صفا میانسال
محسن جوان
مرد رهگذر میانسالشب. بیرونی. خیابان.
مردم در رفت و آمدند. نوحه از دور به گوش میرسد. صفا بساط شربت نذری میچیند.
محسن آقا صفا! تو محل میگن شربتات مشکل گشاس.
صفا د نه شربت که مشکلگشا نیس بچه، حرضت مشکل گشاس! - لیوانا رو بیچین سر میز بینم بَلَتی.
محسن [لیوانها را میچیند] میدونی آقا صفا. هر چی تو دلم داد میزنم و هرچی – مشکلمو - حل نمیکنه، حق ندارم شک کنم؟
صفا داری والا!
محسن مسخرهم میکنی؟ - مشکلم حل نمیشه - هر چی دعا - هر چی -
صفا وایس بینم همه چی مرتبه؟ - گفتی چی میگفتم؟! – ها، ببین داآشم، محسن دیگه؟! - قدیم ندیما که جاهل بودیم و میزدیم و میبستیم و میخوردیم و میشکستیم، یه چی شد که مشکل شد، دردسرت ندم، دلمون گیر و گریپاچ کرد.
محسن مشکلتون چی بود که - ؟
صفا بگذریم - ولی مام که دیدیم نه از خودمون و نه از هیچ بنی بشری ساخته نیس کارمونو بسازه و کمکمون کنه - موند اوس کریم - مام هی واسه اوس کریم آبقوره گرفتیم و در خونهش- ضجه زدم و زنجموره کردم زیر همین آسمون بالاسر.
محسن مراد دلتو داد؟
صفا تا مراد چی باشه – نه خو، اونو که نه – یه جوونمردی گفت «نذر کن»
محسن منم امسال نذر کردم - خدا کنه بشه.
صفا اما داش محسنئم ما نذرم کردیم و – نترسیئا! - ولی نشد که نشد.
محسن نشد؟! - پس این بند و بساط شربت و اینا - ؟
صفا اون روزا که گذشت، فهمیدم حرضت عجب بیشتر از من میفهمه و من عجب اصن نمیفهمم - خودش خوب میدونه چی بشه و چی نشه [سکوت] خوبی عمو جون؟ پ چرا رفتی تو لب؟
محسن خوبم آقا صفا – ولی فکر کنم - نه خوبم - مطمئنم حله - بشه - نشه.
صفا شادی و غصه میان و میرن تا این دو روز عمر بگذره - خدا بخواد و همهمون دم آخری عاقبت به خیر ریقئو سر بکشیم - آره عمو – بسپر و برو!
دستهی عزاداران نزدیک میشوند. رهگذری سر میرسد.
مرد رهگذر نذرییه؟
صفا پ نه شربت فروشی زدم اینجا کاسبی کنم؟
مرد رهگذر پس نذرییه - اینم یه جور کاسبییه.
صفا بهترین کاسبی! [شربت تو لیوان میریزد]
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 0:30  توسط علی کرمی
|
: فک کنم دارم میمیرم!
: اگه مُردی جان من با من ارتباط برقرار کن، میخوام بفهمم اونور چه خبره.
: من همینجوری زنده به سختی با تو ارتباط برقرار میکنم!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 13:35  توسط علی کرمی
|
: این یه ریزه منو میترسونه. نه ببین – اشتباه نکن. رفیقمو میگم! باور کن پوتین پا میکنه، از همین سیاه ساق بلندا. اما هر وقت توی برف ازش عقب میافتم حیرت میکنم؛ آخه به جای رد پا، رد سُم داره! این حس خوبی بهم نمیده.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:21  توسط علی کرمی
|
استاد: خداوندا سپاس.
جمع دوستان: خداوندا سپاس.
استاد: این لحظه را سپاس.
جمع دوستان: این لحظه را سپاس.
استاد: پدرم را سپاس.
جمع دوستان: پدرم را سپاس.
استاد: مادرم را سپاس.
جمع دوستان: مادرت را سپاس ... !
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:58  توسط علی کرمی
|
: از چی بیشتر از همه چی بدت میاد؟
: خریت!
[مکث]
: این که من الان منظورتو نمیفهمم که خریت نیس؟!
[سکوت]
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:22  توسط علی کرمی
|
ما: بابا ما در محضر بینظیر شوما لالمونی میگیریم قربان.
او: لالمونی گرفتی یه ساعته عینهو وروره جادو فکت میجمبه؟!
ما: قربان ما لال که میشیم زیاد حرف میزنیم!
[«او» میخندد، «ما» قند توی دلش آب میشود]
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:6  توسط علی کرمی
|
پردهی اول
صحنه خالی و تاریک است.
ماهی زلال پرست: به شب نشینی خرچنگ های مردابی - چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
پردهی دوم
کافه خرچنگها شلوغ است. ترانهی «کی میگه کجه؟» را مینوازند و ماهی زلال پرست با بزک و دوزک و شورت و شلیته و عشوه میرقصد و میخواند.
خرچنگ یک: بده من لبو [مکث] سگ مصبو –
خرچنگ دو: د رو میز مام بیا مادمازل شنیسل!
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:42  توسط علی کرمی
|
: بفرمایید!
: چیز تعارفیئی نیست – شما بفرمایید!
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:57  توسط علی کرمی
|
: اه، این دستگاهه چه سوتی میزنه! - مخم رفت
: جهتیاب ماهوارهس، خیلی پارازیت انداختن، قاطی کرده، اگه با این نشه ماهواره رو تنظیم کنم، باید باز با موبایل تنظیمش کنم
: ا! – با موبایل؟ با موبایلئم مگه میشه ماهواره رو تنظیم کرد؟! – چهجوری؟
: آره، سادهس!
: چهجوری؟
: از پایین زنگ میزنی روی موبایلئم و هی میگم گرفت؟ گرفت؟ - الان چی، گرفت؟ بعد وقتی گرفت قطع میکنی
[مکث]
: آها!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:36  توسط علی کرمی
|
: محمود آنفلوآنزای خوکی نگیرم! نچام!
: داش علی شب که خواستی بخوابی تا گردنتو خوب بپوشون
: از بالا تا گردن یا از پایین تا گردن؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:57  توسط علی کرمی
|
[کمی اتصالی و جرقه و انفجار]
: اوه اوه، چی شد چی شد؟ برق گرفتت؟
[مکث و دود]
: ندااانستم دگر چون شد؟ که چون غرق اااست در بیچون –
[اتصالی بیشتر و جرقهی بیشتر و انفجار مهیب]
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:21  توسط علی کرمی
|
یک: سلام
دو: ببخشید، قطع شده بودم، سلام، چیز دیگهایئم نوشتی؟
یک: خوبی؟
دو: قطع شدم چیزی گفتی؟
یک: ببخشید منم قطع شدم، پرسیدم خوبی؟
دو: ببخشید دوباره قطع شدم، خوبم، چیز دیگهای نگفتی؟
یک: من قطع شدم اگه چیزی گفتی، پرسیدم چیزی گفتی؟
دو: قطع شده بودم، من خوبم، چیزی اگه نوشتی به دستم نرسیده
یک: من قطع شده بودم؟ من خوبم؟
دو: داشتم درد دل میکردم، قطع شده بودم، خوبی؟
یک: چیزی گفتی؟
دو: قطع شده بودی؟
یک: من خوبم، تو چطوری؟
دو: من قطع شدم، چرا اینترنت این طوری شده؟
یک: من قطع شده بودم، تو خوبی؟ من خوبم، اینترنت مشکل داره؟
دو: الان منو داری؟
یک: آره آره
دو: من قطع شده بودم تو خوبی؟ داری منو؟
یک: چیزی اگه گفتی دوباره کپی کن
دو: من قطع شده بودم، خوبم خدا رو شکر، فهمیدی؟
یک: قطع شدم، من خوبم، تو خوبی؟
دو: من که قطع شده بودم اما تو اگه چیزی گفتی من خوبم
الخ.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:27  توسط علی کرمی
|
: مُرد
: تسلیت میگم
: راحت شد
: تبریک میگم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:36  توسط علی کرمی
|
آقای دلارام: دختر هوسانگیزی بود. بهم چشمک میزد، بهم لبخند میزد. همین شد که به خودم جرات دادم باهاش سر حرفو باز کنم و – ازدواج کردیم! همون روز که باهاش آشنا شدم متوجه شدم کمی عصبییه، تیک عصبی هم داشت، یه چشمش میپرید و با اون یکی گاهی چشمک میزد و ناخودآگاه لبخند میزد. میخوام طلاقش بدم، نه که عصبی بودنش یا تیکهاش برام غیر قابل تحمل باشن – نه! اما همهی مردها در وهلهی اول متوجه نمیشن اون بهشون چشمک نمیزنه، اون بهشون لبخند نمیزنه و – نه دیگه نمیتونم تحمل کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 20:19  توسط علی کرمی
|
: بچه چرا اینقدر کثیف شده؟ افتاده تو چاله؟
: نه توی باغ وحش یه لحظه حواسم نبود فیل رید روش!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:7  توسط علی کرمی
|
: این دهان بستی دهانی باز کن.
: این یکی دهنمو وا کنم خوبه؟
: ها خوبه، اَ کن، اَ کن، هواپیما بره توی فرودگاه، قااااااان.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:5  توسط علی کرمی
|
: ببخشید جناب خلبان میتونم بپرسم دارید چیکار میکنین؟!
[مکث]
: سقوط!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:53  توسط علی کرمی
|
شخصیتها
زن – میزبان، جوان
مرد – میهمان، جوان
[سالن آپارتمان. زن میرود چای بیاورد. مرد، قدمی توی سالن میزند و تابلوها را ورانداز میکند. گوشهی پذیرایی کاسکویی در قفس است. مرد جلو قفس کاسکو میایستد]
مرد: موچ موچ موچ موچ – چطوری حیوون؟!
کاسکو: حیوون خودتی مادر ...، خواهر ...، عمه ...، دخترخاله ...، دوست دختر سابق ...، جمعیت اناث خانواده ...، نه اصلن همهکس ... .
[سکوت]
[مرد رو میگرداند. زن با سینی چای توی دستش وسط پذیرایی خشکش زده. کمی به یکدیگر خیره میمانند. مرد مینشیند]
کاسکو: پرندهای است که - چون این یکی بیشخصیت بود - نامش در بخش معرفی شخصیتها لحاظ نشد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:27  توسط علی کرمی
|
: سلام آقای دکتر من یه ریزه بیناییم کم شده.
: یه ریزه که بیشتر، باید بیناییتون خیلی کم شده باشه.
: چطور؟! شما که هنوز معاینه -
: خب تشخیصش کار سختی نیست! چون اینجا دفتر وکالته و چشم پزشکی توی ساختمون روبرویییه، در ضمن شما الان روی موکل من نشستین و از همه مهمتر اینکه من آقا نیستم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:13  توسط علی کرمی
|
: هی بهت میگم برا بچه این سن و سال حیوون نخر، مگه حیوون اسباببازییه؟ بیا! – بال کفترو کنده با چسب اوهو چسبونده رو سر زبونبسته!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:36  توسط علی کرمی
|
: چطوری؟ خوبی؟ خوشی؟ سرحالی؟ سردماغی؟ کیفت کوکه؟ عیشت جوره؟
[سکوت]
آها خوب نیستی!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:15  توسط علی کرمی
|
مرد خیار میخورد.
زن: چقده دوسم داری؟
مرد: بیشتر از خیار، یه استکان چای بیار!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:33  توسط علی کرمی
|
: جهان پیر است و بیبنیاد!
: جوونئم که بوده پخی نبوده، چی بوده؟! پر دایناسور و کفچهمار و کژدم و اژدها!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:35  توسط علی کرمی
|
شخصیتها
نویسنده – مردی میانسال
بازرس – مردی میانسال
بعدازظهر. آپارتمان نویسنده.
نویسنده: آدم نباید زندگی رو اینقدر سخت بگیره، واقعاً نباید این کارو بکنه!
بازرس: چرا خودکشی؟ سابقهای؟ - چیزی؟
نویسنده: نه! باور کنید دختر معقولی به نظر میرسید - اون فقط به دو تا مشکل کوچیک بر خورده بوده، منم نمیفهمم، واقعاً نمیفهمم چرا.
بازرس: پس شمام مث من فکر میکنید فقط برای اینکه - ؟
نویسنده: آره گمونم حق با شماس – از جاش پا شد –
بازرس: خب؟
نویسنده: پرسید «دستشویی کجاست؟» - اولین بار بود که اومده بود اینجا.
بازرس: و همدیگه رو میدیدید.
نویسنده: دقیقاً.
بازرس: پس باهاتون رودربایستی داشته.
نویسنده: البته - ولی اینکه دلیل نمیشه.
بازرس: درسته – و چقدر طول کشید که شما نگران شُدید؟
نویسنده: وقتی مهمونتون یک ساعت توی توالت بمونه و –
بازرس: بله خب نگرانیتون طبیعی بوده.
نویسنده: به شما زنگ زدم.
بازرس: کار خوبی کردید.
[مکث]
نویسنده: هنوزم باورم نمیشه ایشون فقط به خاطر اینکه –
بازرس: شما همیشه علاقهمندانتون رو به خونه دعوت میکنید؟
نویسنده: بله خب، بعضیئاشون رو، بعضی وقتا - و بعضیئاشون مث ایشون دستشویی هم میرن، اما با تیغ اصلاح من خودشون رو توی دستشویی نمیکشن!
بازرس: خب خانوما روی اینجور مسائل حساسترن!
نویسنده: بله – ولی واقعاً این –
بازرس: خب من قویاً معتقدم ایشون به خاطر اینکه دستشویی بزرگ کرده و بعد هم آب خونهتون قطع شده خودشو کشته. آدما با هم فرق دارن، بعضیئا حساسترن!
نویسنده: خوشحالم.
بازرس: از؟
نویسنده: اینکه قویاً اینطور فکر میکنید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 16:26  توسط علی کرمی
|
شاعر: آآآآآه، دوست دارم که بمیرم –
یکی از حاضران: انشاالله!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:4  توسط علی کرمی
|
: پخ [میخندد] ترسیدی؟ نه؟ چیه خو میخواستم شوخی کنم، بدی کارمه؟ - خو فهمیدم تو شجاعی، به این راحتیئا نمیترسی، چرا اینجوری نیگام میکنی حالا؟ خواستم شوخی کنم خو، توئم نترسیدی، هی! ببین، وا! – ایوای خاک به سرم، مامان بیا ببین بابا چهش شده، بابا، بابا، باباااااااااااااااااا [میگرید]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:30  توسط علی کرمی
|
آدمدنداندار: هر آنکس دندان دهد؛ نان دهد.
کرمدندانخوار: هرآنکس دندان دهد؛ دندان دهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:21  توسط علی کرمی
|
: نمیشه که توی یه دست، دو دست مارس شده باشم!
: دقت کن! ببین! – شده.
[دقت کرد؛ دید شده]
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:58  توسط علی کرمی
|
: میدونی وقتی یه گوسفند مستقیم زل زده توی چشات داره به چی فکر میکنه؟
: به آینده؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 3:27  توسط علی کرمی
|
شب. خارجی. خیابان
[چند گربه مرنو میکنند]
یک: من زبون گربهها رو میفهمم!
دو: جداً؟!
یک: آره بابا، از وقتی صاعقه زدهتم حرف حیوونا رو میفهمم.
[آسمان رعدی میزند]
دو: آره یادمه صاعقه زدت، از اون به بعد یه ریزهئم سبزه شدی، بهت میاد، حالا اگه راست میگی حرف حیوونا رو میفهمی، بگو ببینم اون دوتا گربه چی به هم میگن؟
[گربهای مرنو میکشد]
یک: اولی به دومی گفت فقط تا ساعت 9 شب وقت داریم همه کیسه زبالهها رو پاره کنیم، بعدش شام بی شام.
[گربهها سکوت میکنند]
دو: دومی چی گفت؟
یک: دومی فقط با سر تایید کرد!
دو: اولی دیگه چیزی نگفت؟
یک: مگه نمیبینی زل زده به من؟! از تعجب دهنش باز مونده و چشاش گرد شده؟ کف کرد!
[گربهها جیغ میکشند و میگریزند]
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:50  توسط علی کرمی
|
شخصیتها
آقای فانی - میانسال
آقای میرپنج - مسن
قوچی - مستخدم نخراشیده و میانسال میرپنج
داخلی. دفتر آقای میرپنج
فانی [نزدیک میشود]: سلام آقای میرپنج.
[میایستد]
میرپنج: بهبه، ببین کی اینجاس؟! - آقای فانی! متوجه هستی؟! سر اون تپونچه رو گرفتی صاف سمت صورت من!
فانی: مسیرییه که بناس گلوله سفر کنه و به مقصدش برسه، مقصدش مخ میرپنج که پنج کار میکنه.
میرپنج: فانی جان، تو که با عادات من آشنایی؟! میدونی که خوش ندارم کسی اسلحهشو صاف تو صورتم بگیره، خیلی بیادبانهس.
فانی: دیگه دنیا به مراد تو نمیچرخه میرپنجخان میر نمیدونم چیچیالممالک، بیا اینجا، وسط اتاق، همینجا که فرامز بیچاره رو کشتی.
میرپنج: من کسی رو نکشتم.
فانی: کشتی – پاشو!
[میرپنج به آرامی بلند میشود و نزدیک فانی میشود]
میرپنج: خب؟
فانی: دوست دارم بدونم فرامرز آخرین لحظه چیکار کرد؟
میرپنج: سوت زد -
فانی: سوت زد؟! - چه جوری؟
میرپنج: اینجوری [بلند سوت میزند]
[قوچی - مستخدم میرپنج - در را میگشاید و تو میآید]
قوچی: بله جناب میرپنج؟ امر! - ا! سلام آقای فانی!
میرپنج: قوچی آقای فانی اسلحهشونو صاف گرفتن تو صورت من، ناراحتم میکنه.
[گردنی شکسته میشود]
قوچی[با کمی خنده]: گردنشو شکستم!
میرپنج: خوب کردی قوچی، برام یه استکان چای بیار.
[موزیک ملایم و مرموزی شنیده میشود]
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:41  توسط علی کرمی
|
: الان دقیقن چهجوری پول در میاری؟
: الان دقیقن هیچجوری!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:59  توسط علی کرمی
|
شب. خارجی. خیابان
[خیابان خلوت است. گهگاه اتوموبیل یا رهگذری میگذرد. اتوموبیلی میایستد. دو نفر پیاده میشوند و نزدیک میآیند]
مرد یک: اینجاس؟
مرد دو: طبقهی هفتم.
مرد یک: میخواد از طبقهی هفتم بپره؟!
مرد دو: در خونه قفله و کلیداشم گم کرده [با گوشی همراهش شماره میگیرد]
مرد یک: به کی زنگ میزنی این موقع شب؟
مرد دو: تو چقد فضولی، بهش گفتم رسیدم زنگ میزنم [با تلفن، آرام] الو - آره ما پایین پنجرهئیم - پنجره رو باز کن، من دشکو میذارم زیر پنجره، سوت که زدم میپری - گرفتی؟ - آباریکلا، پس سوت زدم بپر - [تلفن را قطع میکند][به مرد یک] بیا دشکو از تو ماشین بیاریم.
[پنجرهی طبقهی هفتم گشوده میشود. به سوی ماشین میروند. در صندوق را باز میکنند. کسی سوت میزند. دوستشان از طبقهی هفتم فریادکشان پایین میپرد و نقش زمین میشود]
[مکث]
مرد دو: کی سوت زد؟
[مکث]
مرد یک: اون - اون آقایی که اونور خیابونه!
[کسی از آنسوی خیابان میدود و دور میشود]
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:26  توسط علی کرمی
|
[تلفن زنگ میزند]
مرد: بفرمایید -
زن: سلام.
[مکث]
مرد: چرا صدات اینطورییه؟
زن: ساده ست! - کسی منتظر من نیست!
مرد: ها؟!
زن: نه - خوب نیستم، فردا نوار مغزی، پس فردا هم مرگ مغزی، ساده ست، خیلی ساده -
مرد: آها فهمیدم، قاط زدی!
زن: نه - قاط نزدم، فقط حقیقتو گفتم -
مرد: نوار مغزی؟ - چرا؟!
زن: نمی دونم -
مرد: خوب میشی -
زن: یه غش مشکوک داشتم، وقتی به هوش اومدم نمیدونستم غش کردم.
مرد: درست میشه -
زن: فکر کردم دارم خواب میبینم - نه! درست بشو نیست، بیخود دلداریم نده که اگه اینجا بودی میکشتمت.
مرد: پس ایشالا به زودی دهنمونو شیرین میکنی؟
زن: نه -
مرد: حلواتم نمیخوای بدی بخوریم؟
زن: توی ماه تلخ، قهوهی تلخ میدن، نه شیرین!
مرد: خب یه کاپوچینو مهمونم کن، کافه بیس و یک – قبوله؟
زن: من از حلوا خوشم نمیاد - به جاش میخوام بستنی و لواشک بدم، تو اگه میخوای قرار بذاری، دیگه چرا بهانه میگیری و ما رو توی دردسر میندازی؟
مرد: تو نمیخوای - ؟
زن: چی رو؟
مرد: قرار - ماچ؟
زن: قرارو بهش فک نکردم، اما ماچو - نه، نمیخوام.
مرد: باشه، فک کن، مهمون تو - کاپوچینو.
زن: نه - مهمون تو.
مرد: نه!
زن: من کاپوچینو نمیخورم، من هیچی نمیخورم.
مرد: من میخورم.
زن: مث امروز که ناهار نخوردم و این چند روز که هیچی نخوردم.
مرد: لاغر میشی، باربی میشی، مانکن میشی.
زن: نه، نمیشم.
مرد: خب بیریخت میشی و بد اندام.
زن: نه، نمیشم
مرد: خب!
[مکث]
زن: یه کافه است به اسم کافه تلخون، به سمت خیابون امیر - تازه باز شده.
مرد: به سلامتی!
زن: یادش به خیر کافهی دوستم - آتیش گرفت، سوخت، ازش خبری ندارم، بغل سینما ساحل.
مرد: بهش زنگ بزن!
زن: کافه سیناپس، وقتی میرفتم اونجا باهاش حرف میزدم، سیگارم میکشیدم، چارتا – میخواستم امروز سیگار بکشم.
مرد: بکش.
زن: ترسیدم فردا دوداش توی نوار مغزیم دربیاد آبروم بره -
مرد: داری میمیری و ترس از آبرو داری؟ - هر چند نمیمیری و یه پیرزن زشت و غرغرو میشی.
زن: انگاری اون داره باهام حرف میزنه!
مرد: دیوونه شدی؟ من میرم حموم.
زن: اونم همیشه منو به خاطر چیزایی که نداشتم تحقیر میکنه.
مرد: برگشتم، زنگ میزنم، خونه بودی -
زن: فک نکنم -
مرد: تو رو خدا یه ریزه فک کن!
زن: بعدش میرم به چی؟!
[مکث]
مرد: میبینمت وقتی ببینمت.
زن: به قرار؟ به ماچ؟
مرد: به هیچی - فک نکن، ولش کن، به ماچ فک کن، خوبه برات - من برم حموم؟
زن: رفتی خودکشی کن، چون من ازت شاکیئم و اگه بیرون بیای کشتمت.
مرد: فقط میخوام خودشویی کنم، قول میدم کار دیگهای نکنم - اومدم بیرون منتظرم باش.
زن: برام مهم نیست.
مرد: خوبه.
زن: اصلاً.
مرد: خوبه – فعلاً.
زن: بپا مختو نشوری بره توی چاه حموم، یهو دیدی بیشتر از یه تنشویی شد - من رفتم، نه به قرار فک میکنم و نه هیچ چیز دیگهای – خداحافظ.
[صدای بوق اشغال]
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 16:50  توسط علی کرمی
|
خارجی. سربازخانه
[دستهای سرباز نزدیک میشوند]
سردسته: هک، او، سه، چار، هک، او، سه، چار - اییییست، دستهی اعدام، به ستون یک، به جای خود [دستهی سربازان میایستند] - چشای اعدامی رو بببندین - دستهی اعدام - هدف [تفنگها نشانه میروند] اعدامی! - آخرین درخواستت چییه؟
[مکث]
اعدامی: اممممم - آآآآآ [مکث] میخوام سوت بزنم
سردسته: سوت؟! - خب بزن
اعدامی: بلد نیستم
سردسته: بلد نیستی؟ [رو به کسی دورتر] سوت زدن بلد نیست - آخرین درخواست اعدامییه - ببین قانون چی میگه؟
[مکث]
کسی دورتر: چیزی نمیگه - یعنی تو قانون در این مورد هیچی ننوشته!
سردسته: دسته [مکث] - آتش!
[گلولهها شلیک میشوند]
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:31  توسط علی کرمی
|
[جیرجیرکها میخوانند. شب است و شبگردی در خیابان با صدای بلند آواز میخواند. ای بسا که نم بارانی هم میزند]
شبگرد[میخواند]: شبگردم و تا صبح به کوچهسار شب میخوانم آهاهه ها هاهاهاهاها -
[صدای شلیک گلوله]
مردی از پنجره: دورهی این کارا گذشته، ما صبح زود باید بریم سر کار، خستهایم، وقتی بارون میاد تاکسی گیر نمیاد ، گاز فشارش کم میشه، آب قطع میشه، برق قطع میشه، دخلمون به خرجمون نمیاد، بچهمون نمیفهمه نداریم، زنمون نمیفهمه نداریم، خودمون نمیفهمیم نداریم، آب نداریم، گاز نداریم، پول نداریم، خونه نداریم، حال ندار -
شبگرد: خیله خب آقا، اینکه شلیک نداره - کلاه نازنینمو سوراخ کردی -
مردی از پنجره: تو زندهای کچل؟!
[صدای شلیک گلوله]
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12:9  توسط علی کرمی
|
[شازده و آقای خوشاقبال تو پذیرایی منزل شازده قدم میزنند و اختلاط میکنند]
شازده: نه جناب خوشاقبال عزیز نه، هیچکس از عهد و عیال و دوست و رفیق و آشنا، تیزبینی منو در تشخیص و خرید عتیقه نداره - حتی یه نفر، نه، تچ تچ تچ تچ، ندیدم، نمیشناسم، نیست آقا نیست.
آقای خوشاقبال: جناب شازده یعنی میفرمایید که بیشتر لوازم منزل شما عتیقهس؟!
شازده: بیشترش نه!
آقای خوشاقبال: همهش؟!
شازده: همهش.
آقای خوشاقبال: حتی این کوزه؟!
[کوزه بر زمین میافتد و میشکند]
[سکوت]
شازده: حتی - همون - کوزه - بله - عتیقه بود - خیلیئم عتیقه بود.
آقای خوشاقبال: جداً عذر میخوام - این خیلی گرون بود؟
شازده: گران، زیبا، نادر - بیهمتا – بود!
آقای خوشاقبال: من واقعا متاسفم اما -
شازده: آقای خوش اقبال!
آقای خوشاقبال: امر بفرمایید جناب شازده.
شازده: اونجا یک میز هست و اون میز کشویی داره و تو اون کشو تپانچهای هست که مظفرالدین میرزا، جد امجد ما، با اون تپانچه قناری شکار میکرده - و - خوشبختانه اون تپانچه پره.
آقای خوشاقبال: کشوی اون میز؟
شازده: بله بله، بعد از این همه سال انگار باز بیدار شده و انگار شما رو صدا میزنه، عنایت میفرمایید و اون رو بر میدارید؟
[خوشاقبال سمت میز میرود]
آقای خوشاقبال: الساعه قربان، ولی من واقعا متاس -
شازده: کشو لطفاً!
[خوشاقبال، کشوی میز را باز میکند]
آقای خوشاقبال: من -
شازده: اسلحه جناب خوش اقبال، صداتون میزنه.
[خوشاقبال، اسلحه را بر میدارد]
آقای خوشاقبال: اما من چیزی نمیشنوم!
شازده: چرا من خوب میشنوم، ازتون درخواستی داره - میخواد که بگذاریدش رو شقیقهتون!
آقای خوشاقبال: این اسلحهی زبون بسته همهی اینا رو میخواد؟! - اینجوری خوبه؟
شازده: دستهشو نه آقای خوشاقبال، لولهشو - فیالواقع توک لولهشو، بگذارید بوسه بزنه به شقیقهتون که حالا دیگه همهی موهاش سفید شدن.
آقای خوشاقبال: بله - اینجا؟ خوبه؟
شازده: یه ریزه اینورتر -
آقای خوشاقبال: اینجا؟
شازده: بله بله - حالا از شما خواهش میکنم ماشه رو با انگشت اشارهتون فشار بدید، کار راحتییه، مضطرب نباشید، اصلاً
آقای خوشاقبال: پیش از انجام این کار ساده میتونم چیزی بپرسم؟!
شازده: تمنا میکنم.
آقای خوشاقبال: قیمت اون کوزه که شکست چقدر بود؟
شازده: گران - بسیار گران آقای خوشاقبال - هشت میلیون دلار آمریکا آقای خوش اقبال!
آقای خوشاقبال: بله جناب شازده ملتفتم - امری با من ندارین؟
شازده: نه خوش اقبال عزیز - فقط اونور مواظب باش چیز با ارزشی رو نشکنی - دیدار به قیامت.
آقای خوشاقبال: حواسم هست قربان، خداحافظ.
[گلولهای شلیک میشود]
[سکوت]
خوشاقبال: خب جناب شازده، شمام فراموش کرده بودین که من خوشاقبالئم و اسلحهی پر همیشه دست آدمایییه که آخر قصه زنده میمونن، به هرحال خوشحالم که بیخداحافظی نرفتید، دیدار به قیامت قربان!
[خوشاقبال دور میشود]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:1  توسط علی کرمی
|
: دو تا خبر برات دارم، اول کدومو بگم؟
: اول خوبه رو بگو.
: هر دوتاش بده، خیلی بد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 18:8  توسط علی کرمی
|
خیابان - صف اتوبوس
مرد: این اتوبوس مثل اینکه نمیخواد بیاد
جوان: بله بله، مث که نمخواد بیآت
مرد: و این صف هم که همینطور داره فشردهتر میشه
جوان: بله بله، متاسفانه داره فشردهتر میشه و این اصن خوب نیس .. به آدمیزاد فشار وارد میشه
مرد: این فشار که شما میفرمایید فقط تو صف اتوبوس به ما وارد نمیشه بلکه تو خیلی از مسائل ما تحت فشاریم
جوان: بله، بله فشار .. اونم چه فشاری .. آدم میپُکه
مرد: و بسیاری از جوونها بیکارن
جوان: بیکار
مرد: باید ترتیبی داده بشه که همهی جوونا دستشون تو جیب خودشون باشه
جوان: بله بله، باید ترتیبی داده بشه، ترتیب خوب میشه داده شه
مرد: و شما هم پسرم اگه دستت تو جیب خودت باشه بهتره
جوان: بله بله، صد در صد
مرد: یعنی موافقی؟
جوان: بله بله، صد در صد
مرد: پس معتقدی که دستت تو جیب خودت باشه بهتره هان؟
جوان: بله بله دست باید تو جیب خود آدمیزاد باشه
مرد: پس لطف کنید دستتون رو از جیب من بکشید بیرون تا پلیس خبر نکردم
جوان: بله بله، صد در صد .. خئلی شاد شدم از آشناییتون، بسیار آموزنده بود، زت زیاد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:13  توسط علی کرمی
|
رادیویی
شخصیتها
مرد - میانسال، گیج و گنگ، غمگین
آشنا - مردی میانسال
داخلی
[مردی نشسته و هی فوت میکند. ناشیانه سوت زدن تمرین میکند اما چون بلد نیست سوتهاش فوت میشوند]
آشنا: چرا اینجوری میکنی؟
مرد: سوت زدن بلد نیستم، دارم تمرین میکنم یاد بگیرم [فوت میکند]
آشنا: مگه مهمه؟ خب بلد نباشی
مرد: بله که مهمه، بهترین دوستمو به خاطر اینکه سوت زدن بلد نبودم از دست دادم [فوت میکند]
آشنا: چطور؟ چرا؟ چی شد؟
مرد: رفته بودیم بیرون شهر [فوت میکند] [لحنش از اینجا تا آخر، غم دارد]
آشنا: خب؟
مرد: تو یه سربالایی ماشین پنچر شد و زدیم کنار، همه از ماشین پیاده شدیم [فوت میکند]
آشنا: همه یعنی کیا؟ چن نفر بودین؟
مرد: من بودم، دوستم بود .. با ماشین دوستم رفته بودیم، مادر دوستم بود ... و زن دوستم .. سه ماه پیش عروسیشون بود
آشنا: خب، ماشین پنچر شد، زدین کنار و همه پیاده شدن
مرد: آره، من گفتم یه هوایی بخورم این شد که همینجوری سرمو انداختم پایین و سرپایینی رفتم، یه ریزه که دور شدم برگشتم و سمت ماشین که بالای سر بالایی بود یه نیگایی انداختم .. یهو دیدم ماشین خلاص شده و داره دنده عقب میاد، سعی کردم سوت بزنم [فوت میکند] اما نمیشد، تموم تلاشمو کردم [فوت میکند] اما نشد
آشنا: وااااای .. و ماشین از رو دوستت که پشت ماشین ایستاده بوده و حواسش نبوده رد میشه و ...
مرد: نه ... مادر دوستم پشت ماشین بود .. اول از رو مادر دوستم رد شد، باز تلاشمو بیشتر کردم که سوت بزنم [فوت میکند] اما خب نتونستم
[مکث]
آشنا: و ماشین از رو دوستت ...
مرد: نه ... بعد از رو زنش رد شد، آخه اونم پشت ماشین ایستاده بود، یه ریزه جلوتر از مادر دوستم
[مکث]
آشنا: واااای، و بعد از رو دوستت ...
مرد: نه ... دوستم کنار ماشین ایستاده بود ... ماشین از کنارش رد شد
آشنا: پس چطور میگی دوستتو از دست دادی؟ اون که نباید چیزیش شده باشه!
مرد: بعد از اینکه تو این حادثه مادرش و زنشو از دست داد خیلی افسرده شد و نتونست تحمل کنه
آشنا: خودشو کشت؟!
مرد: خودکشی کرد ... دویستتا قرص رنگ و وارنگ میخوره و چارتا رگ از مچ این دست و چارتا از اون دستو عمیقا میبره و خون فیشششششش ...
آشنا: اوففففف ... عجب .. واقعا میخواسته بمیره ... به هر حال خدا بیامرزدش
[مکث]
مرد: البته خوشبختانه هنوز زندهس
آشنا: زندهس؟!
مرد: همینطوری شانسکی به موقع رسیدم و رسوندمش بیمارستان، یه ریزه دیرتر رسونده بودمش میمرد
آشنا: پس چطور میگی از دستش دادم؟
مرد: باهام قهر کرده، حاضر نیست ببینتم، میگه تو که سوت زدن بلد نبودی خب چرا داد نکشیدی؟ .. حق داره .. ولی من هول شده بودم .. هر کاری یه وقتی به درد آدم میخوره، برا اینه که دارم تمرین میکنم سوت زدن یاد بگیرم
[باز ناشیانه سوت زدن تمرین میکند و سوتهاش فوت میشوند]
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 17:28  توسط علی کرمی
|
: عزیزم بزرگ شدی دوس داری چیکاره شی؟
: جاسوس!
(عاشق جیمزباند بود ولی بعداً جا – هوم، بگذریم)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:14  توسط علی کرمی
|
: عزیزم بزرگ شدی دوس داری چیکاره شی؟
: عملی!
(البته میخواست جراح بشه و نشد)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:17  توسط علی کرمی
|
: عزیزم بزرگ شدی دوس داری چیکاره شی؟
: بیکار!
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:52  توسط علی کرمی
|
: بچهها رفتن، همه با هم رفتن، اونم رفت، کجا رفت؟ کجا رفتن؟ رفتن بال کباب کنن، رفتن حال کنن، رفتن چال کنن، رفتن چال کنن؟ یعنی رفتن چالش کنن؟ کیو چال کنن؟ چرا چال کنن؟ بگو نکنن، بگو منو چال کنن، بذا همه حال کنن، چی؟ چی؟ دیوونه شدم؟ میگه «دیوونه شدی!» نه داداش، آدم دیوونه دیگه دیوونه نمیشه، دوباره دیوونه نمیشه، آدم یه بار دیوونه میشه واسه همیشه، عاقلم نمیشه، فقط دیوونهتر میشه، ترئم بهتره، هر چیزی ترئش خوبه، بهترش خوبه، نباید چالش میکردن، نباید یه کاری میکرد که مجبور شن چالش کنن، میخواستیم بریم چالوس، چالوس که میگن پیچاش تنده، تند که ماشین میره، تند که فلفله، تند که عقربههای ساعته، تند نباید بریم، تند نباید برم، تند نباید بره، آروم، آروم، چه خبره؟ مگه داری سر میبری؟ تند نباید میرفت، آروم باش، آروم حرکت کنین، با دندهی سنگین حرکت کنین، دیدی تابلو راست میگفت؟ دیدی جاده پیچید؟ دیدی چالت کردن؟ دیدی من نیومدم چالوس؟ معلومه که ندیدی، معلومه که نمیدیدی، معلومه که نمیبینی، فک نکنم دیگه هیچوقتم ببینی، یا لااقل اونطوری که میدیدی دیگه نمیبینی، مورچهها چش دوست دارن، مورچهها لب دوست دارن، مورچهها دست، پا، شکم، گردن، مو دوست دارن؟ مورچهها مو، مو، ناخونم میخورن؟ میگم منم چال کنین، میگن «آروم باش!»، میگم از این آرومتر نمیشه باشم، به این بگین آروم باشه، به این بگین تند نره، اما دیر شده، دیر بده، دیر دیره، خیلی دیره، اما زود منو چال کنین، قول میدم برم چالوس، تو جاده بپیچم، قول میدم تند برم، قول میدم تند بیام، قول میدم چالم کنین، قول بدین چالم کنین، د قول بدین – یا اگه نه! – برانکار بیارین، منو توش بذارین، که من خورد و خمیرم، الانه که بمیرم – تف!
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:19  توسط علی کرمی
|
عصر. دم تالار
زن وای خداجونم، باورم نمیشه .. میتونم یه عکس باهاتون بندازم؟
مرد البته، امممم، ولی ...
زن دستمو بندازم دور گردنتون؟!
مرد فک نکنم اشکال چندانی داشته باشه اما ...
زن میشه گونهتون رو ببوسم، البته فقط برا تو عکس قول میدم بیشتر نخوام هوه هوه هوه
هوه ...
مرد باشه اما ... خب مث که عکسو گرفتن ...زن وای بله، باش کلی پز میدم پیش دوستام، حتما خیلی دلشون میسوزه، میشه این
کتابو برا من امضاء کنین؟
مرد ماشالا مهلت که نمیدین ولی بسیار خب، اجازه بدید، اینم امضاء ...زن خدای من، ممنونم آقای کامیار، در ضمن باید اعتراف کنم خودتونم به اندازهی کتاباتون دوس
داشتنی هستین ...
مرد آشتیانی هستم
زن شما «عباس کامیار» نویسندهی همین، همین این کتاب «بادها و بابزنها» نیستین؟!مرد نه من اومدم دنبال زنم، اونم مث شما این نویسنده رو دوست داره؛ امیدوارم تا الان فقط یه
عکس و یه امضاء گرفته باشه!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 14:17  توسط علی کرمی
|
: ببینم! - تو الان به خودت جرات دادی به من بگی «احمق»؟!
: کیست این پنهان مرا در جان و تن، کز زبان من همی گوید سخن؟! - به دل نگیر، خودشو لو داد، دعواش کردم!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:25  توسط علی کرمی
|
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
«دو» لام تا کام حرف نزد.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:12  توسط علی کرمی
|
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو وقتی بیای من اونم که داره میره!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:42  توسط علی کرمی
|
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو فندک میزنم توی موهام، آتش و دود نشونههای خوبیئن، از همه متمایزم میکنه!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:9  توسط علی کرمی
|
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو به بدقولی بشناس منو، چون نیومدم سرقرار!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:46  توسط علی کرمی
|
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو سادهس، من مث اونا نیستم!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:18  توسط علی کرمی
|
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو اونی که منتظرته منم!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:46  توسط علی کرمی
|
یک اومدم سر قرار چطوری بشناسمت؟
دو من همونم که ته قرارم!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:38  توسط علی کرمی
|
: این روزا بیشتر چیکار میکنی؟!
: سکوت
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:1  توسط علی کرمی
|
: یکی دیگه بیریزم؟
: بیریز [سکوت] سلومتی کفتری که نومههای عاشقونهی عاشقا رو وسط راه باز میکنه میخونه و هاههاه میخنده، سلومتی میمون توی باغوحش که یه عمر بهش میخندن و به ریش همه میخنده، سلومتی یوزپلنگ که یه عمر دوید و قهرمان نشد، سلومتی عزراییل که اینهمه رو کشت و گیر نیفتاد، سلومتی خر مشباقر که اندازه مشباقر میفهمید، سلومتی مشباقر که نکیر و منکر هنوز دارن بهش توضیح میدن که مُرده و حاشا میکنه، سلومتی حسنکچل که مو نکاشت و دل چلگیسو برد، سلومتی احمد که لُخت دنیا اومد و با پیجامه مْرد، سلومتی اونی که به موقع گه خورد، سلومتی اون که ... به موقع ...
: نمیخوری؟!
: نع
: تا کی؟
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:43  توسط علی کرمی
|
یک: اسپرانتو بلدی؟
دو: جزو معدود زبانهای بیشمارییه که بلد نیستم
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:47  توسط علی کرمی
|
یک: به نظرت یه همستر نازتره یا یه خرگوش؟
دو: به نظرم یه همبستر از هر دو اینا نازتره
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:32  توسط علی کرمی
|
: کرمت خوابید؟!
: هیشششش، اَ خواب میپرونیش!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:36  توسط علی کرمی
|
: چه خبرا؟
: هیچ
: بابا، ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی!
: دلتو صابون نزن چون، آن را که خبر شد خبری باز نیامد
[سکوت]
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:58  توسط علی کرمی
|
: بالاخره طلاق گرفتی؟!
: آره ...
: ... تبریک میگگگگم، شیرینیش یادت نره!
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط علی کرمی
|
: باتوم خوردی؟
: با چی؟
: با باتوم زدنت؟
: بابا کی؟
: اااااه، برو بابا -
: ها؟ - نه! آها، چیزه، ناراحت نشو، الان این آقاهه که اینجا بود بیخ گوشم تیر در داد نمیشنوم – سوت میکشه، سوت! - چیزی داری میگی؟!
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:40  توسط علی کرمی
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:12  توسط علی کرمی
|
: به چی فکر میکنی؟ [مکث]
: تا اطلاع ثانوی به هیچی [مکث]
: بریزم؟ [مکث]
: بریز [مکث]
: میشه بیام بغلت؟ [مکث]
: بیا [مکث]
: کجایی؟ [مکث]
: اینجا [مکث]
: نیستی! [مکث]
: هوم [مکث]
: اه – قطع شد [مکث]
: جهنم [مکث]
: چقد داغی! [مکث]
: آغوش گرم همینه [سکوت]
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:21  توسط علی کرمی
|
: میدونی کجای کارمون ایراد داشت؟
: نه
: منم نمیدونم ولی چرا اینطوری شد؟
: خب وقتی که -
: - تو نیگا کن ببین، فقط من نیستم که اینقدر عصبیئم. توئم عصبیئی. مگه تو نبودی که اصرار داشتی همه باید -
: - چایت یخ کرد
: به نظرت چی میشه؟ عصبی نیستی؟!
: نمیدونم، اون قنددونو میدی؟
: انگار هزارتا راه باشه ولی هیچ کدوم - دلم مث سیر و سرکه - نمیدونی عصبیئی یا نه؟!
: نمیدونم چی میشه، میشه قنددونو از رو اون میز عسلی -
: نمیشه، نمیشه فهمید چی درسته، چی غلط! این عصبیت نمیکنه؟
: نه، ول کن
: مگه میتونم؟
: چایت یخ کرد
: هیچی قابل پیشبینی نیست
: نیست، قنددون -
: - نمیتونم، میفهمی؟ هی میگه «صبور باش، تحمل کن، تحمل کن» نمیتونم تحمل کنم
: نکن، اونو از کنار دستت -
: همهچی تلخه - کجا؟ چرا پا شدی؟ میری دسشویی؟
: گوش میدم، بگو
: پ چرا پا شدی؟
: میخوام اینو بردارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:15  توسط علی کرمی
|

- خب دوست من ... فکر میکنی به کی باید رای بدی؟
- اینطور که تو موهات رو روغن زدی و چسبوندی به سرت، کت و شلوار سیاه و کفش ورنی و عینک دودی و ... لبخند مهربون و ...
- دیگه؟
- رک بگم ... این طور که تو اون اسلحه رو صاف گرفتی سمت من ...
- به اونی که من میخوام رای میدی ... درسته؟
- بله
(گلولهای شلیک میکند)
(مکث)
(دیگری دوان نزدیک میشود)
- پس چرا کشتیش؟
- م .. من .. من ... این اسلحه پر بود؟!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:49  توسط علی کرمی
|
- سی چه ئقد سبز کهردی تنت؟ سیلش کو! ... شده عین طوطی
- طوطی چنه اوسا؟ مو انتخابات کهردُم، سی چه ...
- تون به تون کاکا سگ ... یعنی مو با همی دستبند سبز که دور مچُم هه ...
- خو اوسا اونه که بیبی خدا بیامرزت سی ئی که طفل بیدی، کج عقل بیدی ...
- ببر صداته ... مو خودُم بلدُم انتخاب کنُم ... یهو برو موهاتم سبز کو ... انتخابات، انتخابات
- ها مو رفتُم
- کجو؟
- موهامه سبز کنُم
[مکث]
- تو بیبیت ا ئی چیا که دور مچ دس مو تو خورده برات ا امامزاده نیاورده؟
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:21  توسط علی کرمی
|

(رو تصاویری از بازار ماهی فروشان فرانکفورت، راوی، این کلمات موزون را میخواند. دمبکی او را همراهی میکند)
راوی: توی شهر قصهمون، خره خرتر شده بود، یابوئه ابتر شده بود، لوطییه دختر شده بود .. یکی طنازی میکرد، اون یکی خونبازی میکرد، سگ توله توپبازی میکرد، حسنی خانوم ...
کارگردان: هوی، هوی، ببین! ... کدوم قصه رو میخوای بگی؟
راوی: حسن کچل دیگه
کارگردان: خو روانی این مزخرفات چیه سر هم میکنی؟
روز. خونهی حسن کچل اینا
(مادر حسن کچل از کنار رختخواب حسن سیب ترش میچیند تا بیرون در خانهشان. حسن کچل بیدار میشود و تو جاش مینشیند. چشمها را میمالد و کش و قوس میآید. چشمش میافتد به سیبها و دانه دانه بر میدارد و توی دامن پیراهنش میریزد. آخرین دانه را - بیرون در خانه - که بر میدارد، در خانه پشت سرش بسته میشود)
حسن کچل: ننه شوخیت گرفته سر صبی؟ ... ننه ... ننه ... خو من چیکار کنم؟ شرکت تعدیل نیرو کرده ... حالا یه کی دو روز صبر کن نیازمندیهای روزنامه رو زیر و رو کنم و به چار نفر زنگ بزنم ببینم چی میشه ... ننه!
مادر: قصهی ئی چیزا نیس
حسن کچل: پ چی ننه؟ صب خروس خون، کلهی سحر ا خونه بیرونم کردی که چی؟ نون تازه بخرم؟
مادر: میری رای میدی عینهو بچهی آدم تا رات بدم
حسن کچل: بابا ننه نیگا کلهم نکن، من آرای خاموش دارم
مادر: من این چیزا حالیم نی، میری رای میدی، برگشتی اول دستتو از لا در تو میکنی، سبابهت جوهری بود بود، نبود رات نمیدم
حسن کچل: ننه این اجتماع گرگ که منو ول کردی توش خطرناکه، رفیقاش نابابئن، خئلی از مرداش دیگه خاکی نیستن، کراکیئن
(جوابی نمیشنود. دلخور یکی دو قدم از در خانه دور میشود. یکهو میایستد. سبابهاش را رو شقیقهاش میگذارد. لبخند میزند و خیره میماند به جلو پاش)
زیر نویس – ذهن حسن کچل: الان میرم یه استامپ میخرم، انگشتمو جوهری میکنم و بر میگردم نشونش میدم
(لای در خانه باز میشود و مادرش شناسنامه را از لای در بیرون میگیرد)
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:52  توسط علی کرمی
|

روز یا شب. خیابان یا کوچه. انبوه مردم
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- ببخشید ...
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- قربان میتونم ...
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- ببخشید قربان من یه ریزه دیرم ...
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- میشه بپرسم ساعت ...
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- اگه به من بگید ساعت چنده ...
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- ساعت چنده؟ ساعت چن ...
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- ای بابا
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- ...
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- ...
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم
- موسوی موسوی حمایتت میکنیم ...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 7:28  توسط علی کرمی
|

- اوسا ... دامنهی اعتقادات مذهبی به طرز چشم گیری در جامعه رشد کرده و ...
- پسر عین آدم حرف بزن بینم چی میگی؟
- آخه خیلیئا از این پارچه سبزایی که تو امامزاده هست، ا همین، ا همین ... چی بش میگن؟ ... ها، ا همین نخیلئا بسّن دسشون
- د پسر همه دنبال شفان ... در ضمن نخیل نه و دخیل
- ها همین ... اااای به این قبلهی خدا .. خود خدا .. خودش مرض همه رو شفا ...
- پسر تو مگه دین و ایمون نداری؟
- نمدونم اوسا .. دارم؟! .. ندارم؟!
- ایشالا که داری، ولی بپا ... قبله اینورییه
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 7:44  توسط علی کرمی
|

جایی، روز یا شب
- من رای نمیدم
- ببین الان وقت این حرفا ...
- من رای نمیدم
- باید بفهمی که توئم ...
- من رای نمیدم
- آخه این کارت به ضرر همه ...
- من ... رای ... ن، می، دم
لگدی سهمگین تو آبگاه فرد رای ندهنده میکوبد
- باشه رای میدم ... به کی؟ (با نفس حبس میگوید)
- ... (چشم غره میرود یا مشتش را بالا میگیرد و لب پایینش را گاز)
- آها، چشم ... فهمیدم (همچنان با نفس حبس)
پرده فرو میافتد. نه این میماند، نه آن. اما شاید برای این و آنی که دیرتر بدین سرای میرسند روزگار، بهتر باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:58  توسط علی کرمی
|