X
تبلیغات
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس - کلمه‌ها

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

ناخنم راست می‌گوید


1
رهگذر می‌گذرد
دل نبند!

2
بیا از رو آتش بپریم
نه در آتش
ما جنس‌مان کباب‌شدنی‌ست.

3
دیگر مثل تو
از خورشید نمی‌ترسم
چون عینک آفتابی دارم
دریافته‌ام خورشید مهربان است
اما دوست ندارد در آغوشش بگیریم

4
دِرنگ!
یک استکان چای
آنگاه بتاز.

5
باز روزی دیگر را شب می‌کنم
با هر چیز دم دست
با تخته نرد
با چای
با یک دوست
و یک بسته سیگار لایت
یا
یک عشق شاعرانه‌ی کوچک
یا
یک شعر عاشقانه‌ی کوچک...

6
چند وقتی است ناخنم شکسته و هی می‌گیرد این‌ور آن‌ور و عذاب می‌دهد. الان هم گرفت به پتو و عذابم داد. به ناخنم گفتم: «تا کی می‌خوای عذابم بدی؟» گفت: «دیگه چیزی نمونده، رشد می‌کنم و بعدش همه چی مث اولش می‌شه و دیگه عذابی از جانب من یکی در کار نخواهد بود.» ناخنم راست می‌گوید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 15:36  توسط علی کرمی  | 

مار 92 آمد


سال نوتان پر از شادی و عشق و شور و برکت و نور باد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 15:52  توسط علی کرمی  | 

سود، سود می‌آورد



دیشب همینطور که سوی سقف اتاقم به سیاهی می‌نگریستم چیزی کشف کردم. شاید شماها زودتر از من کشفش کرده باشید و شاید بگویید وا خب همین است دیگر! اما من دیشب کشفش کردم و آن این است:

پول، پول می‌آورد.
خواب، خواب می‌آورد.
غم، غم می‌آورد.
افسردگی، افسردگی می‌آورد.
شادی، شادی می‌آورد.
حقارت، حقارت می‌آورد.
بیماری، بیماری می‌آورد.

اگر خودتان بیمار و افسرده یا خدای نکرده عقده‌ی حقارت دارید که زود به درمانش بپردازید. مثل من که خشمم خشم می‌آورد و حالا دارم درمانش می‌کنم. اما اگر خودتان هم دچار این نیستید از بیمارها و افسرده‌ها و حقیرها اکیداً بپرهیزید. چرا؟ ساده است. بخواهید نخواهید به مرور زمان مثل آنها دچار لجن‌خواری‌هاشان می‌شوید و یک زمان سر بر می‌آورید که کی بودم و چه شدم؟! اما نترسید. فقط بجنبید که ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است و به سود شما تمام خواهد شد.

و بدانید که:
سود، سود می‌آورد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 1:2  توسط علی کرمی  | 

بهار چنین است




1
گاهی بهار چنین است
که گِل است و جنگل
و چیزی گیچ از دست می رود
یا چیزی گنگ به دست می آید
اینجاست که باید نشست
و گِل ها را از کفش ها روفت

2
چهار صباح زندگی مان را از جوب های پر موش و چرک کنار خیابان های دود زده ی تهران نگرفته ایم که بگذاریم هر کسی خوشبختی مان را مختل کند و فاضلابش کند. وقتی اینطوری شد زود طرف را بفرستید برود خانه ی خواهرش و خوشبختی تان را از جوب کثیف و مرطوب و نامطلوب آن رابطه بیرون بکشید، کُر بدهید و مطهرش کنید و استرلیزه و هموژنیزه و پاستوریزه و پاکیزه اش کنید و در یک جای امن از آن نگهداری کنید تا خوشبت کننده ای نرم گفتار و نیک کردار و خوش سیرت و خوش سیما و کمرباریک و ابرو کمان و خوش بیان از راه برسد. سپس آن خوشبختی را به پای ایشان ریخته، از روزهای بد گریخته، و سوی آفتاب نو با ایشان راه بسپارید و شکر گذارید. امید است که تاس بازی تان در رابطه ای نو، جفت شش بر صفحه ی نرد رابطه های عشق آلود بنشیند. آمین.

3
هی رفیق! اگه می‌خوای قهرمان دو سرعت بشی، الزامی نداره اون لباس راه راه رو از تنت در بیاری، ولی گمونم خیلی لازمه اون گوی فلزی سیاه و سنگین رو از مچ پات باز کنی!

4
من یک خشمگین تحت درمانم، لطفاً از دندان‌های من فاصله بگیرید!

5
باید این واقعیت رو بپذیرم که یک روز می‌میرم، اما به شدت به این مسئله شک دارم و فکر می‌کنم می‌تونه یک تفکری باشه از بنیان غلط، چون یک احتمال بسیار قوی دیگه هم وجود داره، و اونم اینه که ممکنه شب بمیرم، یا ظهر، یا عصر، یا دم غروب، حتی ممکنه اصلا نمیرم، می‌دونین که در جهانی زندگی می‌کنیم که یک استثناهای غریبی درش رخ می‌ده و ممکنه من اون تنها آدمیزادی باشم که هیچ‌وقت نمی‌میره. این خیلی وحشتناکه، ولی من که دیگه ترسو نیستم، شجاعم! شایدم نیستم!

6
می‌خواست به من بفهماند «یک من ماست چقدر کره دارد» و من فهمیدم. یک من ماست خیلی کمتر از یک من ماست کره دارد.

7
من همانم
که در پس‌زمینه‌ی
آن عکس یادگاری‌تان
حضور دارم
می‌خواستم بگویم
آن روز
چه زیبا شده بودید
با آن مانتوی آبی
و عینک آفتابی
آن روز
شما عکس‌تان را گرفتید
و رفتید
من همانم
که در پس‌زمینه‌ی
آن عکس یادگاری‌تان
حضور دارم
اما سلام
من یک درخت باحال و چنارم

8
آقایان خانم‌ها
به احترام من
که یک دیوانه‌ای‌ام
از جاتان برنخیزید
و به من بخندید
در شهر ما دیوانگان
رسم این است.

9
یه روز خوب میام، شما منو نکشین!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 14:25  توسط علی کرمی  | 

اینها شاید تقصیر عینک جدیدت باشد



1
در خودم زندانی‌ام
دستم به تو نمی‌رسد.

2
گفت: «دوش آب‌گرم معجزه می‌کنه، کلی حال‌تو بهتر می‌کنه.» ... مطمئنم منظورش خود دوش نبود، بلکه آب‌گرمی بود که از دوش بیرون می‌ریخت.

3
می گوید
تو مَردی
از درد زاییدن هیچ نمی‌دانی
به تایید سر تکان می‌دهم
و جرعه‌ای لبخند با چای‌ام می‌نوشم
نمی‌داند
با همان جیغ‌ها
عرق‌کردن‌ها
چنگ به ملافه زدن‌ها
و نفس نفس‌زدن‌ها
هزاربار خودم را زاییده‌ام

4
چه می‌شود مگر؟
راز که نیست
بگذار همه بدانند
می‌خواهم به همسایه‌ی غمگین
به رفتگر برگ‌های خشک شب‌های کوچه
به دستفروش فیلم‌های درجه دو و درجه یک غروب کنار خیابان
به راننده‌ی دیوانه‌ی تاکسی
به همه بگویم که دلم برایت تنگ می‌شود
باید همه بدانند تو آفتابی
و من حتی روزهایی که می‌تابی هم
دلم برایت تنگ می‌شود
اینها شاید
تقصیر عینک جدیدت باشد
از وقتی آن را خریده‌ای
چیزی را در تو کشف کرده‌ام
که البته نمی‌دانم چیست
و از آن دسته از مکتشفان کلاه به سر نیستم
که برای چیزهایی که کشف کرده‌اند و نمی‌دانند چیست اسم می‌گذارند
من نمی‌دانم با چیزهایی که نمی‌دانم چیستند چه کنم
فقط می‌دانم هستند
پس رهای‌شان می‌کنم بی‌نام و نشان به حال خودشان
اما فقط همین را می‌دانم که این عینک جدیدت چیزی دارد
که هربار آن را می‌زنی چیزی و بر که می‌داری چیز دیگری را تجربه می‌کنم
حتماً همین است که دلم برایت تنگ می‌شود
و خوب است همه بدانند با اینکه تو آفتابی
اما عینک جدیدت به هیچ عنوان آفتابی نیست
عینک جدیدت اینگونه است
که با آن می‌توانی بروی امام‌زاده داوود
و هر حاجتی داری بگیری
آمین!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 12:38  توسط علی کرمی  | 

مثل سنگی سیاه در چاه



1
ایده‌ی ناب و نو به توله‌سگی نرم و سفید و خوشگل و خیس می‌ماند که کف دو دست جا می‌شود و اگر آن را به موقع به اتاق کار نرسانی و ثبت و ضبطش نکنی از آن اسکلتی نحیف و زرد و وحشتناک به جا می‌ماند با دندان‌های تیز و کثیف.

2
آن‌جا نشسته
نگاه قرض می‌دهد
گوشه‌ی نگاه گرمش را
در کوچه‌های سرد
از جیبم بیرون می‌کشم
نشان آن‌ها می‌دهم
آن‌ها می‌خندند
و برایم خنده آرزو می‌کنند
به خانه بازمی‌گردم
نگاهش را به دیوار می‌آویزم
چای می‌نوشم
نگاه نگاهش می‌کنم
و آن‌ها به آرزوشان می‌رسند.

3
استاد به شاگردش گفت: «درست انتخاب کن!» از کوچه می‌گذشتم که این را شنیدم. به انتهای کوچه می‌رسیدم که لبخندی زدم برای همیشه.

4
گاهی ناغافل با خودت مواجه می‌شوی. داشته‌ای فکر می‌کرده‌ای، ذهنت مشغول خودت بوده است و در کوچه‌ای از کوچه‌های زندگی سرت را پایین انداخته بوده‌ای و غرق در خودت بوده‌ای و در پیچیدن به کوچه‌ای دیگر از کوچه‌های زندگی، ناغافل با خودت مواجه شده‌ای. هردو از دیدن هم جاخورده‌اید. او هم عقب پریده و «وای!» گفته و نفس نفس زده - تو هم همینطور. اصلاً از مواجهه‌ی با خودت فشارت بالا پایین شده و افتاده و بالا رفته و نشسته‌ای و به دیوار تکیه داده‌ای و سرت را در دستانت گرفته‌ای - او هم همینطور. سپس برخاسته‌ای و به خودت که از کوچه‌ای دیگر می‌آمده لبخندی زده‌ای و خودت، خودت را در آغوش گرفته‌ای و گفته‌ای: «چه عجیب! هم الان به تو فکر می‌کردم.» و نشسته‌ای و با خودت چای خورده‌ای و سیگار کشیده‌ای و به هم گفته‌اید: «حالا باید چه کار کنیم؟!» و آن «چه کار» را کرده‌اید.

5
منم آن دریا
که مدام
در خودش شیرجه می‌رود
تا اقیانوس باشد.
چگونه می‌توان مرا خیال کرد؟!

6
غمگینم
مثل سنگی سیاه در چاه
گیجم
مثل فرفره‌ای
که کودکی
آن را ناشیانه فر داده باشد
اما
امیدوارم
مثل مادری
که فرزندش
هفت سال است از خواب بیدار نشده...


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 15:53  توسط علی کرمی  | 

باز هم سرد



1
باران
در نور چراغ ماشین‌ها
از آنچه بر من می‌بارد شدیدتر است
من و سیگارم
سر کوچه
خیال تو را دود می‌کنیم
خیابان از من خیس‌تر است
و من
فقط کمی خشک‌تر از کوچه‌مان
به خانه برمی‌گردم
تا تلفن زنگ بزند
که به تو بگویم
باران
در نور چراغ ماشین‌ها
از آنچه بر من می‌بارید شدیدتر بود.

2
کُت به تنم گریه می‌کند
و تو را خنده می‌اندازد
گور پدر مهمانی امشب
آفرین به تو
که اینقدر به جا و با سلیقه می‌خندی.

3
آن روزها
قاتل زمان بودم
یک قاتل حرفه‌ای
که هیچ کارآگاه خسته و کلاسیکی
وقتش را تلف به دام انداختنم نمی‌کرد
با خودم تخته نرد بازی می‌کردم
گاهی به خودم می‌باختم
گاهی از خودم می‌بردم.
این روزها
به تو دل باخته‌ام
و گاهی
دل از تو می‌برم
باز هم خدا را شکر که
کارآگاه‌های خسته و کلاسیک
اکثرشان دچار فراموشی شده‌اند.

4
آهای بانک‌های عزیز
از من نترسید
کاری به سبزی اسکناس‌های شما ندارم
من با این تفنگ آب‌پاش
فقط
گل گلدانم را سبز نگاه می‌دارم.

5
از پشت دیوارها بیرون می‌پریدم
و خیال‌هایم را می‌ترساندم
خیال‌هایم می‌دانستند
این بازی ابدی است
زیرا نه آن‌ها تمامی داشتند
نه من
نه دیوارها.

6
«این نیز بگذرد.» من عاشق این جمله‌م ... و فکر نکنین این یه عشق یه طرفه‌س ... این جمله‌ئم عاشق منه!

7
اگر خواستی مرا بکُشی
به کارد
با آن‌همه کثافت‌کاری
در صحنه‌ای کلیشه‌ای‌
یا
به وینچستر
با آن صدای اعصاب‌‌خردکن‌ش
که سوراخی بزرگ‌تر
از آنچه برای مردن لازم است
در من ایجاد می‌کند
نیازی نیست.
شما مهربان باش
قول می‌دهم
به تمیزترین
بی‌صداترین
و حرفه‌ای ترین شکل ممکن
برایت بمیرم.

8
به گذشته‌ای دور می‌اندیشم
به گذشته‌ای کم نور
و فکر می‌کنم
چه وحشتناک بوده
آن‌وقت‌ها که تو نبودی
اما
در آن گذشته‌ی دور و کم‌نور
هنوز نمی‌فهمیدم
نبودنت وحشتناک است.

9
باز هم سرد
زمستان می‌شود
برف می‌بارد
تا من
عشق امسال را برایت
آتش کنم.


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 11:4  توسط علی کرمی  | 

تیلیفون می‌زنم جواب نمی‌دی چرا نیّر؟!



یک دوست که همنام بنده هم هستند آمده بودند و نظر خصوصی گذاشته بودند که چگونه می‌توانم آرشیو وبلاگ‌تان را بخوانم؟ جواب این سوال که معلوم است. این بغل زده آرشیو و اگر هم چیزی را از آرشیو حذف کرده‌ام دلیل داشته. اما این دوست خوبم باز امروز نوشته بودند «انتظار نداشتم حتی جواب هم ندهید.» چرا؟ چون طبیعتاً و لابد جواب نداده بودم؟

و اما چرا جواب نداده بودم؟

آیا جواب دادن بلد نیستم؟ آیا خیلی گنده دماغم؟ آیا آلزایمر دارم؟

خیر علی عزیز. جواب ندادم چون شما هیچ نشانی‌‌ای جز اسم‌ کوچک‌تان برای بنده نگذاشته بودید. حالا این از شوخ‌طبعی‌تان بوده یا مشغله‌ی کاری مثل بنده حواس‌پرت‌تان کرده، نمی‌دانم. این مسئله مرا یاد این داستانک خودم انداخت که در مجموعه داستان جدیدم که رفته ارشاد هست. نام مجموعه داستان جدیدم همانطور که چندباری گفته‌ام «بازی‌های من و شانس عزیزم» است و نام این داستانک «آدم‌های دون کرمیلونه» است.

و اما داستانک:

آدم‌های دون کرمیلونه
بهش گفته بودن: «یا کاری رو که می‌گیم انجام می‌دی یا می‌کُشیمت.»

و البته که پذیرفته بود چون دوست نداشت بمیره.

اون‌وقت یه مرد تاس رو نشونده بودن جلو روش و بهش گفته بودن: «موهاشو بباف!»


همه‌ی اینها را نوشتم که بگویم داش علی مهربانم! وقتی نه ایمیل می‌گذاری نه نشانی وب‌سایت، آخر من چگونه جوابت را بدهم؟!



+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 1:6  توسط علی کرمی  | 

شما همیشه لبخند بزن



1
شب
گل‌های یاس را بر بسترت می‌ریزم
صبح
برشان می‌دارم و باز سر شاخه‌هاشان می‌چسبانم
تا هرروز حیاط خانه معطر باشد به عطرت

2
یک‌وقت‌هایی یک آدم‌هایی آن‌قدر ساده‌اند، بی‌شیله پیله‌اند، سبیل قیطانی دارند، چاقند، سبزه‌رویند و دندان‌هاشان از هم فاصله دارد و عینک دودی ارزان قیمت زده‌اند و هی می‌خندند که نگو. اما خب اینطور آدم‌ها گاهی از رو سادگی اعصابت را به ویرانه‌های شهر سوخته بدل می‌کنند و کارهایی می‌کنند که وسوسه می‌شوی کمی سر به سرشان بگذاری.

آن مرد ساده با همین تواصیف که در بالا آمد پرسید: «خودت چرا رانندگی نمی‌کنی که
این خانوم خسته نشه؟!»

راست راست جلو روش ایستاده بودم که گفتم: «آخه من فلج اطفال دارم، نمی‌تونم.»

منتظر بودم از این که دستش انداخته‌ام بخندد و در خندیدن همراهی‌ش کنم اما آن‌قدر ناراحت شد، آن‌قدر ناراحت شد و ناراحتی و همدردی در صورتش دیده شد که شرمنده شدم. با اینکه قبلش اعصاب‌مان را خرد کرده بود نزدیک بود بپرم ماچش کنم بگویم: «بابا خب تو گُلی، خیلی خوبی، چی بگم؟! ... اگه می‌دونستم اینقدر ناراحت می‌شی فلج اطفالو از رو زمین ریشه کن می‌کردم ... ای بابا...»

3
جاده‌ی چالوس می‌شوم
و آن‌قدر به خودم می‌پیچم
تا به شما که دریایی می‌رسم

4
شما همیشه لبخند بزن
حتی حالا که دوربین نداریم
تنها من می‌دانم
لبخند شما
از گران‌ترین دوربین دنیا
گران‌تر است.

5
دشوارتر از دیوارها
سقف خانه را رنگ زدن است
اما امروز می‌خواهم
سقف خانه‌مان را برایت
آبیِ همیشگی کنم.

6
غلط نکنم
آنجا پنج پنجره بود
از چهارتاشان آفتاب می‌تابید
در یکی‌شان تو می‌درخشیدی
باید یادت باشد
به این نشان که
من هم عینک دودی زده بودم
مثل همیشه


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 0:24  توسط علی کرمی  | 

عشق جنگاوری است که در پستوها فقط پیر می‌شود



1
تا تو هستی
بوسه ساده‌ است
و شیرین و پرمعنا
وگرنه زبانم لال
اگر نباشی
باید ساق پای خودم را ببوسم
آن‌هم محض نرمش روزانه
تحت نظر استاد یوگا.

2
بیا شریک بشویم
دست از من
چتر از تو
باران از آسمان
تا یک‌روزِ خیس را قدم بزنیم.

3
بیا اول‌بار با تو سفر کنم
برویم شمال
کنار دریای خزر
بر ماسه‌ها بنشینیم
سرت را بر شانه‌ام بگذار
دریا را نگاه کنیم
اما در فکر یکدیگر غرق شویم!

4
یک: بیا بچه‌ دار شیم.
دو: ما خودِ دارئم بشیم کسی خودشو ازمون حلق‌آویز نمی‌کنه، چه برسه به بچه‌ دار، که فقط موش می‌تونه خودشو بامون دار بزنه، موشائم که می‌شناسی که، به این راحتی‌یا ناامید نمی‌شن از زندگی، خودکشی تو قاموس‌شون نی بِن‌کُل!
یک: پ بیا بچه مار شیم.
دو: اینو هستم.

و هردو بچه مار می‌شوند، می‌خزند، می‌روند.

5
«تو مگر قرار نبود در مصیبت‌ها، لحظات سخت زندگی، و بدبختی‌ها در کنار من باشی؟ پس الان کدوم گوری هستی؟! چرا اینجا نیستی؟!»

جمله‌ی بالا را یک دوست دختر خطاب به دوست پسرش گفته وقتی که در خانه‌ی دوست دختر سوسک دیده شده بود.

پ.ن: لااقل ما مردها در زمینه‌ها کشتن سوسک قهرمان زن‌هامان محسوب می‌شویم هرچند خود بنده عین خر از سوسک می‌ترسم اما قادرم به مدد اسپری حشره‌کش و دمپایی لاستیکی آن‌ها را از پای درآورم.

سوال: آیا خر از سوسک می‌ترسد؟!

6
جهان را بی ‌کوله‌پشتی
پای برهنه و نگران گشتم
هیچ دلیلی برای خوش بودن
برای ادامه دادن
برای ماندن ندیدم
جز همین لبخندهای گاه به گاه
در عصرهای با تو
تا شب‌های پُر جیرجیرک.

7
گاهی آدم چنان روحش
روانش
خسته می‌شود
که دوست دارد بدنش زیپ داشته باشد
آن را باز کند
به روحش
روانش
بگوید بیا بیرون
بر تخت دراز بکش تا تو را مشت و مال دهم
و روح آدم
روان آدم
بر تخت دراز بکشد
آدم آن را حسابی مشت و مال دهد
آنقدر که خودش بگوید بس است
دستت درد نکند
و باز زیپ تنت را باز کنی
و روحت
روانت
برود سر کارش آن تو
سرحال باشد و پرانرژی به کارش برسد.

8
نترس!
عشق را از پستوی خانه بیرون بیار
در خیابان با او قدم بزن
حتی با او به کافه برو
یا همراه او
به یک دوست سر بزن.
عشق
جنگاوری است
که در پستوها
فقط پیر می‌شود
و گاهی می‌میرد.


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 17:2  توسط علی کرمی  | 

استکان چای تلخ بر میز سخت



1
تو را دوست می‌دارم
تو را که این روزها
یک استکان چای تلخی بر میز سخت
که می‌توانم
دو پیمانه شکر در تو بریزم
و طوری که جیغ بکشی
مثل عصبانی‌ها هم بزنم
تا شیرین بشوی
یا از پنجره‌ی اتاق دودآلودم
بیرون بپاشمت.
اما
جیغ کشیدن‌هات مرا می‌ترساند
و بیرون پاشیدن‌هات کاری است بیهوده
و نمایشی
پس تو را
که یک استکان چای تلخی بر میز سخت
این روزها
دوست می‌دارم.

2
طوفان بود
من پارو می‌زدم
و تو سکان در دست
چشم ریز کرده بودی
در دلم نگران
نگاه آن صخره‌ی زشت و سیاه می‌کردم
تا مبادا سکان را دیر بگردانی
چاره چه بود؟
طوفان بود
و ما باید به یکدیگر اطمینان می‌داشتیم.

3
روابط ما در بدو تشکیل‌شان به نوزادهایی می‌مانند که هر از چندی دچار بیماری‌های سخت و آسان می‌شوند. درگیری‌ها، تنش‌ها و اختلاف سلیقه‌ها و دیگر مشکل‌هایی که در یک رابطه‌ی نوپا رخ می‌دهند همان بیماری‌هایی هستند که نوزاد رابطه‌مان دچارش می‌شود. این نوزاد یا از این بیماری‌ها خواهد مرد یا برای همیشه در برابرشان واکسینه می‌شود و رابطه‌ها هر چه از این بیماری‌ها بیشتر جان سالم به در ببرند بزرگ‌تر، مقاوم‌تر و نیرومندتر می‌شوند.

4
در قهوه‌خانه‌ی عشاق نشسته بودیم. شلوغ بود. شاگرد قهوه‌چی آمد و رو به او کرد و پرسید: «چی بیارم؟» او رو به من کرد و گفت: «غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟» گفتم: «اول یه دو استکان غم زمانه بخور گلوت تازه شه، بعد بشین دل‌سیر هرچیقد خواستی فراق یار بکش...»

5
یکدم بدون تو مرا می‌کشد
هرچند هرشب به خانه‌ات بازمی‌گردی
و من هرروز
تا تو را باز می‌بینم
معجزه‌ای‌ام برای فرزانگان
تا ببینند
بگریند
و ایمان بیاورند
که قیامت اگر چون تو قیامت باشد
مردگان هم چون من زنده خواهند شد.

6
آفرین به آدم گریه‌دار
که گریه نمی‌کند
آفرین به آدم خنده‌دار
که اگر نخندد
هم دیگران را می‌خنداند
و آفرین به من
به تو
که همه‌ی این‌ها را
که خواب از سر هر خواب‌آلودی می‌پراند
می‌دانیم
و هنوز می‌توانیم
در آغوش یکدیگر
باز خواب‌مان بگیرد.

7

علی کرمی دومین مجموعه داستانش را به ناشر سپرد




+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1391ساعت 0:57  توسط علی کرمی  | 

این آخرین نگاه را به تو تقدیم می‌کنم


1

فرعون اگر سلامت روانی داشت می‌داد برایش هرم مازلو بسازند.

2

تو را به خودم
و خودم را به تو
تقدیم می‌کنم.

3

گمانم همه‌ی سگ‌های جهان
برای تو دُم تکان می‌دهند
به ویژه
آن‌یکی که از همه تندتر دُم می‌جنباند
همواره گفته‌ام: خوب است مثل سگ‌ها سگ باشم

4

زنگ در به صدا درآمد
رنگ در پرید!

5

«سلام عرض می‌کنم، ببخشید، شما گاو مش حسنی؟»
«
وا! خدا مرگم بده، نه، من زن مش حسنم
و همینطور که دُمش را تاب می‌داد رفت میان علف‌ها.

6

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
البته: هر گلی خاری داره
در ضمن: تو مسئول گل خودت هستی
و من: آقای گل این جام!

7

مادربزرگ‌ خرس‌ها
هر سال
برای خواب زمستانی نوه‌هاش
رویاهای گرم می‌بافد.

8

بچه‌تر که بودم
صدّام حسین بمب می‌انداخت
و من در پناه حق می‌ترسیدم.

9

باران از سر مهربانی است نمی‌بارد
چون می‌داند چتر ندارم
اما من مدت‌هاست به حرمت باران
دیگر به خیابان نمی‌روم.

10

آن شب بی‌ماه را یادت هست؟
چه می‌دانستم ماه شیشه‌ای‌ست
سنگی رها کردم و شکست
فرار کردم و در خانه پنهان شدم
صبح خورشید آمد پدرمان را درآورد
بس که تابستان کرد هوا را عقرب‌ها هم مُردند
و این شد که دیگر
هیچ سنگی را سوی هیچ ماهی پرتاب نکردم
البته تا آخر بهار

11

حتی اگر بادمجان دوست نداشتی
می‌توانستم
کشک بادمجان را بی بادمجان
طوری بپزم
که هیچ‌کدام‌مان نفهمیم چطور!

12

تمساحی را دیدم اشک می‌ریخت
باور کن واقعاً اشک می‌ریخت
مطمئنم!

13

دو دسته داریم یا این دو دسته را بیشتر نمی‌شناسم و هم نمی‌دانم کدام ارجح‌تر به دیگری است یا نیست. حتی نمی‌دانم بگویم دو دسته آدم یا دو دسته عارف یا دو دسته سالک اما:

گروهی مزاج‌شان این است:

بر تن بهایی نِه هر بلا که بتوانی

گروهی مزاج‌شان این است:

الهی منعمم گردان به درویشی و خرسندی

بنده از آن‌هام که باید عرض کنم «در کشتن ما چه می‌زنی تیغ جفا؟! ما را سر تازیانه‌ای بس باشد پس سخت به گروه دوم مایلم و از درد و بلا و مصیبت و بدبختی گریزان و به شادی و شور و عشق و صفا بسیار متمایلم.

از مساعدت خداوند بزرگ پیشاپیش سپاسگزارم.

آمین.

14

آنکه جن زیبا به او راه نداد و بغض کرد

مجموعه داستان بنده به نام جن زیبایی که از پترا آمد هرچند نیمه‌ی نمایشگاه رسید اما به مدد دوستان و بچه‌های اینترنت و تبلیغات‌شان و لطف‌شان که شامل حال من شد در نمایشگاه چهارصد نسخه فروخت که به نسبت برای یک نویسنده‌ای که مجموعه داستان اولش را چاپ کرده فروش خوبی بود.

اما رمان‌ها یا مجموعه‌ داستان‌هایی هم بودند - که البته تا جایی که خبرم هست نه از نویسنده‌هایی که اولین کتاب‌شان را منتشر می‌کنند - که بیش از من فروخته‌اند هرچند فروش کتاب بنده هم به قوت خودش خوب پیش می‌رود شکر خدا.

اما این‌ها را گفتم تا به این برسم که بنده خودم خوب می‌دانم وقتی اثری به مخاطب می‌رسد گروهی آن را دوست می‌دارند و گروهی نه. خودم خوب می‌دانم در چه حدود نویسنده‌ام و تا کجاها می‌خواهم بروم و نظرگاهم تا کجا را می‌بیند. پس اینکه دوستانی از دوستان اینهمه بغض‌آلود واکنش نشان می‌دهد جای تعجب دارد. من عاشق اینم یکی بیاید با منطق و سواد داستانی‌ای که دارد مجموعه‌ی بنده را نقد کند و ایرادهاش را بگوید اما از ننه من غریبم‌بازی و خاله خشتک‌بازی و حاشیه‌ها پرهیز می‌کنم و البته استقبال هم می‌کنم هر کس بیاید حتی در این وضعیت‌های بغض‌آلود - که مانده‌ام سرچشمه‌اش چه می‌تواند باشد - از بنده بد بگوید و فحش‌های آن‌چنانی بارم کند. نه که مریض باشم و عاشق فحش خوردن! اما تبلیغ و ضد تبلیغ هر دو لازمند. پس دوستانِ بغض‌آلود هرچه بغض‌آلودتر بهتر و تمنا دارم با تمام قوا ادامه بدهید.

بزرگی گفت: اگر دیدی همه خوب کارت را می‌گویند یا بد کارت را می‌گویند مواظب باش که ممکن است جایی از کارت دارد می‌لنگد اما اگر دیدی گروهی خوب کار و گروهی بد کارت را می‌گویند بدان داری درست می‌روی.

در آخر باز دلم نمی‌آید به شماها بگویم من با اینترنت با شماها دوست شدم و شماها لطف به من داشته‌اید و بدانید اگر به نوشتن در اینجا مادامی که می‌توانم ادامه می‌دهم تنها از جهت این است که سپاسگزاری کوچک خودم را به شماها ابراز کرده باشم.

پ.ن: مجموعه داستان بعدی‌م چیزی به پایان کارش نمانده به زودی به همان ناشر خواهمش سپرد. نامش را فعلاً گذاشته‌ام: بازی‌های من و شانس عزیزم که برگرفته است از داستانکی در همین مجموعه.

پ.ن1: بماند که وقتی نوشته را یکی دو بار خواندم دیدم خودم هم کمی ننه من غریبم بازی درآورده‌ام. اصلاً مفت چنگم. خوب کردم.

15

عجب از آدم تشنه اما آب‌ستیز!

16

یک دیوانه‌ی خوش آتیه‌ای می‌شناسم قاسم نام. (خیلی‌هاتان می‌دانید من درویش و مسلمان و شیعه و چه و چه هستم پس از نوشتن این قصدم حکایت آن روز متروسواری است که نکته‌ای در آن بود و خواهشم این است کسی این حکایت را توهین تلقی نکند و وااسلاما سر ندهد که ما خودمان صاحب منبریم در این کارها.(

القصه!
قاسم در مترو کنارم نشسته بود و مردم خواب‌آلودِ غروبِ رو به شبِ واگن‌های مترو ساکت بودند و چُرت‌ها مرغوب که قاسم ترکید و عربده کشید: «برای نابودی اسلام و مسلمین صلوات.» و چُرت‌ها پاره شد و صلوات‌ها بود که کشدار به همان آهنگ سنتی همیشگی فرستاده شد.

بعد از این من با زانو افتاده بودم کف مترو از خنده دست‌هام می‌لرزید و زمین را چنگ می‌زدم.

17

یک دوستی دارم کمی طبع شعر دارد، یعنی بیشتر به طبع شعر داشتن علاقه دارد، حالا هر چی. این دوست ما یکی از تخصص‌های اصلی‌ش - یا تنها تخصص‌ش - آزردن دیگران است هرچند چشم‌های زلال و دل مهربانی دارد اما کار هر کسی نیست با او رفاقت و سلوک کند. از رو همین علاقه‌اش به شعر و اصالت همدانی‌ش و میلش به آزار دیگران به او گفتم خوب است دیوان شعری از او به میراث بماند و تخلص‌ش باشد: بیمار همدانی.

حالا فکر کنم به بعضی از این دوستان اینترنتی که حال‌شان مشابه است بشود پیشنهاد داد نام آی‌دی فیک‌شان را تغییر دهند به: بیمار اینترنتی.

18

تشنه‌ام
تشنه‌ی آن چشم‌‌های آبی زلالت
هرچند بهتر است در چنین چشم‌هایی
غرق شد تا سیراب.

19

وقتی یاد خوبی‌هات می‌افتم
همینجا بر صندلی
کج می‌شوم و کج لبخند می‌زنم
مادر رد می‌شود و می‌گوید:
سفیه شده‌ای دلبندم؟!
به خودم می‌آيم و می‌گویم:
پس این شام کو؟!

20

رقص پروانه‌ها را دیده‌ای؟
باور کن آنها برای رقصیدن
کلاس نرفته‌اند!

21

درک خوبی از لحظه‌های خنده‌دار دارم
مثلاً اینکه من عاشق شما شده باشم
خب خنده‌دار است
اما کو چاره؟

22

من آن مارمولک کوچکم
که شما با تمام زیبایی‌تان از او می‌ترسید
و جیغ می‌کشید
و فرار می‌کنم
تا بر این دیوار
این نامه را برای‌تان بنویسم که:
تنها آمده بودم پشه‌های اتاق‌تان را بخورم
مبادا بدخواب‌تان کنند.

23

کاش می‌شد تو را
در یک بعدازظهر تابستان
نوشید
مثل یک استکان چای
پیش از آنکه
ازین سردتر شده باشی.

24

گاهی جنگ‌مان می‌شود. بله، حتی من و خانم سین هم گاهی جنگ‌مان می‌شود و ایشان حسابی مرا سگ می‌کنند. حتماً می‌دانید که سگ‌ها پاچه‌گیر و غمگینند. وقتی با خانم سین جنگ می‌کنیم بعدش هر دو بی‌حال می‌شویم مثل سگی که بسیار جنگیده سر محافظت از استخوانش. اما نمی‌دانم این خانم سین چه تکنیکی در چه کلاسی آموزش دیده که یک‌جور لبخند بلد است که تا آن را رو به من می‌زند یکهو دلم خوش می‌شود و گل از آسمان می‌ریزد رو سرم. حالا نمی‌دانم اینطور لبخندزدن‌ها را جایی از کسی یاد گرفته یا خداداد است یا شاید بنده خودم زیادی رو اینطور لبخندهای خانم سین‌وار حساسم. نگاه کنید! دارد گل از آسمان  می‌ریزد.

25

مرا کیفیت چشم تو کافی است

خطاب: به سر بُریده‌ی پزیده‌ی گوسفند
مکان: کله پزی

26

- مرا کیفیت چشم تو کافی است
-
اینو باباطاهر گفته؟
-
آره.
-
پس اون موقع‌هام کیفیت از کمیت مهم‌تر بوده.
-
بله اون‌موقع‌هام اگر آدمی بیش از دو چشم می‌داشته ازش می‌ترسیدن.

27

بشر دست‌آوردهای غریبی در دوران حیاتش داشته که پاره‌ای از آن‌ها یا کار نوابغ بسیار نابعه است یا باید پای الهام و جادو و این‌جور حرف‌ها در میان باشد. فی‌المثل یکی از هیجان‌انگیزترین دست‌آوردهای بشری را نام می‌برم: آلبالو خشکه.

این آلبالو خشکه‌ها را خانم سین بهم داد. گفت حیف می‌شوند باید بریزم‌شان سطل آشغال و خواست تا من ببرم‌شان. من هم بردم‌شان و الان که ساعت ده و پنجاه و سه دقیقه‌ی شب است هی دانه دانه به دهان پرت می‌کنم‌شان و کیف می‌کنم: مزه‌ی عشق می‌دهند.

28

اسکیزوفرنی بیماری ترسناکی است. یک عمر با یک آدمی دوستی می‌کنی و بعد یک عمر می‌فهمی نه تنها رفیقت وجود خارجی ندارد بلکه او بیماری تو است و باید آمپول بزنی تا خوب بشوی. آن‌وقت سر دو راهی می‌مانی رفاقتت را حفظ کنی یا سلامتی‌ت را! ترس از آمپول هم که جای خود دارد.

 
اما ترس من از این هم فراتر می‌رفت. فکر می‌کردم مبادا خودم یکی از شخصیت‌های غیرواقعی یکی از دوستانم باشم و دیر یا زود آمپول بزند و از ذهنش پاک بشوم و این مرگ مقدر من باشد.
خدا را شکر این روزها حس می‌کنم واقعی‌‌ام به خصوص وقتی خانم سین می‌گویند: «اونو به من می‌دی؟» و من وقتی دارم «اون» را به ایشان می‌دهم خیلی احساس واقعی‌ای دارم.

29

وقتی گرسنه‌ای حتی دیدن یک گلابی در یخچال خالی خانه می‌تواند کلی خوشحالت کند و این قابلیت را در تو ایجاد کند به آن گلابی عشق بورزی. سخت نگرانم مبادا جایگاهم در زندگی خانم سین مشابه آن گلابی باشد. خدا نکند. چطور است هفت بسته نمک نذر امام‌زاده صالح کنم که اینطور نباشد. خدا نکند گلابیِ یخچالِ خالیِ زندگی خانم سین باشم. اصلاً هفت یتیم را هم با جوک‌های جدیدی که یاد گرفته‌ام خواهم خنداند.

30

مرا کیفیت چشم تو ای وای...

31

آنقدر آلبالو خشکه خورده‌ام
تا به اسرار ازل پی برده‌ام

-
ملّا مامورالدّین خشکباری

32

قصد توهین و مسخرگی ندارم ولی هیچ‌وقت نفهمیدم چرا اسم آن تیم شموشک بود یا هنوز هست. یک‌جور شیطنت قربان‌صدقه‌آمیز در این اسم هست که با آن سخت بشود زیاد گل زد.

33

به هر سو بنگرُم چشمُم سیایه!

34

کجکی ... کجکی...
کجکی ابروم نیش کژدمه
چه کنُم افسوس مال مردمم
زیم زیم زیم ... زیم زیم زیم زیم زیم...

35

پدرم وقتی مُرد
پاسبان‌ها همه قاتل بودند...

36

- یه دونه زد تو سرم خون جلو چشامو گرفت.
-
توئم زدیش؟
-
نه بابا من خون جلو چشامو گرفته بود هیچ‌جا رو نمی‌دیدم، رفتم دسشویی خونا رو بشورم.

37

من
پیش‌آمدی‌ام
که پیش آمده‌ام
پس بغلم کن.

38

گاوِ گیجم من، گاوِ غمگین
و تنها یک گاو می‌فهمد چقدر گاوم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 0:45  توسط علی کرمی  | 

نجنگ اما تلاش کن



در این دنیا هم آدم نخبه موجود است هم ازدواج موفق. شاید برای هر دو باید تلاش کرد و مسلماً هر دو در اقلیت‌اند.

وگرنه اینهمه آدم حیران که به دنیا می‌آیند و می‌روند مثل عابرهای پیاده‌روهای خیابان ولی‌عصر اما در هر صد روز یکی است که می‌ایستد و محو چهچه‌ی بلبلی برچنار می‌شود که عابران شلوغ نه می‌بینندش نه می‌شنوندش و نه آن ایستاده با نظر را می‌بینند و می‌گذرند و می‌روند و هر شب در رختخواب‌های رخوت می‌میرند.

نگاه آن ساختمان سیاه بزرگ شب‌گرفته بکن! از اینهمه پنجره تنها یکی‌ش می‌درخشد.

شعر:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

شعر از: شعرای نامی


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 18:11  توسط علی کرمی  | 

آیا معمولی بودن خیلی غمگین است؟!



آیا اینکه یکهو متوجه بشویم که خیلی معمولی هستیم خیلی غمگین است؟! خیر، بلکه این اصرار بر معمولی ماندن است که خیلی غمگین است. با تلاش کردن برای معمولی نماندن زندگی شما تغییر خواهد کرد.

درباره‌ی «تلاش» تذکر این نکته را لازم می‌دانم که بعضی‌ها تلاش کردن را با جنگیدن اشتباه می‌گیرند و روح و روان و جسم‌شان را با جنگیدن سر به دست آوردن چیزها فرسوده می‌کنند پس نباید جنگید و باید تلاش کرد، مثل یک ماهیگیر که قلابش را در آب انداخته و منتظر است تا ماهی به قلاب بیفتد. او نمی‌داند کِی این اتفاق می‌افتد اما مادامی که ماهی به قلابش نیفتاده لبخندزنان منتظر می‌ماند.

لائوتسه علیه الرّحمه چیزی در این مایه‌ها می‌فرماید این‌طور که: «کارها را در بی‌عملی انجام بدهید.» یعنی کارتان را مستمر و بی‌اینکه زور بزنید ادامه بدهید و سپس انجام که شد رها کنید.

پس ای معمولی‌ها! اینکه معمولی هستید بد نیست اما اینکه برای ابد معمولی بمانید یا به معمولی ماندن خودتان افتخار کنید بد است!


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 17:3  توسط علی کرمی  | 

عشق، ترس، سوء تفاهم




1
آدم نمی‌داند اینهمه خوبی‌های خانم سین را چطوری باید بنویسد. هزاربار جملاتی نوشتم با ترکیب‌هایی مثل: آن زن سترگ، احترام‌ برانگیز، باعرضه، دوست داشتنی و دیدم نشد، این‌ها برای ما خانم سین نشد. هزاربار نوشتم و پاک کردم. آدم نمی‌داند اینهمه خوبی‌های خانم سین را چطوری باید بنویسد. فقط می‌شود ایشان را دوست داشت. این تنها کاری است که از دست آدم می‌آید.

2
شما زندگی می‌کنید. آن‌ها بهشان برمی‌خورد. شما زندگی‌تان را بکنید. آن‌ها چه شما زنده باشید چه نباشید چیزی پیدا خواهند کرد تا بهشان بربخورد.

3
«شما وقتی بمیرید نمی‌توانید زندگی کنید.» بعضی چیزها مثل این جمله همینقدر بدیهی هستند. فقط نمی‌دانم چرا بعضی‌ها اینقدر علاقه دارند همه چیز را بپیچانند و مثلاً: وقتی یکی را دوست دارند هزارجور اِنقُلت بیاورند که نه شاید این دوست داشتن نیست، عادت است، دوست داشتن باید چیز دیگری باشد. در حالی که دوست داشتن دوست داشتن است و خب آدم به کسی که دوستش دارد عادت هم می‌کند.

4
وقتی کسی را دوست می‌دارید سود بیشتری می‌برید تا وقتی دوست‌تان می‌دارند زیرا این قلب شماست که می‌تپد و قوت می‌گیرد از دوست داشتن او.

5
اول فکر کنید سپس مُدها را پیروی کنید


یک مُد خنده‌دار دیگری داریم که این روزها بسیار باب شده و اینترنت هم که قربانش بروم وقتی چیزی درش مُد می‌شود یکی باید بیاید و جمعش کند. آدم‌ها برای اینکه پذیرفته شوند از هم تقلید می‌کنند و خلق را تقلیدشان بر باد می‌دهد که دو صد لعنت بر این تقلید باد.

حالا این یکی مُد چیست؟ مُد «خدا نیست.» است که از نظر من بسیار لوس است و سطحی. چرا؟ چون خدا هست. گروهی در دنیا هستند که آن را می‌پرستند پس یک چیز ماورایی، غیر عینی، ذهنی یا حتی ساختگی می‌تواند باشد که وجود دارد. من و بسیاری دیگر او را می‌پرستیم و از او یاری می‌گیریم و در زندگی‌مان ساری و جاری است. پس چنین چیزی وجود دارد و آدمی که به بودن یا نبودن خدا جاهل است درستش این است که بگوید: من نمی‌دانم خدا هست یا نیست، بعد برود هرطور دوست دارد زندگی کند. مثلا بگوید: من به چیزهای عینی‌تری در زندگی‌م نیاز دارم و انسان‌مداری را ترجیح می‌دهم، پس مثلاً برود پیرامون اومانیسم مطالعه کند و اومانیست بشود. تازه همین هم بی‌استاد و مطالعه و سلوک کردن و فکر کردن به لعنت خدا نمی‌ارزد.

عزیزان من پس شما نمی‌توانید بیایید بگویید: «خدا نیست.» چون هست. همانطور که حضرت محمد نمی‌گفت: «بت‌ها نیستند.» چون بودند و ایشان می‌فرمود اینگونه پرستیدن راهگشا نیست و اینگونه موحد بودن راهگشاست. پس شما هم راهی بیار یا نشان بده یا به آن راه برو و سپس بگو: راه سعادتمندانه زندگی کردن مثلاً در پرستش خدا نیست و در پرستش والایی مقام انسان است یا هر چه.

ولی سر جدتان از این ادا اصول‌های لوس دم‌دستی که بیشتر برای جلب توجه است در نیاورید. بی‌خود نیست همین خدایی که این‌دسته آدم‌های طابع مُد از آن گریزانند می‌گوید: یک دقیقه فکر کردن بهتر از هفتاد سال عبادت است.

6
بیایید تمرین کنیم نترسیدن را
 
همه‌ی مشکلات ما ریشه در ترس‌های ما دارند. هر چه را از دست می‌دهید و هر چه شما را به دردسر می‌اندازند چیز و چیزهایی هستند که ترس موجبات آن را فراهم کرده است.

اگر کسی دروغ می‌گوید می‌ترسد از اینکه گفتن راست برایش ضرری در پی داشته باشد. اگر کسی دزدی می‌کند از گرسنگی و نداشتن، بسیار می‌ترسد. اگر کسی چاقو برای شما می‌کشد می‌ترسد مبادا شما مشت‌تان از او قوی‌تر باشد. (خود بنده وقتی می‌ترسم هوارهای اولترا سونیک می‌کشم.) اگر کسی جرات این را ندارد به همه بگوید عاشق فلانی شده و فلانی را دوست می‌دارد دیر یا زود ممکن است همان فلانی را هم از دست بدهد. و اگرهای بسیار دیگر که همه‌شان ضررند و این ضررها را ترس‌های ما به ما می‌رسانند.

ترس بزرگ‌ترین دشمن ماست پس بیایید تمرین کنیم نترسیدن را.

7
وقتی شما جرات دوست داشتن او را نداشته باشید دیر یا زود سر و کله‌ی یک شجاع‌ پیدا خواهد شد.

8
علی برادر زهرا برایش یک مرغ مینا خریده و به خانه‌شان آورده. زهرا و علی و زبیده خواهر زهرا تمام تلاش‌شان را می‌کنند او را به حرف بیاورند. شاید ندانند و اگر ندانند بهتر است اما من نامه‌ای سفارشی به کبوتری نامه‌بر سپردم تا به مرغ مینای آن‌ها برساند. در آن نامه تنها به نوشتن جمله‌ای از آنتوان دوسنت اگزوپری بسنده کردم. جمله این است: «کلمات سرچشمه‌ی سوء تفاهم‌ها هستند!»

9
کلمات سرچشمه‌ی سوء تفاهم‌ها هستند

بدترین سوء تفاهم‌‌های اینترنتی در این استاتوس نوشتن‌ها رخ می‌دهد، بعد در گونه‌های دیگر نوشتار اینترنتی، بعد هم در نظردادن‌ها و سر آخر ممکن است در لایک زدن‌ها هم سوء تفاهم‌هایی پیش بیاید.

و ضایع‌ترین حالت زمانی است که فکر می‌کنید مخاطبِ فلان استاتوس شما بوده‌اید و بعد می‌فهمید اصلاً آن موضوع ربطی به شما نداشته است. و خب شما زیر آن استاتوس ممکن است قربان آن طرف رفته باشید یا به او فحش‌های آنچنانی داده باشید و با نیش زبان سوراخی در بخش نظرهای آن استاتوس ایجاد کرده باشید که از آن سمّ سیاه بچکد که در این‌صورت ماله کشیدن و رفع و رجوع کردن بسیار کار دشواری است.

روح آنتوان اگزوپری هم شاد باد که گفت: «کلمات سرچشمه‌ی سوء تفاهم‌ها هستند.» هرچند «در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود.»!

پ.ن: الان کمی بی‌قرارم و دوست دارم پس از نوشتن این جمله‌‌های آخر و پست کردن آن عقب بکشم و یوکوگری - که ضربه‌ای است در کاراته که با تیغه‌ی پا به حریف نواخته می‌شود - بزنم به لبه‌ی میز کامپیوترم و بلند این سوال را مطرح کنم که: «آیاااااااااااااا...؟!»



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 10:33  توسط علی کرمی  | 

به احترام این دو خط، یک دقیقه به مونیتور خیره بمانید



عادت ندارم زیاد صفحه‌ی خانه‌ی فیس‌بوک یا پلاس را نگاه کنم و ببینم دیگران چه نوشته‌اند اما خب گاهی این کار را می‌کنم. همینطوری داشتم صفحه‌ی خانه‌ی فیس‌بوک را نگاه می‌کردم و عکسی یا مطلبی را لایک می‌زدم و بعدی و بعدی و سعدی و عکس و زلزله و سگ تا خشکم زد انگار پدر مرحومم را یکهو در خیابان دیده باشم.

بعضی‌ شعرها آدم را از شعر گفتن پشیمان می‌کنند. البته بنده که هیچ‌وقت مدعی شاعری نبوده‌ام و نهایتِ شعرنوشتن برایم دست‌گرمی و ذهن‌گرمی است برای داستان نوشتن یعنی متخصص نیستم و مسلماً مدعی نیستم و اصلاً از حالا به بعد همان بهتر برای دست‌گرمی و ذهن‌گرمی بروم فال ورق برای خودم بگیرم جای شعر گفتن. به عمرم از دو خط نوشته اینقدر جا نخورده بودم. حالا می‌نویسمش ببینم حق می‌دهید یا نه. شاید دارم شلوغش می‌کنم و احساساتی بازی در می‌آورم اما باور کنید یک دقیقه به این شعر خیره مانده بودم. هزار جور فکر از سرم گذشت در آن یک دقیقه و حتی خدا را شکر کردم که شاعر نیستم و می‌توانم دیگر هیچ‌وقت شعر نگویم و فقط داستان بنویسم. بعد از خواندن این شعر نزدیک بود بروم بخوابم یا از این شهر بی‌خبر کوچ کنم و در گوشه‌ای از دنیا تنها و غریب بمیرم بی‌اینکه ازدواج کرده باشم یا بچه‌دار شده باشم. طاق کسرای اعتماد به نفسم را زد ویرانه‌ای کرد که همیشه در آن ویرانه شب است و جغد هو می‌کشد.

اصلاً چرا حرف اضافه، شعر را بخوانید و انصاف بدهید من دیوانه‌ام و شلوغش کرده‌ام یا این دیوانه است و شلوغم کرده است؟


حسرت روزهای رفته را نمی‌خورم

جز یک شب تابستان که حسابش جداست


از ناظم حکمت


بعد از خواندن این شعر حتی با خودم فکر کردم «آیا یک شب تابستان‌ای در زندگی‌م هست که حسابش جدا باشد؟» «آیا برای هیچ‌روزی از زندگی‌م حسرت خورده‌ام یا می‌خورم؟» نتوانستم پاسخ را بیابم اما این شعر انگار به من دستور می‌داد که حتی اگر حسرت هیچ شب تابستانی‌ای را که حسابش جدا باشد نمی‌خوری اما باید حسرت یک شب تابستانی را که حسابش جدا باشد بخوری!

یعنی در آن شب تابستانی که حسابش از همه‌ی روزهای رفته جداست، برای من، شما، یا ناظم حکمت چه اتفاقی می‌تواند افتاده باشد؟!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 5:48  توسط علی کرمی  | 

تجربه‌های عاطفی غریب من با سه علامت نگارشی


1
هیچ علامت نگارشی‌ای شیک‌تر و قاطعانه‌تر از «.» نیست.

2
نمی‌دانم چرا «!» انگار حکم صادر می‌کند: به جمله‌ای که «!» آخرش آمده می‌شود خندید!

3
«...» خیلی عاطفه‌برانگیز است. وقتی نویسنده‌ای ته یک جمله «...» می‌گذارد این حس را دارد که: آه دیگر بیش از این نمی‌شود گفت هر چند سخن بسیار است...

باقی علایم نگارشی حس خاصی در من نمی‌انگیزند.



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 4:38  توسط علی کرمی  | 

مهربان و گندم‌گون



1
شاید بشود گفت: هیچ چیزِ کاملاً بدی در دنیا وجود ندارد بلکه برخورد ما با آن چیز است که خوب یا بد است. مثلاً: اعتیاد بد نیست بلکه این اعتیاد مخرّب است که بد است، مثل: اعتیاد به مخدرها. اعتیادهای سازنده‌ای مثل اعتیاد به کارکردن مستمر در رشته‌ی کاری مورد علاقه‌مان نه تنها بد نیست بلکه خوب هم هست و تضمین کننده‌ی موفقیت ما است و به آن پشتکار هم می‌گویند.

2
ما که بخیل نیستیم، عید بر همه‌ی روزه‌دارن و روزه‌خواران عزیز مبارک گویا!

3
دافولینا
یک لحظه‌ اگر با من نباشی
برایم یک ماه روزه‌داری
و ریاضت است
و حالا که هستی
عید فطرم مبارک

4
یک دوست‌ دختر خوب دوست‌ دختری است که با آدم مهربانی‌های بی‌شمار کند و نه آنکه آنچنان به جان آدم غر زده که آدم کج بشود و یک‌وری بنشیند نگاه مونیتور کند و ناگاه با پیشانی خود سخت به لبه‌ی میز بکوبد که مادر آدم از تو سالن بپرسد آن صدای چه بود؟ و آدم پاسخ بدهد صدای هیچ چیز نبود که باز مادر آدم بگوید آن صدای «هیچ چیز» بود آمد؟ و دوست دختر خوب همانا دوست دختری است که بسی دل آدم را خوش می‌کند و آدم ناخودآگاه هی قربانش می‌رود.

5
از مهربانی تو
مبعوث می‌شوم
تا پیامبر گله‌ی بزهایت باشم
و آغوشم
شکست‌ناپذیرترین دژ دنیا می‌شود
که سا‌ل‌ها پس از ما
پرستشگاه جهان‌گردان خواهد شد.

6
من: دیوانه‌ای نه‌چندان بی‌خطر
و زانویت
تا سر بر آن می‌گذارم
آسایشگاه روانی من است.

7
باید ورزیده باشید. هر آینه است عاشق یکی بشوید یا یکی عاشق‌تان بشود. این چیزها کشکی نیستند. باید روح‌تان، روان‌تان و جسم‌تان ورزیده باشد. باید چند بار رو پا بپرید، دو تا حرکت کششی بزنید، دو تا سیلی به خودتان بزنید و وارد رینگ بشوید. باید ورزیده باشید.

8
شیطان شما را وسوسه خواهد کرد تا او را دوست بدارید. نترسید! شیطان هم روزگاری مَلک مقرب خدا بوده و همه‌ی ماموریت‌هاش را به صورت کاملاً سرّی از خود خدا دریافت می‌کند. نترسید احمق‌ها! فقط دوستش بدارید تا بهشت را تجربه کنید.

9
عاشق اینم نیمه شب‌ها به ترانه‌هایی از این گروه‌های ضالّه‌ی شیطان‌پرست هارد راک گوش کنم که در نعت شیطان رجیم و معشوقه‌های الکلی و خیابان‌های خالی بی‌ربط مادر به خطا می‌خوانند با آن صداهای خش‌دار ...  و اشعار لطیف و ظریف بنویسم برای معشوقه‌ای زلال و ایرانی که برایم لبخند می‌زند  و با نان‌خامه‌ای‌هایی که به مناسبت عید فطر برایم آورده فقط چای می‌نوشد و بی‌ هیچ ادعایی می‌رود تا به کارهای خانه‌اش برسد، هفته‌ی دیگر اسباب‌کشی کند، و خسته که می‌شود بخوابد.

10
خدا را شکر که دهان‌ را طوری آفریده که هم باز می‌شود هم بسته. باز می‌شود و می‌شود فحش کشید به جد و آباد آن مردک هیز گران‌فروش. بسته می‌شود و می‌شود لبخند زد به تو که از خاطره‌های کودکی‌ت چیزهای خنده‌داری برایم تعریف می‌کنی و من بخشی‌ش را نمی‌شنوم و مانده‌ام تو وقتی بچه بوده‌ای پدرت چقدر دوستت داشته! حتی بیشتر از من؟


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 5:0  توسط علی کرمی  | 

ژستِ زیبای زشتِ زیبا



معتقدم: زیباترین زنان، زیباترین زنان نیستند. زیباترین زنان آنهایی‌اند که – اگر ناشی باشی - حتی یک دلیل نمی‌یابی تا بگویی زیبا هستند اما همه‌ی مردها تو دل‌شان مطمئن هستند آنها زیباترین زنانند. روشان نمی‌شود این را ابراز کنند اما همه‌شان از هم پیشی می‌گیرند برای به دست آوردنش. البته خب پاره‌ای از مردها هم روشان می‌شود و این را می‌گویند، مثل: علی کرمی.

یکی از معروف‌ترین‌های‌ این دسته زنان، همین «اسکارلت اوهارا»ی بر باد رفته است. نه، اشتباه نکنید! فیلم «بر باد رفته» نه. اسکارلت رمان بر باد رفته را می‌گویم. اسکارلت رمان بر باد رفته کلی فرق دارد با اسکارلت فیلم بر باد رفته. رمان بر باد رفته را نخوانده‌ام اما آن را مدتی پیش باز کردم و در کمال تعجب دیدم با یک چنین جمله‌ای شبیه این شروع می‌شود: «اسکارلت زن زیبایی نبود اما به طرز عجیبی همه‌ی مردها جذب او می‌شدند.» یا یک جمله‌ای شبیه این. چنین جمله‌ای نه تنها نشان‌ دهنده‌ی تفاوت فاحش میزان «امکان بیان حقیقت» در سینما و رمان است بلکه خود حقیقتی است: زیباترین زنان، زیباترین زنان نیستند.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 13:12  توسط علی کرمی  | 

شیوه‌های کلاسیک ویرانی رابطه‌هایی که امیدواریم دیگر ویران نشوند



یک‌ وقت‌هایی پای منبر خودم می‌نشینم و خوب گوش می‌کنم آن بالای منبر چه می‌گویم. این‌جور وقت‌ها یکهو یک چیزی را اول‌بار از زبان خودم می‌شنوم. شاید آن چیز را قبلاً جایی شنیده‌ام و در ناخودآگاهم ثبت شده باشد. شاید هم نه، از جمع شدن حواس و فکرها بالاخره آن چیز را کشف می‌کنم و ناگهان آن بالای منبر می‌گویمش و خودم این پایین منبر با دیگران می‌نیشینم و گوش می‌کنم که بَدک نمی‌گوید مردک! شاید هم این حالت که آدم خودش یک چیزی می‌گوید که تا آن لحظه نشنیده همان الهام باشد که می‌گویند به آدم می‌شود.

علی ای حال چندی است در باب چگونه ویران شدن روابط چیزی می‌گویم که دیدم می‌شود آن را اینجا هم بگویم.

روابط ما آدم‌ها – به ویژه مقصودم ما زن‌ها و مردها – دو جور ویران می‌شوند:‌

یک، سیلابی:

یکی – مرد یا زن – از در وارد می‌شود و با صحنه‌ی سانسوری خیانت مواجه می‌شود. یکی بر سر خودش می‌کوبد دوتا بر سر طرف و در را می‌کوبد و می‌رود که می‌رود و تمام.

دو، قطره چکانی:

اکثر روابط ما به این شیوه از بین می‌روند و آهسته آهسته فرسوده و ویران می‌شوند. شما یک چیزی را دوست نداری و طرفت تو کَتش نمی‌رود و یک عمر تحمل می‌کنی. طرفت یک چیزی را دوست ندارد و شما هی تکرارش می‌کنی و او تحمل می‌کند. عموماً این چیزها بسیار کوچک و خنده‌دارند. مثلاً: باز چلومرغ‌تو هورت کشیدی؟ چرا ناخوناتو نمی‌جوی؟ چرا موهای منو این‌وری ناز می‌کنی؟ یا امثالهم، و از تجمع این‌ها یک روز یکی از طرفین طاقتش طاق می‌شود و یکهو می‌بینی سر اینکه چرا بستنی شکلاتی مرا بی‌موقع لیس زدی؟ یا چرا قورباغه‌ی مرا قورت دادی؟ رابطه مثل سدّی که مدتی است سوراخ شده و نشت کرده در هم می‌شکند و همه چیز را از بین می‌برد. اینطور وقت‌ها هر دو طرف رابطه تا مدت‌ها نمی‌دانند چه شد که اینطور شد و تازه بعد از این «مدت‌ها» اگر فهمیدند که فهمیدند وگرنه باز تا مدت‌های مدید دیگر نمی‌فهمند که نمی‌فهمند.

حالا از این حرف‌ها که بگذریم، یک وقتی برای یکی از دوستانم منبر رفته بودم که در رابطه‌ات چنین کن و چنان نکن. آن دوست هم جز که به تایید بنده سر تکان نمی‌داد. یکهو درآمدم که فلانی اصلاً می‌دانی چیست، بیا و مرا سرمشق و الگوی زندگی‌ت قرار بده در روابط موفق، ندیدی تا امروز چندین و چند رابطه‌ی موفقم را سیلاب فنا برده؟ اصلاً من اگر بیل‌زن بودم باغچه‌ی خودم را بیل می‌زدم.

آقا ما چه بالای منبر برویم و وعظ کنیم و چه نه، گاو ده من شیرده‌ایم. پاراگراف آخر را برای این نوشتم که باور بفرمایید.



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 6:10  توسط علی کرمی  | 

نویسنده بودن و آب هندوانه



شاید حق با مادرم باشد. خیلی‌ها فکر می‌کنند ما نویسنده‌ها آدم‌های تنبل و بی‌کاره‌ای هستیم. به هر حال مادرم در یک اقدام مخفیانه و در نهایت احترام مرا بسته به آب هندوانه، روزی یک لیوان. چرایش را می‌پرسم می‌گوید: هندوانه‌ها گناه دارند، خراب می‌شوند می‌روند کنار خیابان می‌ایستند شهر را به فقر و فحشا می‌کشند. اینطوری مادرم من و هندوانه‌ها و شهر را با هم نجات می‌دهد. زنده‌باد مادر!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 15:27  توسط علی کرمی  | 

«با یک "که چه؟!" بیاندازیمش در زباله‌دان» یا «با یک "چرا؟" آن را بررسی کنیم»؟



یک «که چه؟!» جلو هر چیز و هر کار بگذارید و یکی دوتا دلیل هم برای خودتان بیاورید فاتحه‌ی آن کار و آن چیز را خوانده‌اید.

مثلاً:

داستان بنویسم – که چه - ؟

ازدواج کنم – که چه - ؟

او را دوست بدارم – که چه - ؟

و هر چیز دیگری را می‌شود اینطوری فاتحه‌اش را خواند.

اما می‌توانیم با یک «چرا؟» و دلیل آن کار را شروع کنیم. بررسی کنیم ببینیم چه کار دوست داریم تو زندگی‌مان بکنیم و چراش را از خودمان بپرسیم. اینطوری با دلایل محکم‌تر و با ایمان بیشتر به آن کار ادامه خواهیم داد، یا ادامه نخواهیم داد.

-    چرا - داستان می‌نویسم؟

-    چرا – ازدواج کنم؟

-    چرا – او را دوست می‌دارم؟

و البته مادامی که زنده‌ایم به یک کارهایی مشغولیم پس شاید بد نباشد بدانیم چرا به آن کارها مشغولیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 20:23  توسط علی کرمی  | 

گوگن بودن یا ونگوک بودن، این هم مسئله‌ای‌ست



گوگن و ونگوک هر دو نقاش‌های بزرگ و موثر و نامداری بودند – شاید ونگوک کمی مشهورتر- اما من گوگن بودن را ترجیح می‌دهم. گوگن – آنطور که جسته گریخته خوانده و دیده و شنیده‌ام – آدم آرامی بوده و خوشان خوشان عمری نقاشی کرده و با نقاشی کردن حال کرده و بعد عمری سرش را زمین گذاشته برای خودش مرده.

اما ونگوک، هی گوشش را کنده فرستاده برای یارو دخترک و دختر بیچاره لابد خودش را خراب کرده وقتی گوش را دیده و هی با تپانچه به پهلوی خودش شلیک کرده و رنگ روغن بدمزه سر کشیده تا آخر کارش به تیمارستان کشیده و جوانمرگ شده...

خب چه کاری است!

من ترجیح می‌دهم گوگن باشم. حالا ممکن هم هست یکی‌تان بیاید بگوید: نخیر آقا! گوگن هم الکلی بوده و ناخن‌هاش را هر روز تا ته می‌جویده و دوست داشته هی بیفتد وسط خیابان، درشکه از روش رد بشود.

خب من اینطور نخوانده و نشنیده و ندیده‌ام. من از گوگن نقاشی آرام و شاد و خندان در ذهن دارم که یک عمر از نقاشی کردن لذت برده و تابلوهای قشنگی برای ما به جا گذاشته و مرده.

از نظر من: گوگن بودن بهتر از ونگوک بودن است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 5:17  توسط علی کرمی  | 

از دستاوردهای علمی ما عزب‌ها



از علم پرسیدم چه می‌گویی؟ گفت، می‌گویم: گوش و دماغ انسان تا آخر عمر رشد می‌کند. گفتم: پس از این نتیجه می‌گیریم سیر تکاملی انسان به سمت - روز به روز و هر چه بیشتر - فیل شدن است و نهایت تکامل انسانی همانا فیل است. علم لَختی سکوت کرد و سپس باز لَختی بیشتر از لَخت پیش سکوت کرد بعد شروع کرد با دوستش گپ زدن و به من توجه نکردن.



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 21:18  توسط علی کرمی  | 

و ما خوشحالانیم در انتظار معجزات اژدها



زندگی‌م پر از معجزات است.

یادتان هست قبلاً راجع به گلدان خشکم نوشته بودم: «آن گلدان خشک که الان دارم هدیه‌ی مریم است. گفتم: من خیلی این کاره نیستم و با خودم گفتم: مثلاً اگر این یک زن باشد می‌توانم از آن مراقبت کنم؟ کار زیاد بود. خانه نبودم. یادم رفت. خشک شد. الان با همان امید در تازه کردن چیزی خشکیده مشغول احیاء روابط زناشویی‌م با آن گلدان هستم. دعا کنید سبز شود. حتی یک سلول زنده در ریشه‌ش می‌تواند امیدوار کننده باشد.»

آن گلدان خشک را یادتان آمد؟ هی آبش دادم و هی سبز نشد. هی یادم رفت آب بدهم و هی آب دادم و به او لبخند زدم اما سبز نشد. با نگاه‌های نافذ به او امید می‌دادم، آوازهای عجیب غریب برایش می‌خواندم و قویاً معتقد بودم باید سبز بشود. باید می‌شد. نمی‌شد نشود. قانون سامورایی من این نیست که نشود، قانون سامورایی من این است که باید بشود. وقتی می‌گویم سبز شو باید سبز شود. اینطور آدم لجباز و شر به زوری‌م من. (البته در زمینه‌ی معجزات.)

امروز مریم و مرضیه برای اولین بار به خانه‌مان آمدند. (خوش آمدند.) آنها دو خواهرند و با اینکه شباهت ظاهری چندانی با هم ندارند اما خیلی خواهرند.

عطر دوست دارم. برایم عطر هدیه آوردند. کلی اصرار کردم این بو گرم است و آنها انکار کردند که نه آقا جان سرد است و اضافه کردم سرد یا گرم خوشبوست، دست‌تان طلا. وقتی رفتند آرش‌مان پیس پیس از همین عطر به خودش زد و دیدم: نه مثل اینکه حق با آنها بود، بوش سرد است.

حاشیه رفتم، بد هم نشد، حاشیه رفتن همیشه بد نیست اما آنچه می‌خواهم بگویم، آنچه معجزه است این است که پس از اینکه آنها اینجا را ترک کردند گلدان من سبز شده بود. حتی از قبل سبزتر شده بود. گیاهی تناورتر و بالنده‌تر در آن بود. بله اینجای قصه بی‌شباهت به جک و لوبیای سحر آمیز نیست. پیچکی در گلدانم بود. مریم پیچکش را قلمه زده بود و آورد و باز تو گلدانم گیاهی دیگر کاشت. (تو همان گلدان) و گفت: آن یکی خیلی گیاه لوسی بود، به کار تو نمی‌آمد، این از آن جان سخت‌تر است، نگران نباش، به این پنج روز یکبار هم اگر آب بدهی خشک نمی‌شود.

معجزه همینجاست. ایمان دارید گلدان‌تان سبز می‌شود؟ بله می‌شود، شاید آنطور که شما انتظارش را داشته‌اید اتفاق نیفتد اما وقتی اتفاق افتاد سر جدتان خوشحال باشید و از زندگی تشکر کنید که بار دیگر معجزه‌ای نشان‌تان داده.

سال نوتان مبارک و آرزو دارم به سال معجزه و اژدها گلدان‌های خشک‌تان سبز شوند و گلدان‌های سبزتان ببالند.

                                                                                                                 شاد باشید

                                                                                                             سبزعلی کرمی

                                                                                                                  فرزند اژدها





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:55  توسط علی کرمی  | 

گنجینه‌ای در قالب جنگ نوروزی 91



بررسی نوروزی ادبیات در نظم نوین جهانی


1
منم آن گیاهخواری که بگاو هر چه بودش ... بنماند گیجش الا هوس بگاو دیگر

-    جمال الدین عبدالناصر یقلاوی –

2

بیا گردال‌ها را خون بخاریم
درین مجموعه‌ی نیکان و شیکان

- وحشی باقفی -


نوشته‌های زیر پیاده شده از فایل صوتی ارزنده‌ایی که در خیابان یافتم. (بخش زیادی ازین فایل‌های صوتی آسیب دیده بود یا به علت شرایط بد صدابرداری قابل فهم نبود.)


1
خانوم! این روابط بو می‌دن ... فاسد شده یعنی؟!

2
ببین خانوم! من آدم حساسی‌یم ... یه بار دیگه اینطوری به من کم محلی کنی ... می‌رم و سی دُخت هاجرو خودمه تو گِل می‌پلکونُم ... صبرم اندازه‌ای داره!

3
خانم جان! بنده هزار بار تذکر ندادم این جان منو سر آرمان‌هام نذارین؟ میفته می‌شکنه. حالا هی این جان منو یا بذارین سر آرمان‌هام که بیفته بشکنه یا هی بذارینش دم پنجره تا در بره. اون وقت شب سال نویی می‌مونم بی‌جان بینم خنک می‌شین؟!

4
خانوم جان! شما مگه نگفتین هم اینور دل‌تون اوفینا و هم اونور دل‌تون اوفینا؟ اون وقت می‌خواین اینا رو کجای دل‌تون بذارین؟!

5
آقا جان من چند بار بگم هر چی‌یو بر می‌دارین بذارین سر جاش؟ الان این عفت کلام من کو؟!

6
خانوم! ... هزار بار به شما نگفتم پستونک وسیله‌ی شخصی‌یه؟!

7
ببینمت ببینمت ... سرتو بگیر بالا ... سرتو بگیر بالا ... دقیقاً ها؟!

8
سردردم می‌کنه ...

9
بنده از همین جایگاه رفیع اعلام می‌کنم: دنس می تو دی اند آو لاو ... حالا اگه حالیش شد!

10
رنگ چشاتو دوس دارم
مث مرغابی‌یه
طعم لباتو دوس دارم
مث مرغابی‌یه
ناز و اداتو دوس دارم
مث مرغابی‌یه
خیلی چیزاتو دوس دارم
چون
مث مرغابی‌یه ...

11
یادش به خیر ... وقتایی که قهر می‌کرد ... می‌رفت ... گوشه‌ی اتاق ... می‌رید.


از دفترچه‌ی خاطراتی قدیمی که مصطفی از یک سمساری در بازارچه‌ی تجریش خریده. (در این دفترچه سوال‌هایی پایه‌ای‌ مطرح شده که دل هر صاحبدلی را به درد می‌آورد و جویندگان علم را به تکاپوی بیشتر وا می‌دارد.)


1
روانپزشک واس سنگ صبورم لورازپام، کلونازپام و فولکستین تجویز کرده!

2
همه چی از وقتی شکل دیگه‌ای به خودش گرفت و شروع به تغییر کرد که همه‌ی اهل محل فهمیدن این من بودم که به گربه‌های محل سر پا شاشیدن و هیزی کردن یاد دادم.

3
به عشق در کدام یک نگاه اعتقاد دارید؟ اگر نه پس چرا؟

4
آیا می‌دانید جان آدمیزاد از کجاش در می‌رود؟ آیا راه جاودان زنده ماندن را می‌دانید؟

5
منم آن قیاس مع الفارق ... دردانه‌ای بنشسته نبش کوچه ... به شکستن نفس مشغول ... به گذشتن زمان مشمول ... من آن مشمولم ... من آن مش مولم ... من آن مشتی مولم ... من آن مشهدی مولم ...

6
عاشق کلماتی‌یم که سرچشمه‌ی سوء تفاهمان. منم آبشخورم سرچشمه‌ی سوء تفاهماس. سوء تفاهما نباشن از تشنگی می‌میرم.

7
آیا مردها به طرز کنایه آمیزی زن هستند؟!

8
یه بازی یاد گرفتم ... بهش می‌گن بازی زبانی ... خیلی تصویر قشنگی ارائه نمی‌کنه این بازی ولی تا اعماق وجود شما رو لبریز می‌کنه.

9
حاج قسول قستگاقی منم

این را یک جوان تازه مسلمان فرانسوی در اردوگاه اسرای جنگی گفت. جنگ تحمیلی جهانی دوم بود اما هنوز سیم خاردار (سیم خواهردار) از مد نیفتاده بود.

10
تنهایی گاهی مثل خوره میفتد به جان زندگی آدمیزاد. الان نیمی از صندلی‌م را خورده، دارد نیم دیگرش را می‌خورد اما من دو صندلی دیگر دارم.

11
آیا می‌دانید بز زنگوله پا نر است یا ماده؟ اگر می‌دانید نر است پس زنگوله در کجای پای وی تعبیه شده است؟

12
می‌خوام شغل‌مو تغییر بدم. دوست دارم یه گاوبندی بزرگ بزنم یا شاید بدم نیاد یه دیوونه‌خونه‌ی زنجیره‌ای کوچیک واسه خودم داشته باشم.


منتخبی از تلاش آلخاندرو دومینگوئز برای ارتباط با سایر ملل


1
خو ام آی تینکیگ یو آر؟!

2
آی ام وری اسلیپینگ اند خلو خاو ار یو؟

3
آی ام ا وری خپی پرسن خو ایز اسمایلینگ ات ان امپتی انوه‌‍ لوپ.

4
آی ام د آلخاندرو دومینگوئز د ری‌یل سان آو د سالوادوره خولیو دو ماریگوئز اند آی ام نات ا سان آف ا بچ، سان آف ا بچ!

5

Who's gonna take back my "me" from her!

6
I am going to bed to celebrate my nightmares.

7
I am a careful person but my neighbor is a hit man! And it is so happy that a neighbor has a very funny G and H in it spelling. Hey English! Tell me what kind of language you are?!

8
Would you please use me as your coco jumbo stuff?! I promise not to coco jumbo you very much.

9
I am not crazy in off about you but I am crazy in off to use you instead of myself!

10
I am not a Marie curie but I am happy in off to sing a happy song for your Esmeraldas!

11
I am a happy egg who is burning his sunny side up!

12
who am I doing here?!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 15:23  توسط علی کرمی  | 

ملاحظاتی پیرامون طراحی جلد «جن زیبایی که از پترا آمد» یا «من در چهار پانوشت پی در پی»



مجموعه‌ی «قصه‌ی نو» نشر افکار یونیفورم دارد. تنها تصویر رو جلد است که تغییر می‌کند. بنا دارم برای آن طراحی‌یی از خودم بدهم. راجع به این با محسن حرف می‌زدم. تذکر داد حواسم باشد که تصویر بعضی چیزها برای رو جلد قدغن است.

پرسیدم: مثلاً چی‌ها؟!

گفت: زن – سگ – سیگار...!


پ.ن1: !

پ.ن2: آیا همین حساسیت در مورد حقوق زن، سگ و سیگار در کانادا وجود ندارد؟!

پ.ن3: دیوانه‌خانه‌یه ئی دنیا!

پ.ن4: !


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 21:34  توسط علی کرمی  | 

کتابم مجوز گرفت


خوشحالم. دو سال بود منتظر مجوز مجموعه داستان «جن زیبایی که از پترا آمد» بودم. بالاخره امروز محسن فرجی از نشر افکار زنگ زد و شیرینی خواست. خوشحالم.

* خبر انتشار «جن زیبایی که از پترا آمد» در خبرگزاری مهر.

*   پی‌نوشت غزلداستان (محسن فرجی): «جن زیبایی که از پترا آمد» قرار بود اولین کتاب از مجموعه‌ی «قصه‌ی نو» باشد، اما حالا بعد از «درخت جارو» ( گزیده داستان‌های داوود غفارزادگان) و «مراثی یک روایت ساده» (رمان بهاءالدین مرشدی)  که زیر چاپ هستند، به عنوان چهاردهمین کتاب این مجموعه منتشر می‌شود! به این دلیل ساده که کتاب در تاریخ ۱۴ / ۱ / ۸۹ به وزارت ارشاد رفت و امروز بعد از چیزی حدود دو سال و بعد از چندین بار حک و اصلاح، از بند ممیزی خلاص شد.‌



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 12:55  توسط علی کرمی  | 

«Love at the time of Bolero» یا «خیلی از مردم دنیا در 1995 برای اولین بار عاشقی آموختند و آمیختند»



عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
مثنوی معنوی

در ابتدا و بی‌ربط به آن چه در این نوشته خواهد آمد لازم می‌دانم قدردانی کنم از آنها که ما را به گردش علمی بردند. با اتوبوس رفتیم و از همه مهم‌تر اینکه بعد از حدود بیست و اندی سال باز توانستم اتوبوس دو طبقه سوار شوم که خیلی خوش بود.

چند روز پیش فرزاد حسنی که نمی‌شناختمش و مریم آموسا که می‌شناختمش گروهی از نویسندگان و شاعران و ترانه‌سرایان و عکاسان و دیگران را به شهرک سینمایی غزالی بردند و چلوکباب و خیار و چای و شیرینی گلمحمدی خوراندند. شب خوبی بود. از دوره‌ی آموزشی سربازی تا آن روز، اردو نرفته بودم.

به رسم طی طریق درویشان از خیابان لاله‌زار رفتیم میدان بهارستان و از آنجا دسته جمعی سری به اورشلیم زدیم و عکس دسته جمعی گرفتیم و سپس به کوفه رفتیم. کوفه جای عجیبی بود. به هزارتویی می‌مانست. نگران بودم از جمعیت دوستان جا بمانم و در پس کوچه‌های کوفه با ارواح سرگردان اهل کوفه تنها بمانم. کم مانده بود زمان و مکانم بپیچد تو هم اما خوشبختانه بازگشتیم به گراند هتل و من کلی برای آنها که سخنرانی می‌کردند یا شعر می‌خواندند یا سه‌تار برقی می‌نواختند کف زدم. (از همه محکم‌تر و خوش صداتر.)

و اما:

می‌گویند اولین عشق، خیلی عظیم است و بله هست اما آخرین است که عزیز است. همینطور که در زندگی پیش می‌رویم و بزرگ‌تر از پیش می‌شویم عشق‌مان بزرگ‌تر می‌شود و در عشق ورزیدن مجرب‌تر و ورزیده‌تر می‌شویم. (اگر بخواهیم که باشیم و بشویم!) و این است که برای من آن که را امروز دوست می‌دارم به مراتب عزیزتر از آن است که دیروز دوست می‌داشته‌ام. (منظورم زن و این حرف‌هاست.)

در پروفایل همین وبلاگ اشاره کرده‌ام که بخشی از زندگینامه‌م به بزرگان ادبیات روسیه می‌ماند و اگر این جمله که «وی در جوانی دلباخته‌ی دختری به نام "یوستینا مایا روگوفسکا" شد» را با صدا و لحن گوینده‌های زندگینامه‌های بزرگان ادبیات روسیه بخوانید نیک خواهید پذیرفت که بخشی از زندگینامه‌ی علی کرمی به بزرگان ادبیات روسیه می‌ماند. (اگر "چخوف" که چه بهتر! اما اعتراف می‌کنم جمله‌ی  "وی در جوانی دلباخته‌ی دختری به نام یوستینا مایا روگوفسکا شد" بیشتر طعمی از زندگینامه‌ی داستایوفسکی دارد.)

بله. یوستینا اولی بود. عشق هجده نوزده سالگی تا بیست بیست و یک. بعدها که شبکه‌های اجتماعی به وجود آمدند چند باری تلاش کردم او را - که باید به کشورش بازگشته بود - پیدا کنم و ناکام مانده بودم. و او از لهستان بود، از ورشو.

چند گاه پیش در فیسبوک، کسی از میان این همه کس مرا به جمع دوستانش افزوده بود و بنده از آنجا که عواطف بوش‌وِک‌واری دارم، همه را از دم تایید می‌کنم و در تایید کردن و نکردن آدم‌ها وسواس و ناز و نوز ندارم. او مرا پیدا کرده بود و این بنده‌ی گیج خدا - که علی کرمی باشد - او را نشناخته بودم تا پیام داد و او را شناختم و برق از ته‌ئم پرید و حالا براتان می‌گویم چرا اولین عشق زندگی‌م را نشناخته بودم بعد از اینهمه.

سه دلیل داشت:

یک: لهستانی‌ها رسم‌شان است که شوهر کنند و نام خانوادگی‌شان را به نام خانوادگی شوهر تغییر دهند.

دو: عکس پروفایلش تزیینی بود.

سه: گاه یکی از بازی‌های مورد علاقه‌م گیج بازی است.

او نامش به یوستینا اوژارک - اگر درست بگویم تلفظش را - تغییر کرده بود و وقتی با یکدیگر گفتگو کردیم به او گفتم: گذر این سالیان که بر او گذشته بسیار چهره‌اش را تغییر داده و از رو عکس پروفایلش نتوانستم بشناسمش. کلی خندید. (آخر عکس پروفایلش عکس اسب بود.)

اما چه باعث شد تا یاد او را اینجا بیاورم؟

در این سال گذشته بارهایی معدود – شاید سه بار – با یکدیگر گپ اینترنکی زدیم. او شوهر کرده و دو فرزند و یک طوطی - عروس هلندی - دارد اما گپ آخرمان حاوی چیزی شبیه نوستالژی بود. در کل آدم نوستالژیکی نیستم اما این گفتگو چیزی خوب داشت که دقیقا نمی‌دانم چی. آدمِ نشخوار دیروز و گذشته نیستم و برای من گذشته اگر چیز مرده‌ای نباشد چیز چندان زنده‌ای نیز نیست. حالا اصلا اینکه من چه آدمی‌یم که مهم نیست. این گفتگو مهم است. به گمانم که هست. ترجمه‌اش نمی‌کنم و به پیروی وبلاگ "آقای اولد فشن" ترجمه‌ی آن را به آنهایی که ترجمه بلدند واگذار می‌کنم.

خودتان قضاوت کنید، این چیزهای زندگی زیبا نیست؟

آغاز گفتگو

Justyna Owczarek: Hi Ali?

Ali Karami: Hi justyna ... how r u?

Justyna Owczarek: How is everzthing? ... I am ok and zou?

Ali Karami: good - I'm fine.

Justyna Owczarek: How are zou doing?

Ali Karami: good ... writing and cinema and everything is good.

Justyna Owczarek: writin...

Ali Karami: how is your family? ... Every of them are happy and ok?

Justyna Owczarek: something wrong with mz typing! ... Wait [pause] ok ... now is fine ... so we are quite well :) ... but hard working, sometimes I am really tired.

Ali Karami: thanx God.

Justyna Owczarek: how about you? Are you a writer really?

Ali Karami: Yes I Am ... is it that much strange for you that I became a writer? ... Even I made a short film too ... is it strange either?!

Justyna Owczarek: hahaha ... no ... not much but it has been such a long long time that we didn't talk ... sorry no time even for visiting facebook.

Ali Karami: any time for love?

Justyna Owczarek: so congratulation :)

Ali Karami: thank you honey.

Justyna Owczarek: hmmm ... ;) ... and you? ... do you have somebody that you can share with her everything? ... Somebody to love?

Ali Karami: sometimes I have and sometimes no ... but I have the capacity to being a fine lover all the time.

Justyna Owczarek: that interesting Ali ... hahahha ... Ali lover :)

Ali Karami: these days I am in love with some one that I didn't met yet.

Justyna Owczarek: so you are free to do whatever you like ;)

Ali Karami: I love to marry someone ... I am workin on it.

Justyna Owczarek: hahahaha ... you have a great heart dear :)

Ali Karami: thank u and don't forget that you were my first ... every time and everywhere I say it ... Even I write it on my weblog.

Justyna Owczarek: I hope you have just good memories about our friendship :) ... so do I anyway...

Ali Karami: of course I have ... you were gorges!

Justyna Owczarek: really?

Ali Karami: YES!

Justyna Owczarek: I miss those days sometimes...

Ali Karami: was good and sweet.

Justyna Owczarek: World is changing ... our lives are changing...

Ali Karami: I am changing too ... everyone is changing ... it's not bad ... changing good is good and changing bad is always bad.

Justyna Owczarek: I am not saying that it is bad ... however it's cruel sometimes ... we think that something will be forever ... eh…

Ali Karami: we don't last forever and I think it's cool ... think about being here forever!

Justyna Owczarek: maybe…

Ali Karami: I am sure after 1100 years maybe I will be bored.

Justyna Owczarek: hahaha ... Ok Ali I have to go now but hope we meet again [Pause] here! ;) - have a nice day :)

Ali Karami: you too ... be happy.

Justyna Owczarek: bye.

Ali Karami: bye.

پايان گفتگو

لبخند می‌زدم و نمی‌دانم چی بود که حالم را خوش می‌کرد اما خوش بودم.




+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 4:53  توسط علی کرمی  | 

کلاغ



چرا چنین دیدگاهی داری شما؟ کلاغ که بد نیست؟ خوب اگر نگاهش کنی خوب است. من هم خوبم. جغد هم خوب است. کلاغ که جخ امروز از مادر نزاده است، عمر جهان بر او گذشته. باید احترام سن و سالش را نگاه داری. شاید حتی آن روز که کمال الملک داشت تو حیاط کاخ گلستان نقاشی می‌کشید و ناصرالدین شاه آمد پشت سرش ایستاد، کلاغ آنجا بوده سر شاخه و همه چیز را دیده و شنیده. شاید همان کلاغ باز سر صحنه‌ی فیلم کمال الملک علی حاتمی آنجا بوده سر شاخه و با خودش گفته «نه نه، صحنه اینطوری نبود، اینا رو نگفتن، نه!» و همه قار قار شنیده‌اند و علی حاتمی کات نداده چون فیلم صدابرداری سر صحنه نداشته تا صدای او ضبط شود و آن فیلم دوبله بود.

آخر مگر کلاغ چه هیزم تری به شما فروخته که وقتی قار می‌کند چیزی شوم در شما پدید می‌آید؟ مگر کلاغ هیزم فروش است؟ فرضاً که کلاغ هم هیزم‌فروش، مگر همه‌ی هیزم‌فروشان تاریخ هیزم تر می‌فروخته‌اند؟

 نه. کلاغ خبر می‌دهد. می‌گوید خبر داری؟ آیا واقعاً خبر داری؟ نه، ما اکثرمان خبر نداریم. حتی خود بنده هم خیلی وقت‌ها خبر ندارم.

دیالوگ:

چه خبر؟

هیچ.

پس ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی.

البته شما دل‌تو صابون نزن.

چرا؟

چون آن را که خبر شد خبری باز نیامد.

کلاغ نگاه‌مان می‌کند از سر شاخ بیرون پنجره، با لبخندی نیم بند و چشمانی که معلوم نیست غمگین است یا آرام. باید آرام باشد. جخ امروز که از مادر نزاده، عمر جهان بر او گذشته. مجرب است. می‌داند همه چیز فناپذیر است و هیچ‌چیز پایدار نیست. می‌داند عمرش کوتاه است و به تو که می‌پنداری عمرش دراز است در دل می‌خندد. به تو که می‌پنداری عمرت دراز است نیز می‌خندد.

منکر این نمی‌شوم که کلاغِ بد هم هست. کلاغ‌ها نیز بعضی‌هاشان خوبند و بعضی‌هاشان بد. باید همینطور باشد. برایم سخت است تخمین بزنم و حکم بدهم اکثریت در میان جمعیت کلاغ‌ها با خوب‌هاست یا بدها اما موافق اینم تا جرمی ثابت نشده آنها را نباید محکوم کرد به: شوم بودن.

نمی‌خواهم نژادپرست باشم اما تجربه‌ای که برای پیدا کردن صدای کلاغ – برای افکت فیلمم - دارم حاکی از این است که کلاغ‌های ایران خوش صداترند که متاسفانه صداشان رو اینترنت موجود نبود. صداشان تنها تو خیابان موجود است. شاید دارم کمی سلیقه‌ای برخورد می‌کنم اما در صدای کلاغ‌های ایرانی یا شاید باید دقیق‌تر اشاره کنم در صدای کلاغ‌های تهرانی و بالاخص محله‌ی ما اقتداری هست که در هیچ کلاغ اروپایی یا آمریکایی‌یی ندیدم. گفتم اروپایی و آمریکایی چون سایت‌هایی که در آنها به جستجوی صدای کلاغ پرداختم عموما اینطور بودند. به طرز عجیبی کلاغ‌های آنها قارقار بلد نیستند و ویغ ویغ می‌کنند. من نپسندیدم. به فیلمم صدمه می‌زد. اصلاً بی‌خیال صدای کلاغ شدم. چه کاری است حالا آن دور مثلا در خیابان پشت پنجره‌ی فیلمم یک کلاغی هم قارقار کند. به اندازه‌ی کافی هنرپیشه‌ها دیالوگ می‌گویند پس نیازی نیست.

کلاغ حیوان باهوشی است. حیوان باحیایی است. آیا می‌دانستید هیچکس تا امروز جفتگیری او را ندیده؟ روایت است گروهی از دانشمندان شرایط آزمایشگاهی‌یی پدید آوردند و دو کلاغ را در آن آزمایشگاه تنها گذاشتند و دوربینی مخفی کردند تا بتوانند جفتگیری کلاغ را ثبت و بررسی کنند. اما این اتفاق هیچگاه نیفتاد. البته ممکن است خطای کوچکی که این گروه از دانشمندان مرتکب شده بودند باعث به هدر رفتن وقت و هزینه‌شان شده باشد زیرا که پس از شکست آزمایش‌ها پی بردند هر دو کلاغ نر بوده‌اند و همجنسگرایی میان کلاغ‌ها چندان رایج نیست. کلاغ‌ها بیشتر فکر می‌کنند تا تولید مثل. علت دارد. آنها یکی می‌زایند برای سیصد سال پس نیازی نیست کرور کرور بچه داشته باشند تا به مشکل زیادی جمعیت و کمبود مسکن و کار و رفاه بربخورند. کلاغ‌ها پرندگان مهربان و مرفهی‌اند.

خلاصه که با کلاغ‌ها بد نباشید. عمر جهان بر آنها گذشته و احترام‌شان واجب است. قار.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 15:1  توسط علی کرمی  | 

حکایت آن پادشاه که خوب بود تا بود و اگر نبود یکی بود که یکی نبود



در اقلیم خود شاهی‌یم. و این خاک چهار در چهار است و بر هوا استوار، یعنی: طبقه‌ی اول، واحد شش، آن ته خانه. اتاقم اقلیم و قلمرو من و سرم است و در آن چه خوشی‌ها چه‌خوشی‌ها، چه خوشخوشک خوشی‌ها که می‌کنم.

درش از چوب است و دستگیره دارد اما قفل نمی‌شود و باز که می‌شود خبردار می‌دهد بس که صدا می‌دهد.

اتاق خواب است و کیست نداند که اینجا اتاق خواب‌های خوب است و خواب بد بدان راه نیابد حتی هیچوقت. هر کس در آن درآید خوابی خوش او را فراگیرد از من و اتاق.

حالا شما خیال کن: شمال – جنوب – شرق – غرب.

شمال: پنجره دارد که رو به حیاطی است که در آن حیات هست، حیات درختان و گل و حیات پرندگان و بلبل. نه دروغ در کارم نیست و آنکه دیده می‌داند پنجره کوه را می‌بیند، پنجره درخت را می‌بیند و پرندگان عجیب و ناعجیب در پنجره می‌خواند به صبح و نهار و اذان مغرب هو هو و کو کو و بق بق و قو قو. پنجره پرده دارد که بر راز اتاق می‌بندمش که خرتی صدا می‌کند و چین می‌خورد وقتی به نور بازش می‌کنم تا پرنده بخواند و جهان بداند و ببیند که الله جل جلاله الهنا.

شرق‌: راست پنجره کتاب است و کتاب خوب است و کتابخانه‌ی چوبی خاکی رنگ، کتاب نگاه می‌دارد با کمی خاک که به وقت گردگیری پیس پیس و پارچه می‌مالم پاک می‌شود، پاک می‌شوم.

کمتر از شمال: زیر پنجره تخت پادشاهی‌م به سرزمین رویاهام خوابیده و گاهی بی کسی و با من خوابیده و شاید تخت هم خواب دیده. الله اعلم.

غرب: پایین تخت، کتابدارِ آهنیِ فرفری است و پایین آن درِ پایین پاست، همان درِ صدادار که ستون نور از آن تو می‌تابد اگر اتاق تاریک باشد و من خواب نباشم.

کف از شمال: بله خب کتاب خوب است و فیلم خوب است و موسیقی خوب است اما هر چی که کتاب و فیلم و موسیقی شد که خوب نیست پس سبد دارم. و در سبد موسیقی می‌اندازم و راستی سبد کف اتاق است و کف چوب است. چوب‌های - اینقدر اینقدر - خوابیده کنار هم با طرح‌های چوبی آنهم به طرز مطلوبی و کنار تخت و در سبد کتاب دارم و در سبد فیلم دارم. از کدام‌هاش؟ ساده‌ست، از آنهاش که دوست ندارم و دوست که ندارم تو سبد می‌اندازمت تا یکی دیگر ببردت خب شاید دوستت بدارد و به پای هم پیر شوید یا حتی جوان شوید. انشاالله. (گفتم سبد یادم آمد دوستت دارم آنهم سبد سبد به قل هو الله احد.)

جنوب: در دارد. و کنار در دو کمد دارد که یکی درش رو به در و دیگری درش رو به دیوار شرق باز می‌شود و لباس نگاه می‌دارد و لباس، ما را نگاه می‌دارد از سرما در زمستان که برف می‌بارد.

جنوب شرقی، گوشه: به به که اگر ازین که من دارم تو نداشتی هم این خط نمی‌توانستی بخوانی نوشته در این جعبه‌ی نور و این دستگاه فن دارد و کار با آن کمی فوت و فن دارد و کلید دارد و جعبه‌ی نور دارد و موسیقی و فیلم و تو و من و چت و یاهو و پیامبر و پیام‌آور و نامه و نامه‌بر و دنیا در آن دارد این چراغ جادو که با نور به جهانی می‌روی با آن که به عمرت با قدمت، با تنت نرفته‌ای. سیگار – فندک – لیوان چای – زیرسیگار و دود و دود و دود و تو. سلام.

شرق: آواز می‌خواند و ساز می‌زند صداها را. و بر آن نگارنده‌ای برقی است که قیژ و قیژ سیاه می‌کند کاغذ‌های سفیدم را با کلمات و رنگ‌ها. (HP DeskJet D 1560) هبه شده از دوست و همسر مهربانش که خدا از برادری و خواهری کم‌شان نکند که هیچ، زیادشان هم بکند. آمین.

شمال شرق: کُمدِ پر از شامپو و مُتکا و پتو و کفش و عکس.

سقف: حباب نور کم مصرف اما پر سود.

جلو جعبه‌ی نور: دو صندلی، یکی متجدد و چرخان و یکی چوبی و برای مهمان که مهمان اگر روش نباشد چیزهای دیگر هست که روش بگذارم از نهج البلاغه و شانه و پسته گرفته تا دورگوی دستی و کبریت و همراه و نامه‌ی دربسته. اما الحق که جات خالی تا بر آن بنشینی و گپ و گفت و چای و سیگار و نگاه‌های آتشبار ...

در اقلیم خود شاهی‌یم. و این خاک چهار در چهار است و بر هوا استوار، یعنی: طبقه‌ی اول، واحد شش، آن ته خانه. اتاقم اقلیم و قلمرو من و سرم است و در آن چه خوشی‌ها چه‌خوشی‌ها، چه خوشخوشک خوشی‌ها که می‌کنم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 16:7  توسط علی کرمی  | 

مولانا فرمود: «تشنگان گر آب جویند از جهان، آب هم جوید به عالم تشنگان» عرض کردم: «بله»



«نمی‌دونم می‌دونی یا نه؟ اما واسه بعضیا الگو هستی. اونایی که واسشون الگویی سخته شکست‌تو ببینن. کلمه‌ی بهتری نداشتم جایگزین شکست کنم. اما دلم می‌خواست بیست و یک بهمن همونی می‌شد که می‌خواستی. یه جورایی مثل همون نهال‌های خشک بود این جریان واسم. که تو دوران خدمت من سبز نشدن و به یک آدم پوچ‌گرای نهیلیست سیاست‌زده‌ی بدبین تبدیلم کردن! خب. بیا تحویل بگیر!»

این پیام بالا را یکی خصوصی برایم فرستاده. تقصیر از بنده است که در نوشتن دست دست کردم، که باعث شده تعابیری مثل این بشود.

اما نه دوستان خوب من!

اعتراف می‌کنم الان هم نباید دست به نوشتن چیزی می‌بردم اما خب شاید همین نوشتن برای کمی بهتر شدن موثر باشد. (خوبم‌ها! عرض کردم کمی بهتر شدن.) هم الان که برای شما دوستانم می‌نویسم مجموعه داستانی که دو سال پیش برای وزارت محترم ارشاد فرستادم برای بار سوم برگشته و باز همان ایرادات قبلی به آن گرفته شده. گرفتید یعنی چه؟ یعنی بنده مجموعه داستانی را اسفند سال 88 به نشر افکار سپردم با نام «جن زیبایی که از پترا آمد» که پس از 6 ماه برگه‌ای فرستادند که این لغت را اینجا و این جمله را فلان‌جا حذف کن و این چندتا داستان اصلاً نباشد و قص علیهذا و ما کردیم و باز پس فرستادیم و یکسال قلاب به دست نشستیم پای برکه‌ی ارشاد بلکم ماهی‌مان را بگیریم که باز پس فرستادندش و ما با دهان باز یکدیگر را نگاه می‌کردیم که «واااااا! خو ما که اینا رو اِعمال کرده بودیم!» یعنی که دوباره همان ایرادهای اول را گرفته بودند و فرستاده بودند، ایرادهایی که ما یک بار رفع‌شان کرده بودیم – پس حالا با آن یک‌بار می‌شود دوبار که رفع‌شان می‌کنیم.

و رفت و رفت و رفت و ما فیلمنامه‌ نوشتیم، فیلم کوتاه ساختیم، عاشق شدیم، فارغ شدیم، سفرها رفتیم و بازها گشتیم و شد دو هفته‌ی پیش که آقای انتشارات نشر افکار گفت: «کرمی جان! شد دو سال، بیا یک نامه‌ای خودت بنویس و سراغ کتابتو بگیر، می‌گن موثره» و نوشتیم. و این هفته و بعد از دو سال: باز اصلاحیه آمده که اینها را اصلاح کن، چی‌ها را اصلاح کنم؟ - همان ایراداتی را فرستاده‌اند که بنده دوبار تا امروز اصلاح کرده‌ام و فرستاده‌ام. یعنی باورتان می‌شود؟ همان‌ها! یک چیزهای دیگر نه‌ها، همان‌ها که بار اول اصلاح کردم و بار دوم اصلاح کردم را بار سوم باید سه‌باره اصلاح کنم. مگر این مجموعه داستان بنده کله‌ی آدمیزاد است که بنده هی اصلاحش می‌کنم و باز همان موهای قبلی‌ش رشد می‌کند؟!

آخییییششش که یک بند غر زدم و حالا برویم سر اصل مطلب که یعنی همان جریان ازدواج و بیست و یکم:

بله – گفتم تصمیم دارم که بیست و یکم بهمن نود خورشیدی زن بستانم، هنوز هم دارم. این یک تصمیم الابختکی نبوده که با بیست و دوم شدنِ یک بیست و یکم ساده مثل همه‌ی بیست و یکم‌های دیگر عوض شود. روز بیست و یکم بشود قرن بیست و یکم هم بر تصمیمم هستم. البته خب گاهی ممکن است حرف و هدف آدم عوض بشود، این طبیعی است، خوب هم هست اما بیایید جریان را طور دیگری بررسی کنیم نه آنطور که شاید این دوستمان بهش نگاه کرده و نالان شده و جفت بدحالان شده.

اول که: الگو! - من؟! – آخه چرا؟! – آقایان! خانم‌ها! در انتخاب الگوهاتان دقت کنید. الگو شرایطی دارد. الگو یک چیز تمام عیار آب‌دیده‌ی امتحان پس داده باید باشد که با الگوبرداری از آن بشود به نتیجه‌ای بهتر از آن نتیجه‌ای که داریم برسیم. هر چند این از لطف ایشان است که به بنده مقام الگو داده‌اند اما الگوبرداری از آدمی که هنوز خودش هیچ قله‌ی رفیعی را فتح نکرده جایز نیست. (هر چند فتح می‌کند انشاالله.)

دویوم اینکه: می‌خواهم این کار را – ازدواج را که کاری است کردنی – بکنم و این عزم به قوت خودش باقی است و جزم است. (بوده و یحتمل خواهد بود.) اگر بیست و یکم این خواسته‌مان شدنی  نشد اما باور کنید تا بیست و یکم خیلی چیزهای جالب شد که چندتایی از آن‌ها را برمی‌شمرم براتان:

یک: چندین و چند نفر مستمر و پیگیر دنبال زن بودند برام. یعنی غلغله‌ای در خلق بر پا شده بود. یکی‌ از این چند، خواهرزاده‌ی نوزده ساله‌ش را نیز پیشنهاد کرد، یعنی ببینید این آدم چقدر به بنده لطف داشته و دیدن این لطف‌ها نمی‌دانید چقدر آدم را خرکیف و سرخ‌رو می‌کند. اگر – لذت دیدن این لطف‌ها را - نمی‌دانید شاید چون اندازه‌ی من خر نیستید و خرکی زندگی نمی‌کنید. شاید اصلاً نیچه این جمله را اینطور گفته که: زندگی بی‌اندکی جنون، زندگی نیست، خاک بر سری است.

دو: تمام آن هفته خودم عین خر هیجان‌زده و بی‌قرار بودم، یعنی اندازه‌ی کسی که واقعاً بناست در آن روز موعود ازدواج کند. این هیجان حتی از هیجان خردسالی که دارد درِ جعبه‌ی تخم‌مرغ شانسی را باز می‌کند نیز بیشتر بود. (خیلی خوش بود، امتحان کنید.)

سه: یکی تو همین هفته‌ی اخیر بهم گفت: «دوستت دارم» باورتان می‌شود؟ خیلی جدی گفت‌ها! حالا اینکه بعدش خودش هم پشیمان شد یا نشد و رفت تو لاک دفاعی یا نرفت و اینهاش مهم نیست. زن‌ها اینطوریند دیگر، یکهو می‌آیند تو شکمت، لبخند بزنی در می‌روند و می‌دوند تو اتاق و در را پشت سرشان می‌بندند. خب لطیفند دیگر، گاهی لبخند نیز خاطرشان را مکدر می‌کند. حالا اینها که مهم نیست، مهم این است که از شنیدن آن «دوستت دارم» از آن عزیز احساس خوشی و خوشبختی بیشتری کردم. ولو آنی - ولو ساعتی - مهم این است که این شبیه آن چه بود که می‌خواستم پس شکر خدا. (بنده پشت این در نشسته‌ام و ازینجا برو نیستم. هیس! صدای خش‌خشش از تو اتاق میاد.)

چهار: روز بیست و یکم همینجور منتظر نشسته بودم که مهدی زنگ زد که بیا بریم. کجا؟ پیش بچه‌ها؟ نه بابا! بیا بریم عروسی - و رفتیم عروسی!

البته نه عروسی خودم که عروسی یکی دیگر که خودش داستانی دارد و داستانش این است که: تقریباً تا حدود ساعت نُهِ عروسی، بنده به آقا جواد هی تبریک می‌گفتم و هی می‌دیدم آقا جواد گیج می‌زند از تبریک گفتن‌هام و با خودم می‌گفتم لابد چون عروسی آخرین دخترش است و دیگر بچه‌ای نمانده براش تا داماد یا عروس کند اینقدر گیج می‌زند یا شاید فشارش پایین است یا شاید فشارش بالاست - خوبی آقا جواد؟! و در همین فکرها بودم که عروس خانوم و آقا داماد بر ما گذر کردند و عروس خانم گفت: سلام آقا جواد! شاید به بنده هم سلام کرد اما نفهمیدم چون لابد داشتم با خودم می‌گفتم: وا! این چرا باباشو «آقا جواد» صدا می‌کنه؟! پس سر بُردم زیر گوش یکی و پرسیدم: ببخشید الان عروسیِ کی‌یه؟! گفت: نمی‌دونم من آبدارچی قهوه‌خونه سنتی‌یم. عذرخواهی کردم و سر بُردم زیر گوش بسیاری و آن بسیاری گفتند: عروسی دختر بهزاد است. چقدر به خودم خندیدم و چقدر به خودم خندیدند وقتی فهمیدند.

پنج: یک سالی، یک باری، قبل‌ترها، رفتم عروسی یکی. آن یکی را عشای پنجشنبه‌ی گذشته تا دیدم گفت: زن؟! بچه؟! گفتم: اتفاقاً تو فکرشم. موبایلش را نشان داد، روش عکس دوتا بچه بود که یکی دهانش را باز کرده بود و آنسو را نگاه می‌کرد و دیگری راست تو دوربین نگاه کرده بود و ترسیده بود. آن دوست گفت: من ازینا درست کردم، بجمب! (آن دوست که دوتا از آنها برای خودش درست کرده بود پیام خدا را زیر گوشم می‌خواند.)

شش: فرداش مهمانِ دوستی بودیم. مهدی پارک کرد ته کوچه‌ی بن بستِ دوست و رفتیم با میزبان‌مان خوشی کردیم و دوستی کردیم و نسکافه زدیم و سیگار دود کردیم و خداحافظی کردیم و آمدیم برویم که دیدیم ای دل غافل! یک پژو پرشیای سفید یخچالی زده پشت پرایدمان. (زده که یعنی پارک کرده.)

زنگ همه درها را زدیم، تو همه خیابان‌ها جار زدیم و نبود صاحبش که نبود و رفتم و رفتم تا در تالار عروسی رسیدم. رفتم تو، یارو رفت پشت بلندگو، اعلام کرد. همه داشتند چلوکباب نوش می‌کردند و مبارکا نیوش می‌کردند و پیرمردی را دیدیم که بی‌عنایت به ما محترمانه از جا برخاست و از در زد بیرون. صاحب میکروفون گفت: خودش بود، برو. و خودش بود و رفتم.

می‌بینید! هی رفتم عروسی، حتی صاحب ماشینی که معطل‌مان کرده بود از تو عروسی پیداش شد. گفت: «دوستت دارم.» (صاحب ماشین نه! همان که باید می‌گفت دوستت دارم گفت دوستت دارم.) پس منصف باشید. این همه اتفاق نیست؟ این همه همان اولین جوانه‌های کاج‌های خشک شده نیست؟ به خدا سوگند که هست. مبادا ناامید!

همین.


پ.ن: خطاب به همسر عزیز و گرانقدرم، هر کی و هر کجا که هست: لطفاً این را با لهجه‌ی یک کرمانشاهی ساکن تهران، با موهای کم پشت پریشان، و سبیل‌های بی‌نظم و به هر سو پرّان بخوان: ولن تایم؟! ولم تاین؟! ولم تایمت مبارک!

نتیجه: این را همانی برام نوشته که آن نظر خصوصی آن بالا را برام نوشته بود: «من اینو یک سال پیش جذب کرده بودم! یادمه اولین نوشته‌هاتو که می‌خوندم و خرکیف می‌شدم به قول خودت، دلم خواست روزی کامنتی بذارم که باعث شه تا در موردش مطلبی بنویسی. و امروز به یکی از دلخواهام رسیدم. البته اینایی که برشمردی اصلن به چشمم نیومد. اما همین که نوشتی دوباره بارقه‌ی امید رو زنده کرد تو وجودم. نهال خشکم جوونه زد انگار ... یه چیز دیگه: منظورم از الگو شخص شما نبود. راهی که می‌ری و در پیش گرفتی منظور بود. تو شاید نمونه‌ای باشی از یک مکتب خرکی. و چون من خودم هم الاغ‌وارانه این مکتب رو دنبال می‌کنم سنجش عملکرد کسی که چند قدم جلوتر از من در حال صعود به قله‌ای رفیعه امریست طبیعی. ضمنن ولنتاینتون هم مبارک!»

پایان پیام: ایضاً از همین نظرگذار محترم: «
تو چرا من هرچی میگمو میذاری اونجا؟!» منظورش از اونجا اینجاست.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:11  توسط علی کرمی  | 



حقیقت برای آنکه تلخ است تلخ است و برای آنکه شیرین است شیرین است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 16:5  توسط علی کرمی  | 

مروری بر یک ترانه‌ی عامیانه و برعکسی‌های آن



کوچه تنگه، بله – عروس قشنگه، بله

یا بلعکس؟

کوچه قشنگه، بله – عروس چه تنگه، بله!



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 20:59  توسط علی کرمی  | 

«گرفتن تصمیم در هفت نفس عمیق و سامورایی» یا «مبانی کشتن ترس به وسیله‌ی زندگی»



این تصمیمم حسابی او* را کیفور کرده، جیغ می‌کشد هر از چندگاهی، از هیجان، خون تو بدنش می‌گردد، حال می‌کند، پیگیری می‌کند، پیشنهاد می‌دهد. حالش این روزها چندان خوش نبود اما گمانم این تصمیمم توانسته او* را کمی خوشحال کند و سر ذوق بیاورد و کیست بر این باور نیست که «کار نشد ندارد»؟

هیچ‌وقت تو زندگیم به این فکر نکرده‌ام «ازدواج نمی‌کنم.» بلکه همیشه می‌دانسته‌ام یک روز این کار را خواهم کرد اما نمی‌دانسته‌ام کدام روز. سی و چهار سال است که خدا عمرم داده و صادقانه می‌گویم با هر رابطه‌ی نویی که داشته‌ام به ازدواج فکر کرده‌ام. حالا فکر هم نکنید این سالیان راه رفته‌ام و رابطه‌ها به هم رسانده‌ام، نه، تعدادشان محدود بوده تا امروز به هفت رابطه اما اعتراف می‌کنم در هر یک سخت مایل بوده‌ام آن را به ثمر بنشانم و البته نشده تا الان ولی «نمی‌شود» و «نخواهد شد» نداریم که.

شاید قبل‌تر هم گفته بودم از نظر بنده شکست در یک رابطه یا به ثمر ننشستن یک رابطه مثل تصادف رانندگی می‌ماند و دلیل نمی‌شود پس از آن دیگر رانندگی نکرد. طی این سالیان بنا به غریزه‌ام «زن» یکی از جذاب‌ترین موضوعاتی بوده که به آن فکر کرده‌ام، نگاه کرده‌ام و تا جایی که مرز هوشم بوده درک کرده‌ام. و باز اینجا تکرار می‌کنم حرف کیارستمی دوست‌داشتنیم را - که به نظرم خوب آمد -  که: زن‌ها را نمی‌شود فهمید، تنها می‌شود دوست‌شان داشت.

چرا ازدواج؟

چون وقتی کسی را – حتی همجنست را – دوست می‌داری به این فکر نمی‌کنی چندگاهی با همیم و بعد آزادانه هر یک به راه خود می‌رویم. همیشه به این فکر می‌کنی دورنمای این دوستی چیست و تا کجا می‌تواند پیش برود، تا مرگ؟ و در مورد ارتباط یک زن با یک مرد این «تا مرگ» یعنی: ازدواج.

ممکن است کسی از شما بگوید: خب، یک زن با یک مرد می‌توانند تا دم مرگ با یکدیگر دوست بمانند و نه بنده اینچنین معتقد نیستم. هر رابطه‌ای یک نقطه‌ی اوج دارد که بی رسیدن به آن، رابطه ارزش لازم را نخواهد یافت. در رفاقت شاید «ایثار» باشد این نقطه‌ی اوج، آنجا که دوست شما از زندگی و وقت و جان خود مایه می‌گذارد تا شما به آنچه می‌خواهید برسید یا مشکلی را مرتفع سازید. در رابطه‌ی یک زن با یک مرد نقطه‌ی اوج آن است که: ما آنقدر به هم علاقه داریم و آنقدر یکدیگر را به عنوان دو انسان می‌ستاییم که پسندیده می‌دانیم یکی مثل خودمان را تولید کنیم، و این یعنی: ازدواج. (یعنی: ایمان به خوشبختی و این که زندگی چندان که بعضی می‌گویند سیاه و ناامید و دوست‌ناداشتنی نیست پس یکی دیگر را دعوت کنیم تا زنده بودن را تجربه کند. و اکیداً توصیه می‌کنم تا خودتان احساس خوشبختی نکرده‌اید کس دیگری را دعوت نکنید به حیات.)

هیچ رابطه‌ی زن و مردی را نمی‌شناسم که به این نقطه نرسیده باشد و تا دم مرگ بوده باشد، و شما می‌دانید چه می‌گویم، نروید مثال بیاورید که: فلانی با فلان زن تا دم مرگ دوست بوده. منظورم این نیست که یک مرد، یک زن را مردانه دوست بدارد – یا بلکعس و جورهای دیگر. یعنی مثلا: اصلاً کک آن مرد هم نگزد که این دوست ما یک زن است و می‌شود او را در آغوش کشید و او را بویید. منظورم آن چیزی است که هورمون‌هامان پدید می‌آورند، آن رابطه‌ای که در آن آنچنان خوشی که می‌خواهی در آغوش بکشی و سکوت کنی و آرام بگیری. کمال دوستی عاشقانه قدری – یا بیشتر - فراتر از دوستی دوستانه است. و کدام دوست پسر و دوست دختری را می‌شناسید که تا دم مرگ با هم بوده‌اند. روشنفکرترین‌شان که سارتر و دوبوآر باشند تر زدند تو رابطه و مدتی گریه کردند دور از هم تو رختخواب‌هاشان.

بله و البته می‌دانم که روابط لاجرم منجر به اصطکاک هم خواهند شد و باز کدام رابطه است نشود؟ ما با پدر، برادر، مادر و دوست همجنس‌مان نیز اصطکاک داریم گاهی.

یک زن از نظر من باید - دستکم - چهار چیز باشد: دوست داشتنی، همراه، باوفا، مهربان. نگفتم زیبا و خوش اندام و از اینجور چیزها چون مطمئنم می‌دانید که زیبایی را ما – از درون - می‌آفرینیم نه دنیای بیرون و مثالش همین بس که: لیلا را باید از چشم مجنون دید. گر در خانه کس است، یک حرف بس است. (وگرنه مجبور خواهم شد بعدتر چیزی در این باب هم بنویسم که خب، بد هم نیست.)

بله، تصمیم داشتم و دارم که ازدواج کنم و بچه‌ داشته باشم. اما آیا این تصمیم است که او* را با این همه حال افسرده که دارد سر ذوق آورده آنچنان که غش غش بخندد و هیجان زده باشد؟ - نه – بنده تصمیمم این است که: تا بیست و یکم بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی این کار را بکنم. اما آیا کسی را مدّ نظر دارم یا اصلاً کسی هست؟

بله، هست، اما نمی‌دانم کی؟ یکی از این زن‌های عالم است، این تنها چیزی است که درباره‌ی او می‌دانم و هم می‌دانم او باید آنی باشد که با او بیشترین احساس خوشبختی را داشته باشم. یعنی: بنده خودم احساس خوشبختی می‌کنم الحمدلله اما او زنی است که با همراهیش و مهر و وفاش می‌تواند دستکم این احساس خوشبختی شخصی را دچار تزلزل نکند، یا اگر می‌کند کمتر از هر زن دیگر این کار را بکند، یا از همه بهتر که درین احساس خوشبختی بیاید و شریک باشد، یا از همه خیالی‌تر این که او نیز خوشبختی بیاورد و کنار خوشبختی من بگذارد و روزی‌مان دو تا شود. (انشاالله – آمین.)

زمان و مکان دو قیدی است که ما و بر این کره‌ی خاکی داریم اما می‌دانیم همه چیز بر این مدار نمی‌گردد و هیچ چیز برای بودن الزاماً نیازمند این دو – یعنی زمان و مکان - نیست. پس اگر به نظر شما یک هفته زمان کمی است - برای ازدواج یا هر اتفاق دیگری - سخت در اشتباهید.

یک هفته یعنی: هفت‌تا بیست و چهار ساعت و این یعنی: صد و شصت و هشت ساعت و این یعنی: ده هزار و هشتاد دقیقه و بنده هم حساب کتابم خوب نیست اگر اشتباه کرده‌ام یکی درستش را بنویسد برام تا اصلاح کنم اما غرض این است که یک ساعت، یک دقیقه و یک ثانیه هیچ کدام کم نیستند و خیلی هم زیادند هر کدام. (یک اتفاق همواره در یک آن حادث می‌شود.) پس زمان بسیاری وقت هست تا خدا – تقدیر یا هر آنچه نامش را می‌گذارید – دست به کار باشد برای فرستادن زن به سوی من.

پیشاپیش مقدم مبارکش را گلباران و خدمت ایشان عرض ارادات می‌کنیم.


 
این که «او»یی که در متن آورده شده «کیست؟» به خودش مربوط است اما بدانید هر کسی برای خودش کسی است.



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 14:4  توسط علی کرمی  | 

«بازنگری پرونده‌ی امیدواری» یا «چگونه خدمت سربازی خود را با چهارده نهال خشک کاج سر کنیم؟»



عقل سلیم می‌گوید: امید چیز خوبی است، ایمان هم چیز خوبی است. و هر کس بگوید بد است عقلش سلیم نیست و حالش بد است. یعنی یارو با حال بدش خوش است؟! زهی عجب! خب به ما چه بگذارید خوش باشد.

دقیق - که حتماً نه اما - به خاطر دارم تصویری از ابتدا یا وسط یا کمی اینور آنورتر از فیلم ایثار یا نوستالژیای تارکوفسکی را که: در آن مردی بود و کودکی که پای درختی خشک ایستاده بودند و مرد به کودک می‌گفت: از راهبی بودایی شنیده‌ام: اگر – نمی‌دانم چند روز – با ایمان به درختی خشک آب بدهی آن درخت سبز خواهد شد. (مشکل عدم دقت در جمله‌های بالا از تارکوفسکی، فیلم، بازیگران، راهب بودایی و ... نیست. از بنده است.)

همینجا عذرخواهی می‌کنم و می‌روم به گلدانم که خشک شده آب بدهم و باز گردم. (راجع بهش توضیح خواهم داد در پانوشت.)

سلام!

بین دی‌ماه هشتاد و دو تا شهریور ماه هشتاد و سه اتفاق‌های اساسی و بی‌شماری در جهان رخ داد که: یکی‌ش مرگ پدرم و دومی‌ش فروپاشی رابطه‌ی بنده با کسی که می‌خواستمش بود. از دانشگاه انصراف دادم و برای ادامه‌ی خدمت وظیفه رفتم. (که یعنی این دو تا قبلی سومین و چهارمین اتفاق بودند.)

بازگشتم به همان پادگان قدیمی که پیشتر چهارده ماه از خدمتم را در آن گذرانده بودم و حالا باز من مانده بودم و سنی که هفت بهار دیگر بر آن افزون شده بود و دو هشت – گروهبان سه‌یی - رو بازوانم که هیچ بر آن نیفزوده بودم در این سال‌ها الا که از بالا که نگاه‌شان می‌کردم آن هشت‌ها را نیز هفت می‌دیدم. اما نه که هفت سال بی‌هیچ بهره‌ای گذشته باشد که هفت‌ها هفت در دلم بود از این هفت سال گذشته.

پادگان یک سرازیری درندشت بود. (از بالا به پایین و صبح‌ها سرازیری محسوب می‌شد و از پایین به بالا و بعدازظهرها سربالایی.) وسعت پادگان در طول مثلاً اندازه‌ی سر نیایش بود تا سر میرداماد و در عرض کمی‌ کمتر از همین البته. مرا دوباره فرستادند به گروهان قبلی و گروهان قبلی نیز بنده را فرستاد به یگان قبلی، یعنی: گروهان: ارکان گروه، یگان: موتوری.

موتوری آن ته پادگان بود. جایی که آفتاب بود، صحرا و خارزار و خوب که گوش می‌کردی از تو باد نوای موسیقی فیلم «خوب بد زشت» را می‌شنیدی و بوته خاری فر می‌خورد و با باد از روبروت می‌گذشت اینجوری.

در بی‌حوصلگی‌های روزهای خدمت چهارده نهال کاج دیدم پایین یگان موتوری کاشته بودند کنار جاده‌ای خاکی و به امان خدا رهاشان کرده بودند، همه خشک. پرسیدم: اینها چیستند؟ گفتند: یک روز اینها را کاشتیم تا بهمان مرخصی بدهند. گفتم: خشک شده‌اند! گفتند: آها – آره. و رفتند سوار ماشین‌های پلاک نظامی‌شان شدند و گازیدند و رفتند پی کارهای نظامی دوران صلح.

من ماندم و صدای باد و موسیقی «خوب بد زشت» و هفت نهال خشکیده‌ی کاج. همینجا بود که یاد آنجای فیلم تارکوفسکی افتادم. دینننننگ!

یعنی می‌شه؟!

سطل آب را باید از آن شیر آب آنطرف‌تر پر می‌کردم. می‌کشیدم. می‌آوردم. پای هر کدام می‌ریختم. و چهاردهمی از همه دورتر بود و سطل آب، سنگین.

هر روز این کار را ادامه می‌دادم تا روزی به طرز معجزه‌آسا به اختراعی جدید و حیرت انگیز که دست‌ساز اشرف مخلوقات بود برخوردم: شلنگ!

خب من خر چرا تا حالا به این فکر نکرده بودم؟!

کار با شلنگ آسان‌ شد و با پیشنهاد دوستی که گفت: پای هر نهال چاله‌ای کاسه‌طور بکنم و کاسه‌ها را با جویی کوچک به هم وصل کنم و شلنگ را در اولی بیندازم تا آب خودش راه بگیرد و تا آخری برود، کار آسان‌تر هم شد. (باور کنید خردسال که بودم روانپزشک به مادرم گفته بود: هوش این بچه خوب است و مادرم از خوشحالی مرا ماچ کرده بود اما خب زندگی گاهی آدم را گیج‌تر از آنچه باید باشد می‌کند. اینطور می‌شود که ممکن است یکبار دیگر تو زندگی‌تان از نو شلنگ را کشف کنید.)

یک روز تو یگان ارکان گروه دیدم از زیر پله بو می‌آید. بوی بد. و دیدم کیسه‌ها که بر هم تلنبارند و همه با هم کودند که کوت شده‌اند بر هم، پرسیدم: یکی از اینها ببرم موتوری؟ گفتند: ببر. و کول کردم و آنهمه راه آن کیسه بر دوش کشیدم با آن بو تا رسیدم به موتوری.

یک ستوان وظیفه‌ای بود - مهندس کشاورزی - بهش گفتم: به اینها روزی یکبار کود بدهم خوش است؟ تسخری زد و گفت: یک ریزه پای هر کدام‌شان بریز و بیشتر نریز که ریشه‌شان را می‌سوزاند. گفتم: اوا این‌طوری‌یه؟! – نمی‌دونسَّم!

و چه سرتان را درد بیاورم که هر روز و به اصرار به نهال‌های کاجم آب می‌دادم. به آنها می‌رسیدم. براشان آواز می‌خواندم و ازشان خواهش می‌کردم در امیدواری بنده خرابکاری نکنند و بی‌زحمت سبز شوند که ما امید از زندگی نبریم و به یک آدم پوچ‌گرای نهیلیست سیاست‌زده‌ی بدبین تبدیل نشویم برای باقی عمر.

سبز شدند؟!

بله – هفت‌تاشان سبز شدند و من معجزه را دیدم و این شدم که امروز هستم. یک آدم خیلی امیدوار که به دید بعضی احمقی خوش‌بینم. چند وقت بعد خدمت ما به سر رسید و ازین یگان به آن یگان می‌دویدیم و امضاء می‌گرفتیم برای ترخیص از پادگان. فرمانده‌ی پادگان آمد موتوری و دستور داد: این نهالا رو ازینجا بکنین! می‌خوایم آسفالت کنیم.

پرسیدم که : چه کنم با اینها - با این کاج‌های جوان سبز؟ و تنها کاری که ازم آمد این بود که به شعاع و عمق یک متر دور سه‌تا از آنها را کندم و بردم جایی آن‌ورتر در باغچه‌ای کاشتم.

شاید روزی، پادگانی نباشد. و جاده‌ای باشد که خانواده‌ای از کنار آن به سفر بروند. آن دورتر تو دشت سه درخت کاج کنار هم ببینند و احساس امید کنند. (پدر و مادری جوان با دختر سه‌ساله‌شان.)




پ.ن: آن گلدان خشک که الان دارم هدیه‌ی مریم است. گفتم: من خیلی این کاره نیستم و با خودم گفتم: مثلا اگر این یک زن باشد می‌توانم از آن مراقبت کنم؟ کار زیاد بود. خانه نبودم. یادم رفت. خشک شد. الان با همان امید در تازه کردن چیزی خشکیده مشغول احیاء روابط زناشویی‌م با آن گلدان هستم. دعا کنید سبز شود. حتی یک سلول زنده در ریشه‌ش می‌تواند امیدوار کننده باشد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:44  توسط علی کرمی  | 

بازی قدیمی مرگ‌بازی



تا جایی که یاد دارم روز هشتم روز خوبی‌ست زیرا خدا در آن روز ژرژ را آفرید. غروب که نامش یادآور قدیم‌ نه چندان قدیم است دعوت کرده بازی کنیم و نوشته: «اگه همین حالا بفهمی فقط ۸ روز دیگه زنده‌ای و تو این ۸ روز هم محدودیت مادی تو عمل (یعنی حد پولی!) نداشته باشی ۸ کاری که انجام می‌دی چیاست؟»

یک کلام: جای کافی‌یی رو مهیا می‌کنم و آدم‌هایی رو که از مرگم بیشترین ضربه رو ممکنه متحمل شن دور هم جمع می‌کنم و طی هشت روز به هر قیمتی (دین، اسطوره، عرفان، جادو، قصه، راست، دروغ، شیادی، شامورتی بازی، سیاه بازی، سناریو، فانتزی ...) شده تلاش می‌کنم بهشون بباورونم که ما اینقدام زرتکی نیستیم که تموم شیم زارتی بریم پی کارمون که! یه قرار ملاقات باهاشون می‌ذارم اون ور خط، زیر یه چنار سبز بهشتی (که روش کلاغ نیست یا اگه هست خوش‌صداس و گه نمی‌کنه به سر آدم) و تاکید می‌کنم زندگی کوتاس مث فلرتیشیا!

و روز هشتم انقده خودمو تو دریای بیکران غرق می‌کنم تا بمیرم. (یا دمرو میفتم رو تخت) (یا خودمو می‌ندازم تو توربین سد) (یا لباس عزراییل می‌کنم تنم که عزراییل منو با خودش اشتباه بگیره) (یا ادای مرده‌ها رو در میارم عزراییل فکر کنه مُردم قبلاً) (یا گوشی تلفن دست می‌گیرم و هی با انگشت اشاره‌م به عزراییل اشاره می‌کنم «الان، الان» و به گوشی اشاره می‌کنم و سرتکون می‌دم که «ول کن نیست یارو! شمام علاف شدین» انقده به اون مکالمه‌ی دروغی ادامه می‌دم تا حوصله‌ش سر بره بذاره بره) (یا بالاخره قبل از اینکه یه خاکی به سرم بریزن یه خاکی به سرم می‌ریزم ...

نوشته‌ای بر سنگ گورم: هر کی از اوناشه که من بمیرم خعلی و یعنی واقعا خعلی ناراحت می‌شه تو وبلاگش و اگه نداره تو بخش نظرات همین وبلاگ همین بازی ناجور رو بکنه.

آیا حالا که مُردم کرم‌تون خوابید؟! اگر خوابیده بیدارش نکنین، خسته‌س!

پ.ن: خلاصه که یه کار می‌کنم هشت کار بیارزه.


+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:24  توسط علی کرمی  | 

دو راه حل اساسی برای حل معضل ازدواج جوانان



از دو صورت خارج نیست: یا باید زن خوبی داشته باشیم که ما رو به پول برسونه، یا پول خوبی داشته باشیم که ما رو به زن برسونه!

عباس کیارستمی گفت: زن‌ها رو نمی‌شه فهمید، تنها می‌شه دوست‌شون داشت.

مام که بزنم به تخته اصن از بیخ نفهمیم الحمدولا!

و یک جمله‌ی قاصر از علی کرمی: پشت هر مرد موفقی یک زن موفق پشتک می‌زند – و بلعکس.


+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 20:39  توسط علی کرمی  | 

راز موفقیت در کمتر از سه سطر



آیا بدهکارید؟ آیا قسط‌هاتان عقب افتاده؟ آیا خانه ندارید؟ آیا کارتان را دوست ندارید؟ آیا دخل‌تان به خرج‌تان نمی‌خورد؟ آیا از همسرتان راضی نیستید؟ خب خاک بر سرتان، هر چه زودتر یک فکری به حال این اوضاع‌تان بکنید. زندگی کوتاه است مثل خداداد عزیزی!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:31  توسط علی کرمی  | 

به سوپ سبزیجات نگاه کنید



خوب به یک سوپ سبزیجات دقت کرده‌اید؟ وقتی تو آن سبزی و هویج و ذرت و رشته و مخلفات می‌ریزیم و آماده‌ی خوردن می‌شود باید خوب به آن دقت کنید و خوب نگاهش کنید. ایلیا – سه ساله، فرزند حسن، متولد تهران - این کار را کرد. به مادرش گفت: «فقط ذرت!» یعنی: فقط از آب سوپ و ذرتش می‌خورم. مادر گفت: «مامان ببین چقد خوشمزه‌س؟ بخور بخور.» ایلیا افزود: «فقط ذرت - آشغالاشو نمی‌خورم.» حالا بروید و خوب به یک سوپ سبزیجات دقت کنید.


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 1:40  توسط علی کرمی  | 

آیا مثل من کچلید؟ پس موفق باشید!



مهندس جدیدی می‌گوید موهای سرم بیشتر از قبل شده است و می‌پرسد چه کرده‌ام که موهای سرم بیشتر از قبل شده است! از آنجا که در جهت بیشتر شدن موهای سرم کاری نکرده‌ام اما او (مهندس جدیدی) تقریباً سومین یا پنجمین نفری است که این را (بیشتر شدن موهای سرم را) گوشزد می‌کند پس این فرضیه را مُحتمل می‌دانم که فشارهایی که این اواخر مُتحمّل آنها شده‌ام در بیشتر شدن موهای سرم موثر بوده‌اند زیرا گاهی فشارهای درونی ما به بیرون ما را فشار می‌آورند و سر راه‌شان به بیرون مو در می‌آورند.

من باب توضیح که کچلی مراتب متفاوتی به شرح زیر دارد:

الف   نیمه عریان (کله‌ی بنده زیرمجموعه‌ی این گروه است)

ب     عریان (که شامل عموم کچل‌های روتین می‌شود)

ج     عاری (این گروه معمولاً همه جاشان کلاً کچل است)



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 13:13  توسط علی کرمی  | 

مقاله‌ای در بررسی یک خبرِ داغِ دموکراتیکِ مصری از دیدگاه وایلدر تا امروز



باید اعتراف کنم با اینکه به مسایل خیلی سیاسی چندان علاقه‌ای ندارم و عموماً به بررسی اخبار نیمه‌سیاسی که جذاب‌تر و امیدوارانه‌ترند می‌پردازم اما چون این روزها این خانم «علیا» مخدره‌ی مبارز مصری صدر اخبار خیلی سیاسی است، بنده هم اخبار مربوط به ایشان را مُجدّانه پیگیری کردم. از نظر من اینطور که ایشان به دموکراسی اشاره کرده‌اند جای بحث دارد و نوع طرح کردن‌شان هم آنطور که بنده دیدم و تفسیر کردم کمی ایهام داشت. شاید بهتر بود بیشتر توضیح می‌دادند.

تمام مدتی که به بررسی این مسئله می‌پرداختم نگران پشت سرم بودم تا مبادا مادرم بیهوا وارد اتاق شود و فکر کند دارم فعالیّت خطرناک سیاسی می‌کنم. مادرم از وقتی به اتهام فوق سیاسی «چای خوردن با رفقا» مدّتی را در بازداشت گذرانده‌ام کمی نسبت به اخبار حساس‌تر و وسواسی‌تر شده. (عموماً که اینطور است که مبارزینی که به فعالیت‌های سیاسی ازین قبیل می‌پردازند به شدت اینگونه فعالیت‌هاشان را دستکم از مادران‌شان پنهان می‌کنند. مادر است دیگر، نگران می‌شود!) (در این یکی پرانتز لازم می‌دانم اشاره کنم بنده پس از بررسی سختگیرانه‌ی واژه‌ی «رفقا» توسط مامورین و دفاع از خودم در این راستا که در چای خوردن بنده با «رفقا» هیچ انگیزه‌ی کمونیستی و چپ‌گرایانه‌یی در کار نبوده از زندان رهیدم. لازم به ذکر است که تمامی تفکرات چپ‌گرایانه من محدود می‌شود به مشکلات زندگی که گاهی مجبور می‌شوم آنها را به بخش چپم حواله کنم.)

با اولین مواجهه با قرائت خانم علیا مخدره از دموکراسی هرّی قلبم ریخت و عرق بر پیشانی‌م نشست و پیگیری کردم ببینم آیا به چیز بیشتری هم در این مورد اشاره‌ کرده‌اند یا خیر که ناکام ماندم. در نخستین خبرهایی که دیدم آن قسمت‌های مهمش که اشاره‌ی مستقیم به دموکراسی مدّ نظر بنده و ایشان را داشت متاسفانه حذف و بی‌رحمانه سانسور شده بود اما با تلاش و پیگیری و پشتکار خاصی که در جستجوی این سرفصل‌ها دارم بالاخره توانستم حرف اصلی ایشان را با دقت ببینم.

به هر حال دموکراسی چیزی است که بشر نیازمند آن است اما این نوع از دموکراسی که ایشان به طرح آن پرداخته‌اند با اینکه جزو علایق اکثریتی است اما نوعی از پیامدها را در پی خواهد داشت که با عدم کنترل شرایط می‌تواند به دیکتاتوری و فاشیسم یا از همه بدتر و دژخیمانه‌تر به فتیشیسم منجر شود.  یک چنین رویکردهایی باید در چندین و چند نشست و از زوایای گوناگون تشریح شود تا از ابهام و ایهام‌ها جلوگیری شود وگرنه جز ناکامی و سرخوردگی ملل آزادی‌خواه و دموکراسی‌طلب نتیجه‌ای نخواهد داشت. البته باید اضافه کرد که برخورد فلسفی و هستی‌شناسانه پیرامون اینگونه مسایل کمی مردانه*‌ و زنانه‌اش متفاوت است و لاجرم نمی‌توان به دیدی فراجنسیتی در برخورد با آن رسید.

همانطور که می‌دانیم و شاهدیم در ممالک دموکراتیک که آزادی در آنها نهادینه شده تریبون‌های بسیاری برای دانشمندان و دانشجویان این رشته وجود دارد که در آنها به هزاران هزاران مقاله و نوشته و فیلم آموزشی برمی‌خوریم که یک از یک راهبردی‌تر و روشنگرانه‌تر است. تمامی مطالب اینگونه تریبون‌ها و وب‌سایت‌ها به راحتی و به تمام زبان‌های دنیا ترجمه پذیرند و نیاز به ترجمه ندارند.

هایکویی از یک استاد ظن در همین مورد:

دموکراسی

خود اگر بی‌پرده بیاید

چه بهتر

به هر حال تنها امید من این است که عکس ایشان در کنار انقلابی‌های بزرگ تاریخ مثل لخوالسا و چه ‌گوارا و مجسمه‌ی آزادی و مونیکا بلوچی قرار بگیرد تا همواره به ما یادآور این جمله‌ی معروف باشد که: دموکراسی گویا چیز جذابی است. و هم خدا رحمت کند بیلی وایلدر فقید را که در فیلمی به تشریح این واکنش بشر نسبت به اخبار و سیاست پرداخت و به همه اثبات کرد که خبر هر چه می‌خواهد باشد اما بعضی‌ها داغ‌شو دوست[تر] دارند.



*مردانه: باید اشاره کنم که «ه» در این کلمه «ه» تأنیث نیست وگرنه گمانم اوضاع خیلی پیچیده‌تر ازین حرف‌ها بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:29  توسط علی کرمی  | 

نامه‌ای درباره‌ی آنچه از دست فیسبوک‌ها، زن‌ها و اتوبوس‌ها می‌کشیم


سلام خانم

می‌دانم شما رشتی هستید و زیبایی‌تان مثل هوای جنگل و دریا نفس آدم را تازه می‌کند اما مجبورم برای توضیح اتفاقی که افتاده برای شما لطیفه‌ای رشتی بگویم.

پیشتر و بیشتر روشن کنم که از جوک‌ها و تبعیض‌های ملّیتی منزجرم امّا چه کنم که گاه نکاتی نغز در آنها هست و به مدد آنها می‌شود خیلی چیزها را واضح‌تر گفت. جوک ذیل از قضا در نعت مردی غیور از آن دیارِ خاویارِ رشت است که ما عشق و حال‌ها در سبزه میدان و سعدی و شهرداری‌ش کرده‌ایم و کباب‌ها خورده‌ایم و کیف‌ها برده‌ایم و دوست‌ها داریم آنجا.

و اما جوک:

یکی مرد رشتی بوده که خیلی بزن بهادر و غیرتی بوده و به خانه که برمی‌گشته گرد و خاک می‌کرده و نفس‌کش می‌طلبیده و خانه را زیر و رو می‌کرده و اگر فاسقی می‌یافته به ضرب مشت و چاقو می‌کشته. به این معروف بوده و همه اهل محل و شهر و استان از او حساب می‌برده‌اند برای همین بی‌اعصابیش و غیوریش.

یک روز که مرد خانه نبوده و سر کار بوده، خانم خانه – که خیلی هم زیبا بوده و همه تو کف او بوده‌اند - کمد دیواری سفارش می‌دهد و نصّاب کمد که مردی کاسب و آبرودار بوده می‌آید و کمد را در اتاق‌خواب خانه نصب می‌کند.

کارش که تمام می‌شود دو قدم پس می‌گذارد و می‌رود تو نخ کمد که ایرادیش نباشد که از بیرون خانه و تو خیابان اتوبوسی می‌گذرد و کمد وِزّی صدا می‌کند. میخی این گوشه‌ی کمد می‌کوبد. کمی منتظر می‌ماند و باز اتوبوس دیگری از خیابان می‌گذرد و باز کمد وِزّی صدا می‌دهد. میخی آن گوشه‌ی کمد می‌کوبد و باز که اتوبوسی دیگر از خیابان می‌گذرد باز کمد صدا می‌دهد.

خانوم شما اجازه بده، بنده می‌رم داخل کمد، این ایرادش داخل‌شه احتمالاً، برم اون تو، اتوبوس که رد شد ببینم ایرادش کجاشه میخ بزنم، صدا نده.

و مردِ کاسبِ آبرودارِ میانسالِ نصّاب وارد کمد می‌شود و منتظر می‌ماند تا اتوبوسی دیگر بگذرد و ایراد کمد را بیابد و میخی بکوبد و خلاص.

شوهر خانه، آنکه اعصاب ندارد، آنکه می‌زند و می‌شکند و می‌کُشد اینجای داستان وارد خانه می‌شود و نفس‌کش‌طلبان خانه را زیر و رو می‌کند و هوارکشان به کمد می‌رسد و در کمد را می‌گشاید و نصّاب نگون‌بخت را آن تو می‌بیند و می‌پرسد: تو این کمد چه غلطی می‌کنی؟

نصّاب لرزان و ترسان می‌گوید: آخه اگه بگم منتظر اتوبوسم باور می‌کنی؟!

حالا حکایت ماست! بنده اگر بگویم این ماوسِ سگ مصب خودش رفته بود رو اسم شما – در فیسبوک – و بنده تا آمدم بکشمش کنار زد و شما را به لیست دوستان بنده افزود و من در حالیکه تو سرم می‌زدم تصویر شما را - دیده نادیده - دیدم که محو می‌شود و از دست می‌رود و جز اسم کوچک شما که از اسرار است هیچی دیگر ندیدم باور می‌کنید؟!

مع الوصف وقتی سحر از خواب برخواستم و دوگانه به جا آوردم و شما را دیدم که به درخواستِ دوستیِ کوفتیِ از سراتفاق ارسال شده‌ی بنده جواب داده‌اید خوشحال شدم که لااقل ضرر نکرده‌ام و زیبایی به زیبارویان صفحه‌ام افزوده‌ام. تازه آدم حسابی هم که هستید الحمدلله و نگاهی هم که به سینما دارید شکر خدا. این زیبایی و شعور به آن سوتی ناجور در.

بنده اینطور دست و پا چلفتی بازی‌هام به کاراکتر «هری» در «هری ساختار شکن» وودی آلن می‌برد و اصلاً این روزها را طوری منبطق با آن داستان می‌گذرانم که نام «علی ساختارشکن» برازنده‌م است. و لازم به ذکر است که دو دوست دیگر با نام‌های «حسام» و «علیرضا» دارم که گوی سبقت را در اینجور خنده‌دار بودن‌ها ازم ربوده‌اند. حفظهم الله علیهم اجمعین یا یک همچی چیزهایی ...

اصلاً من فیسبوکم را با سوتی راه انداختم. یادم هست زمانی که فیسبوک تازه بود (البته شاید در ایران) و هنوز همه در یاهو سیصد و شصت عکس‌های ناجور از خودشان می‌گذاشتند، یک روز رضا گیر داد که: علی این خیلی محیطش خوب و آدم حسابی‌یه بیا اینجا صفحه بساز، که گفتم: نه جانِ رضا، همون سیصد و شصت‌شم زیادی‌یه، اما رضا گفت: دیگه واسه‌ت دعوتنامه فرستادم و بشین صفحه‌تو بساز. (اوایل برای عضویت باید دعوتنامه می‌فرستاد یکی)

حسام هم بود. خانه‌ی رضا بودیم. رضا هنوز زن نداشت. الان دارد. خوبش هم دارد. الغرض! بنده به خیال اینکه حالا یک چیزی برای خاطر او می‌سازم و رهایش می‌کنم به امان خدا مسخره‌بازیم گل کرد(گُل، اینهوا!). با حسام نشستیم و بنده بالای صد زن و دختر خوشگل را خندان و شادان به لیستم افزودم و خاطر خوش کردیم و رفتیم دنبال کارمان.

بعد که گذشت و دیدم خیر مثل اینکه این فیسبوک بدکی هم نیست - چشم‌تان روز بد نبیند -  دیدم هر چه دوست‌دختر دوستان، زن دوستان، خواهر دوستان و مادر دوستان و ناموس دوستان است به اصطلاح «اد» کرده‌ام و بنده مانده بودم و شرمساری و توضیح اینکه: اگه بگم اینجا منتظر اتوبوسم باور می‌کنید؟!

راستی این فیسبوک چیز ممنوعی که نیست اینقدر فیسبوک فیسبوک کردم؟! من دوباره زندان برو و سماق بمک نیستم‌ها!


کمی بعدتر افزوده شد:

دلارام همینجا در نظرات گفت: حالا اینبار که به خیر گذشت! اما اگه دوباره این ماوسه اشتباهی رفت رو اسم کسی و واقعاً پشیمون شدی؛ فیس بوک فکر اینجاش رو هم کرده! می تونی بری روی درخواست دوستی فرستاده شده و کنسلش کنی.

اینجا بود که دودستی و محکم زدم تو سرم، هرچند دیشب آنچنان اتفاق‌ها پشت هم افتاد که اصلاً نفهمیدم کی را اد کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 9:6  توسط علی کرمی  | 

نوشته شد برای «یک عمر اشتباه و یک آن پشیمانی» یا «قسم به روز سوم که فردا خواهد رسید»




از جهت تو دهانی به علی کرمی و خرق عادت‌ها،
نوشته شد به افتخار احسان و پویا شاه سیا(ه)


یکم آنکه:
فریادی در دل دارم. یعنی یکی ته دلم نشسته و یکبند فریاد می‌کشد. نه آن تهِ ته که ناجور باشد بلکه بالاتر و البته نه خیلی بالاتر، آن قدر از آن ته بالاتر که از این بالا می‌شود به آن گفت ته. خلاصه یارو یک ریز فریاد می‌کشد و کمی اگر دور و بر سکوت باشد همه صداش را می‌شنوند. تمام نگرانی‌م این است که اگر روزی پولدار شوم و بخواهم زن بگیرم و بروم مراسم خواستگاری و یکهو وسط مراسم همه سکوت کنند فریاد یارو را که ته دلم فریاد می‌کشد چطور برای باقی توجیه کنم. یک همچه فریادی که توجیه شدنی نیست. بالاخص که یارو که ته دلم فریاد می‌کشد چندان مطالبی که فریاد می‌کشد خانوادگی نیست. حتماً مادرم از خجالت رنگ به رنگ خواهد شد و پدر دختر نه خواهد گفت. بخشکی شانس، دختر خوبی بود. چین مژگان و چاک زنخدان داشت. حیف!

دویوم اما:
قبلاً هم گفته بودم که از نظر من انسان موجودی است که از دو سر آن باد می‌وزد. به این، بدبویی را هم اضافه کنید. ما موجودات بدبویی هستیم. قبول کنید. هر چقدر هم به خودمان عطر بمالیم باز فی‌نفسه بدبوییم و وقتی خیلی فکر می‌کنیم خوش‌بوییم باید این را به خودمان یادآور شویم تا زیاد مغرور نشویم. ما نه تنها بدبوییم که بسیار هم بد تیپیم، یعنی از دید موجودات طبیعت اگر نگاه کنیم یک مشت کچل بی‌موی لزج بی‌ریختیم. هیچی پشم و پیل نداریم و هر روز بیش از دیروز خودمان با دست خودمان، خودمان را کم‌موتر می‌کنیم. حالا این چه مرضی است افتاده جان بشر که هی موهای خود را می‌کند و می‌ریزد دور من نمی‌دانم. اما قبول کنید میان اینهمه موجودات که یا با پشم پوشیده شده‌اند یا با پَر ما به حشرات نزدیک‌تریم و از نظر من که یک هزارپا خیلی بی‌ریخت‌تر از یک پانداست.

سیوم آگاه باشید که:
اصلاً به عمرم یک آدم خوش‌تیپ ندیدم، یعنی دیدم، چرا، یک پیرمردی بود که یک‌بار دیدم و خیلی خوش‌تیپ بود و آن پیرمرد می‌گذشت. یعنی نه، یکبار ندیدمش، چندباری دیدمش ولی مطمئنم که هربار فقط عصازنان می‌گذشت و نمی‌ایستاد. اما خب، چه می‌کردم؟ می‌رفتم جلو و از او می‌پرسیدم: چه شد خوش‌تیپ شدی؟ شاید با عصا می‌زد و ردیف فوقانی دندان‌هام را می‌ریخت تو حلقم. اینجور آدم‌ها که استثنایی‌اند رفتارشان معلوم نیست. یکهو دیدی ناغافل آن‌چنان با تی‌پاهای بیشمار بدرقه‌ت کردند که تا یک هفته گیوه ریدی. این شد که آن پیرمرد را بی‌خیال شدم گفتم: بگذار هر چقدر و هر چندبار که دوست دارد بگذرد و خوش تیپ باشد. اصلاً به من چه!

چهارم عجب که:
امسال خیلی زود خیلی برف آمده. سال‌های گذشته اگر هم خیلی زود می‌آمد کمتر می‌آمد یا اصلاً نمی‌آمد. به هر حال خدا را شکر، نعمت خداست اما مشکل اینجاست که من هر چند تا پوتین پا کنم باز لیز می‌خورم. خوب و متشخصانه که لیز نمی‌خورم، در هر قدم چندبار لیز می‌خورم و در هربار از لیز خوردن‌هام چندین‌بار تعادلم را از دست می‌دهم و در هربار که تعادلم را از دست می‌دهم چندین و چندبار زمین می‌خورم و وقتی زمین می‌خورم برای اینکه ضایع نباشد و دیگران هول نکنند چندین و چند گلوله‌ی برفی درست می‌کنم و به اطراف پرت می‌کنم تا دیگران فکر نکنند که بلایی سرم آمده و فقط فکر کنند که برف را دوست دارم و با آن همبازی شده‌ام.

چهار و نیمم و به بالا قسم که:
نمی‌دانم نظر دیگران چیست اما وقتی تو خانه و در آینه‌ی قدّیِ جلو در حمام خودم را برانداز می‌کنم، بالاخص اگر همین شلوار ننه عنی و تی‌شرتِ از تو دهان گاو بیرون کشیده شده تنم باشد اصلاً دلم به خودم قرص نمی‌شود که هیچ، لجم می‌گیرد اصلاً. در یک کلام: بسیار رقت انگیز و ترحم برانگیزم. لازم نیست تذکرم بدهید که این شد دو کلام، خیر، در واقع بنده از روبرو ترحم‌برانگیز و از پشت سر رقت‌انگیزم و این دو چندان توفیری با هم ندارند و در محتوا یکی‌اند. البته لحظات استثنایی هم هستند که خوب باشم و اینطور به چشم خودم نیایم. در این لحظات به دفعات به خودم دل می‌بازم و اگر مهدی دم در منتظر نباشد چشم از خودم که تو آینه‌ام بر نمی‌دارم. ولی خب مهدی بنده خدا دم در است و ناجور است منتظرش بگذارم. خدافظ!

پنجم دردا که:
وبلاگم مانده رو دستم و من مانده‌ام رو دست وبلاگم. بارها گفته‌ام امثال من از دربدری است که تو وبلاگ می‌نویسیم و بهتر است فکر کار نان و آبدارتری باشیم و مثلاً حتی خوب است برویم تو بازار ظروف یکبار مصرف و طناب پلاستیکی بفروشیم. شنیده‌ام دستکم روزی دویست هزار تومان جرینگی می‌زنیم به جیب و دیگر لازم نیست اکثر مایحتاج‌مان را هدیه بگیریم و می‌توانیم لااقل سیگارمان را خودمان بخریم یا شورت‌مان را. الحق که خوش به حال آنها که می‌توانند همین کلماتی را که تایپ می‌کنند به قیمت خوب به فروش برسانند. سخت مایلم به راه ایشان روم و رستگار شوم.

ششم در حیرتم که:
این مهدی اسانلو را چرا گرفتید آخر؟! اصلاً شما یک نیم نگاه به عکس او بیاندازید، مطمئنم اگر با دقت این کار را بکنید شما نیز از یکدیگر خواهید پرسید: چرا؟! علیرضا روشنِ شاعرِ غمزده‌ی از دنیا به تنگ آمده‌ی دلش سر سنگ آمده آخر؟!
بیت:

سعدی تو کیستی که درین حلقه‌ی کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

درست که مهدی یک پرده گوشتی رو استخوان دارد و حالا با تخفیف علیرضا یک ربع پرده‌ای اما خود بنده را که دیدید هیچ گوشت به تن ندارم که دندان‌گیر باشد و اگر لُخت بزنم به خیابان یا سگ بزاق‌ریزان دنبالم می‌کند یا کلیسا جای مجسمه‌ی فراری مبارک حضرت مسیح جلبم می‌کند. پس این شد که بیچاره من سوالاتی را که پرسیدید جواباتی دادم که موجب خنده و فرح شد – الحمدلله، خدایا ما را از خنداندن خلق‌ت بی‌نصیب مگذار. از حبس که درآمدم به حسام گفتم: نه، خوب برو تو نخ من و تاریخچه‌ام را درنگی زیر و رو کن. گفت: خب؟ فریاد برآوردم: آخر چرا من باید تو سی و زرتی‌ سال زندگی‌ زرتکی‌یم سه بار زندان رفته باشم؟ مگر من عثامه بن لادن یا خفاش شبم؟! – حسام هم خنده زد.

هفتم و آخر عارضم که:
یک شوهر کیِّز تیزِ رندی به زنش گفت: سه روز می‌روم سفر و باز می‌گردم. ده روز شد نیامد، یازده روز شد نیامد، یک ماه شد نیامد و زنش زنگ زد رو تلفن همراهش و گفت: این سه روز سر نیامد؟! و آن شوهر کیِّز تیز رند پاسخ داد که: دنیا همه‌ش دو روز است و کو تا روز سوم که مرگ فرا رسد. زنش گفت: سنده بخور حمال، فردا خانه باش. و آن سنده‌خوارِ حمال فردا خانه بود. و رستاخیز خواهد آمد!
خاکسپار همه‌ی دوستان،
حج نرفته علی کماکان کرمی
،
به سال نود آفتابی،

در بعضی از ساعات روز با بارش برگ

پانوشت: آن بیت که در میانه‌ی نوشته آمد از سعدی بود اگر متوجه نشدید.

پپانوشت: این شعر که در زیر می‌آید از بهرنگ قاسمی است.

دلیلِ نیامدنت

از این دو حالت خارج نیست

یا نمی‌‌خواهی‌‌ام

یا ...

یا ابوالفضل!

یعنی‌ نمی‌‌خواهی‌‌ام؟!


پپپانوشت: تعجب نکنید که چرا این شعر بالا را - که در نوشته‌ی پایین آورده بودم - باز اینجا در این نوشته آوردم. آنها که مرا می‌شناسند می‌دانند مرض تکرار دارم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 6:31  توسط علی کرمی  | 

رایزنی فرهنگی یک ملاّح ملیح اینترنتی با شاهزاده‌ای سیاه از آنسوی آنلاین‌ها



البته که چند شب پیش که مثل همه‌ی شب‌ها شب بود بی هیچ حال و حالت نشسته بودم یا اگر حالی بود این بود که دوست می‌داشتم یک دوست باشد و گپ بزنیم. زل زده بودم به صفحه‌ی فیسبوک و به چیزی که خاطرم نیست «چه؟» فکر می‌کردم یا شاید اصلاً فکر نمی‌کردم که «شازده گچی» پیام داد، تو همان فیسبوک. آنجا لیست دوستانم بلندبالاست و جمعیت کم نیست. اصلاً از فرط روابط عمومی خوب آنقدر دوست مجازی و غیر مجازی و مُجاز و غیر مُجاز ریخته دورم که خیلی وقت‌ها خیلی‌هاشان را فراموش می‌کنم و هی غر می‌شنوم از این و از آن که بی‌معرفتم.

از مطلب دور نیفتیم. شازده گچی در میان خیل دوستان گم بود این شد که رفتم به صفحه‌اش ببینم کیست که به زبان خارجی سلام می‌گوید و من نمی‌دانم کیست. یاللعجب که ایشان را به طرز چالش برانگیزی مردانه، نخراشیده و رنگین پوست یافتم سیاه سیاه کانهو دل کافر و در اول که عکس ایشان را مشاهده نمودم دلم هرّی ریخت اما خودم را بازیافتم و او را شیرین زبان.
با انگلیسی شکسته بسته‌ای که می‌دانستم زبانش را فهمیدم و جوابش را گفتم. می‌دانم آوردن این مطلب به زبان انگلیسی در وبلاگستان فارسی شاید کار بی‌نمکی است اما برای رفع این معضل ترجمه‌ی عین به عین گفتگو با شازده گچی را پس از متن انگلیسی آن آورده‌ام. شاید هیچ برای‌تان خواندنش لطفی نداشته باشد اما خودم را خیلی کیفور کرد – آن شب - این گپ زدن با شازده گچی. حالا دیگر اینجا آوردمش آن کیف آن شب را.
Prince Chucks: Hi
Ali Karami: Hi

Prince Chucks: which country are you

Ali Karami: I am Iran, fine thank you, and you

Prince Chucks: I am in Guinee-Conakry, we can do business between the two countries, what
do you think


Ali Karami: I don't think so much - sorry

Prince Chucks: So where do you work

Ali Karami: at home

Prince Chucks: Ha ha ha ha , I can send you e-mail what you can do at home, and still make money and be happy

Ali Karami: Very very kind of you, but I'm planning to die these days

Prince Chucks: Why? You cannot die, Jesus paid price for you, your life must continue, and you will be useful to others

Ali Karami: but he is calling me himself, he said: Ali you are the one who can fly to heaven and drink some wine and eat some apple to go back to earth then

Prince Chucks: You are lovely, you are still very useful here, My e-mail. (...)@yahoo.com

Ali Karami: thanks, I will mail you from there, heaven or hell, where ever I was

Prince Chucks: Nobody in the image of ELOHIM want to shorten his life, it should be GOD to
decide


Ali Karami: but maybe god changed something in my programming, my program is to travel from here to there and from there to here, god knows himself that I am the most Innocent one who is traveling every day to heaven and hell

Prince Chucks: Please write GOD in this manner

Ali Karami: oh shit, sorry! God – sorry sorry - GOD

Prince Chucks: If we become closer, God will use me to reveal a lot of thing to you

Ali Karami: Please write GOD in this manner

Prince Chucks: thanks, you are a child of GOD

Ali Karami: thank u, in fact GOD is my grandpa

Prince Chucks: I see you saving lives

Ali Karami: YES, to many life's, in fact I'm the one who is saving Private Ryan

Prince Chucks: what do you mean by private Ryan

Ali Karami: he was a young boy in war that we were looking after him, finally we found him very alive at the middle of Middle East, and we where that much happy and shocked to found him alive that we lost him again

Prince Chucks: you are full of fun, may the blessing of GOD overtake you, bye for, while I wait for your e-mail

Ali Karami: yes I will email you some jocks and we can continue our business on it

Chat Conversation End

ترجمه‌ی نعل به نعل از گفتگوی بالا:

شازده گچی: سلام.

علی کرمی: علیکم السلام و رحمت الله و برکاته به برادر رنگین پوست خودم.

شازده گچی: تو کدام کشوری؟

علی کرمی: بنده به قدر لازم ایرانم و ازین ایران‌تر نمی‌شود که بشوم. حال شما چطوره؟ عهد و عیال، وابستگان، در و همساده، همه خوبن ایشالا؟ - راستی شما کدام کشوری؟

شازده گچی: بنده در «گویینه‌ی کُکناری» روزگار می‌گذرانم و از ملاقات با بزرگواری مثل شما که از قضای طبیعت سبیل هم دارد خرسندم. بنده از علاقمندان سبیلم و شاید اگر سبیل رو صورتم معلوم می‌شد خود به رویاندن آن همت می‌گماردم.

علی کرمی: اختیار دارین شازده جان، شما مث نارگیلی، هر چی‌یم پوستت سیاس اما درونت مث برف سفیده.

شازده گچی: نظرتان راجع به تجارت فی ما بین دو کشور ایران و گویینه‌ی کُکناری چیست؟ فکر نمی‌کنید وقت آن شده تا هر دو کشور بدانیم جاهامان رو نقشه کجاست؟

علی کرمی: فکر کنم فکر نمی‌کنم!

شازده گچی: کجا کار می‌کنی؟

علی کرمی: در بنده منزل.

شازده گچی: هار هار هار هار [یحتمل صدای خندیدن در آن کشور این باشد] – کدام خری تو منزل کار می‌کند که شما دومینش استی؟ حالا که اینطور است و روزگار به بطالت می‌گذرانی بیا یک کاری دستت بدهم تا همانجا تو خانه پولدار شوی.

علی کرمی: نمی‌خوام.

شازده گچی: وا! خو چرا؟

علی کرمی: چون گمانم درد داشته باشد.

شازده گچی: نه با ایمیل هم کارمان راه میفتد.

علی کرمی: اینطوری‌شو دیگه نشنفته بودم. و از مهربانی شماست که اینقدر فکر مایی اما بنده این روزها برنامه دارم که بمیرم با اجازه‌تان.

شازده گچی: یا حضرت ذوالکِفل! یا خضر نبی! – چرا؟!، نباید بمیری.

علی کرمی: نمی‌شه که.

شازده گچی: مسیح که درود خدا بر او باد پای شما کلی پول خرج کرده تا کمی به درد بخور شوید تا شاید چند گره‌ای از کار فرو بسته‌ی خلق الناس بگشایید.

علی کرمی: پول؟

شازده گچی: بله.

علی کرمی: چقد؟

شازده گچی: دستکم آنطور که قیمت امروز بازار است سیصد دلار آمریکا خرج رو دست حضرت ایشان گذاشته‌اید.

علی کرمی: اما خودش منو صدا کرد و گفت: «داش علی تو همونی که می‌تونی بیای این بالا پیش ما و شراب انطهورا بخوری و متاسفانه اینجا مزه فقط سیب داریم که اگه بخوری البته باز برمی‌گردی به دنیای دنی.»

شازده گچی: شما بسیار دوست داشتنی و تحریک کننده و هنوز به درد بخوری، بیا اجالتاً این ایمیل بنده را داشته باش تا سر موعدش که رسید حسابی با هم بیزنس کنیم.

علی کرمی: دست شما درد نکنه، حالا بهشت یا جهنم، هر جا بودم و اینترنت پر سرعت اگه در دسترس بود باهاتون در تماس خواهم بود.

شازده گچی: خودکشی؟

علی کرمی: اگه خدا قبول کنه.

شازده گچی: خدا را خدا بنویس تا مبادا بی‌احترامی باشد.

علی کرمی: استغفرولاه و اتوبو الیه. خاکم به دهان. سنده‌ام به گیس.

شازده گچی: حالا غرض از مزاحمت اینکه ما را خدا فرستاده تا شما را پولدار کنیم.

علی کرمی: لطفاً خدا را خدا بنویس تا مبادا بی‌احترامی باشد.

شازده گچی: اوه! سپاسگزارم فرزندم، هوایداست که فزرند خدایی.

علی کرمی: خدا که پدر همه‌ی ماست.

شازده گچی: تو نجات دهنده‌ی جان‌هایی.

علی کرمی: بی‌راهم نیست حرفت، ای – یکی دوتایی نجات دادم. مثلاً نجات سرباز رایان، کار من بود.
شازده گچی: رایان؟ کیست او؟

علی کرمی: والا قصه‌ش که طولانی‌یه اما یه سرباز وظیفه‌ی آشخوری بود که یهو تو جنگ ویتنام گم شد و وقتی پیداش کردیم درست در میانه‌ی خاور میانه بود، زن گرفته بود و چندتا بچه داشت، خیلی‌یم به ما اصرار داشت که اشتباه گرفتیمش، ولی خب ما خوب می‌دونستیم با گذر زمان و زن گرفتن و بچه‌دار شدن چقدر می‌تونه قیافه‌ی یه نفر تغییر کنه، البته خب خداییش فکر نمی‌کردم زندگی انقدر چیز سهمناکی باشه که بتونه یه آدمو انقدر تغییر بده که قدش اینقد کوتاه‌تر بشه و پوستش اینقد سفیدتر – خلاصه که سرتو درد نیارم، وقتی پیداش کردیم انقد خوشحال شدیم و شادی کردیم و از خوشحالی تیراندازی کردیم که باز گمش کردیم.

شازده گچی: خیلی خنده‌داری – شاید ازین روست که مسیح که درود خدا بر او باد اینقد پول پات ریخته. حالا بیا این ایمیلو بگیر بیزنس کنیم دیگه.

علی کرمی: حالا ایمیل‌تو بده، اگه جوک موک خنده‌داری، نصایح بزرگان، عکس یا هر چیز جالبی به دستم رسید واسه‌ت می‌فرستم، اینم خودش یه جور بیزنسه دیگه.

و شازده هیچ نگفت.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 6:3  توسط علی کرمی  | 

جستاری پیرامون «رنج‌های دلپذیر» یا «چقدر ازینکه پیر بشوید و در حمام زمین بخورید می‌ترسید؟»



سرماخوردن کار مهمی نیست. نه می‌شود گفت خوب است و نه می‌توان آنرا بسیار بد انگاشت. بیماری است و بیماری بد است اما سرماخوردگی - یا بیماری‌هایی ازین دست - کَمکی حال هم می‌دهند. دردی گرم در تنت است و حالت خلسه داری و عطسه کردن کیف می‌دهد. جهان پیرامونت کمی از تو دورتر می‌شود و بیشتر می‌خوابی و خواب‌های عجیب می‌بینی. جایی خواندم که از نویسنده‌‌ای پرسیده بودند «چرا سیگار می‌کشی؟» و پاسخ داده بود «با سرفه‌هایش حال می‌کنم» سرما خوردگی یک همچنین چیزی است گمانم.

مطلب فوق را - همین که راجع به سیگار بود - درست وقتی خواندم که پس از ده سال برای بار سوم سیگار را ترک کرده بودم (لازم به ذکر است بدانید بنده شانزده هفده سالی هست که سیگار می‌کشم و پیش از این بار سوم طبیعتاً بار دوم و اولی نیز وجود داشته) اما چرا باید یک چنین استدلال مستحکمی را درست وقتی بعد از ده سال که برای بار سوم سیگار را ترک کرده بودم می‌خواندم؟ (اگر به افعال جمله‌ی پیشین دقت کنید پی خواهید برد برای سومین بار نیز تِلِنگم در رفته و باز سیگار می‌کشم و قاعده‌ی «تا سه نشه بازی نشه» درباره‌ی بنده هیچ مصداقی ندارد) چرا اینطور چیزها درست اینطور مواقع خودشان را نشانت می‌دهند؟ شاید این همان شیطان است. اگر به شکل سنتیِ شاخدارِ با ریش بزی و سُم و دُم فِلَش مانندِ شیطان اعتقاد ندارید شاید بتوانید به این قاعده‌ی اسرارآمیز بگویید: شیطان! همین قاعده‌ی اسرارآمیزی که اینطور وقت‌ها اینطور چیزها را سر راه آدم می‌گذارد. نمی‌شود که این چیزها درست در این مواقع سر راهت سبز بشوند یا چرا اینطور چیزها قبل‌تر از ترک یا بعدتر از رجوع دیگر سر راهت سبز نمی‌شوند؟! (بماند که بنده در طول چهار ماهی که سیگار نمی‌کشیدم روزی سه وعده قلیان می‌کشیدم و سرم را می‌گرفتی و تهم را می‌گرفتی تو قهوه‌خانه‌ی «کالج» پَلاس بودم و کلی رفیق از آن دوران دارم. خلاصه با آن ترک کردنم گندی به بار آورده بودم که از نو سیگار کشیدنم در مقابل آن گند بی‌حساب، موفقیتی چشمگیرتر بود. نمی‌دانم اینهایی را که راجع به ترک سیگار نوشتم تو مطلب قبلی همین وبلاگ نوشته بودم یا دیروز داشتم برای کسی تعریف می‌کردم، اگر تکراری بود به دلیل عدم تمرکز این روزهای من است. آخر من این روزها سرما خورده‌ام و وقتی سرما می‌خورم مطالبی که تو پرانتزها می‌نویسم برایم از مطلب اصلی‌ای که می‌نویسم جذاب‌تر می‌شوند.)

از بحث اصلی (سرماخوردن) دور نیفتیم. بنا دارم به کشف این موضوع بپردازم که چرا ما از سرماخوردن به صورت ناخودآگاه لذت می‌بریم؟ آیا در همه‌ی ما نوع ضعیف شده‌ای از بیماری مازوخیسم نهفته است که جاهایی اینچنین نمایان می‌شود؟ و هم می‌دانید که یکی از ریشه‌های بیماری مازوخیسم در گرایشات جنسی است و فرد مازوخ‌شونده گاهی برای ارضاء شدن حاضر به قطع آن عضو یا دستکم کمی از آن عضو می‌شود. (روزی در خانه‌ی دوستم بودم و برایم یک کنسرت تکنوازی سنتور گذاشت. بعد از آن یکی از همین فیلم‌ها گذاشتند که آدم‌ها توش مازوخ می‌کردند به یکدیگر و از هم می‌بُریدند و لذت می‌بردند. با گذاشتن این فیلم رید تو هر چه لذت که از دیدن تکنوازی سنتور برده بودم. نمی‌دانم چرا این کار را کرد. اگر این پرانتز تمرکز شما را بر هم زده بار دیگر به جمله‌ی پیش از آن بازگردید و بی‌خواندن این پرانتز جمله‌ی بعدی را بخوانید و ادامه دهید و اگر نه - تمرکزتان اگر به هم نخورده - خب چه کاری است که بازگردید و از اول بخوانید، از همینجا ادامه دهید.) وحشتناک است. اگر این باشد باید حواس‌مان به لذت بردن‌مان از سرماخوردگی باشد. ممکن است با من مخالف باشید و بگویید که از سرماخوردن هیچ لذتی نمی‌برید. نه اینگونه نیست دوست من، شما لذتی ناخودآگاه از آن می‌برید و در اثبات این نوع لذت این مثال راهگشاست که: وقتی به سختی کار کرده‌اید و تن‌تان کوفته است دوست دارید کسی محکم همه جای شما را بچلاند و روی شما راه برود و شما کیف می‌کنید از اینکه یکی اینطور شما را فشار می‌دهد. به این کار می‌گویند ماساژ و بسیاری از آدم‌ها برای یک وعده از آن پول خوبی می‌پردازند یا مثل بنده دایم در حال التماس به این و آنند. (بالاخص اگر سرما خورده باشید و تن‌تان کوفته باشد لذتش دوصد چندان است، تا دیر نشده امتحان کنید. زندگی کوتاه است مثل اکثر ژاپنی‌ها!)

مستحضرید که اگر اینها حقیقت داشته باشند ما همه به نوعی مازوخیست هستیم و یا اگر نیستیم پس چه هستیم؟ بله، جهان به دو دسته تقسیم می‌شود که البته اینجا نمی‌شود به تفصیل و تفسیر آن پرداخت اما در توضیح آن همینقدر کافی است که: همانطور که تیم‌های آبی و قرمز هر کدام طرفداران سینه‌چاک خودشان را دارند انسان‌ها در دو دسته‌ی کلی به «مازوخیست» و «سادیست» تقسیم می‌شوند. اینها پرطرفدارترین و رایج‌ترین «ایسم»‌های دنیای ما هستند. گروه سوم هنرمندانند که در دسته‌ی «سادومازوخیست»‌ها یا «مازوسادوخیست»ها می‌گنجند. جالب اینجاست که هر دو این اسم‌ها از نام دو نویسنده برداشته شده به نام‌های «مارکی دو ساد» و «نمی‌دانم چی چی مازوخ» که خیلی هم پرطرفدار بوده‌اند.

و شاید هم از سرماخوردگی خوشمان می‌آید چون ما را به خلسه‌ای شبیه به سکرات معنوی می‌برد.

تابستان است. فن کوئل - یعنی از همین خنک کننده‌های - اتاقم خراب شده. اینجا جهنم است. خودم را نویسنده‌ای مهجور متصور می‌شوم که کنار سواحل آمریکای جنوبی در آلاچیقی مخروبه نشسته است و می‌نویسد و عرق می‌کند و شراب نمی‌خورد و دور برش پر از زن‌های سبزه‌ی نیمه لخت نیست. اما این نویسنده را اگر ببرید خانه‌ی نیما اینها با آن کولر یخ‌تر از زمستانش خب، هوا به هوا می‌شود و سرما می‌خورد، تب می‌کند و هذیان می‌گوید یا می‌نویسد.

زندگی ریاضت است. (صدای سرفه‌های مهیب نویسنده رفته رفته محو می‌شود.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 0:51  توسط علی کرمی  | 

نوشته‌ای درباره‌ی رابطه‌ی «یک لیوان چیست؟» یا «آن لیوان کیست؟» با تولید یک فیلم



بشر در طول تاریخ بسیاری چیزها ساخته که یکی از آنها لیوان است. استفاده‌ی اصلی لیوان، ریختن مایعات در آن است. شاید در ابتدا ظرف‌ها، ظرف‌ها نبوده‌اند و فقط ظرف بوده‌اند یعنی: کاسه‌ای که تو آن چیزی می‌ریخته‌اند از مایع و جامد و خلاصه هر چیز اما به مرور زمان و در جهت پیشرفت بشر برای رسیدن به رفاه بیشتر لیوان با شکل‌های امروزی پدید آمد که به لیوان‌های دسته‌دار و بی‌دسته در ابعاد و اشکال مختلف تقسیم می‌شوند.

به عنوان یک مرد و به پیروی از غرایز مردانه اندام استکان‌های کوچک‌تر بالاخص شکل سنتی آنها که همانا استکان کمر باریک باشد بیشتر مورد پسندم است. اما چیزی که می‌خواهم به آن بپردازم چندان مرتبط به غریزه نیست – یا شاید هست - و مکاشفه‌ای است درباره‌ی اینکه «این لیوان که بر میز اینجاست کیست؟»

مسئله ساده است. ما در تمامی روابط خود سیاستی را دنبال می‌کنیم. احترام گذاشتن و نگذاشتن‌مان علت دارد. مهربانی کردن و نکردن‌مان بی‌علت نیست. فی المثل: الان که زنم می‌گوید سر شب خانه باش اطاعت می‌کنم و حتی سر راهم به خانه شاخه گلی نیز می‌خرم چرا که فردا شب بناست با بچه‌ها دور هم جمع باشیم به فسق و فجور و اگر الان دل زنم را به دست نیاورم فردا شب که برسد روحم را آزرده و روانم را قطع به یقین پریشان خواهد کرد، طوری که یا از بودنم در جمع دوستان پشیمان شوم یا اصلاً به محفل خوش آخر هفته‌ی ایشان نروم یا بلکل از بودنم پشیمان شوم. (چه در جمع دوستان چه در هر جای دیگر)

هر چند بنده هنوز متاهل نیستم اما آوردن مثال بالا به نظرم روشنگر آمد. در زندگی، احترامِ کسانی را داریم که در نظرمان منفعتی برای ما دارند پس رفتارمان با آنها را کنترل می‌کنیم و سیاستی را در باب این رفتار پیگیری می‌کنیم اما در همین راستا باید مواظب رفتارم با لیوان رو میزم باشم یا خیر؟
پاسخ واضح است: بله، ما باید مواظب رفتارمان با لیوان‌مان باشیم زیرا که چرخه‌ی طبیعت استاد تبدیل چیزها به چیزهای دیگر است.

برای باز کردن موضوع: فرض کنید لیوان من بشکند و خرد شود. آنرا دور بریزم. خرده‌های آن را بیرون بریزم و ببرند بریزندش جایی بیرون شهر. لیوان من خاک شود و از خاک آن علف بروید و همه‌ی اینها تا ماه آینده اتفاق بیفتد. از خاک لیوان من علفی بروید – فقط یک شاخه میان هزاران – و آن علف را گوسفندی بچرد همان روز. فردای آنروز گوسفند را سر ببرند و تکه‌ای از گوشت نذری‌ش را که از قضا آن تک شاخه علف روییده از خاک لیوان من در ساختن آن تکه گوشت از بدن آن گوسفند نقش بسزایی داشته ببَرند در خانه‌ی فلانی و فلانی و زنش آنرا بپزند یا کباب کنند و بخورند. فلانی و زنش جوان باشند و شب هوس بچه‌دار شدن کنند و آن تکه گوشت پدید آمده از علف روییده از لیوان من تخمی بشود از میلیون‌ها تخم و این همان تخمی باشد که در مسابقه‌ی «بودن» برنده شود و تبدیل به نطفه و سپس جنین پسری شود.

و نه ماه بعد پسر زاده شود در کمال صحت و سلامت، و سی سال بعد که من حدود شصت سال دارم او رییس بانکی باشد که می‌خواهم از آن وام بگیرم و او – در واقع همان لیوان – باید حس خوبی نسبت به من داشته باشد. این حس خوب داشتن در دیدار اول را در روانشناسی – گمانم که – سمپاتی می‌نامند و اگر رییس بانک – یا همان لیوان بنده – با بنده سمپاتی داشته باشد حتماً در تصمیم‌گیریش تاثیر خواهد گذاشت. او – یعنی: رییس بانک یا لیوان بنده - با وامم موافقت خواهد کرد و من می‌توانم با پولی که به دست آورده‌ام یک فیلم بسازم.

می‌بینید! در نتیجه شما برای آنکه بتوانید یک فیلم بسازید حتی واجب است حواس‌تان به رفتارتان با لیوان‌ها و بسیاری چیزهای دیگر باشد. این چیزهای پیرامون‌تان ممکن است برنجند و این رنجش در وجودشان مخفی بماند تا روزی که به رییس بانک بدل شوند و با وام شما موافقت نکنند. در این صورت: فیلم بی فیلم!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 23:40  توسط علی کرمی  | 

آیا سیگار کشیدن خدمت به نوع بشر نیست؟



شاید تقصیر زن‌ها باشد که سیگار می‌کشم یا خدایی که زن را آفرید یا آنکه مرا مرد آفرید. شاید اگر زن بودم می‌نوشتم: شاید تقصیر مردها باشد که سیگار می‌کشم یا خدایی که مرد را آفرید یا آنکه مرا زن آفرید. (دو جنسه‌ها خودشان کمک کنند و جمله‌ای منطبق بر دو جمله‌ی بالا بنویسند.)

سیگار، جای خالی چیزی است در من. نمی‌دانم چه اما اولین چیزی که به نظرم آمد این است که اگر زنی خواستنی و مهربان و باوفا آنگونه که در قصه‌ها هست در کنارم می‌بود شاید سیگار نمی‌کشیدم. از حق اگر نگذریم و واقع‌بین اگر باشیم خوب می‌دانیم که این نشدنی است و همچنین زنی هیچ‌جا نیست مگر در داستان‌ها.

و البته منظورم ازین حرف‌های صد من یک غازی نیست که "آی زن‌ها بدند و خرند و خدا نسل‌شان را از رو زمین بر دارد" که بحثم واقع‌بینانه‌تر ازین حرف‌هاست و معتقدم دو آدم چه دو زن و چه دو مرد و چه زن و مرد بالاخره با هم مشاجره‌شان می‌شود. خواه دوست یکدیگر باشند و خواه همسر و پدر و دختر و مادر و مادربزرگ این درگیری بین دو انسان گریزناپذیر است و همینجاست که زن‌ها از مردها و مردها از زن‌ها و رفیق‌ها از نارفیقی‌ها می‌نالند و اینجاست که بشر می‌فهمد تنهاست و ناله می‌کند و الغیاث و یا غیاث المستغیثین سر می‌دهد.

اینها را گفتم تا به خودم ثابت کرده باشم اینکه سیگار می‌کشم به جای خالی هیچ زنی مربوط نمی‌شود یا با پر شدن آن جای خالی، سیگار کشیدنم ترک نمی‌شود چرا که آن زن هر اندازه هم که باحال باشد بالاخره آدم است و آدم با آدم دعواش می‌شود و آن روز حتماً لازمم می‌شود نخی سیگار آتش بزنم و به جد و آباد هر چه زن نفهم است فحش و فضیحت بدهم و کیست که نداند یک نخ سیگار کشیدن همانا و روز از نو و روزی از نو و سیگاری شدن همانا.

شنیده‌ام که گفته‌اند و نوشته‌اند که سیگار کشیدن، میل سرکوب شده‌ی مکیدن سینه‌ی مادر است. آخر مگر سینه‌ی مادر دود می‌کند و نیکوتین به خون آدم‌ها می‌ریزد؟ اگر این بود که چیزهای مکیدنی کم نیست در این روزگار. می‌رفتیم و روزی بیست نخ چیزی را می‌مکیدیم که دود نکند و دندان را زرد و سینه و نفس را پردرد نکند و سرطان نشود و چیزی مکیدنی می‌مکیدیم که از مکیدنش قوت بگیریم. نه! سیگار با مهم‌ترین کشف بشر عجین است و آن چیزی نیست جز آنچه بشر سالیان آنرا تقدیس کرده و پرستیده. سیگار از آتش است و اگر بشر آتش را کشف نکرده بود چیزی به نام سیگار امروز نبود. یادتان نرود که نشئه‌بازی و مست کردن در قاموس حیوان و انسان یکی است اما سیگار کشیدن عملی منحصر به نوع بشر است، هیچ حیوانی سیگار نمی‌کشد جز انسان!

حالا نه که هر کس سیگار نمی‌کشد انسان نیست، که هست و بحثم بحث حقوق انسان‌هاست. قبول که منِ سیگاری باید حقوق توِ غیر سیگاری را رعایت کنم اما تو کجا حق مرا رعایت می‌کنی؟ ما سیگاری‌ها کم  که نیستیم تو این اجتماع متمدن بشری که خیلی هم زیادیم از قضا. اینکه تو یک جمعی یک غیرسیگاری باشد و پنج سیگاری متمدن برای احقاق حقوق مدنی او بروند تو بالکن که نمی‌شود. از نظر من در چنین اجتماعاتی باید دموکراسی حاکم باشد و این اتفاق نمی‌افتد مگر با سمبل دموکراسی که همانا رای‌گیری است. در هر اجتماعی که سیگاری‌ها بیشتر بودند باید غیر سیگاری‌ها بروند به بالکن. و در خیابان و محیط باز، هیچ غیرسیگاری حق ندارد پیف پیف و پاف پاف کند و به ما سیگاری‌ها توهین کند. ببینم! بر فرض که این سیگاری بودن ما عارضه و بیماری و اعتیاد و هر چه شما می‌گویید است، اگر معلولی در خیابان ببینید که نمی‌تواند آب دهانش را تو دهانش نگه دارد و آب دهانش از گوشه‌ی لبش کش می‌آید و می‌ریزد رو سنگفرش خیابان نیز پیف پیف و پاف پاف می‌کنید و رو می‌گردانید و از این کارهای زشت می‌کنید؟

حالا بحث رعایت حقوق کودکان و حیوانات توسط سیگاری‌ها امری دیگر است و شاید بتوان گفت بحثی در آن نیست. اما شما چرا؟

کمی با ما سیگاری‌ها که عشق‌مان گم شدن در وهم پیچاپیچ دود سیگار است مهربان باشید. ما مردمانی هستیم که آه‌هامان را در دود ضدعفونی کننده‌‌ی سیگار پنهان می‌کنیم و کیست که ندادند دود خاصیت ضدعفونی کننده دارد و این ماییم که با به مخاطره انداختن سلامتی و جان خویش گوشه‌ گوشه‌ی این ارض خاکی می‌گردیم و آه می‌کشیم و هوا و خانه‌های شما را پاکیزه می‌کنیم. کمی با ما مهربان باشید، لااقل به باور شما غیرسیگاری‌ها که ما سیگاری‌ها زودتر از شما می‌میریم پس آیا موقع آن نشده در رفتارتان با ما تجدید نظر کنید و با ما مهربان‌تر باشید؟ ها؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 5:46  توسط علی کرمی  | 

انا منقار یعنی من از غارم


گروهی فکر کردند من مرده‌ام. گروهی دیگر فکر کردند نمرده‌ام. بعضی‌ها به چیزِ دیگری جز مرگ من فکر می‌کردند (مثلاً به منقار) و دسته‌ای فکر نمی‌کردند. مطمئن نیستم فکر کردن خوب است یا فکر نکردن بد است یا بلعکس. اصلاً بنده کلاً مطمئن نیستم. به هیچ چیز اطمینان کامل ندارم حتی به «سانی» سگ «نظام» (و نظام نام دوست بنده است و تعبیر دیگری نشود) که خیلی قابل اعتماد است این سانی، سگ نظام و اینطور به نظر می‌رسد که می‌شود به او اطمینان داشت.

یکی گفت ذوقش کور شده و دیگری گفت که نه! جفتش جور شده و حتی یکی از همین‌ها بود که خیال کرد من خیالی بوده‌ام که هرگز نبوده‌ام یا که چیزی از این دست. بودند کسانی که پِی‌ام گشتند و نیافتندم و بودند کسانی که با من بودند همیشه و می‌دانستند این چند وقت که نیستم با آنها کجاها هستم و سرمان تو کدام آخور است. می‌دانم که خوب می‌دانید که خیلی‌ها خیلی چیزها می‌دانند و خیلی‌ها خیلی چیزها نمی‌دانند و از این روست که من می‌دانم و شنیده‌ام که همه چیز را همه کس داند و همه کس هنوز از مادر نزاده است. (طبق آخرین اخباری که حاکی از آن است)

شب اگر بود - یا نصفه شب که بهتر - بروید یک جایی بر دامنه‌های کوه‌های شمالی تهران خوب نگاه کنید به منظره‌ی چراغان شهر و بدانید من اگر زنده‌ام که احتمالش زیاد است تو یکی از این خیابان‌ها یا خانه‌ها به شب زنده داری مشغول باشم یا در شهر یا کشور یا شاید سیاره یا کهکشانی دیگرم یا مرده‌ام که در اینصورت خدا رحمتم کند و خدا رفتگان شما را بیامرزد ولی آگاه باشید تا زنده‌ام و توان دارم این دکمه‌ها را که اکنون می‌فشارم باز خواهم فشرد و باز یک چیزی سر هم خواهم کرد تا دور هم خوش باشیم. (اگر بگذارند الاغ‌ها)

القصه این چند وقت که گذشت اینجا چیزی ننوشتم اما بنا را بر این نگذاشته بودم که اینجا دیگر ننویسم یا ننویسم یا بنویسم یعنی در واقع هیچ عهدی با خودم نکرده بودم که به آن وفا کنم یا نکنم ولی خب الان که این را نوشتم و پس نوشتم و تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد! (بگو بد می‌گی!)


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 4:53  توسط علی کرمی  | 

هر سوال دو نمره و هر نمره دو سوال دیگر در پی دارد.



به نظر شما شپره بهتر است یا شجریان؟ در غیر این صورت، چرا؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 6:19  توسط علی کرمی  | 

زیم زیم زیم



کجکی ابروم نیش کژدمه، چه کنید؟ افسوس! مال مردمم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 8:29  توسط علی کرمی  | 



اگر خدای نکرده جوانی را ماشین زیر بگیرد و له کند و آن جوان بمیرد، تو اعلامیه‌ی فوتش می‌نویسند: جوان ناکار؟!



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 1:8  توسط علی کرمی  | 

حرف بعد از حرف آخر



به مهتاب عزیز این شب قسم، به زوزه‌ی گرگ، به درز دیوار، به پرلودهای شوپن، به قسم، به آیه که دروغ خوب نیست. حالا چه سیزده، چه یازده، دروغ خوب نیست. بنده هم دروغ گفتم. پشیمانم. ببخشیدم. ببینید چطور با توک پا با خاک‌های زمین بازی می‌کنم و سر به زیرم، ببینید چه ناراحتم. چرا؟ چون دروغ گفتم، دروغ یازده، و در این دوازده پشیمان شدم و عذر می‌خواهم.

حالا نیست تو این مملکت همه راستکار و کردار و گفتارند، دروغ سیزده هم وارد کرده‌ایم. البته که خواهم نوشت، یعنی مجبورم بنویسم، لااقل تا وقتی که مجبورم بنویسم، مجبورم بنویسم.

خودمانیم زیاد هم کسی ناراحت نشد. یعنی یکی دو نفری – حالا ته تهش سه چهار نفری – ابراز ناراحتی کردند ولی خدا را شکر خیلی نبودند. بعضی‌ها که تشویق هم کردند. بعضی‌ها لایک زدند و شِر کردند! خوشحالم که لب پشت بامی نایستاده بودم برای پریدن و فقط گفته بودم نمی‌نویسم و همین. چند نفری هم تیز بودند و دستم را خوانده بودند. خلاصه که دخلم آمد. اصلاً دخلم آمدن را دوست می‌دارم. تا می‌توانید دخل مرا بیاورید و بدانید و آگاه باشید که: دروغ بد است.

سفرنامچه‌ها هم یحتمل ادامه دارند به حول و قوه‌ی الهی.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 0:42  توسط علی کرمی  | 

حرف آخر



همان‌طور که در نوشته‌ی پیشین نیز اشاره کردم، دیگر نه اینجا و هیچ‌جا نخواهم نوشت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 16:24  توسط علی کرمی  | 

روز: یکم باهار. دل: پر عشق یار.



دنده یک، دنده دو، سه، چهار و موزیک و اتوبان تهرانکرج و آفتاب خوش نور بهاری. فردیس. این خیابان نه آن یکی و زینننگ. تق. در باز می‌شود و خانه‌ی مادربزرگ و پدربزرگ و جمع همه از دایی و خاله و عمه و شوهر خاله و بچه‌ها و خاله‌ی مامان و مرغ عشق‌های تو قفس و باغچه‌ی بنفشه‌ها و دکوراسیون مادربزرگانه‌ی خانه، سفره و رشته پلو و کوکو سبزی و عیدی.

سن خر پیره باشی و کله‌ی کچل و سبیل چونان فرمان دوچرخه‌ی بیست و هشت داشته باشی و عیدی بگیری آی کیف می‌دهد. هر چند سخت اما امتحان کنید شاید شما نیز توانستید.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 17:28  توسط علی کرمی  | 

90



الحمد که سال دگر رفت و سال دیگر آمد. گردون گردید و بهار و روزگار نو شد.

دعا:

سال نو سال ناله نباشد، سال نو سال نگرانی نباشد، سال نو سال «نمی‌شه و نمی‌تونم و نمی‌خوام و ...» نباشد «باید بتونی و بخوای و می‌شه – نمی‌شه مال خانوم سوسن رحمة‌الله بود – نور به قبرش بباره که تو صداش دو استکان عرق نهفته بود.» خدا هم روح رفتگان را غرق در شادی کند و هم دل زندگان را. به اراده‌ی هو، سال نو سال نعمت باشد، سال نو سال نور باشد، سال نو سالی پرشور باشد و منصور باشد. سال نو من باشم، تو باشی، عشق باشد و حال را هم زنگ می‌زنیم می‌گوییم بیاید و دور هم چای و سیگار و گپ و گفتار و صفا و سینما. «خوش‌مه خنده رو تو صورتا و رو لبا بینما!»

خوش‌مه سال نو روزگار هیچ کدوم‌تون سخت نباشه و بخت هیچ رفیق و رفیقِ رفیقی نادَخ نباشه. حالا لابد تو دل‌تون می‌گین: «د آخه تو اگه دعات گیرا بود که کله‌ت کچل نبود، گوشات بَل نبود.» در جواب عارضم که: «از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام رها – باشد کزین میانه یکی کارگر شود – حالا ما می‌گیم، یهو دیدی خدا لوطی‌گریش گرفت و با قیاف ما حال کرد و اجابت کرد.» شده که شده باشه، از خودم در نمیارم.

و اما بعد:

سلامتی سه کس: طوطی شکرشکن و عقاب بلندپرواز و - سگ خور – کرکس. درسته که لاشخوره اما خب یکی باس این جنازه‌ها رو یه کاری کنه – دنیائم که کم جنازه نداره. جهان جنازه‌ها: جنازه‌ی زنده، جنازه‌ی مرده، جنازه‌ی دهنیِ نیم‌خورده، جنازه‌ی از وسط جر خورده و سه نقطه و کلی حرف نگفته‌ی در دل نهفته – اینکه دنیا همه چیش قشنگه و خوشگله و ژیگوله حرف مفته، آدم خوبه اینقذ واقع‌بین باشه – ولی خو حالا دوزخم نیس دنیا.

سلامتی سه تن: میلو و کاپتان هادوک و تن تن. که صفحه به صفحه‌ی قصه‌هاشون، زحمت کشیدن و عرق ریختن و قصه رو پیش بردن واسه خیالای بچگی‌یای جهان و وطن و من. و با تشکر ویژه از: دوپون، دوپونت، کاستافیوره، پروفسور تورنسل و باقی دوستانی که اگر نامی ازشون برده نشد یاد و خاطره‌شون در دل‌مون محفوظه. اگه هنوز زنده‌ن که سلامت باشن و اگه مردن که نور به قبرشون بباره.

سلامتی سه در: پدر و مادر و برادر. خواهرم که من ندارم ولی با اینکه «در» نداره سلامت باشه. (منظور نگارنده از مسئله‌ی «در» همان دو حرف «دال» و «ر» ذکر شده در کلمات «مادر» و «پدر» و «برادر» است و هیچ سوء نیت و پدرسوختگی خاصی از طرح مسئله‌ی در مدّ نظر نداشته است.)

سلامتی سه وَر: شمال و باختر و خاور. جنوب از قلم افتاد؟ د نه د! دست‌تو سایبون چشت کنی و چش که تیز کنی می‌بینی که بچه‌های جنوب دارن می‌رقصن و می‌لرزونن و می‌زنن به سلامتی‌ت. «هلل یوسه، نوش!»

القصه:

سلامتی نود که یعنی صد خواهد آمد ...

سال نو شاد
کوچیک شوما
علی کرمی



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 3:10  توسط علی کرمی  | 

اشتباه فیلم‌باز من


پر مهر و پدرانه دست یکی از اشتباهاتم را گرفتم و بردمش به محل وقوع. نشانش دادم. انکار می‌کرد. خودم را زدم. قبول کرد. از آن روز گوشه‌ای نشسته و دیگر مرتکب خودش نمی‌شود. برایش فیلم خریده‌ام نگاه کند، وسوسه نشود باز مرتکب خودش شود. حسابی فیلم‌باز شده.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 16:44  توسط علی کرمی  | 

قزلباشان که بوده‌اند و چرا؟ (2نمره) مربوط به نوشته‌ی پیشین



یکی از دوستان در پیامبر یاهو پیامی خاموش برایم فرستاده‌اند که لازم دانستم این‌جا بیاورمش تا مبادا خللی در اطلاعات عمومی دوستان پدید آید. عین پیام این است:

«تا جایی که می‌دونم قزلباش‌ها سلسله نبودن! یه ایلی بودن در قسمت آذربایجان (شرق ترکیه) و چون شیعه دوازده امامی بودن به شاه اسماعیل (که سن بسیار کمی داشت) کمک کردن تا حکومت تشکیل بده ... حکومت شیعی ... شاخصه‌شون یه کلاه قرمز دوازده ترکی بود نشون دهنده دوازده امام ... قزل یعنی قرمز ... باش یعنی سر ... پس نمی‌تونه سلسله باشه ... اینا رو گفتم چون وبلاگتونو به یکی از دوستام دادم و اون از من پرسید: معمولاً آقای کرمی تاریخشونو چند می گرفتن؟ منم جواب دادم اغلب میفتادن ... امیدوارم غیبت نبوده باشه!»

که غیبت نبوده و استاد و دوست بزرگوارم جناب آقای رضا هدایت شهادت می‌دهند که بنده وضع تاریخم تا چه اندازه ویران بوده. ایشان - یعنی همین رضا خان هدایت - معلم تاریخ بنده بوده‌اند - در هنرستان - و بنده تجدید شده بودم و نزدیک بود با همین تاریخ رفوزه شوم که با مساعدت ایشان از این دام بلا رستم. اما تاریخ دانستنم کماکان داغان است. خلاصه که حالا باز هم نمی‌دانم این دوست‌مان هم درست نوشته یا نه. تحقیق کنید. بنده در نوشته‌ی پیشین می‌خواستم بگویم که خنده‌ام می‌گیرد از آهنگ واژه‌ی «دگرباش» که گفتم. گمانم «کلاه قرمزی» از بازماندگان همین قزلباش‌ها است. خدا عمر و توفیق‌شان دهد، هم کلاه قرمزی را، هم این دوستان را که دغدغه‌ی تاریخ دارند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 10:0  توسط علی کرمی  | 

با پوزش از دگرباشان عزیز و گرامی



باید عرض کنم همیشه این واژه‌ی «دگرباش» به نظرم خنده‌ناک آمده زیرا که مرا یاد سلسله‌های تاریخی‌ای مثل قزلباشان می‌اندازد.

مثال:

... دگرباشان مردمانی بودند که در دامنه‌ی کوه‌ها می‌زیستند و شمشیرهای فراوان با خود حمل می‌کردند ...



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 18:58  توسط علی کرمی  | 

مناشه‌قه عاشقشدنم مناشه‌قه‌ئه عاشقشدنم



یکی از این دوستامون که از قضا دخترم بود (نه که دیگه دختر نیست اما دیگه نیست) می‌گفت: «خاک به سر خرت کنن، اینقده نشین تو نت پای خضعبلاتی که می‌نویسی جواب این و اونو بده و با هر ننه قمری چت کن عین این ندید بدید خاک بر سرا، یه ریزه کلاس کارتو نیگه دار بدبخت» و خب به خیالش که خیرمونو می‌خواست و مام چون خاک بر سر بودیم و خاطرشو می‌خواستیم یه چند وقتی (از تاریخ مذکور تا روز مابعد متارکه‌) جواب کسی رو نمی‌دادیم و کار به کار کسی نداشتیم. حالا با خودش همین ریختی‌یا ریخته بودیم رو هم‌ئا! – اونم چه بیریز بپاچی. خلاصه که حاجی تو اون مدت عدم پاسخگویی یک آبروی مشتی‌یی از ما کشیده شد به خشتک خر جلو همه خلق الناس. لابد خیلی‌یا وقتی جواب نمی‌دادم با خودشون می‌گفتن: «وا! مردک عنو ببینا!» که حق داشتن ننه مرده‌ها.

حالام دیدین که، این‌طوریام نیس که همه‌ش حوصله‌م (عشقم) بکشه جواب این و اونو بدم و فلان و این حرفا. اما یهو اگه عشق‌مم (حوصله‌مم) کشید ممکنه جوابم بدم عین بچه‌ی آدم. تازه‌شم می‌گفت: «تو عاشق شهرتی!» که بهش گفتم: «د دیوث! یه فیلمنومچه‌نویس مشهور نام ببر بینم» که نام نبرد و خلاصه که خانوما یه آلت نامریی دارن، قطور و طویل که رگ و پی روشم عینهو بازوی آرنولد شوارتزنگره و همونو یه جوری فرو می‌کنن تو یه جای نامریی‌ت و یه درد نامریی‌ت می‌گیره که حتی نمی‌دونی بگی «آخ» یا «آخ جون». ولی خو از حقم نگذریم اگه تو این دنیا همین خوشگل مشکلام نبودن که زندگی خئلی پشکل بود دیگه.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 1:3  توسط علی کرمی  | 

روزن



روز زن را به تمامی نامردان عالم تبریک می‌گوئم!



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 23:45  توسط علی کرمی  | 

پیاده تا ونک و بعد



آن یارو که تو نوشته‌ی قبلی گفتم «بالاتر ایستاده بود و فحش همه کس حواله می‌کرد به یکی دیگر» پایین‌تر ایستاده بود و هنوز فحش همه کس حواله می‌کرد به یکی دیگر جز آن‌یکی آن‌روز. می‌گویم پایین‌تر ایستاده بود چون امروز خلاف جهت آن روز را پیاده می‌رفتم - پایینکی.

به میدان ونک که رسیدم همه‌ی راننده‌ تاکسی‌ها همهمه‌ی فریادشان بود که «دربست، دربست» و مسافر جماعت نگاه‌شان می‌کردند که «نمی‌شود همه‌تان با هم دربست نروید و سر خط همیشگی خودتان کار کنید؟ چقدر طمّاعید شما – چرا؟!»

هر از چندی یکی از میان جماعت مسافران جدا می‌شد و فخرفروشان میچ میچ می‌کرد برای باقی و دربست می‌گرفت و می‌رفت و باقی حسرت می‌خوردند و نگاهش می‌کردند تا دور شود با دربست.

تناسبی در بازار عرضه و تقاضای مسافران و مسافرکشان ندیدم. از قیافه‌ی بسیاری پیدا بود که دربست بگیر نیستند ولی دوست دارند به خانه‌شان بروند.

یک دختری هم بود که از من خوشش نمی‌آمد ولی من از او خوشم می‌آمد. جلو چشم او و همه دربستی گرفتم و همه، حتی دخترک می‌دیدند که دور می‌شوم و تو کردستان می‌پیچم و به جلسه‌ام می‌رسم با دربست.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 21:47  توسط علی کرمی  | 

پیاده تا خانه



خودم دیدم، امروز، بالاتر از میدان ونک. پیرمردی نشسته بود، کنار خیابان، جلو ویترین یکی از همین مغازه‌های بزرگ، و کلاهی شبیه خلبان‌های هواپیماهای قدیمی دوموتوره سر کرده بود. عینک کائوچویی به غایت پت و پهنی به چشم داشت و پلوور و شلوار و ریش‌ و سبیل سه تیغ تراشیده داشت.

انگشت اشاره‌اش را سمت رهگذر مورد نظرش نشانه می‌رفت و با اشاره دنبالش می‌کرد و می‌گفت: «خانوم یه میلیون به من کمک کن – آقا آقا بیا یه میلیون به من کمک کن!»

مطمئن نیستم ولی همین را می‌گفت گمانم. تورم! تورم!

بالاتر یکی ایستاده بود و فحش همه‌کس حواله می‌کرد به یکی دیگر.



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 19:36  توسط علی کرمی  | 



به بدبین بودن بدبینم اما خوشبین بودن‌ئم چندان خوشبینانه به نظر نمی‌رسه.


+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 20:20  توسط علی کرمی  | 



آخرین باری که یه جماعتی رو خیلی خندوندم وقتی بود که سعی کردم یه مساله‌ای رو خیلی جدی بیان کنم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 8:43  توسط علی کرمی  | 

معمر قذافی، مردی با عینک‌های آفتابی بی‌شمار


معمر قذافی پس از حمله‌ی نظامی به کشورش – لیبی – در کنار معترضین حکومت به تظاهرات پرداخت. وی رهبری گروه بزرگ و تندرویی از معترضین را برعهده گرفت و پس از پیروزی، خودش را از مخفیگاهی در یکی از پادگان‌های نظامی بیرون کشید و به دادگاه علنی سپرد. وی خودش را در این دادگاه به اعدام علیه امنیت ملی متهم کرد و بنا به حکم قاضی این دادگاه که خودش قضاوت آن را بر عهده داشت، به هفت سال اعدام علنی در میادین اصلی طرابلس محکوم شد. معترضین که به دژخیمانه بودن حکم این دادگاه مستبد و فرمایشی اعتراض داشتند به دست نیروهای سرکوب‌گر سرکوب شدند و معمر قذافی اجرای این حکم را وظیفه‌ی الهی تک تک مردم لیبی دانست و خودش به رهبری مردم لیبی این حکم را تا آن‌جا که دسته داشت اجرا کرد.



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 19:54  توسط علی کرمی  | 

پدر مصری نام دخترش را فیس بوك گذاشت!



نامزد این دختر در آینده: پسوردت چی‌یه؟


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 6:6  توسط علی کرمی  | 

معجون علی‌بابا و چل دزد بغداد



خوبه یه تُک پا برم معجون علی‌بابا بزنم، بس که این روزا رگباری فحش زیرشیکمی حواله کردم!


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 23:33  توسط علی کرمی  | 



هرگز از مرگ نهراسیده‌ام، جز الان که عزراییل با داسش ایستاده بالا سرم و دستی دستی می‌خواد با داس تو دستش داس داسی‌م کنه!


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 16:21  توسط علی کرمی  | 

مرغ زیرک چون به دام افتد به دام افتاده است



سرمو شیره مالیدن، الانه نشستم این وسط و کلی زنبورای جور به جور با نیشای ناجور دور سرم می‌چرخن، ولی من لبخند می‌زنم و تکون نمی‌خورم و هیچ از جام جُم نمی‌خورم، دوست ندارم حالا که سرمو شیره مالیدن زنبورائم نیشم بزنن، زنبورا رو که می‌شناسین؟ خیلی خرن، یهو دیدی دسته جمعی زدن، منتظرم شب شه.


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 14:28  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر