تبليغاتX
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس - عبدالله - قاسم و ناصر

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

عبدالله - قاسم و ناصر



غوغا بود. مردم معترض جمع شده بودند و پلیس با باتوم آنان را پس می‌راند. عبدالله و قاسم می‌رفتند خانه‌ی ناصر. توی این هیر و ویری یکی از پلیس‌ها با باتوم کوبید به سر عبدالله. سرش را توی دست‌هاش گرفت و روی پله‌ی جلو مغازه‌ای که کرکره‌هاش پایین بود نشست. قاسم که توی شلوغ پلوغی یک لحظه از عبدالله جدا افتاده بود، دوید و آمد، ایستاد بالا سر عبدالله و پرسید:

-    چی شد؟!

عبدالله بی‌اینکه به قاسم نگاه کند گفت:

-    فکر کنم آسیب اجتماعی جدی دیدم

ولی آنها رفتند خانه‌ی ناصر و دور هم چای خوردند و سیگار کشیدند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:54  توسط علی کرمی  |