زبان بینالمللی
حتا میتونم بیشتر از خودم زبون یه زن زیبا رو که به یه زبون خیلی خارجی حرف میزنه بفهمم.
حتا میتونم بیشتر از خودم زبون یه زن زیبا رو که به یه زبون خیلی خارجی حرف میزنه بفهمم.
بد میشد اگه سایههامون رنگ وارنگ بود؟
حدوداً ده ساله بودم. پدر و مادرم بالاخره رضایت داده بودند ویدئو بخریم. اما اگر جایی از فیلم، کسی دیگری را میبوسید یا بیشتر، یکیشان جَلدی میپرید و کنترل را برمیداشت و تا صحنه به آخر برسد بالاخره دکمهی مورد نظر را پیدا میکرد و میفشرد. مدتها طول کشید دکمهی عقب بردن را از دکمهی جلو بردن تمیز دهند. همین بود که عموماً دوباره و چندباره فیلم را برمیگرداندند و ما بچهها چندبار هر صحنه را با دهان باز میدیدیم و خم به ابرو نمیآوردیم!
آنقدر خوابم سنگین بود که تخت شکست!
سر حوصلهمان گیج میرود گاهی!
هیولاهای کمد اتاقم لباسخواراند!
آتش به جانم افکند شوق لقاح دلدار!
آن که دستش شفا است پاش بو نمیدهد!
نیم ساعت یهبار آخرین سیگارمو میکشم!
قدیم ندیما که نبودی تو، ما بودیم و یه کتونی چینی و شب و دیوار و – خلاصه یه لقمه نون حلال! تو که اومدی – کتونی چینی و شب دیوار سر جاش بود هنوز، ولی توییئم بود که قلاب بگیره و ما جست بزنیم اونور دیوار و یه گرده نون حلالو با هم دو قسمت کنیم – خستهت نکنم! از وقتی رفتی، خو باز ماییم و کتونی چینی و شب و دیوار - کسی نیست دیگه واسهمون قلاب بگیره خب – عینهو قدیما خودمون واس خودمون قلاب میگیریم و میپریم اونور دیوار و یه لقمه نون حلال!
هر کس بتواند در آن واحد لب پایین و بالاش را با هم گاز بگیرد پیش ما جایزهی ارزشمندی دارد!
گفت «دیدی این پنگوئنا چه بانمک تخماشونو لای پاهاشون اینور اونور میبرن؟» گفتم «من و خیلیئای دیگهئم همین کارو میکنیم!»
احتمالن برای عزراییل «پیشمرگ» حکم «پیشغذا» را دارد!
آیا اسرافیل میتواند برای درست نواختن «صور» تمرین کند؟
هی میپرسید «دیگه چه خبر؟» گفتم «خبرگزاری نیستم که هی ریفرش میدی!»
یابوی معتاذ تل حب کُنذا!
مدتها بود این سوال ذهنم را خراش میداد که «دی دید دید، دی دید دید، دی دی دی دی دید دید» یعنی چه؟ از همین رو بسیار به تحقیق و مداقه پرداختم تا روزی در کمال حیرت توی تاکسی، ترانهای شنفتم – و هم سوال و هم جواب را در آن ترانه یافتم. از آنجا که آموزش علم اندوخته و تقسیم آن با دیگران همانا زکات آن و وظیفهی دانشمند است؛ پس در این نوشته نتیجهی یافته را با شما قسمت میکنم. و اما جواب! «دی دید دید، دی دید دید، دی دی دی دی دید دید» یعنی «علیش و اشکین و محسن یالا برقصین!»
نمیدانم ماقبل تاریخ هم اگر فکر میکردند بالای سرشان لامپ روشن میشده یا چیز دیگری مثل مشعل؟ آن هم از آن کلفتها که به گرز میمانستند.
آنقدر زیبا بود که چندک بزنم سر جدول کنار خیابان و های های بزنم زیر آواز!
فکر نمیکنم ترکیبی مثل «آدم خوب» ترکیب درستی باشه، آخه دوست دخترم وقتی که میخواستم بهش خوبی کنم میگفت «مگه تو آدم نیستی؟» و زمانی که میخواستم به شیوهای که اون میپسندید آدم باشم میگفت «خیلی بدی» البته چیزی نگذشت که فهمیدم اون با آدمای بد روابط خوبی داره و با حیوونای خوب روابط بد. همینئم باعث شد چندبار خودمو از پنجرهی خونهمون پرت کنم بیرون، البته خونهی ما یه طبقه بود و من میافتادم توی پیادهرو، از قضا کوچهمون هم خیلی خلوته و چندان رهگذری نداره. چن باری فکر کردم برم خارج زندگی کنم ولی خب اخباری که از روابط آزاد جنسی میخونم بند دلمو پاره میکرد، مورمورم میشد و حتا برا دستشویی رفتن هم دوست نداشتم شلوارمو پایین بکشم، در ضمن پول خارج رفتنئم نداشتم. حتا به این فکر کردم که برم توی کوه یا جنگل زندگی کنم اما خودت که خوب میدونی، خرسا، خرسا میگن عواطف ویژهای نسبت به آدما دارن. کویرئم که حرفشو نزن، اتفاقن از مارئا و عقربا خیلیئم خوشم میاد، ولی از گرما بیزارم، اینقدر که حتا موهامو سشوار نمیکشم. دارم به سختی کار میکنم و پول جمع میکنم تا شاید بتونم یه واحد آپارتمان توی طبقهی چندم یه ساختمون بخرم.
- برای به دست آوردن پشتکار هیچگاه تلاش نکن.
- زندگی بیزن به سخنران بیدهن ماند.
- مرد را دو نعمت است. اولی بیضهاش و دومی آن یکی بیضهاش.
- زنان همدستان ابلیساند زیرا که برای دادن – یک ماچ خشک و خالی – هم حتا ناز میکنند؛ شیطونا!
- چون پرندههای قفسی عادت دارند به بیکسی دلیل نمیشود فکر کنی به آب و دانه هم نیاز ندارند.
- آدم بیکار جمعه بعدازظهرها دلش نمیگیرد.
- خوشمزهترین خوردنی دنیا «ماچمالی فرانسوی» است.
- اگر کسی از توی ماشینش به تو فحش مادر داد تا پیاده نشده و قد و قامتش را ندیدهای جوابش را نده.
- اگر دختری را دیدی که خیلی خوشاندام بود پیش از هر چیز مطمئن شو که قهرمان تکواندو نباشد.
- پیش از آنکه توی خیابان پس گردن دوستت بکوبی و فحشهای رکیک به او بدهی مطمئن شو خودش است.
- وقتی مهمان داری اول مطمئن شو ماهواره روی چه کانالی است بعد آن را روشن کن بیناموس!
- دختر همسایه که میگوید «تشریف میارین تو» شاید پدرش با تو کار دارد گاگول!
- وقتی کلهات گرم است اطمینان حاصل کن بالشات نفس نمیکشد؛ چون دختر عمهات تازه زاییده.
- پس از مدتها که رفیقات را میبینی پیش از آنکه با او شوخی دستی خرکی بکنی بپرس بواسیرش را دیروز عمل نکرده باشد.
- مستراحی که سنگش خیلی دور از در است و دراش هم قفل نمیشود خطرناکترین جای دنیا است.
- توی مستراحی و در که میزنند نباید بگویی «بفرمایید!» کثافت.
- اگر کسی پشت تلفن مدعی بود که جن است او را با فحشهای رکیک تحریک نکن که «اگه جنی همین الان اینجا ظاهر شو!»
- یک داف شاسی بلند همیشه کاملن زن نیست.
- اینکه صدای دوستت شبیه پدرش باشد طبیعی است پس تا مطمئن نشندی نگو «چطوری ولدزنا؟!»
- دستت را که بالای آکواریوم میبری و ماهیها بالا میآیند الزامن به این معنی نیست که تو را میشناسند یا دوستت دارند؛ بسیاری از ماهیها گوشتخوارند اسکول!
- بعد از سالیان که با رفیقات توی رستوران قرار گذاشتهای اگر دختری دیدی که از در تو آمد یکهو نگو «جووون، عجب چیزییه» چون شاید بیاید و سر میز شما بنشیند و رفیقات که کبود شده معرفیاش کند «نامزدم!»
- اگر دوست نابینایی داری توی خیابان که به او میرسی پیش از هر چیز به او بگو که مادرت همراه تو است.
- همهی ژلها، ژل مو نیستند عزیزم!
- با هر تیغی که توی حمام بود صورتت را اصلاح نکن.
- وقتی با زنت لب ساحل قدم میزنی و زیرلب میخوانی «خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا» باقیاش را هم بخوان گیجخان!
حقیقتش اینبار من یکبارگی آنچنان در عاشقی پیچیدهام و از طرف راست تصویر خارج شدهام که صدای مهیب شاخ به شاخ کوبیدنم به او شنیده شده و تایرم پرشکنان از طرف راست تصویر داخل و از طرف چپ تصویر خارج شده.
ببین دوست من، ببین دخترجان، اگه نظر منو بخوای - اجازه بده، اجازه بده، بذا حرفمو تموم کنم، اگه نظر منو بخوای، میدونم نظر منو نمیخوای ولی باید بدونی از نظر من برای انجام حرکات انقلابی لازم نبود اینقدر بمالی و بزک دوزک کنی – ها؟ - عکاسا؟ - چهرهی بینالمللی؟! خب منم مشکلم همینه، اینجا نیستی که ببینی جلو دکهها جوونا – بله خب تو پاریس مگه مردم دل ندارن؟ اتفاقن دارن، اینجا عکس تو رو که میبینن، چرا نمیفهمی؟ مگه اخبارو نمیخونی؟ خب میپرسن، از من میپرسن به دختر توئم - ؟ نمیدونی تو، آخه اینا یه جوری میپرسن، اینا آدمای راحتیئن، ولی خب از نیشخند و کنایه دوست و آشنایی که میدونن این عکس دختر منه، خب اینجا ایرانیئم کم نیس که، حالا نمیشه کمتر -؟ میشه خواهش کنم کمتر بمالی؟ – الو، الو -
سر خاک پدر دوستم با پدیدهی عجیبی روبرو شدم. این پدیدهی فیزیکی یا حتا شاید متافیزیکی دستگاه اکویی بود که مداح اجیرشدهی مراسم همراه داشت. حتمن دستکم یکبار گذرتان به گورستان افتاده و مداحها و دستگاه اکوشان را دیدهاید و آوازشانرا شنیدهاید. این مداحان وقتی صدای دستگاهشان را تا آنجا که بشود بلند میکنند و مثلن میگویند «مرحوم مغفور» آخر کلمهی «مغفور» یعنی «فور» چند بار به اینصورت تکرار میشود که «مغفور، فور، فور، فور -» و اما چیز عجیبی که من با آن مواجه شدم این بود که مداح آن مراسم – یعنی همان مراسم خاکسپاری پدر دوستم – هر کلمهای را که میگفت اعم از مرحوم و مغفور و آقا و خانوم یا هر کلمهی دیگری که میگفت و به هر آوای متفاوتی ختم میشد؛ آخر آن کلمهها فقط این شنیده و تکرار میشد که «آستالاویستا بیبی، آستالاویستا بیبی، آستالاویستا بیبی -» - عجیب نیست؟!
سارق بود. زندانی شد. آزاد شد و شرافتمندانه مشغول کار شد؛ اما هنوز نمیدونه برای گرفتن حقوقش لازم نیست سر هر برج بازم به بانک دستبرد بزنه!
خانوم مجری توی تلویزیون گفت: «امیدوارم با توصیههای آقای دکتر موهای زائد همهی عزیزان برطرف بشه!»
نفرین
خداوند، هک و هکر جماعت را لعنت کناد. لعنت خدا بر هک و هکر جماعت باد که هرآنکس مرا هک کند، خدا را هک کرده و هرآنکس خدا را هک کند؛ خدا خواهر و مادرش را به هاک و هوک خواهد کشانید. الغرض! شیداگوییهامان را هک کردند، گور باباشان، اما خوب کاری نکردند. هی ما همه چیمان همین جوریش توی این زندگی ریپ میزند و با اینحال میخواهیم این وسط مسطها یک کاری هم کرده باشیم و یک چیزی هم گفته باشیم تا شما خندیده باشید اما با این کارها که اینها میکنند دیگر حالی به آدم میماند؟ نه ولله – احوالی به آدم میماند؟ نه بالله. حکایت هک شدنمان به حکایت شنل قرمزی میمانست که ننهبزرگمان (یا همان بلاگفا) را گرگ مادرفکور ( یا همان هکر پفیوز) قورت داده بود و لباس او را به تن کرده بود و ما روی آن تقه زدیم (یا همانا کلیک نمودیم) و نام کاربری و کلمهی عبور (یا همان یوزر - پسمان) را وارد نمودیم و به اینی رفتیم که نمیبایست میرفتیم. وقتی که کار اینجا رسید نیکو آن است که همان قمار بازی باشی که اگر نگویی به یک طرفم، انتهایت آتش میگیرد. روی سخنم با تو هکر بیوجود است – گیرم این یکی را هک کردی، با کوچ اجباری بنفشهها چه میکنی؟!
هشدار
محض اطلاعرسانی هم که شده؛ دوستان بلاگفایی هشدارند که به این نظر و این آدرس که در زیر میآید هیچگونه واکنشی جز پاک کردنش نشان ندهند:
«دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت: 20:1 توسط:محمد رحیمی مدیر بخش فنی بلاگ فا با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست بزرگوار
طي تلاش هاي تيم طراحي و پشتيباني بلاگ فا ، توانستيم امکانات جديدي به اين سرويس اضافه کنيم.
امکانات جديد:
1. اهداي 1 گيگابايت فضاي رايگان براي هر وبلاگ
2. گالري قالب هاي بلاگفا 3000 قالب
3. سيستم کسب در آمد براي وبلاگ نويسان عزيز
4. ثبت يک دامنه Com . براي هر وبلاگ ( رايگان)
5. برداشتن محدوديت هاي ايجاد شده در سايت
6. سيستم افزايش بازديد تا 80 در صد
7. و ساير امکانات ديگر
تمامي اين امکانات بصورت رايگان عرضه شده و کاربران مي توانند از اين خدمات استفاده کنند.
جهت استفاده از امکانات فوق به آدرس زيــر رفته و وارد قسمت مديريت وبلاگ خود شويد و بر روي دکمه " امکانات جديد سايت " کليک کنيد...
در نهايت از تلاش هاي شما نهايت تشکر را داريم
با تشکر بلاگ فا»
اصل این نظر در بخش نظرات پست قبلی موجود است. یک دلم میگوید پاکش کن مبادا یکی نادانسته توی آن چاه بیفتد، یک دلم میگوید نکن تا شکل و شمایلش را ببینند و بدانند که آنچه میگویم چه چاهی است. خلاصه آخرش یک طوری میشود.
سپاس
از همه عزیزانی که در جنگ تحمیلی چند ساعتهی واپسگیری این وبلاگ دزدیده شده و غصب شده یاریئم نمودند سپاسگزار و ماچافشانم. عزیزانی چون:
عباس حسیننژاد، شخص خود آقای شیرازی که راساً لطف فرمودند و برادر مکرم آقای هالوی اسفندی و لابد خیلیهایی که یا یادم رفته یا پشت صحنه حضور داشتهاند. و هم دوستانی که دلداری دادند و آبقند درست کردند و دستمال کاغذی آوردند تا فین کنم و به حرفهای بیسروتهم گوش کردند و کت و کولم را ماساژ دادند و نذر و نیاز و دعا کردند که کم نبودند.
سرآخر
و برای خالی نبودن عریضه و شادی و فرح بیشتر به آموزش شکلی از شکلکهای یاهو میپردازم که این روزها خیلی بهمان حال میدهد و کیفورمان میکند. این شکلکمفرح را از استاد زهرا فخرایی آموختم که داستانهای قشنگی مینویسد. و اما شکلک:
ابتدا کلید شیفت (shift) را فشرده و سپس روی صفحهکلید خود به دنبال این شکل (~) که نمیگویم کجای صفحهکلید است بگردید. سپس شیفت را رها ننموده و این یکی (:) را اگر توانستید پیدا کنید و سر آخر بیاینکه خدای نکرده شیفت را رها کرده باشید این (<) را بفشرید. پس شد shift، ~، :، < یعنی <:~ که نتیجهای زیبا و خوشگل است. شاد باشید. یکدیگر را هک نکنید.
ها راستی
اگر روزی روزگاری خدای ناکرده زبانم لال و گوش شیطان کر باز هک شدیم؛ وبلاگ دیگری دارم با نام دیگر که این نشد، آن.
به دنیا آمد. نگونسار و آونگان، مچ پاهاش توی دست دکتر بود «هومممم، بد جاییئم نبآس باشه این دنیا، اوووه این پرستارهئم خوشگله وا، ایول» دکتر با کف دست قایم کوبید به کمرش که جا خورد و رو کرد به دکتر و گفت «بر پدر و مادرت لعنت روانی! مگه مرض داری؟!»
شاعر، توی میکروفون چنین میخواند که:
- دارد این درد در من پاره میشود، این غم خوره میشود، میخورد مرا -
جماعت میترکند و تشویق میکنند و هورا میکشند و کف میزنند.
شاعر گفت:
- بر پدر و مادرتون لعنت، اینم تشویق و کف و هورا داره؟ من دارم میمیرم از غصه.
جماعت میترکند و تشویق میکنند و هورا میکشند و کف میزنند. شاعر کمربند میکشد و به جان جماعت میافتد و فریاد میکشد:
- خوبه؟ - درد خوبه؟
جماعت کماکان و بیشتر و بیشتر تشویق میکنند و هورا میکشند و کف میزنند. شاعر عرقریزان و هنهنکنان میایستد و سر میخارند و کمی خیره میماند به جماعت و بازمیگردد پشت میکروفون و برنامه را ادامه میدهد.
شخصیتها
نویسنده – مردی میانسال
بازرس – مردی میانسال
بعدازظهر. آپارتمان نویسنده.
نویسنده: آدم نباید زندگی رو اینقدر سخت بگیره، واقعاً نباید این کارو بکنه!
بازرس: چرا خودکشی؟ سابقهای؟ - چیزی؟
نویسنده: نه! باور کنید دختر معقولی به نظر میرسید - اون فقط به دو تا مشکل کوچیک بر خورده بوده، منم نمیفهمم، واقعاً نمیفهمم چرا.
بازرس: پس شمام مث من فکر میکنید فقط برای اینکه - ؟
نویسنده: آره گمونم حق با شماس – از جاش پا شد –
بازرس: خب؟
نویسنده: پرسید «دستشویی کجاست؟» - اولین بار بود که اومده بود اینجا.
بازرس: و همدیگه رو میدیدید.
نویسنده: دقیقاً.
بازرس: پس باهاتون رودربایستی داشته.
نویسنده: البته - ولی اینکه دلیل نمیشه.
بازرس: درسته – و چقدر طول کشید که شما نگران شُدید؟
نویسنده: وقتی مهمونتون یک ساعت توی توالت بمونه و –
بازرس: بله خب نگرانیتون طبیعی بوده.
نویسنده: به شما زنگ زدم.
بازرس: کار خوبی کردید.
[مکث]
نویسنده: هنوزم باورم نمیشه ایشون فقط به خاطر اینکه –
بازرس: شما همیشه علاقهمندانتون رو به خونه دعوت میکنید؟
نویسنده: بله خب، بعضیئاشون رو، بعضی وقتا - و بعضیئاشون مث ایشون دستشویی هم میرن، اما با تیغ اصلاح من خودشون رو توی دستشویی نمیکشن!
بازرس: خب خانوما روی اینجور مسائل حساسترن!
نویسنده: بله – ولی واقعاً این –
بازرس: خب من قویاً معتقدم ایشون به خاطر اینکه دستشویی بزرگ کرده و بعد هم آب خونهتون قطع شده خودشو کشته. آدما با هم فرق دارن، بعضیئا حساسترن!
نویسنده: خوشحالم.
بازرس: از؟
نویسنده: اینکه قویاً اینطور فکر میکنید.
خودتون انصاف بدین، وقتی اون آقا، که میگفت کارآگاهه، اینجا - توی این ویلای دور از شهر، که واسه وقت استراحت خریدمش، دور از هیاهو، بی هیچ همسایهای، وقتی اون آقای کارآگاه اومد اینجا و مدارکی رو جلو من گذاشت، و گفت «تو قاتلی، یه قاتل حرفهای» - نباید یه بار دیگه به اسلحهی توی کشوم فکر میکردم؟ البته من تیرانداز خوبی نیستم، بیچاره گربهی نازنینم، حتا فرصت نکرد برای آخرینبار بگه «میو»، بیاینکه تیرانداز خوبی باشی میشه یه قاتل حرفهای محسوب شی؟، حتا اگه صد نفرو هم کشته باشی بازم نمیشه، به هر حال تیرم به هدف نخورد، یعنی به اون هدفی که مد نظرم بود نخورد، بیچاره گربهم، ولی خب مجبور شدم جنازهی کارآگاه رو یه جایی سر به نیست کنم، نه! اشتباه نکن، باور کن من نکشتمش، شوکه شد، سکته کرد، مُرد، از صدای تیر، هردوشون رو یه جا دفن کردم، بیچاره گربهم!
مصاحبهای با آدمکشترین آدمکش قرن ترتیب دادند که آدمکشترین آدمکش قرن ترتیب مصاحبه کنندگان را هم داد.
شاعر: آآآآآه، دوست دارم که بمیرم –
یکی از حاضران: انشاالله!
: پخ [میخندد] ترسیدی؟ نه؟ چیه خو میخواستم شوخی کنم، بدی کارمه؟ - خو فهمیدم تو شجاعی، به این راحتیئا نمیترسی، چرا اینجوری نیگام میکنی حالا؟ خواستم شوخی کنم خو، توئم نترسیدی، هی! ببین، وا! – ایوای خاک به سرم، مامان بیا ببین بابا چهش شده، بابا، بابا، باباااااااااااااااااا [میگرید]
عقرب جراره تا نیشش زد؛ لبخندی زد و گفت «کوچولو برو با هم قد خودت شوخی کن» و مُرد.
فراموشی داشت؛ یادش میرفت خیار را از کدامطرف بخورد.
آدمدنداندار: هر آنکس دندان دهد؛ نان دهد.
کرمدندانخوار: هرآنکس دندان دهد؛ دندان دهد.
دندانپزشک به اشتباه آمپول بیحسی را زد به زبانش؛ تا چند روز سرش را اگر پایین میانداخت یا اگر پقی می زد زیر خنده زبانش از دهانش میافتاد بیرون و یکی باید به او تذکر میداد تا زبانش را برگرداند سر جاش.
دست دندانپزشک لغزید و آمپول بیحسی فرو رفت توی قلبش. از مطب دکتر که بیرون آمد دیگر هیچکس را دوست نداشت.
زیر دست دندانپزشک از ترس، عرق میریخت و جوک تعریف میکرد. همین شد که از شدت خنده دست دندانپزشک لغزید و آمپول بیحسی را زد به یکی از مهمترین اعصاب صورتش. از آن به بعد هیچکدام از عضلات صورتش کار نکردند و بیعاطفه و خشک ماندند. برای جبران این عارضه همیشه توی کیفش چند ماسک داشت که در مواقع لازم به صورت میزد. طبیعی است گاهی اشتباه میکرد. مثلن یکبار توی مراسم عزا ماسک «عشوهی شتری» به صورت زده بود.
حرف اول و آخر حرف او بود؛ همیشه میگفت «الف» یا «ی»