تبليغاتX
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس - پارک ما دو دیوانه داشت. یکی‌شان عاقل شد. یکی‌شان مُرد.

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پارک ما دو دیوانه داشت. یکی‌شان عاقل شد. یکی‌شان مُرد.



به نیمه شبِ تهرانیِ تابستانی - یا بهاری یا پاییزیِ - سال هزار و سیصد و هفتاد و - کمتر از – پنج گمانم، عاشقی بودم. رو نیمکت پارک نشسته بودم. کنارم نشست.

دختر بوره رو دوست داری نه؟

هوم.

سیگار آتش زدم یا زده بودم داشتم می‌کشیدم و از این مطمئنم چون آتش به آتش می‌کشیدم. دمم دود بود و بازدمم دود و خنده‌هام دود و آه‌هام دود آن سال‌ها.

ریش بلند داشت. سبیل بلند داشت. موی بلند داشت. خوش سیما بود. شلوار جین خوبی پاش بود. کتانی‌های مرغوبی پاش بود. تی‌شرت خوبی تن داشت اما همه کثیف انگار که با اینها تو چال مکانیکی کار بکند هر روز. همه چیزش عاقل بود جز خنده‌هاش. یوسف. دیوانه‌ی پارک.

پارک ما دو دیوانه داشت. یکی‌شان عاقل شد. یکی‌شان مُرد.

همین نیمه شب بود یوسف که با هیچکس حرف نمی‌زد کنارم نشست و پرسید آیا دخترک را دوست دارم و تایید کردم و سیگار کشیدم.

چقدر پول جور کنیم می‌دنش بهت؟

نمی‌دونم.

ناراحت نباش، می‌گیرمش برات.

از فرداش یوسف دوست من شد و دوستانِ کمتر دیوانه‌ام نگران‌تر شدند که علی دیوانه شد رفت پی کارش. بله. من دیوانه شدم ولی آن سالها نرفتم پی کارم اما این سالها بیشتر رفته‌ام پی کارم. کارم را دوست دارم و این را که کارم را دوست دارم از کارم بیشتر دوست دارم.

منطقی‌ترین گفتگویی که با یوسف داشتم همان نیمه شب بود. بعد ازین چیزی را از حرف‌هاش نمی‌شد فهمید اما از رفتارش می‌شد فهمید. بعد از ظهر بود که می‌گذشتم و صدام کرد.

علی! بریم یه دوری بزنیم؟

بریم.

راه افتاد و پشت سرش راه افتادم تو خیابان‌ها و کوچه‌ها و پس کوچه‌ها. اینجا بود که فهمیدم. یوسف آنچه را من از مغازه می‌خریدم از رو زمین، لب دیوار، سطل آشغال و جاهایی که ما نمی‌دیدیم می‌دید و می‌یافت و برمی‌داشت. خیابان برایش سوپرمارکت بود. راه می‌رفت و دو برگ دستمال کاغذی از زمین برمی‌داشت. لب دیوار، پاکتی سیگار بود. خشک بود اما آنجا بود. یوسف برمی‌داشت و می‌کشید.

می‌کشی؟

دارم.

از پیچ کوچه پیچیدیم و دو کاسه آش رشته کنار سطل آشغال بود و سطل آشغال جلو در سوپرمارکت بود. هر دو کاسه را برداشت و یکی‌ش را سوی من گرفت. دو قاشق از جیبش بیرون کشید و یکی‌ش را سوی من گرفت.

بخور. تمیزه.

راست می‌گفت همه چیز تمیز بود. قاشق. آش. فقط کمی سرد بود. همین. یوسف از همه‌ی اینها تمیزتر بود. خوب بود. خیلی. دوست بود. خیلی. شاید چون خیلی دیوانه شده بود یادش رفته بود  چطور باید دوست بود اما بود.

اشتها ندارم. خودت جفت‌شو بخور یوسف.

نشستیم کنار خیابان و آش‌هاش را خورد. یادش به خیر. پارک ما دو دیوانه داشت. یکی‌شان عاقل شد. یکی‌شان مُرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:49  توسط علی کرمی  |