1
فرعون اگر سلامت روانی داشت میداد برایش هرم مازلو بسازند.
2
تو را به خودم
و خودم را به تو
تقدیم میکنم.
3
گمانم همهی سگهای جهان
برای تو دُم تکان میدهند
به ویژه
آنیکی که از همه تندتر دُم میجنباند
همواره گفتهام: خوب است مثل سگها سگ باشم
4
زنگ در به صدا درآمد
رنگ در پرید!
5
«سلام عرض
میکنم، ببخشید، شما گاو مش حسنی؟»
«وا! خدا مرگم بده، نه، من زن مش حسنم!»
و همینطور که دُمش را تاب میداد رفت میان علفها.
6
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
البته: هر گلی خاری داره
در ضمن: تو مسئول گل خودت هستی
و من: آقای گل این جام!
7
مادربزرگ خرسها
هر سال
برای خواب زمستانی نوههاش
رویاهای گرم میبافد.
8
بچهتر که بودم
صدّام حسین بمب میانداخت
و من در پناه حق میترسیدم.
9
باران از سر مهربانی است نمیبارد
چون میداند چتر ندارم
اما من مدتهاست به حرمت باران
دیگر به خیابان نمیروم.
10
آن شب بیماه را یادت هست؟
چه میدانستم ماه شیشهایست
سنگی رها کردم و شکست
فرار کردم و در خانه پنهان شدم
صبح خورشید آمد پدرمان را درآورد
بس که تابستان کرد هوا را عقربها هم مُردند
و این شد که دیگر
هیچ سنگی را سوی هیچ ماهی پرتاب نکردم
البته تا آخر بهار
11
حتی اگر بادمجان دوست نداشتی
میتوانستم
کشک بادمجان را بی بادمجان
طوری بپزم
که هیچکداممان نفهمیم چطور!
12
تمساحی را دیدم اشک میریخت
باور کن واقعاً اشک میریخت
مطمئنم!
13
دو دسته داریم یا این دو دسته را بیشتر نمیشناسم و هم نمیدانم کدام ارجحتر
به دیگری است یا نیست. حتی نمیدانم بگویم دو دسته آدم یا دو دسته عارف یا دو دسته
سالک اما:
گروهی مزاجشان این است:
بر تن بهایی نِه هر بلا که بتوانی
گروهی مزاجشان این است:
الهی منعمم گردان به درویشی و خرسندی
بنده از آنهام که باید عرض کنم «در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا؟! ما را سر
تازیانهای بس باشد.» پس سخت
به گروه دوم مایلم و از درد و بلا و مصیبت و بدبختی گریزان و به شادی و شور و عشق
و صفا بسیار متمایلم.
از مساعدت خداوند بزرگ پیشاپیش سپاسگزارم.
آمین.
14
آنکه جن زیبا به او راه نداد و بغض کرد
مجموعه داستان بنده به نام جن زیبایی که از پترا آمد هرچند
نیمهی نمایشگاه رسید اما به مدد دوستان و بچههای اینترنت و تبلیغاتشان و لطفشان
که شامل حال من شد در نمایشگاه چهارصد نسخه فروخت که به نسبت برای یک نویسندهای
که مجموعه داستان اولش را چاپ کرده فروش خوبی بود.
اما رمانها یا مجموعه داستانهایی هم بودند - که البته تا جایی که
خبرم هست نه از نویسندههایی که اولین کتابشان را منتشر میکنند - که بیش
از من فروختهاند هرچند فروش کتاب بنده هم به قوت خودش خوب پیش میرود شکر خدا.
اما اینها را گفتم تا به این برسم که بنده خودم خوب میدانم وقتی
اثری به مخاطب میرسد گروهی آن را دوست میدارند و گروهی نه. خودم خوب میدانم در
چه حدود نویسندهام و تا کجاها میخواهم بروم و نظرگاهم تا کجا را میبیند. پس
اینکه دوستانی از دوستان اینهمه بغضآلود واکنش نشان میدهد جای تعجب دارد. من
عاشق اینم یکی بیاید با منطق و سواد داستانیای که دارد مجموعهی بنده را نقد کند
و ایرادهاش را بگوید اما از ننه من غریبمبازی و خاله خشتکبازی و حاشیهها پرهیز
میکنم و البته استقبال هم میکنم هر کس بیاید حتی در این وضعیتهای بغضآلود - که
ماندهام سرچشمهاش چه میتواند باشد - از بنده بد بگوید و فحشهای آنچنانی بارم
کند. نه که مریض باشم و عاشق فحش خوردن! اما تبلیغ و ضد تبلیغ هر دو لازمند. پس
دوستانِ بغضآلود هرچه بغضآلودتر بهتر و تمنا دارم با تمام قوا ادامه بدهید.
بزرگی گفت: اگر دیدی همه خوب کارت را میگویند یا بد کارت را میگویند
مواظب باش که ممکن است جایی از کارت دارد میلنگد اما اگر دیدی گروهی خوب کار و
گروهی بد کارت را میگویند بدان داری درست میروی.
در آخر باز دلم نمیآید به شماها بگویم من با اینترنت با شماها دوست
شدم و شماها لطف به من داشتهاید و بدانید اگر به نوشتن در اینجا مادامی که میتوانم
ادامه میدهم تنها از جهت این است که سپاسگزاری کوچک خودم را به شماها ابراز کرده
باشم.
پ.ن: مجموعه داستان بعدیم چیزی به پایان کارش نمانده به زودی به همان
ناشر خواهمش سپرد. نامش را فعلاً گذاشتهام: بازیهای من و شانس عزیزم که برگرفته است از داستانکی در همین
مجموعه.
پ.ن1: بماند که وقتی نوشته را یکی دو بار خواندم دیدم خودم هم کمی ننه
من غریبم بازی درآوردهام. اصلاً مفت چنگم. خوب کردم.
15
عجب از آدم تشنه اما آبستیز!
16
یک دیوانهی خوش آتیهای میشناسم قاسم نام. (خیلیهاتان میدانید من
درویش و مسلمان و شیعه و چه و چه هستم پس از نوشتن این قصدم حکایت آن روز متروسواری
است که نکتهای در آن بود و خواهشم این است کسی این حکایت را توهین تلقی نکند و
وااسلاما سر ندهد که ما خودمان صاحب منبریم در این کارها.(
القصه!
قاسم در مترو کنارم نشسته بود و مردم خوابآلودِ غروبِ رو به شبِ واگنهای
مترو ساکت بودند و چُرتها مرغوب که قاسم ترکید و عربده کشید: «برای نابودی اسلام
و مسلمین صلوات.» و چُرتها پاره شد و صلواتها بود که کشدار به همان آهنگ سنتی
همیشگی فرستاده شد.
بعد از این من با زانو افتاده بودم کف مترو از خنده دستهام میلرزید
و زمین را چنگ میزدم.
17
یک دوستی دارم کمی طبع شعر دارد، یعنی بیشتر به طبع شعر داشتن علاقه
دارد، حالا هر چی. این دوست ما یکی از تخصصهای اصلیش - یا تنها تخصصش - آزردن دیگران
است هرچند چشمهای زلال و دل مهربانی دارد اما کار هر کسی نیست با او رفاقت و سلوک
کند. از رو همین علاقهاش به شعر و اصالت همدانیش و میلش به آزار دیگران به او
گفتم خوب است دیوان شعری از او به میراث بماند و تخلصش باشد: بیمار همدانی.
حالا فکر کنم به بعضی از این دوستان اینترنتی که حالشان مشابه است
بشود پیشنهاد داد نام آیدی فیکشان را تغییر دهند به: بیمار اینترنتی.
18
تشنهام
تشنهی آن چشمهای آبی زلالت
هرچند بهتر است در چنین چشمهایی
غرق شد تا سیراب.
19
وقتی یاد خوبیهات میافتم
همینجا بر صندلی
کج میشوم و کج لبخند میزنم
مادر رد میشود و میگوید:
سفیه شدهای دلبندم؟!
به خودم میآيم و میگویم:
پس این شام کو؟!
20
رقص پروانهها را دیدهای؟
باور کن آنها برای رقصیدن
کلاس نرفتهاند!
21
درک خوبی از لحظههای خندهدار دارم
مثلاً اینکه من عاشق شما شده باشم
خب خندهدار است
اما کو چاره؟
22
من آن مارمولک کوچکم
که شما با تمام زیباییتان از او میترسید
و جیغ میکشید
و فرار میکنم
تا بر این دیوار
این نامه را برایتان بنویسم که:
تنها آمده بودم پشههای اتاقتان را بخورم
مبادا بدخوابتان کنند.
23
کاش میشد تو را
در یک بعدازظهر تابستان
نوشید
مثل یک استکان چای
پیش از آنکه
ازین سردتر شده باشی.
24
گاهی جنگمان میشود. بله، حتی من و خانم سین هم گاهی جنگمان میشود
و ایشان حسابی مرا سگ میکنند. حتماً میدانید که سگها پاچهگیر و غمگینند. وقتی با
خانم سین جنگ میکنیم بعدش هر دو بیحال میشویم مثل سگی که بسیار جنگیده سر
محافظت از استخوانش. اما نمیدانم این خانم سین چه تکنیکی در چه کلاسی آموزش دیده
که یکجور لبخند بلد است که تا آن را رو به من میزند یکهو دلم خوش میشود و گل از
آسمان میریزد رو سرم. حالا نمیدانم اینطور لبخندزدنها را جایی از کسی یاد گرفته
یا خداداد است یا شاید بنده خودم زیادی رو اینطور لبخندهای خانم سینوار حساسم.
نگاه کنید! دارد گل از آسمان میریزد.
25
مرا کیفیت چشم تو کافی است
خطاب: به سر بُریدهی پزیدهی گوسفند
مکان: کله پزی
26
-
مرا کیفیت چشم تو کافی است
- اینو باباطاهر گفته؟
- آره.
- پس اون موقعهام کیفیت از کمیت مهمتر بوده.
- بله اونموقعهام اگر آدمی بیش از دو چشم میداشته ازش میترسیدن.
27
بشر دستآوردهای غریبی در دوران حیاتش داشته که پارهای از آنها یا
کار نوابغ بسیار نابعه است یا باید پای الهام و جادو و اینجور حرفها در میان باشد.
فیالمثل یکی از هیجانانگیزترین دستآوردهای بشری را نام میبرم: آلبالو
خشکه.
این آلبالو خشکهها را خانم سین بهم داد. گفت حیف میشوند باید بریزمشان
سطل آشغال و خواست تا من ببرمشان. من هم بردمشان و الان که ساعت ده و پنجاه و سه
دقیقهی شب است هی دانه دانه به دهان پرت میکنمشان و کیف میکنم: مزهی عشق میدهند.
28
اسکیزوفرنی بیماری ترسناکی است. یک عمر با یک آدمی دوستی میکنی و بعد
یک عمر میفهمی نه تنها رفیقت وجود خارجی ندارد بلکه او بیماری تو است و باید آمپول
بزنی تا خوب بشوی. آنوقت سر دو راهی میمانی رفاقتت را حفظ کنی یا سلامتیت را!
ترس از آمپول هم که جای خود دارد.
اما ترس من از این هم فراتر میرفت. فکر میکردم مبادا خودم یکی از
شخصیتهای غیرواقعی یکی از دوستانم باشم و دیر یا زود آمپول بزند و از ذهنش پاک
بشوم و این مرگ مقدر من باشد.
خدا را شکر این روزها حس میکنم واقعیام به خصوص وقتی خانم سین میگویند:
«اونو به من میدی؟» و من وقتی دارم «اون» را به ایشان میدهم خیلی احساس واقعیای
دارم.
29
وقتی گرسنهای حتی دیدن یک گلابی در یخچال خالی خانه میتواند کلی
خوشحالت کند و این قابلیت را در تو ایجاد کند به آن گلابی عشق بورزی. سخت نگرانم مبادا
جایگاهم در زندگی خانم سین مشابه آن گلابی باشد. خدا نکند. چطور است هفت بسته نمک
نذر امامزاده صالح کنم که اینطور نباشد. خدا نکند گلابیِ یخچالِ خالیِ زندگی خانم
سین باشم. اصلاً هفت یتیم را هم با جوکهای جدیدی که یاد گرفتهام خواهم خنداند.
30
مرا کیفیت چشم تو ای وای...
31
آنقدر آلبالو خشکه خوردهام
تا به اسرار ازل پی بردهام
- ملّا مامورالدّین خشکباری –
32
قصد توهین و مسخرگی ندارم ولی هیچوقت نفهمیدم چرا اسم آن تیم شموشک
بود یا هنوز هست. یکجور شیطنت قربانصدقهآمیز در این اسم هست که با آن سخت بشود زیاد
گل زد.
33
به هر سو بنگرُم چشمُم سیایه!
34
کجکی ... کجکی...
کجکی ابروم نیش کژدمه
چه کنُم افسوس مال مردمم
زیم زیم زیم ... زیم زیم زیم زیم زیم...
35
پدرم وقتی مُرد
پاسبانها همه قاتل بودند...
36
-
یه دونه زد تو سرم خون جلو چشامو گرفت.
- توئم زدیش؟
- نه بابا من خون جلو چشامو گرفته بود هیچجا رو نمیدیدم، رفتم دسشویی
خونا رو بشورم.
37
من
پیشآمدیام
که پیش آمدهام
پس بغلم کن.
38
گاوِ گیجم من، گاوِ غمگین
و تنها یک گاو میفهمد چقدر گاوم.