شهرو ببینین» او حتا کتابهای خوبش را به مهمانی میبرد و اگر یکی از آنها میگفت «میخوام چن شب پیش عمو یا خاله بمونم» اجازه میداد. هر روز برای کتابهای بد کتابهای خوب میخواند و امیدوار است خوب شوند. یکی از دوستان میگفت «کتاب بد وجود نداره» آخر سر کتابهای بدش مجبورش کردند تا به جای پلوخورشت قیمه یک دیس قرص خوابآور بخورد. کتابهای بدش به او گفته بودند «یک حالی میده» او هم باور کرده بود و خورده بود. آنچنان خوابیده که هنوز نکیر و منکر نتوانستهاند بیدارش کنند. نکیر به منکر گفته بود «چرا بعضیئا اینقدر سادهن؟» منکر گفته بود «نمیخوام حرفتو مث همیشه انکار کنم ولی این یکی دیگه نوبره، ما رو هم انداخته توی دردسر» بعد هر دو با هم گفته بودند «هوی آقا بیدار میشی یا نه؟» و او فقط گرده به گرده شده بود.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:56  توسط علی کرمی
|
گفت: «چرا باید بشر این همه موشک و ماهواره هوا کنه؟» فکر میکرد سوراخ لایهی اوزون رو محققا درست کردن که سفینهها از اونجا برن فضا. بماند که به جای «سفینه» میگفت «فزینه». پرسیدم: «مدرک تحصیلیتون چی بود؟» گفت: «کارشناسی ارشد حفاظت از محیط زیست» پرسیدم: «مدرکتون همینه که رو دیواره؟» با سر تایید کرد. بلند شدم و مدرکش رو از روی دیوار برداشتم و پرسیدم: «توالتتون کجاس؟»
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:36  توسط علی کرمی
|
خیلی اصرار میکرد که خدا وجود نداره. یه روز دعوتش کردم کافه21 و وقتی اومد به هم معرفیشون کردم «خدا، شهرام - شهرام، خدا» از اون به بعد روزا با بچههای کوچه بازی میکنه و شبا میره لب گوری که برا خودش کنده میشینه. گاهی بهش میگم «بیا بریم یه فنجون قهوه بزنیم» میگه «عمرن - دیگه غلط بکنم»
دو
خیلی اصرار میکرد که خدا وجود نداره. یه روز دعوتش کردم کافه21 و وقتی اومد به هم معرفیشون کردم «خدا، بهرام - بهرام، خدا» باهام برا همیشه قهر کرد و شنیدم هرجا میشینه، میگه «این علی کرمی آدم مغرورییه، فکر میکنه همه چیو میدونه»
سه
خیلی اصرار میکرد که خدا وجود نداره. یه روز دعوتش کردم کافه21 و وقتی اومد به هم معرفیشون کردم «خدا، پدرام - پدرام، خدا» قاهقاه به هردومون خندید. الان یه سوسکه و من برا اینکه لجشو در بیارم صداش میکنم «سوکس»
چار
خیلی اصرار میکردم که خدا وجود نداره. یه روز دعوتم کرد کافه21 و وقتی اومد خودشو اینطور معرفی کرد «خدا هستم - خوشبختم» گفتم «اگه نبودی جای تعجب داشت» از اون روز گاوقتی همدیگه رو میبینیم.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:44  توسط علی کرمی
|
تصاویر ماورایی و گفتگوهای غریب و اسرار آمیز را هر جا ممکن است ببینیم و بشنویم - حتی تو کافه21. زیاد اهل کافه نشستن نیستم اما حمید - کافهدار کافه 21 - دوست چندین و چند سالهام است. هر از چندی برای دیدنش به کافهاش میروم. با حمید، خوش و بشی کردم و برای اینکه جلو دست و پاش را نگیرم رفتم و سر میزی نشستم. کافه خلوت بود. تنها دو مرد میانسال، سر میزی نشسته بودند. بی توجهی پشت به ایشان سر میز کنار دستشاننشستم. حمید، قهوهام را جلوم گذاشت و بازگشت، پشت پیشخوان. رایحهی قهوه سرم را انباشت. عادت به گوش تیز کردن ندارم اما آنقدر ساکت بود که گفتگوی مردان میز پشت سرم را بشنوم. مرد اول گفت:
- کجات درد میکنه؟
- اینجا
مرد دوم به جایی درون خود اشارهای پنهانی کرد و مرد اول دید. این را ندیدم اما با تمام وجودم حس کردم. حسی بیشتر از دیدن. مرد اول گفت:
- این زخمییه که مرحمش فقط پیش یه طبیبه
- کی؟
- عزراییل!
گفتگوشان آنقدر عجیب بود که بیدرنگ بخواهم برگردم و دزدکی چهرههاشان را برانداز کنم. بازوم را انداختم رو پشتی صندلی و بر گشتم. تنها یکیشان سر میز، پشت به من نشسته بود. «اون یکی کو؟! نمیشه که سر دو ثانیه دود شده باشه رفته باشه هوا!» خواستم سوال کنم که مرد، رو گرداند به من. نگاهش نافذ بود. چیزی شبیه ترس، درم لرزید. سوالی نکردم. مرد، نگاه از من گرفت. ایستاد و آرام رفت. حمید لیوانی آب آورد.
- دستت درد نکنه حمید جان ... این دو تا رو میشناختی؟
- کدوم دو تا؟
- همین دو تا مردی که الان اینجا نشسته بودن
حمید "هه" خندهای پر صدا و کوتاه کرد. «نباید اینو میپرسیدم؟!» رفت پشت پیشخوان و بنا کرد به خشک کردن فنجانهای قهوه که تازه شسته بود. دو زن تو آمدند. میز پشت سرم نشستند. برگشتم و از فنجان قهوهام جرعهای نوشیدم.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:41  توسط علی کرمی
|
بسیار شنیدهام حکایات و روایاتی را از کسان که به عنوان خاطرات شخصیشان برایم گفتهاند. و دیگر جا، همان جریان را از زبان دیگری شنیدهام و او هم مدعی بوده که خود ناظر آن بوده و دیده. مهم که نیست اما غرض از گفتنش این بود که بدانید از روایاتی که در ادامه خواهد آمد تنها یکیرا تنها از یکی شنیدهام و باقی را دیگری نیز به نام خودش نقل کرده. نمیگویم کدام یکی چون اطمینان ندارم آن را هم زبان دیگری نشنوم. پس این حکایات که در پی میآیند از همانهایند.
اندر حکایت خم ماندن دوستِ دوستم
پیشترها دوستم، دوستش را برده بوده به کرمانشاه تا طاق بستان را ببیند و نمیدانم که میدانید کرمانشاه هم میدان فردوسی دارد یا نه؟ اگر هم تا حال نمیدانستید پس بدانید که آنجا هم دارد - مگر جای دیگری هم طاق بستان دارد؟! دوست دوستم که زاییده و بالیدهی تهران بوده و نسل اندر نسلشان نیز در طهران، زنده بودهاند و در تهران، مرده شدهاند بسیار تهرانی حرف میگفته و میخواستهاند بروند از طاق بستان به میدان فردوسی با دوستم.
پس کنار خیابان که ایستاده بودهاند و کرایه میخواستهاند تا بیاید و که بروند، دوست دوستم یعنی همان آقای پایتختی، کرایه که جلو پاش ترمز میزند، خم میشود و به راننده که بنا به اقتضای جغرافیایی نه تنها کُرد بوده است بلکه خیلی هم کُرد بوده میگوید: فردوسی میرید آقا؟ راننده نگاهی میکند و لبویی میشود و با غیض و دندان – که لابهلاشان طلا هم داشته – میگوید: فردوسی نمیرید کثافت با آن فارسی کثیفی که حرف میزنی! میگویند کرایه که رفت دوست دوست ما هنوز خم مانده بود!
خماری و بیپولی و نوبهار
آفتاب روشن و مهربان میتابید. دم عید بود. هوا معرکه بود. حال نداشت. خمار بود. پول نداشت. نسیه هم نمیدادند. باید چارهای میکرد. حالش بد میشد. همین حالاش هم میزان نبود. تنش کوفته بود. خرت خرت کفشهاش را انداخته بود سر پاش و ژولیده میپلکید میان جمعیت. ولولهای بر پا بود. دستفروشها عربده میکشیدند و مردم کپهکپه به دورشان جمع میشدند. اینطرف لباس میفروختند. آنطرف ماهی و سبزه و بساط هفت سین. اینطرف یکی کف کفشها را میکوبید به هم عربده میکشید. آنسوتر نهال و گل و تخم گل و گیاه میفروختند. باید کاری میکرد اگر نه حالش میریخت به هم. شهرداری تو نوار باریک باغچهی کنار پیادهرو با فاصله، نهال چنار کاشته بود. دست انداخت به تنهی به نازکی مداد نهالی و از ریشه کشیدش بیرون. لخت و خسته و بیجان چندک زد کناردست دسفروشانی که گل و گیاه میفروختند و نالید:
- یک عدد نهال توت فرنگی!
همپالاکیش آن دست خیابان نشسته بود. بچهای بغل گرفته بود و چرت میزد. او که بچه نداشت؛ این را از کجا پیدا کرده؟! چشم دوخت. تو بلوای مردم و دست فروشان شنید چه میگوید. خندید. سر دوستش تا پایین برود میپرید و بیرمق میگفت:
- یک عدد بچه با شناسنامه!
بیچاره دخترک اصلا زیبا نبود!
بیچاره دخترک اصلا زیبا نبود. منتظر تاکسی ایستاده بودیم. هم مسیرم بود. تاکسیای جلو پامان ترمز زد. دخترک، در عقب را گشود. جلو نشستم. مردی رو صندلی عقبی قوز کرده بود. چانه میانداخت و چرت میزد. چرک و کثیف و ژولیده بود. خمار بود. دخترک، پشت من نشست. تاکسی، راه افتاد. معتاد، چرت مرغوب میزد. چیزی نگذشته دختر با صدایی بدرگه که به لولای روغن نخوردهی در میمانست گفت:
- ایششش، این معتادا رو باید بگیرن ببرن بریزنشون تو دریا یا دار بزنن
عینک دودیم را از جیبم بیرون کشیدم و زدم رو چشمم «بیچاره، بیریخت باشی، بد صدائم باشی!» دخترک، زیر لب به غر زدنش ادامه داد که:
- اه، ماشین بو گند گرفته
از تو آینهبغل ماشین میدیدمش. رو کرد به شیشهی ماشین و همینطور که بیرون را میپایید به نجوا گفت:
- کثافت
مرد معتاد، هیچ نمیگفت و چرتش را میزد و شاید بیرمق حرفهای دختر را میشنید. بیچاره، دخترک زیبا که نبود هیچ - بد صدا هم بود. صدای خروسیش دوباره درآمد.
- همهشون انگلن ... آشغالا
مرد معتاد، بیرمق و سخت چانه از سینه برداشت. دخترک را براندازی کرد. نگاهش نیمه خواب بود. دخترک، تند و ترش نگاهی تیز به معتاد کرد. معتاد، با اولین چیزی که در صورت دخترک نظرش را جلب کرد جملهاش را به دشواری اینگونه شروع کرد:
- خانم، به این شیـبـیل مردونهت قشم ...
لبهام را فشردم رو هم که نخندم. نامردی بود. عجب چیزی گفت ناکس!
چراغ قرمز
پشت چراغ قرمز، مرد معتادی سرش را از شیشهی تاکسی کرد تو و از راننده پول خواست. دخترک جوانی رو صندلی عقب نشسته بود. دخترک، عصبانی گفت:
- آقا به اینا پول ندین همهشو میدن مواد میخرن
معتاد، نگاهی نشئه و آرام به دخترک کرد و گفت:
- پش میفرمایین چیکار کنم؟ بدمش چیـپـش؟!
مرگ یک کارمند بازنشسته
پدری مرده بود و دخترش بر سر مزارِ پدر، خاک بر سر میریخت و میگریست و میگفت:
- پدرررررررررم، پدرررررررررررم، پدر دانشمنددددددددم، پدرِ فاضللللللللللم ...
پسر همان پدر یا برادر همان دختر سرش را برد زیر گوش برادر دیگرشان و گفت:
- این خواهرمان پدرمان را کرد جان جاک رووسو!
و این همه نوشته شد تا نوشته شده باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:2  توسط علی کرمی
|
شنیده بودم عاشق شده. دخترک، ترکش میکنه و شیکست خورده و افسردهحال و مستاصل میره دانشکده. میره دانشکده و میشینه لب پنجرهی طبقهی چارم، پنجم، شیشم یا بیشتر و سیگار میکشه. پاهاشو از لبهی پنجره آویزون میکنه و مث بچهها تو هوا تاب میده. دخترای دانشکده از اون پایین - تو حیاط دانشکده - با نیشخند و آدامس ازش میپرسن:
- میخوای خودتو پرت کنی پایین؟!
کام آخر سیگارو میگیره و کون سیگارو از اون بالا پرت میده رو سر دخترا. تا بیاد به دخترا بر بخوره و فحشش بدن، خودشم پرت میکنه پایین. بوووم - نقش زمین میشه و دخترا جیغ میکشن. خون میپاشه به سر و صورت دخترا و رو آسفالت و به دیوار. همه میزنن تو سرشون و هولهولکی میدوئن طرفش. حسامم میزنه تو سرشو میدوئه طرفش. حسام، هول و گیج میرسه بالا سر جنازهی پهن شدهشو با صدای لرزون میگه:
- سلام، خوبی؟!
کشدار و قمصور، طوری که فقط حسام حالیش میشه میگه:
- نهههههههه ...
پسر! هفت طبقه رو با مخ بیای پایین و نمیری؟! عمر آدمیزاد دس خداس. اجلت نرسیده باشه نمیمیری. هع - توئم از لب پشت بوم بیا اینور. زندگی همینجوریش کوتاس، سخت نگیر!
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:55  توسط علی کرمی
|
تنگ غروب، نشسته بودم و تو اینترنت با دوستانم گپ مجازی میزدم. اتاقم از تهران هم ریخت و پاشتر بود. نه که افسرده باشم اما یک جور غصهی شیرین، روحم را مزمزه میکرد. سی و اندی سالت شده باشد و نه هیچ پخی شده باشی و نه آهی در بساطت به هم رسد که با نالهسودا کنی. اینجور وقتها که میشود دوست دارم تپانچهای داشته باشم. هر چند پاشیدن مغزم به دیوار پشت سر، سهل است. به سهلی فشردن انگشت سبابه است. مگر نه؟ اما نه - وقتی حالم خراب است دوست دارم تپانچهای داشته باشم تا با آن چند تیر هوایی شلیک کنم. بگذریم. نشسته بودم و تو اینترنت بحث صدتا یه غاز میکردم در باب بیاهمیتترین کار دنیا که نوشتن است. غر مفت میزدم. آخر، نوشتن هم شد کار؟ بنشینی و مشتی مهمل را کلمه کنی و ردیف کنی و ببافی و دست آخر یکی بگوید، شاهکار است و دیگری بگوید، فلان جای کارش لنگیده. به جهنم که لنگیده. وقتی همهجای کار آدم میلنگد، خب پر واضح است که نوشتههای آدم هم میلنگند. گفتم که بگذریم؛ با روده درازی امانتان را نبرم. تنگ غروب همینطور که غروب و دلم تنگتر میشدند و گپ شل و ولی با یکی از دوستان اینترنتی میزدم پنجرهی جدیدی رو صفحهی مونیتور باز شد. کسی با شناسهی جن زیبا (jenne_ziba) پیام داد:
- سلام
نمیدانستم کیست و از کجا نشانی یاهو مرا یافته ولی خب به نظرم مونث آمد. تو این دلتنگی شاید هیچ چیز کارسازتر از صحبت کردن با یک جن زیبای اینترنتی نیست. و این بود که جواب دادم:
- علیک سلام .. شما؟
- جن زیبا
- پس من دارم با یه جن زیبای اینترنتی گپ میزنم - ها؟
- بله
هر چند هیچ نخندیدم و صورتم مثل سنگ بیعاطفه و عنق بود؛ شکلک خنده برایش فرستادم. در پیش نوشتم:
- خانوم جن - که امیدوارم زیبا هم یاشی ... اهل کجایی؟
- پترا
- پترا دیگه کجاس؟ شهرستانه؟ اصن مهم نیس. خیلی دوری از تهران؟
- من الان تهرانم
- چه خوب
کمی در سکوت گذشت. قلپی چای یخ کرده زدم و نخی سیگار روشن کردم. همانطور که احتمالا میدانید تو یاهو میشود فهمید که طرف مقابل شروع کرده به نوشتن. داشت مینوشت. منتظر، چشم دوختم.
- ترسو که نیستی؟
- از چی باید بترسم؟
- جن ... البته من شبیه آدمیزادم، با یه زن آدمیزاد مو نمیزنم، ولی خب فقط جنم
هر چند باز نخندیدم ولی شکلک خنده فرستادم.
- با این وضع مالی که من دارم حتی یه جن زنهم حاضر نمیشه باهام ازدواج کنه
- من حاضرم
- کی ازدواج کنیم؟
- هر وقت تو بگی
- الان خوبه؟
- خوبه
- کی ببینمت؟
- الان
- کجایی؟
- درست پشت سرت.
شکلک خنده فرستادم و پکی به سیگارم زدم. نوشت:
- اگه الان برگردی و واقعا من پشت سرت باشم نمیترسی؟
بیاینکه بخندم، خنده فرستادم.
- نه اگه خوشگل باشی و زن من بشی حتی خوشحالم میشم
- خب من الان پشت سرتئم، برگرد ببین
برنگشتم. چشمهام را مالیدم. پکی به سیگار زدم و پف کردم. برایش نوشتم:
- دیدم، چرا نیستی؟
کمی گذشت و چیزی ننوشت. تجربهی اینطور روابط را داشتهام. گاهی مکالمه همینجا ختم میشود و هیچوقت دوباره آغاز نمیشود. یا شاید مدتها بعد بی اینکه هر دو طرف، دیگری را به خاطر بیاوردند باز گپ کوتاهی با هم خواهند زد. البته دوستانی هم از راه همین گفتگوها یافتهام که میبینمشان یا مدت مدیدیست با هم حرف میزنیم. خسته شده بودم. برخواستم بروم چای بریزم. برایش نوشتم:
- من میرم چای بریزم، میام
بیدرنگ شروع کرد نوشتن. ایستادم ببینم چه میگوید.
- فقط تو رو خدا اگه برگشتی و منو دیدی نترس
لبخندکی زدم. براش شکلک خنده فرستادم. سرپا دکمههای کیبورد را یک انگشتی فشردم و نوشتم:
- الان میام، با هم حرف میزنیم
ته سیگار را چلاندم تو زیر سیگاری و لیوان جرم گرفتهام را برداشتم تا بروم چای بریزم. برگشتم. بعد از چند روز تو بیمارستان به هوش آمدم. لال شدهام. اما هنوز با جن زیبای اینترنتی گپ میزنم. گفته اگر نترسم خواهد آمد تا ازدواج کنیم. خوشحالم! نمیدانم تا چه اندازه حرفهام را باور کردهاید. اگر نه - که زهی اسف. اما اگر باور کردهاید خوب است بدانید این داستان واقعی، نوشتهای بود از سر بیکاری که همان غروب دلتنگ نوشتمش.
پنجم فروردین هشتاد و هشت تنگ غروب
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:27  توسط علی کرمی
|
یکی و آنیکی دوستان قدیمی و همسایهاند. امروز آنیکی میآید و برای قراری از یکی لباس قرض میگیرد. یکی هم میگوید من هم قراری دارم و از آنیکی لباس قرض میکند. یکی با معشوقهی آنیکی میرود کافی شاپ و آنیکی هم با معشوقهی یکی به کافی شاپ دیگری میرود.
آنیکی سر قرار با معشوقهی یکی دردمندانه معترض میشود که یکی، مرد خیانت کاریست. آنیکی رازی را دربارهی یکی بر ملا میکند. به معشوقهی یکی میگوید یکی، هم به من خیانت کرده که با معشوقهام رو هم ریخته - و هم به تو خیانت کرده که با معشوقهی من رو هم ریخته. آنیکی پیشنهاد میدهد که حالا که یکی اینچنین کرده، تو هم با من باش و به اون خیانت کن تا هردو انتقاممان را از یکی گرفته باشیم. معشوقهی یکی که توسط آنیکی از رابطهی یکی با معشوقهی آنیکی خبر شده غضبآلود، تلفن میکند به یکی که تو به من خیانت کردهای و دیگر نمیخواهم ببینمت یا اگر ببینمت، میکشمت اما بدان که من نیز به تو خیانت کردهام و میخواهم با آنیکی ازدواج کنم. حال آنکه معشوقهی یکی، آنیکی را برای ازدواج مناسب نیافته و این را صریحا و همانجا پس از قطع کردن تماسش با یکی به آنیکی میگوید و او را ترک میکند. معشوقهی یکی به قصد کشتن یکی اسلحهای بر میدارد و میآید که کار یکی را یکسره کند. میداند که یکی با معشوقهی آنیکی رو هم ریخته و به او خیانت کرده است. معشوقهی یکی با اسلحهای میآید تا یکی را که به او خیانت کرده بکشد. یکی میداند که اوضاع پیچیده شده. میداند از معشوقهاش هر کاری بر میآید. یکی، همیشه در مواقع بحرانی به پشت بام خانهاش میرود تا بیاندیشد چه کند. یکی برای مظلومنمایی همانوقت که معشوقهاش زنگ زده بود و تهدیدش میکرد به او گفت حالا که تو دیگر نمیخواهی با من باشی، من هم خودم را از پشتبام خانه پایین میاندازم. معشوقهی یکی میداند که او مظلومنمایی میکند و هم میداند او هرگاه میخواهد تدبیری کند به پشت بام خانه میرود. معشوقهی یکی با اسلحهای در راه است. یکی به پشت بام میرود که چارهای بیاندیشد تا از دست معشوقهی عصبانیاش خلاصی یابد و زودتر به معشوقهی آنیکی برسد.
یکی رو پشت بام که میرسد میبیند آنیکی هم آنجاست. آنیکی که هر دو معشوقهها را از دست داده و از این مانده و از آن رانده شده آمده رو پشتبام تا خود را پایین بیاندازد. آنیکی تا یکی را میبیند با او گلاویز میشود و همین میشود که یکی، آنیکی را پایین میاندازد. همانوقت معشوقهی یکی با اسلحه داشته میآمده تو ساختمان که یکی را بکشد که آنیکی میافتد رو سرش و هر دو هلاک میشوند.
یکی میماند و معشوقهی آنیکی. معلوم نیست کدام شیر پاک خوردهای زنگ میزند به معشوقهی آنیکی که یکی خودش را از بام پایین انداخته و مرده. معشوقهی آنیکی هراسان میآید و میرسد و جنازههای لهیده را میبیند. از آنجا که یکی از آنیکی لباس غرض کرده بوده و آنیکی لباسهای یکی را قرض کرده بوده معشوقهی آنیکی دچار اشتباه میشود. باروش میشود که این معشوقهاش یعنی همان یکیست که از بام به زیر افتاده رو سر زنی. گریان میدود رو بام خانه. میرود بر بام تا خودش را پایین بیاندازد.
یکی میرود سراغ معشوقهی آنیکی که بگوید آنیکی و معشوقهام مردهاند و من یکی ماندهام و تو که درمییابد شیر پاک خوردهای خبر اشتباه رسانده. پس یکی بدوبدو باز میگردد تا معشوقهی آنیکی را بیابد و بگوید که زندهاست و این، آنیکی و معشوقهی منند که از بام افتادهاند و مردهاند. یکی دوباره باز میگردد و به ساختمان و نزدیک جنازهها میرسد. چشم میگرداند دنبال معشوقهی آنیکی و نمییابدش. اینجا جیغ معشوقهی آنیکی که از بام پایین پریده را از بالا سرش ...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 16:4  توسط علی کرمی
|
غوغا بود. مردم معترض جمع شده بودند و پلیس با باتوم آنان را پس میراند. عبدالله و قاسم میرفتند خانهی ناصر. توی این هیر و ویری یکی از پلیسها با باتوم کوبید به سر عبدالله. سرش را توی دستهاش گرفت و روی پلهی جلو مغازهای که کرکرههاش پایین بود نشست. قاسم که توی شلوغ پلوغی یک لحظه از عبدالله جدا افتاده بود، دوید و آمد، ایستاد بالا سر عبدالله و پرسید:
- چی شد؟!
عبدالله بیاینکه به قاسم نگاه کند گفت:
- فکر کنم آسیب اجتماعی جدی دیدم
ولی آنها رفتند خانهی ناصر و دور هم چای خوردند و سیگار کشیدند.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:54  توسط علی کرمی
|
تلفن که زنگ میزند و برش که میدارم، میگویم:
- سلام
مادربزرگ است. لرزان جوابم میگوید:
- علک سلام، تو کی هستی؟
- علیئم قربونت برم
- خدا نکنه روله، حالت خوبه؟
- خوبم، تو چهطوری؟
- ای - یه رو خوب، یه رو بدتر، بهتر، بد، خوب، دیه پیر شدم خو
- دلم پیشته به خدا، ولی نشده بیام
- هی منم دلهم پیشتان اگه نبود، خو من بیسواد، چهجو تلفن برمیدارم ئی دکمشه فشار میدم خودش خانهتانه میگیره؟ - روله توی ئی شلوغیئا بیرون نریئا! به او برارتم بگو نره، یه جو زبانش بگیر بنیشه توی خانه
- چشم، چشم
- قربان چشمت، کاری نداری؟
- ماچ ماچ، زنده باشی، یاعلی
- علی یارت، ماچ ماچ
تلفن را میبوسد و قطع میکند.
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:8  توسط علی کرمی
|
تو خانه تنها بود. غروب بود. با لیوان چای برگشت به اتاقش. دستش را جلو صورتش تکان داد «هوووف، چه دودی گرفته اینجا رو» دیگر حوصلهی کتاب خواندن نداشت «به این راحتی نیس که، الله بختکی که نمیشه رییس جمهور انتخاب کرد» کتابی که میخواند روی زمین باز بود. بالاسر کتاب ایستاد «بسه دیگه خسته شدم» پنجهی پاش را انداخت زیر جلد کتاب و بستش. پنجره را گشود «من باید خوب فکر کنم، شاید اصلا رای ندم، هیچوقت، عجب دودی گرفته اتاقو» بوی باران میآمد. باران نمیآمد «این علی کرمیئم گیر میده به یه چیزی ول کن نیست، حال آدمو به هم میزنه مردک» کمی چای از لبهی لیوان مکید. صورتش تو هم شد «هووووف، بر پدرت لعنت، چقد داغ بود، الکییه مگه انتخاب کردن آیندهی چار سال مملکت، هی میگه موسوی موسوی» فوت کرد تو لیوان. قند برداشت. زد تو چای. قند را میان دو لبش گذاشت و مکید. قند را به دهان کشید و خرت خرت جوید «به تو چه اصلا؟ شاید من دلم نخواد رای بدم، مردک بد پیله» خواست باز چای بنوشد. یکهو لیوان را پس کشید. خم شد رو لیوان و فوت کرد. جرعهای نوشید. نفس پس داد «هههههه، چقدر گول بخورم؟ من که امیدی ندارم» کتابخانه کنار دیوار بود و کامپیوتر کنار کتابخانه. آمد و شستی دستگاه را فشرد. کامپیوتر، خمیازهای کشید و روشن شد. «البته بدم نمیگفت، اینجوریئم که نمیشه» تصویر نیامد. «تصویر چرا نیومد؟» مونیتور را تازه خریده. با سر انگشت پشتش را جورید دنبال شستی روشن - خاموش «شاید منم رای دادم، اما این علی کرمی حال آدمو به هم میزنه، میرحسین، میرحسین» شستی روشن - خاموش مونیتور را نیافت. دولا شد پشت مونیتور را ببیند که پیشانیش را قایم کوفت به لبهی زهوار کتابخانه کنار کامپیوتر «تف به روت بیاد علی کرمی» نشست رو صندلی و دست گذاشت به پیشانی و مالید. چای را گذاشت رو میز. سیگار برداشت. آتش زد. دود را پف کرد «راست میگه بیچاره، باید به میرحسین رای بدیم» پیشانیش را مالید.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:49  توسط علی کرمی
|
سوار بر اسب مراد میتازید. مراد فریاد میکشید: آی دزد!
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 20:0  توسط علی کرمی
|
کودکان آرزو میکنند به بزرگسالی کارهای شوند و من هم آرزو میکردم. کسی اگر میپرسید: «میخوای چی کاره شی؟» میگفتم: «قدیس» که بیشتر پرسشگران، تنها به پلک زدن اکتفا میکردند و هیچ نمیگفتند. دست کم اگر هیچ نداشتم هدفی داشتم که به هیچ قیمتی از آن دست بردار نبودم. میخواستم قدیسی شوم. برای رسیدن به هدف، سوای پشتکار و علاقه، گزینهی بختیار بودن هم هست که بخت اگر یار نباشد یک جای کار خواهد لنگید. در باب بختیاریام همین بس که از اوان کودکی یک جای کار بختیاریم، نه که میلنگید، فیالواقع افلیج بود و راه نمیرفت. اولین مواجههام با نگونبختی "تولد" بود. هنوز مچ پاهام تو دست دکتر بود که فهمیدم «نه، من نباید میاومدم» آنهم به دنیایی که همه رو سقفاند جز چراغها و سوسکهایی که جاشان نباید تو اتاق زایمان آدمها باشد و معقولتر است جای دیگری برای زایمانشان دست و پا کنند. هنوز واژگون تو دست دکتر بودم و به بازگشتن از همان راه که آمده بودم میاندیشیدم که دکتر بیانصاف با پنجهچنان کوفت پشتم که وقْی زدم و اشکهام سرازیر شد و از بالا سرم چکید رو سقف یا زمین. زود که پی بردم جابجایی سقف و زمین خطایی بصریبوده کمی با زندگی کنار آمدم.
باورم نمیشد پا به دنیایی گذاشتهام که نوزادی را فقط به خاطر نفس نکشیدن، آنچنان میکوبند که معلمان، شاگردانشان را. کماکان از نفس کشیدن دل خوشی نداشتم. هر از چندگاهی تلاش میکردم چنین کار مضحکی را ترک کنم. اما هربار مادرم قایم میکشید زیر گوشم. این شد که ترس از نفس نکشیدن آنچنان درم ریشهدواند که تا به امروز هرگاه به این مسئله فکر میکنم یاد کشیدههای مادرم میافتم و از واهمهای موهوم، نفس میکشم. کتک خوردن به همینجا ختم نشد. مادرم هر وقت گریه میکردم و چیزی میخواستم با تمام قوا مرا به سوی پدرم پرت میکرد و پدرم که مردی اهل دانش و خرد و مطالعه بود تا چشم از کتاب بگیرد دیر شده بود و افتاده بودم تو بخاری یا سطل زباله. اما خب از انصاف که دور باشم باید بگویم چند بار هم موفق شد و مرا گرفت. بارها هم میشد که با همان غیظی که مادرم مرا به سویش پرتاب میکرد، شوتم میکرد سمت مادرم و اینجور وقتها بود که مادرم شیرجه میرفت مرا بگیرد یا نمیرفت. اگر شیرجه میرفت و مرا میگرفت سینهاش را تندی تو دهانم میچپاند و غائله ختم میشد. با عاشقانهترین لحنها تو صورتم میگریست و میگفت « ازت متنفرم میمون، الان چه وقت اومدن تو بود آخه! » اما اگر شیرجه نمیرفت از پنجره پرت میشدم تو خیابان و تا یکی حوصله کند و جمع و جورم کند چندتا ماشین از کنارم یا روم رد میشد. بیرون که پرت میشدم پدرم ریسه میرفت و به مادرم میگفت « ایندفه رو دیگه من بردم، نتونستی بگیریش » و مادرم همینطور که میگریست میخندید و میگفت « به خاطر همین دیوونهبازیئاته که هنوزم دوستت دارم » همین باعث آشتیشان میشد و پی میبردند زندگی اینقدرها هم بد نیست. هیچ وقت از این پرت شدنها نمردم و حتی حالی شبیه مرگ را نیز تجربه نکردم. مثل عروسکی بیجان میماندم همانجا وسط خیابان. گاهی همینطور که میان خیابان افتاده بودم میاندیشیدم آدم، سگجان است یا سگ؟ آدم از سگ هم سگجانتر است. در اثبات سگ جانی آدمیزاد همین بس که کدام سگی حداقل چهل سال عمر کرده؟
القصه کتکخوردن و نفس کشیدن شد از عادتهای روزمره و نفس کشیدم و بالیدم و کتک خوردم. برای فرار از همین عادات بود که تصمیم گرفتم قدیس شوم. پس از اینکه با مرارت فراوان دورهی متوسطه را گذراندم و خواستم در کنکور کارشناسی قدیسی شرکت کنم دریافتم پدرم برای صرفهجویی در هزینهها مرا به مدرسهی راهنمایی نفرستاده. این موضوع بلوایی تو ادارهی آموزش و پرورش راه انداخت که باعث شد وزیر آموزش و پرورش وقت، تو ترافیک بزرگراه، سکته کند و بمیرد. وزیر جدید هیچوقت سکته نمیکرد. چون تو ترافیک نمیماند. به این خاطر که هیچوقت از خانه بیرون نمیآمد. نتیجهی جلسات وزیر و مدیران عالیرتبهی آموزش و پرورش این شد که از تحصیل محروم شدم. اما قدیس شدن هدفی بود که حاضر نبودم به هیچ قیمتی از آن دست بردارم؛ حتی به قیمت روز دنیا که معادل دلار و پوند پرداخت میکردند و با آن میشد زن بگیری و یک آپارتمان لوکس تو بهترین محلهی بهترین شهر بخری و به فسادهای اخلاقی و غیر اخلاقی بپردازی. مُصر بودم قدیس شوم و به همین خاطر جملهی "میخواهم قدیس باشم" را رو تن درخت جلو خانهمان با ناخن کندم. شب از درد خوابم نبرد. ناخنم به گوشت رسیده بود و حتی یک ریزهش هم نمانده بود. از همه بدتر صبح که بیدار شدم و از خانه بیرون زدم حیرت کردم که برای طرح تعریض پیادهروها آن درخت را کندهاند و یک ساعتی سرم را و کپلم را خاراندم. خواستم رو دیوار خانه همان جمله را بنویسم که انگار یکی نهیبم زد « به خاطر یه کندهکاری، طرح تعریض پیادهروها به اتاق خوابای خونهتون نکشون؟! » ناخنی هم نمانده بود تا با آن رو دیوار آجری چیزی کنده کاری کنم.
بیخیال شدم و تو نیازمندیهای روزنامه دنبال کلاسهای آزاد قدیس شدن را گرفتم. خوشبینانهترین برخورد با آگهیهای روزنامه این بود که با آنها شیشههای حیاط خلوت خانهی مادربزرگم را پاک کنم. یکی نوشته بود قدیس شدن در ده جلسهی تضمینی و میدانستم برای قدیس شدن حداقل دورهای یکساله ریاضات دشوار لازم است که اگر مستعد باشی شاید بعد از یکسال بتوانی چند کرامت کوچک مثل مشاعره با ابرها و خندیدن روی آب یا فریاد زیر آب را تجربه کنی. دیگری نوشته بود تنها شبها با گوش دادن به نوارهای آموزشی ما قدیس شوید که مسلما کلاهبرداری محض بود و حیف پول که بابت اینچنین نوارهای آموزشی بپردازی. از آگهیهایی مثل قدیس شدن زیر پله و اتاقخواب و حمام که بگذریم بر آن شدم تا از چند دوست که روابط حسنهای با دانشجویان قداست داشتند سراغ کلاسهای آزاد قدیسی را بگیرم. جوینده یابندهاست و طلسم شکست و یک روز بعدازظهر توانستم به کلاس یکی از اساتید قداست که شهرتی به هم رسانده بود راه ببرم. ماهانهی کلاسها را به زحمت و با جان کندن تو پنچرگیری و نانوایی محلهمان جور میکردم. ولی عشق به هدفم از سرخورده شدن بازم میداشت. اولین جلسهای که استاد را دیدم کمی شگفتزده شدم. فکر نمیکردم یک قدیس شاخ و سم داشته باشد اما تا آنروز هیچ قدیسی را از نزدیک ندیده بودم و رفتار و سخنان استاد بسیار تاثیر گذار بود. همین شد که با علاقه و پشتکار، آنچه را میگفت به کار میبستم و هر شب تا دیروقت تو پارک نزدیک خانه تمرین میکردم. تمرینها چندان آسان نبود و برای من که معدهی ضعیفی داشتم نوشیدن روزانه دو لیتر خون آدمیزاد، آسان نبود. از همه بدتر هیچکس را نمیتوانستم راضی کنم که خونش را بدهد تا بنوشم و بیشتر از خون خودم مینوشیدم. به خاطر کم خونی، فشارم دایم پایین میافتاد. چند بار تو خانه بیهوش شدم و مادرم آب قند تو صورتم پاشید. مادرم همیشه غر میزد « تولههای مردم پی کار و کاسبیو گرفتهن ولی تو مثه احمقئا رفتی پی هنر که چی؟» هر چه تلاش کردم بفهمانمش قدیسی از رشتههای هنری نیست، نشد که نشد. مو به مو تمرینها را انجام میدادم و شاید به جرات بتوانم بگویم از بهترین شاگردهای کلاسمان بودم. استاد راضی بود. رضایت تو چشمهای سرخش موج میزد. تمرین تجاوز به حقوق مدنی پیرمردهای بالای نود سال را از همهی تمرینها دوستتر داشتم. اما از کشتن و سوزاندن مورچهها و قناریها خیلی خوشم نمیآمد و در نظرم ملال آور مینمود. یکبار هم به اردو رفتیم که در آن بیشتر جنگلهای جهان را به آتش کشیدیم و تو آب بسیاری از رودخانهها به شیوههای بدیع و نو قضای حاجت کردیم. تو همین اردو بود که عاشق یکی از همدورهایهام شدم. او هم بسیار علاقهمند و پیگیر بود و دُم هشتاد روباه را با دندان کند و تو آتش سوزاند. همینجا بود که به او پیشنهاد ازدواج دادم. باهم خون آهویی را مکیدیم و به عقد هم درآمدیم.
خلاصه با هر مرارتی بود دورهها را به پایان رساندم. نتیجه شگرف بود. رو دیپلم پایان دوره نوشته بودند. مدرک دیپلم دورهی عالی ابلیسی! و تازه دانستم چرا استاد شاخ و سم داشت. آمدم معترض شوم به استاد که چرا به من دروغ گفتی؟ که با نگاهی به شاخ و سمش دستم آمد که باید میگفته و طبیعتش همین است. هر چند میخواستم قدیس شوم اما از آموزش دورههای ابلیسی درآمد خوبی دارم و راضی هستم. جای شاخهام که تازه دارند از سرم جیک میزنند کمی میخارد و به راه رفتن با سم هنوز عادت ندارم. همیشه کارها آنطور که میخواهی پیش نمیروند. بااینحال میاندیشم گاهی کمی بخت هم چاشنی زندگیت باشد خوب میشود! بخت اگر یار نباشد قدیسی یا قدیسهای، ابلیسی یا ابلیسهای میشود!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:18  توسط علی کرمی
|
روزی نبود، روزگاری نبود. همهی شهر را نکبت گرفته بود و وبا و بدبختی. میان این همه بدبختی مردی بود که شایعه بود خوشبخت است. مردم زیر گوش هم پچپچ میکردند و دروغ و راست را به هم میبافتند تا به مدد این زمزمهها فاصلهی دیر گذر بیماری و بدبختی تا مرگ را کمتر حس کنند. هیچکس نمیتوانست بفهمد خوشبختی مرد خوشبخت حقیقتیست یا موهومیست زاییدهی بدبختی خودشان. این شد که مردم شهر شورایی تشکیل دادند متشکل از سه بدبخت و چهار بدبدختتر. دو تاشان - که همه مرد بودند و هیچ کدامشان نه زن بود، نه مخنث - پیر بودند. چارتای باقی یکی میانسال بود و باقی جوان. اما هیچ کدام از مردم شهر نپرسیدند آن یکی دیگر که انتخاب کردیم چه شد؟ گروهی پنداشتند لابد هست و ما نمیبینمش. پارهای هم هیچ در قید نبودند بوده یا نه. مردمانی مرده بودند در انتظار مرگ نشسته لب گورهاشان و به هیچ مشغول.
مرد یحتمل خوشبخت شهر، فرزندی نداشت. اما زن داشت. خوب زنی هم داشت. زیبا و عطرآگین. همه دلباختهی زنش بودند و زن تنها دل در گرو عشق او داشت. جوانان تازه بالغ محل معطلش بودند. وقتی میرفت نانوایی و بازمیگشت همه حالشان خراب میشد. مرد هم معلومم نشد که چهکاره بوده چون از این داستان هر چند که زیاد نمیگذرد اما همهی مردم آن شهر مردهاند. این داستان را گویا مردمی که در آن زمان از آن شهر گذر کرده بودند سینه به سینه و لب به لب روایت کردهاند و من از پدربزرگ دوستم شنیدم. هرچند شبی که این داستان را میگفت و قلیان میکشید من به خاطر دلدرد شدیدی که داشتم دارو خورده بودم و کمی منگ بودم. این شد که این داستان را تکه و پاره به خاطر سپردم و امروز هم که هفت سال از مرگ پدربزرگ دوستم میگذرد و حال و روز خوشی ندارم به سختی تلاش میکنم آن را بازسازی کنم.
روز اول یا دوم یا هشتم بود که دو پیرمرد که یکیشان قوزی بود و دیگری لنگ، تصمیم گرفتند بروند دور و بر خانهی مرد خوشبخت، سر و گوشی آب بدهند. اما چون پیری هوش و حواس حسابی براشان نگذاشته بود رفتند خانهی دوست دیگرشان و بنا کردند به تریاک کشیدن. آنشب و شبهای بعد آنقدر تریاک کشیدند تا مزاجشان رو به سفتی گذاشت. پیرمردها آنقدر نتوانستند اجابت مزاج کنند که از تنگی نفس و خشکی مزاج و خونریزی مقعد، مردند. ماندند مرد میانسال و دو یا سه جوان دیگر. مرد میانسال یک روز صبح پس از خوردن صبحانه به همسرش گفت که او را به عنوان مسئول تحقیق، در این زمینه انتخاب کردهاند. زن امرد میانسال، بسیار گریست و چنگ به گیسوانش زد و موهاش را کند که میخواهی بلای آن دو پیرمرد بر سرت بیاید و من و این هشت بچه را یتیم کنی؟ زن شد ابر بهار و اشک ریخت. ایستاد جلو مردش و گفت مگر از رو جنازهی من بگذری. مرد میانسال که آبرودار بود و امین اموال مردم بود و برابر همهی مردم احساس مسئولیت میکرد درنگ نکرد. کاردش را از پر شالش کشید و سر زنش را گوش تا گوش برید. فرزندانش هر چه گریه کردند و جیغ کشیدند گوش مرد خریدار نشد و کار زن خود را یکسره کرد و از رو جنازهاش رد شد. رد شد و پرسانپرسان رفت تا خانهی مرد را جست. تا غروب، حوالی خانه کشیک داد تا بالاخره سر و کلهی مرد خوشبخت پیدا شد. مرد خوشبخت که دستش پر بود از نان و میوه و شیرینی در خانهاش را با کون باز کرد و از لای در کشید تو خانه. مرد میانسال با خودش گفت: حالا من هم میروم از رو پشت بام همسایه دزدکی نگاه میکنم تا راز خوشبختی او را دریابم و به همهی مردم بگویم. هنوز از دیوار خانه بالا نکشیده بود که همسایهگان گمان بردند دزد است. با بیل و کلنگ آنچنان او را کوفتند که چیزی جز خاک از او به جا نماند. فردا که خورشید زد هیچکس به روی هیچکس نیاورد که دیشب با همدستی یکدیگر مردی را آنچنان کشتند که نیست شد. خاطرهی زنده بودن مرد در پس کینههای فرزندانش و ترس قاتلانش برای همیشه از یادها شسته شد و هیچگاه کلامی از او به میان نیامد. جوانی دیگر که مسئول بود تا سر از کار مرد خوشبخت در بیاورد آنچنان دلباختهی زن مرد خوشبخت شد و زن را عشقی به دست نیامدنی یافت که سر گذاشت به صحرا و همنشین چرندگان و پرندگان و درندگان شد. او را شغالان و کفتاران و گرگان، در پی خیانت پرندگان و چرندگان، پاره کردند و خوردند. هیچ از او به جا نماند. حتی موی سر و روش هم طعمهی موران شد. عجیب این بود که این حکایت سینه به سینه به من رسید و تا این زمان هیچوقت یکی نپرسیده که در ابتدا هفت تن مامور شدند در حالی که در این حکایت تنها سرنوشت چار تن را روایت کردهاند. این شد که من و شش تن از یاران موافقم تصمیم به تحقیق در باب این روایت گرفتیم. هر کدام از آنان به سرنوشت شومی دچار شدند و مردند و تنها باقی ماندهشان منم که سالهاست دلدردی مزمن دارم که طبیبان آن را مرض خرچنگ نامیده و خرچنگی در من بالیده و قلب مرا ذره ذره میخورد تا بمیرم. باشد تا پس از من کی کنجکاو شود و سرنوشت مردی خوشبخت را پی بگیرد و شومی خوشبختی او دامانش را بگیرد و بمیرد.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:6  توسط علی کرمی
|