تبليغاتX
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

زبان بین‌المللی



حتا می‌تونم بیشتر از خودم زبون یه زن زیبا رو که به یه زبون خیلی خارجی حرف می‌زنه بفهمم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:58  توسط علی کرمی  | 



بد می‌شد اگه سایه‌هامون رنگ وارنگ بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 3:29  توسط علی کرمی  | 

امروز دیدم که



دنیا پر شده از راننده‌های پیری که وسط چهارراها توقف کردن و محو تماشای یه گوشه‌ای از آسمونن.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:56  توسط علی کرمی  | 

قاعده


فرض کنید قاعده اینگونه بود که برای ابراز علاقه به یکدیگر توی چشم‌های طرف مقابل نگاه می‌کردیم و پر عشوه و لبخند زنان، باد پرصدا ول می‌کردیم!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 13:11  توسط علی کرمی  | 

وی اچ اس



حدوداً ده ساله بودم. پدر و مادرم بالاخره رضایت داده بودند ویدئو بخریم. اما اگر جایی از فیلم، کسی دیگری را می‌بوسید یا بیشتر، یکی‌شان جَلدی می‌پرید و کنترل را برمی‌داشت و تا صحنه به آخر برسد بالاخره دکمه‌ی مورد نظر را پیدا می‌کرد و می‌فشرد. مدت‌ها طول کشید دکمه‌ی عقب بردن را از دکمه‌ی جلو بردن تمیز دهند. همین بود که عموماً دوباره و چندباره فیلم را برمی‌گرداندند و ما بچه‌ها چندبار هر صحنه را با دهان باز می‌دیدیم و خم به ابرو نمی‌آوردیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:5  توسط علی کرمی  | 



دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز کان درآید


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:11  توسط علی کرمی  | 

صبح به خیر



آن‌قدر خوابم سنگین بود که تخت شکست!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:30  توسط علی کرمی  | 

گاهی حوصله‌مان سر می‌رود



سر حوصله‌مان گیج می‌رود گاهی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:4  توسط علی کرمی  | 

کت من کو؟!



هیولاهای کمد اتاقم لباس‌خواراند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:45  توسط علی کرمی  | 



آتش به جانم افکند شوق لقاح دلدار!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:41  توسط علی کرمی  | 

پرینتر پرینتر پرینترم مبارک



نوشته بودم «می‌خواهند زورکی به من جایزه‌ی نوبل بدهند در حالی که پرینتر لازم دارم» دو دوست – یعنی عسل و علیرضا که اهورا پسرشان خیلی حرف می‌زند - که ماچ‌مالی فراوان بدرقه‌ی راهشان، در کمال حیرت و در مقابل انظار عمومی رفته‌اند و برایم هدیه پرینتر خریده‌اند! حالا دیگر می‌توانم به طیب خاطر جایزه‌ی نوبل را حتا بپذیرم.

•    پرینتر فوق‌الذکر خیلی قشنگ صدا می‌دهد و پرینت می‌گیرد.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:53  توسط علی کرمی  | 



آن که دستش شفا است پاش بو نمی‌دهد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:25  توسط علی کرمی  | 

کبوتری اندر پی تو



کاش کبوتری بودم. پر می‌کشیدم و تو را می‌یافتم و غفلتاً روی سرت می‌ریدم و بی‌خیال راهم را ادامه می‌دادم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:46  توسط علی کرمی  | 



بیا تا قدر یکدیگر بمالیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:25  توسط علی کرمی  | 

جدی بگیریم



آثار مخرب پارازیت‌ ماهواره این‌ها هستند:

-    مادربزرگم شب‌ها توی قفسه‌ی کتابخانه می‌خوابد.

-    آب کتری اصلاً جوش نمی‌آید.

-    گربه‌های کوچه‌مان برای هم چس کلاس می‌گذارند.

-    پنجره‌ی اتاقم به اتاق برادرم باز می‌شود و برای خارج شدن از اتاق باید از در کمد بیرون بروم.

-    سگ دوستم علاقه‌اش به جفتگیری با همه را از دست داده و شب‌ها آواز سنتی تمرین می‌کند.

-    توی آینه که لبخند می‌زنم یکی برایم سر تکان می‌دهد؛ یکی دیگر دم.

-    مادرم هنگام دنبال کردن سریال مورد علاقه‌اش پشت به تلویزیون می‌نشیند؛ چون هفته‌ی پیش که سریال مورد علاقه‌اش را دنبال می‌کرده زمین خورده.

-    اکثر دوستانم طلاق گرفته‌اند اما هنوز زیر گوش هم پچ‌پچ می‌کنند و به من می‌گویند: «زن بگیر!»

-    گوشی همراهم نسبت به آنتن بی‌تفاوت شده ولی کاملاً سلیقه‌ای گاهی جواب بعضی‌ها را می‌دهد.

-    پدرم هر شب به خواب پسر همسایه‌مان می‌رود و از او عذرخواهی می‌کند.

-    مورچه همه‌جا را برداشته اما به علت آرتروز کمر سریع زمین گذاشته.

-    برادرم روزی چندبار از دیدن انیمیشن‌های خارجی پشم‌هاش می‌ریزد و مجبوریم اتاقش را جارو برقی بکشیم.

-    پیرزن همسایه هر روز به من پیشنهاد ازدواج می‌دهد.

-    سرایدارمان دم در آپارتمان مهمان‌هایمان را چِخ می‌کند و می‌ایستد به خندیدن.

-    از آن بالا دائما کفتر می‌آید.

-    کلاغ‌های کوچه‌مان جلو چشم همه با هم کشتی می‌گیرند.

-    نه من و نه هیچ‌یک از کسانی که می‌شناسم دیگر نمی‌توانیم هولاهوپ بزنیم.

-    نسکافه‌مان تمام شده.

-    پیرمردی آفتابه به دست از میان هال خانه‌مان می‌گذرد اما جزمن ‌کسی نمی‌بیندش.

-    ارواح خبیث سرگردان و جن‌های بو داده و بو نداده مرا که می‌بینند جیغ می‌کشند و یکدیگر را خیس می‌کنند.

-    نمایش‌های پانتومیم دیالوگ‌ محور شده‌اند.

-    بچه خرده‌های کوچه برایم موچ می‌کشند.

-    موش‌های خیابان سم توی غذای کارگران شهرداری می‌ریزند.

-    پنلوپه کروز، نیکول کیدمن، مونیکا بلوچی و اسکارلت جوهانسون سر «من» گیس و گیس کشی‌ها دارند.

-    می‌خواهند زورکی به من جایزه‌ی نوبل بدهند در حالی که پرینتر لازم دارم.

-    بیشتر کفترها به پشت پرواز می‌کنند.

و بسیاری مشکلات دیگر، اما خدا را شکر ماهواره‌مان همه‌ی کانال‌ها را می‌گیرد!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:44  توسط علی کرمی  | 

آره ریفیق



می‌سوزی وقتی توی عشق‌بازی گیم‌اُور می‌شی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:22  توسط علی کرمی  | 

آخرین سیگار!



نیم ساعت یه‌بار آخرین سیگارمو می‌کشم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:44  توسط علی کرمی  | 

بی تو



قدیم ندیما که نبودی تو، ما بودیم و یه کتونی چینی و شب و دیوار و – خلاصه یه لقمه نون حلال! تو که اومدی – کتونی چینی و شب دیوار سر جاش بود هنوز، ولی تویی‌ئم بود که قلاب بگیره و ما جست بزنیم اون‌ور دیوار و یه گرده نون حلالو با هم دو قسمت کنیم – خسته‌ت نکنم! از وقتی رفتی، خو باز ماییم و کتونی چینی و شب و دیوار - کسی نیست دیگه واسه‌مون قلاب بگیره خب – عینهو قدیما خودمون واس خودمون قلاب می‌گیریم و می‌پریم اون‌ور دیوار و یه لقمه نون حلال!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:28  توسط علی کرمی  | 

جایزه! جایزه!



هر کس بتواند در آن واحد لب پایین و بالاش را با هم گاز بگیرد پیش ما جایزه‌ی ارزشمندی دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:43  توسط علی کرمی  | 

پنگوئن



گفت «دیدی این پنگوئنا چه بانمک تخماشونو لای پاهاشون این‌ور اون‌ور می‌برن؟» گفتم «من و خیلی‌ئای دیگه‌ئم همین کارو می‌کنیم!»


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:49  توسط علی کرمی  | 

عزراییل و خلال دندان



احتمالن برای عزراییل «پیش‌مرگ» حکم «پیش‌غذا» را دارد!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:45  توسط علی کرمی  | 

غبار محلی



دیشب فهمیدم این «غبار محلی» که می‌گن کار رفتگر کوچه‌ی ما است!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:23  توسط علی کرمی  | 

صور اسرافیل



آیا اسرافیل می‌تواند برای درست نواختن «صور» تمرین کند؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:11  توسط علی کرمی  | 

دیگه چه خبر؟



هی می‌پرسید «دیگه چه خبر؟» گفتم «خبرگزاری نیستم که هی ریفرش می‌دی!»


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:42  توسط علی کرمی  | 

چه عنوانی بذارم برای این آخه؟!



یارو زنگ زده می‌گه «شما؟!» گفتم «ببخشید مث که گوشی‌مو اشتباهی ور داشتم!»


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:51  توسط علی کرمی  | 

در مذمت تریاق



یابوی معتاذ تل حب کُنذا!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:28  توسط علی کرمی  | 

ارشمیدوس و وان حمام - من و راننده تاکسی بامرام



مدت‌ها بود این سوال ذهنم را خراش می‌داد که «دی دید دید، دی دید دید، دی دی دی دی دید دید» یعنی چه؟ از همین رو بسیار به تحقیق و مداقه پرداختم تا روزی در کمال حیرت توی تاکسی، ترانه‌ای شنفتم – و هم سوال و هم جواب را در آن ترانه یافتم. از آن‌جا که آموزش علم اندوخته و تقسیم آن با دیگران همانا زکات آن و وظیفه‌ی دانشمند است؛ پس در این نوشته نتیجه‌ی یافته را با شما قسمت می‌کنم. و اما جواب! «دی دید دید، دی دید دید، دی دی دی دی دید دید» یعنی «علیش و اشکین و محسن یالا برقصین!»

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:41  توسط علی کرمی  | 

اندیشه‌ی منور



نمی‌دانم ماقبل تاریخ هم اگر فکر می‌کردند بالای سرشان لامپ روشن می‌شده یا چیز دیگری مثل مشعل؟ آن هم از آن کلفت‌ها که به گرز می‌مانستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:13  توسط علی کرمی  | 

کلاغ گفت «قاااررر»


در آغاز کلمه بود اما قلم نبود تا یک روز آفتابی اولین کلاغ بدشانس نشست کنار دست اولین نویسنده‌ای که خدا آفرید.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:37  توسط علی کرمی  | 

زیبایی که از حد گذشت!



آنقدر زیبا بود که چندک بزنم سر جدول کنار خیابان و های های بزنم زیر آواز!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:16  توسط علی کرمی  | 

شاید از طبقه‌ی هفتم



فکر نمی‌کنم ترکیبی مثل «آدم خوب» ترکیب درستی باشه، آخه دوست دخترم وقتی که می‌خواستم بهش خوبی کنم می‌گفت «مگه تو آدم نیستی؟» و زمانی که می‌خواستم به شیوه‌ای که اون می‌پسندید آدم باشم می‌گفت «خیلی بدی» البته چیزی نگذشت که فهمیدم اون با آدمای بد روابط خوبی داره و با حیوونای خوب روابط بد. همین‌ئم باعث شد چندبار خودمو از پنجره‌ی خونه‌مون پرت کنم بیرون، البته خونه‌ی ما یه طبقه بود و من می‌افتادم توی پیاده‌رو، از قضا کوچه‌مون هم خیلی خلوته و چندان رهگذری نداره. چن باری فکر کردم برم خارج زندگی کنم ولی خب اخباری که از روابط آزاد جنسی می‌خونم بند دل‌مو پاره می‌کرد، مورمورم می‌شد و حتا برا دستشویی رفتن هم دوست نداشتم شلوارمو پایین بکشم، در ضمن پول ‌خارج رفتن‌ئم نداشتم. حتا به این فکر کردم که برم توی کوه یا جنگل زندگی کنم اما خودت که خوب می‌دونی، خرسا، خرسا می‌گن عواطف ویژه‌ای نسبت به آدما دارن. کویرئم که حرف‌شو نزن، اتفاقن از مارئا و عقربا خیلی‌ئم خوشم میاد، ولی از گرما بیزارم، اینقدر که حتا موهامو سشوار نمی‌کشم. دارم به سختی کار می‌کنم و پول جمع می‌کنم تا شاید بتونم یه واحد آپارتمان توی طبقه‌ی چندم یه ساختمون بخرم.


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:9  توسط علی کرمی  | 

اندرزهایی از فلان بن هیچکس



- برای به دست آوردن پشتکار هیچ‌گاه تلاش نکن.

- زندگی بی‌زن به سخنران بی‌دهن ماند.

- مرد را دو نعمت است. اولی بیضه‌اش و دومی آن یکی بیضه‌اش.

- زنان هم‌دستان ابلیس‌اند زیرا که برای دادن – یک ماچ خشک و خالی – هم حتا ناز می‌کنند؛ شیطونا!

- چون پرنده‌های قفسی عادت دارند به بی‌کسی دلیل نمی‌شود فکر کنی به آب و دانه هم نیاز ندارند.

- آدم بیکار جمعه بعدازظهرها دلش نمی‌گیرد.

- خوشمزه‌ترین خوردنی دنیا «ماچ‌مالی فرانسوی» است.

- اگر کسی از توی ماشینش به تو فحش مادر داد تا پیاده نشده و قد و قامتش را ندیده‌ای جوابش را نده.

- اگر دختری را دیدی که خیلی خوش‌اندام بود پیش از هر چیز مطمئن شو که قهرمان تکواندو نباشد.

- پیش از آنکه توی خیابان پس گردن دوستت بکوبی و فحش‌های رکیک به او بدهی مطمئن شو خودش است.

- وقتی مهمان داری اول مطمئن شو ماهواره روی چه کانالی است بعد آن را روشن کن بی‌ناموس!

- دختر همسایه که می‌گوید «تشریف میارین تو» شاید پدرش با تو کار دارد گاگول!

- وقتی کله‌ات گرم است اطمینان حاصل کن بالش‌ات نفس نمی‌کشد؛ چون دختر عمه‌ات تازه زاییده.

- پس از مدت‌ها که رفیق‌ات را می‌بینی پیش از آنکه با او شوخی دستی خرکی بکنی بپرس بواسیرش را دیروز عمل نکرده باشد.

- مستراحی که سنگش خیلی دور از در است و دراش هم قفل نمی‌شود خطرناک‌ترین جای دنیا است.

- توی مستراحی و در که می‌زنند نباید بگویی «بفرمایید!» کثافت.

- اگر کسی پشت تلفن مدعی بود که جن است او را با فحش‌های رکیک تحریک نکن که «اگه جنی همین الان اینجا ظاهر شو!»

- یک داف شاسی بلند همیشه کاملن زن نیست.

- اینکه صدای دوستت شبیه پدرش باشد طبیعی است پس تا مطمئن نشندی نگو «چطوری ولدزنا؟!»

- دستت را که بالای آکواریوم می‌بری و ماهی‌ها بالا می‌آیند الزامن به این معنی نیست که تو را می‌شناسند یا دوستت دارند؛ بسیاری از ماهی‌ها گوشت‌خوارند اسکول!

- بعد از سالیان که با رفیق‌ات توی رستوران قرار گذاشته‌ای اگر دختری دیدی که از در تو آمد یکهو نگو «جووون، عجب چیزی‌یه» چون شاید بیاید و سر میز شما بنشیند و رفیق‌ات که کبود شده معرفی‌اش کند «نامزدم!»

- اگر دوست نابینایی داری توی خیابان که به او می‌رسی پیش از هر چیز به او بگو که مادرت همراه تو است.

- همه‌ی ژل‌ها، ژل مو نیستند عزیزم!

- با هر تیغی که توی حمام بود صورتت را اصلاح نکن.

- وقتی با زنت لب ساحل قدم می‌زنی و زیرلب می‌خوانی «خوشگل زیاد پیدا می‌شه تو دنیا» باقی‌اش را هم بخوان گیج‌خان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:56  توسط علی کرمی  | 

باش تا کروکی‌ات را بکشند



حقیقتش این‌بار من یک‌بارگی آن‌چنان در عاشقی پیچیده‌ام و از طرف راست تصویر خارج شده‌ام که صدای مهیب شاخ به شاخ کوبیدنم به او شنیده شده و تایرم پرش‌کنان از طرف راست تصویر داخل و از طرف چپ تصویر خارج شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:54  توسط علی کرمی  | 

تلفن راه دور



ببین دوست من، ببین دخترجان، اگه نظر منو بخوای - اجازه بده، اجازه بده، بذا حرفمو تموم کنم، اگه نظر منو بخوای، می‌دونم نظر منو نمی‌خوای ولی باید بدونی از نظر من برای انجام حرکات انقلابی لازم نبود اینقدر بمالی و بزک دوزک کنی – ها؟ - عکاسا؟ - چهره‌ی بین‌المللی؟! خب منم مشکلم همینه، اینجا نیستی که ببینی جلو دکه‌ها جوونا – بله خب تو پاریس مگه مردم دل ندارن؟ اتفاقن دارن، این‌جا عکس تو رو که می‌بینن، چرا نمی‌فهمی؟ مگه اخبارو نمی‌خونی؟ خب می‌پرسن، از من می‌پرسن به دختر توئم - ؟ نمی‌دونی تو، آخه اینا یه جوری می‌پرسن، اینا آدمای راحتی‌ئن، ولی خب از نیشخند و کنایه دوست و آشنایی که می‌دونن این عکس دختر منه، خب این‌جا ایرانی‌ئم کم نیس که، حالا نمی‌شه کمتر -؟ می‌شه خواهش کنم کمتر بمالی؟ – الو، الو -

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:23  توسط علی کرمی  | 

پژواک‌واک‌واک‌واک -



سر خاک پدر دوستم با پدیده‌ی عجیبی روبرو شدم. این پدیده‌ی فیزیکی یا حتا شاید متافیزیکی دستگاه اکویی بود که مداح اجیرشده‌ی مراسم همراه داشت. حتمن دست‌کم یک‌بار گذرتان  به گورستان افتاده و مداح‌ها و دستگاه اکوشان را دیده‌اید و آوازشان‌را شنیده‌اید. این مداحان وقتی صدای دستگاه‌شان را تا آن‌جا که بشود بلند می‌کنند و مثلن می‌گویند «مرحوم مغفور» آخر کلمه‌ی «مغفور» یعنی «فور» چند بار به این‌صورت تکرار می‌شود که «مغفور، فور، فور، فور -» و اما چیز عجیبی که من با آن مواجه شدم این بود که مداح آن مراسم – یعنی همان مراسم خاکسپاری پدر دوستم – هر کلمه‌ای را که می‌گفت اعم از مرحوم و مغفور و آقا و خانوم یا هر کلمه‌ی دیگری که می‌گفت و به هر آوای متفاوتی ختم می‌شد؛ آخر آن کلمه‌ها فقط این شنیده و تکرار می‌شد که «آستالاویستا بیبی، آستالاویستا بیبی، آستالاویستا بیبی -» - عجیب نیست؟!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:56  توسط علی کرمی  | 

بورژوآی باخدا



خدایا! تو کس بی‌کسونی، و همون‌طور که در جریانی بالاخره هرکسی یه قیمتی داره!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:58  توسط علی کرمی  | 

دم آخر بورژوآ



هر کی یه قیمتی داره، حتا عزراییل!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:2  توسط علی کرمی  | 

هماره هست و می‌گذرد



وقتی توی اتوموبیلی نشسته‌ای. وقتی اتوموبیل ایستاد؛ مراقب باش. همیشه و همه‌جا مراقب باش. همیشه و همه‌جا کسی هست که می‌گذرد. از کنار در اتوموبیلی که ایستاده می‌گذرد. در را که باز می‌کنی مراقب باش. همیشه و همه‌جا اگر حواست شش دانگ جمع نباشد؛ در را که باز می‌کنی او هست. همیشه هست. همه‌جا هست. موتوری همیشه پشت در باز نشده‌ی اتوموبیل منتظر است تا توی جوی آب یا جای دیگری پرت شود. اگر مُرد که مُرد؛ ولی اگر نمرد و فکش هنوز کار می‌کرد بدان دو قورت نیمش هم باقی خواهد بود  پف‌یوز!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:34  توسط علی کرمی  | 

سیصد و چل و هف هزار تومن



سارق بود. زندانی شد. آزاد شد و شرافتمندانه مشغول کار شد؛ اما هنوز نمی‌دونه برای گرفتن حقوقش لازم نیست سر هر برج بازم به بانک دستبرد بزنه!


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:36  توسط علی کرمی  | 

بخت ماهیگیر



ماهیگیر تورش را از آب بیرون کشید و دید پری زیبارویی به تورش افتاده. پری دریایی گفت: «هر کاری که می‌خوای با من بکن» ماهیگیر نگاهی به ناف به پایین پری انداخت و سرش را خاراند «شانس که نداریم، ولی خو خوشگله، ناف به بالاش‌ئم غنیمته» پری را به خانه برد اما هر روز مجبور بود ناف به پایین پری دریایی را توی پیاز و زردچوبه و آبلیمو بخواباند تا بوی زهمش خانه را برندارد!



+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:41  توسط علی کرمی  | 

داشت یا نداشت؟



نه! به نظرم نباید اینقدر عصبانی می‌بود. خب اینکه دلیل نمی‌شه چون هیچ تاکسی‌ئی حاضر نبود سوارش کنه به همه‌شون فحش بده. باید به دیگران هم حق داد. بهش گفتم: «اگه می‌خوای تاکسی سوارت کنه نباید حیوون خونگی‌ت رو بغل بگیری و بیرون ببری، شاید یکی دلش نخواد حیوون تو صندلی‌های ماشین‌شو پنجه بکشه و گاز بگیره» جونش به جون حیوون خونگی‌ش بسته بود. مث بچه‌ش دوستش داشت. ولی به نظر منم راننده تاکسی‌ئا حق داشتن سوارش نکنن؛ آخه دوست من یه تمساح داشت که «نازمموش» صداش می‌کرد!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:42  توسط علی کرمی  | 

همین پیش پای شما



خانوم مجری توی تلویزیون گفت: «امیدوارم با توصیه‌های آقای دکتر موهای زائد همه‌ی عزیزان برطرف بشه!»


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:45  توسط علی کرمی  | 

بازگشت ظفرمندانه‌ی فلان بن هیچکس از جنگ هک علیه یوزر



نفرین


خداوند، هک و هکر جماعت را لعنت کناد. لعنت خدا بر هک و هکر جماعت باد که هرآنکس مرا هک کند، خدا را هک کرده و هرآنکس خدا را هک کند؛ خدا خواهر و مادرش را به هاک و هوک خواهد کشانید. الغرض! شیداگویی‌هامان را هک کردند، گور باباشان، اما خوب کاری نکردند. هی ما همه چی‌مان همین جوریش توی این زندگی ریپ می‌زند و با این‌حال می‌خواهیم این وسط مسط‌ها یک کاری هم کرده باشیم و یک چیزی هم گفته باشیم تا شما خندیده باشید اما با این کارها که این‌ها می‌کنند دیگر حالی به آدم می‌ماند؟ نه ولله – احوالی به آدم می‌ماند؟ نه بالله. حکایت هک شدن‌مان به حکایت شنل قرمزی می‌مانست که ننه‌بزرگمان (یا همان بلاگفا) را گرگ مادرفکور ( یا همان هکر پف‌یوز) قورت داده بود و لباس او را به تن کرده بود و ما روی آن تقه زدیم (یا همانا کلیک نمودیم) و نام کاربری و کلمه‌ی عبور (یا همان یوزر - پس‌مان) را وارد نمودیم و به اینی رفتیم که نمی‌بایست می‌رفتیم. وقتی که کار این‌جا رسید نیکو آن است که همان قمار بازی باشی که اگر نگویی به یک طرفم، انتهایت آتش می‌گیرد. روی سخنم با تو هکر بی‌وجود است – گیرم این یکی را هک کردی، با کوچ اجباری بنفشه‌ها چه می‌کنی؟!


هشدار

محض اطلاع‌رسانی هم که شده؛ دوستان بلاگفایی هش‌دارند که به این نظر و این آدرس که در زیر می‌آید هیچ‌گونه واکنشی جز پاک کردنش نشان ندهند:

«دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت: 20:1 توسط:محمد رحیمی مدیر بخش فنی بلاگ فا با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست بزرگوار
طي تلاش هاي تيم طراحي و پشتيباني بلاگ فا ، توانستيم امکانات جديدي به اين سرويس اضافه کنيم.
امکانات جديد:
1. اهداي 1 گيگابايت فضاي رايگان براي هر وبلاگ
2. گالري قالب هاي بلاگفا 3000 قالب
3. سيستم کسب در آمد براي وبلاگ نويسان عزيز
4. ثبت يک دامنه Com . براي هر وبلاگ ( رايگان)
5. برداشتن محدوديت هاي ايجاد شده در سايت
6. سيستم افزايش بازديد تا 80 در صد
7. و ساير امکانات ديگر
تمامي اين امکانات بصورت رايگان عرضه شده و کاربران مي توانند از اين خدمات استفاده کنند.
جهت استفاده از امکانات فوق به آدرس زيــر رفته و وارد قسمت مديريت وبلاگ خود شويد و بر روي دکمه " امکانات جديد سايت " کليک کنيد...
در نهايت از تلاش هاي شما نهايت تشکر را داريم
با تشکر بلاگ فا»

اصل این نظر در بخش نظرات پست قبلی موجود است. یک دلم می‌گوید پاکش کن مبادا یکی نادانسته توی آن چاه بیفتد، یک دلم می‌گوید نکن تا شکل و شمایلش را ببینند و بدانند که آن‌چه می‌گویم چه چاهی است. خلاصه آخرش یک طوری می‌شود.


سپاس

از همه عزیزانی که در جنگ تحمیلی چند ساعته‌ی واپس‌گیری این وبلاگ دزدیده شده و غصب شده یاری‌ئم نمودند سپاسگزار و ماچ‌افشانم. عزیزانی چون:

عباس حسین‌نژاد، شخص خود آقای شیرازی که راساً لطف فرمودند و برادر مکرم آقای هالوی اسفندی و لابد خیلی‌هایی که یا یادم رفته یا پشت صحنه حضور داشته‌اند. و هم دوستانی که دلداری دادند و آب‌قند درست کردند و دستمال کاغذی آوردند تا فین کنم و به حرف‌های بی‌سروته‌م گوش کردند و کت و کولم را ماساژ دادند و نذر و نیاز و دعا کردند که کم نبودند.


سرآخر

و برای خالی نبودن عریضه و شادی و فرح بیشتر به آموزش شکلی از شکلک‌های یاهو می‌پردازم که این روزها خیلی به‌مان حال می‌دهد و کیفورمان می‌کند. این شکلک‌مفرح را از استاد زهرا فخرایی آموختم که داستان‌های قشنگی می‌نویسد. و اما شکلک:

ابتدا کلید شیفت (shift) را فشرده و سپس روی صفحه‌کلید خود به دنبال این شکل (‍‍~‍) که نمی‌گویم کجای صفحه‌کلید است بگردید. سپس شیفت را رها ننموده و این یکی (:) را اگر توانستید پیدا کنید و سر آخر بی‌اینکه خدای نکرده شیفت را رها کرده باشید این (<) را بفشرید. پس شد shift، ~، :، < یعنی ‍‍<:~ که نتیجه‌ای زیبا و خوشگل است. شاد باشید. یکدیگر را هک نکنید.


ها راستی
اگر روزی روزگاری خدای ناکرده زبانم لال و گوش شیطان کر باز هک شدیم؛ وبلاگ دیگری دارم با نام دیگر که این نشد، آن.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 3:53  توسط علی کرمی  | 

خواب‌گزاران را بگویید



خواب دیدم با هفت جد و جده قبل و هفت نسل بعد خودم سر سفره‌ی شام نشسته‌ایم و دور هم به خلال‌های توی خورشت خلال می‌خندیدم اما برنج نمی‌خوریم.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:42  توسط علی کرمی  | 

نوزاد



به دنیا آمد. نگون‌سار و آونگان، مچ پاهاش توی دست دکتر بود «هومممم، بد جایی‌ئم نبآس باشه این دنیا، اوووه این پرستاره‌ئم خوشگله وا، ای‌ول» دکتر با کف دست قایم کوبید به کمرش که جا خورد و رو کرد به دکتر و گفت «بر پدر و مادرت لعنت روانی! مگه مرض داری؟!»


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:55  توسط علی کرمی  | 

ئی، شاید مساوی ام.سی. دو است



همه چیز نسبی‌یه - مث اینشتین!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:38  توسط علی کرمی  | 

برنامه‌ی امشب شعرهای تهران



شاعر، توی میکروفون چنین می‌خواند که:

-    دارد این درد در من پاره می‌شود، این غم خوره می‌شود، می‌خورد مرا -

جماعت می‌ترکند و تشویق می‌کنند و هورا می‌کشند و کف می‌زنند.

شاعر گفت:

-    بر پدر و مادرتون لعنت، اینم تشویق و کف و هورا داره؟ من دارم می‌میرم از غصه.

جماعت می‌ترکند و تشویق می‌کنند و هورا می‌کشند و کف می‌زنند. شاعر کمربند می‌کشد و به جان جماعت می‌افتد و فریاد می‌کشد:

-    خوبه؟ - درد خوبه؟

جماعت کماکان و بیشتر و بیشتر تشویق می‌کنند و هورا می‌کشند و کف می‌زنند. شاعر عرق‌ریزان و هن‌هن‌کنان می‌ایستد و سر می‌خارند و کمی خیره می‌ماند به جماعت و بازمی‌گردد پشت میکروفون و برنامه را ادامه می‌دهد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:43  توسط علی کرمی  | 

پس مرگ روزی می‌رسد



وقتی پیر می‌شوی و فراموشی می‌آید؛ شاید پسرت را به یاد نیاوری اما «شون‌ کانری» را از توی تلویزیون می‌شناسی که همان «عباسقلی» آجان محله‌ی قدیمی است که خدا رحمتش کند، مرد خوبی بود. الهم صل علی ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:10  توسط علی کرمی  | 

شاید برای یک امضاء



شخصیت‌ها

نویسنده – مردی میانسال
بازرس – مردی میانسال


بعدازظهر. آپارتمان نویسنده.

نویسنده: آدم نباید زندگی رو اینقدر سخت بگیره، واقعاً نباید این کارو بکنه!

بازرس: چرا خودکشی؟ سابقه‌ای؟ - چیزی؟

نویسنده: نه! باور کنید دختر معقولی به نظر می‌رسید - اون فقط به دو تا مشکل کوچیک بر خورده بوده، منم نمی‌فهمم، واقعاً نمی‌فهمم چرا.

بازرس: پس شمام مث من فکر می‌کنید فقط برای اینکه - ؟

نویسنده: آره گمونم حق با شماس – از جاش پا شد –

بازرس: خب؟

نویسنده: پرسید «دستشویی کجاست؟» - اولین بار بود که اومده بود اینجا.

بازرس: و همدیگه رو می‌دیدید.

نویسنده: دقیقاً.

بازرس: پس باهاتون رودربایستی داشته.

نویسنده: البته - ولی اینکه دلیل نمی‌شه.

بازرس: درسته – و چقدر طول کشید که شما نگران شُدید؟

نویسنده: وقتی مهمونتون یک ساعت توی توالت بمونه و –

بازرس: بله خب نگرانی‌تون طبیعی بوده.

نویسنده: به شما زنگ زدم.

بازرس: کار خوبی کردید.

[مکث]

نویسنده: هنوزم باورم نمی‌شه ایشون فقط به خاطر اینکه –

بازرس: شما همیشه علاقه‌مندان‌تون رو به خونه دعوت می‌کنید؟

نویسنده: بله خب، بعضی‌ئاشون رو، بعضی وقتا - و بعضی‌ئاشون مث ایشون دستشویی هم می‌رن، اما با تیغ اصلاح من خودشون رو توی دستشویی نمی‌کشن!

بازرس: خب خانوما روی این‌جور مسائل حساس‌ترن!

نویسنده: بله – ولی واقعاً این –

بازرس: خب من قویاً معتقدم ایشون به خاطر این‌که دستشویی بزرگ کرده و بعد هم آب خونه‌تون قطع شده خودشو کشته. آدما با هم فرق دارن، بعضی‌ئا حساس‌ترن!

نویسنده: خوشحالم.

بازرس: از؟

نویسنده: این‌که قویاً این‌طور فکر می‌کنید.



 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 16:26  توسط علی کرمی  | 

خیلی دور از شهر



خودتون انصاف بدین، وقتی اون آقا، که می‌گفت کارآگاهه، اینجا - توی این ویلای دور از شهر، که واسه وقت استراحت خریدمش، دور از هیاهو، بی هیچ همسایه‌ای، وقتی اون آقای کارآگاه اومد اینجا و مدارکی رو جلو من گذاشت، و گفت «تو قاتلی، یه قاتل حرفه‌ای» - نباید یه بار دیگه به اسلحه‌ی توی کشوم فکر می‌کردم؟ البته من تیرانداز خوبی نیستم، بیچاره گربه‌ی نازنینم، حتا فرصت نکرد برای آخرین‌بار بگه «میو»، بی‌اینکه تیرانداز خوبی باشی می‌شه یه قاتل حرفه‌ای محسوب شی؟، حتا اگه صد نفرو هم کشته باشی بازم نمی‌شه، به هر حال تیرم به هدف نخورد، یعنی به اون هدفی که مد نظرم بود نخورد، بیچاره گربه‌م، ولی خب مجبور شدم جنازه‌ی کارآگاه رو یه جایی سر به نیست کنم، نه! اشتباه نکن، باور کن من نکشتمش، شوکه شد، سکته کرد، مُرد، از صدای تیر، هردوشون رو یه جا دفن کردم، بیچاره گربه‌م!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط علی کرمی  | 

او کارش را می‌کرد



مصاحبه‌ای با آدمکش‌ترین آدمکش قرن ترتیب دادند که آدمکش‌ترین آدمکش قرن ترتیب مصاحبه کنندگان را هم داد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:3  توسط علی کرمی  | 

قتل در 23:36



کارآگاه هیچ‌وقت نتونست ردپایی از قاتل پیدا کنه؛ طبیعی بود چون خود قاتل رو که پیدا کردن دیدن پا نداره.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:36  توسط علی کرمی  | 

شب شعر



شاعر: آآآآآه، دوست دارم که بمیرم –

یکی از حاضران: انشاالله!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:4  توسط علی کرمی  | 

شب. داخلی. خانه



: پخ [می‌خندد] ترسیدی؟ نه؟ چیه خو می‌خواستم شوخی کنم، بدی کارمه؟ - خو فهمیدم تو شجاعی، به این راحتی‌ئا نمی‌ترسی، چرا اینجوری نیگام می‌کنی حالا؟ خواستم شوخی کنم خو، توئم نترسیدی، هی! ببین، وا! – ای‌وای خاک به سرم، مامان بیا ببین بابا چه‌ش شده، بابا، بابا، باباااااااااااااااااا [می‌گرید]


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:30  توسط علی کرمی  | 

عشق بازی است؟



جرزنی است
که تو این همه زیبا باشی و من ...!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:11  توسط علی کرمی  | 

پای برهنه



عقرب جراره تا نیشش زد؛ لبخندی زد و گفت «کوچولو برو با هم قد خودت شوخی کن» و مُرد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:59  توسط علی کرمی  | 

پیرمردی با عینک ته استکانی



فراموشی داشت؛ یادش می‌رفت خیار را از کدام‌طرف بخورد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:11  توسط علی کرمی  | 

روزی



آدم‌دندان‌دار: هر آنکس دندان دهد؛ نان دهد.
کرم‌دندان‌خوار: هرآنکس دندان دهد؛ دندان دهد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:21  توسط علی کرمی  | 

شاید عینک هم داشته باشد



آقای کرم در انزوای خودش، توی تاریکی دهان یارو نشسته کنجی و برای خودش خرت خرت دندان می‌خورد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:49  توسط علی کرمی  | 

خنده با دندان



برای شب مهمانی یک دست دندان کرایه کرد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط علی کرمی  | 

زبان پراکنی



دندان‌پزشک به اشتباه آمپول بی‌حسی را زد به زبانش؛ تا چند روز سرش را اگر پایین می‌انداخت یا اگر پقی می زد زیر خنده زبانش از دهانش می‌افتاد بیرون و یکی باید به او تذکر می‌داد تا زبانش را برگرداند سر جاش.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:56  توسط علی کرمی  | 

عشق‌ش نمی‌ترکید



دست دندانپزشک لغزید و آمپول بی‌حسی فرو رفت توی قلبش. از مطب دکتر که بیرون آمد دیگر هیچ‌کس را دوست نداشت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط علی کرمی  | 

هوالباقی



دندان‌پزشک از توی اتاق بیرون آمد، ماسکش را پایین کشید، سر تکان داد و زیر انداخت و گفت «متاسفم»


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:1  توسط علی کرمی  | 

بی پر و بال ماسکه



زیر دست دندان‌پزشک از ترس، عرق می‌ریخت و جوک تعریف می‌کرد. همین شد که از شدت خنده دست دندان‌پزشک لغزید و آمپول بی‌حسی را زد به یکی از مهم‌ترین اعصاب صورتش. از آن به بعد هیچ‌کدام از عضلات صورتش کار نکردند و بی‌عاطفه و خشک ماندند. برای جبران این عارضه همیشه توی کیفش چند ماسک داشت که در مواقع لازم به صورت می‌زد. طبیعی است گاهی اشتباه می‌کرد. مثلن یک‌بار توی مراسم عزا ماسک «عشوه‌ی شتری» به صورت زده بود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 8:49  توسط علی کرمی  | 

دندان‌پزشک می‌تواند خطرناک باشد



ملتمسانه و با حلقه‌های اشک توی چشم‌هاش دست دندان‌پزشک را فشرد و گفت «امیدوارم هیچ کدورتی بین ما نباشه»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:49  توسط علی کرمی  | 

این تنها راه‌شه



به دندان‌پزشک گفت «می‌تونی یه کاری کنی دندونام دیگه خراب نشن؟» دندان‌پزشک همه‌ی دندان‌هاش را کشید، ریخت توی سطل آشغال.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 19:50  توسط علی کرمی  | 

قاطع



حرف اول و آخر حرف او بود؛ همیشه می‌گفت «الف» یا «ی»


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:9  توسط علی کرمی  | 

گذشتگان، دیوانگان، آیندگان



قدیم ندیم‌ها دیوانگان توی کوچه‌ها راه می‌رفتند و با خودشان حرف می‌زدند و بلند بلند می‌خندیدند. کسی چه می‌داند؟ شاید ایشان مردمانی پیشرو بوده‌اند و «هِدسِت» داشته‌اند.



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:3  توسط علی کرمی  | 

نرد بازیدن


: نمی‌شه که توی یه دست، دو دست مارس شده باشم!

: دقت کن! ببین! – شده.

[دقت کرد؛ دید شده]


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:58  توسط علی کرمی  | 

فکر کنم یه چیزیم شد



دیشب خواب دیدم «شجریان» بقالی داره توی محله‌ی قدیم مادربزرگم اینا!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:45  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر