حالا که جانِ خمیردندان به لب رسیده است
دیگر نسیه نمی‌برم به خانه‌ای
که چراغ‌هاش یک به یک خاموش می‌شوند
امشب شعله‌ی شمع
از گذشته‌ی تاریک می‌ترسد
و گمانم پوزخند آتیه
به زردی دندان مزیّن است
یا که بی دندان مغاکی‌ست پر سوال
چون من شنیده‌ام
دیروز در زباله‌زار شهر
سگ‌های هم‌وطن
کودک بلوچی را دریده‌اند